تجلی جمال و جلال در انسان کامل: تبیین فص آمیه فصوص الحکم

فصوص الحکم و برگزیدگان الاهی جلد 1
بازگشت ⮌

تجلی جمال و جلال در انسان کامل: تبیین فص آمیه فصوص الحکم

زمان مطالعه: حدود 8 دقیقه

## تجلی جمال و جلال در انسان کامل: تبیین فص آمیه فصوص الحکم

### مبانی جامعیت انسان در بازتاب اسماء و صفات

انسان در ساحت عرفان نظری آیینه‌ای است که تمامی اسماء و صفات الهی در آن بازتاب می‌یابد. این جامعیت او را به‌عنوان مظهر تام کمالات الهی و باطن عالم متعین می‌سازد. صفات جمال و جلال، به دو دست الهی تعبیر شده‌اند: فَعُبِّرَ عَنْ هَاتَیْنِ الصِّفَتَیْنِ اَىْ عَنِ الْجَمَالِ وَ الْجَلَالِ بِالْیَدَیْنِ مَجَازًا اِذْ بِهِمَا یَتِمُّ اَفْعَالُ الْهِیَّةُ وَ بِمَا تَظْهَرُ رَبُوبِیَّةُ؛ این دو صفت به‌گونه‌ای مجازی به دو دست تعبیر شده‌اند از آن‌رو که کمال افعال الهی به واسطه آن‌ها تحقق می‌یابد و ربوبیت به ظهور می‌رسد. واژه ید در این ساحت به معنای جارحه نیست، بلکه نماد اقتدار و اطلاق قدرت الهی است. هر دو دست حق راست‌اند، چنان‌که آمده است کلتا یدیه یمین؛ یعنی هر دو دست الهی نشان از فعلیت و بخشندگی دارند و دست چپ که نماد گرفتن و انفعال است در حق تعالی منتفی است، زیرا حق تنها بخشنده است و انفعال در ساحت او راه ندارد.

قرآن کریم در آیه مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ، خلقت انسان را به هر دو دست الهی نسبت می‌دهد؛ چه چیز تو را بازداشت از سجده بر آنچه با دو دستم آفریدم. این نسبت، جامعیت انسان در بازتاب صفات جمال و جلال را نشان می‌دهد. تعبیر وَ خَلَقَهُ بِیَدَیْهِ عَنِ الْاِسْتِتَارِ بِالصُّورَةِ الْاِنْسَانِیَّةِ به این معناست که خلقت انسان به دو دست الهی، استتار حق در صورت انسانی است. کاربرد حرف باء در بیدیه به‌جای فی، بر وسعت و گستردگی تجلی الهی دلالت دارد، برخلاف فی که محدودیت را افاده می‌کند.

### مقام جمع انسان و جایگاه او در نظام عالم

انسان به دلیل برخورداری از مقام جمع، مظهر تام حقایق و مفردات عالم است. اعیان ثابته که قالب‌های علمی موجودات در علم الهی‌اند، همراه با مفردات که ظهورات خارجی آن اعیان‌اند، هر دو در انسان جمع شده‌اند. این جامعیت است که انسان کبیر را از تعبیر رایج عالم کبیر متمایز می‌سازد؛ انسان کبیر نه صرفاً عالم، بلکه مظهر وحدت عالم است. عالم را می‌توان از دو منظر بررسی کرد: نخست از منظر کثرت ظهوریه که ناظر بر افراد و موجودات است، و دوم از منظر وحدت که ناظر بر نظام واحد حاکم بر عالم است. انسان به اقتضای مقام جمع، مظهر همین وحدت است، نه صرفاً مظهر عالم به کثرت آن.

خلافت انسان از همین جامعیت برمی‌خیزد؛ انسان به دلیل خلافت الهی، باطن عالم است، درحالی‌که ظاهر عالم، نظام خارجی موجودات را دربر می‌گیرد. این خلافت اما تنها چهره‌ای ظاهری از حقیقتی باطنی‌تر است. ولایت، حقیقت باطنی همه کمالات تکوینی عالم و آدم است و مقامات ظاهری همچون رسالت، نبوت، امامت و خلافت، همگی ظهورات همین ولایت‌اند. بر این اساس، خلیفه و سلطان دو مفهوم متمایزند که خلط میان آن‌ها موجب اشتباه در دلالت‌های منطقی خواهد شد؛ خلیفه ناظر بر جانشینی الهی است، درحالی‌که سلطان به معنای حاکم ظاهری دلالتی متفاوت دارد.

### تمایز انس و حب در نسبت با ذات و فعل الهی

انس صفتی فعلی است که در حق تعالی به معنای اعطای انس به مخلوقات ظهور می‌یابد. در بیان انا جلیس من آنسنی، یعنی من هم‌نشین کسی هستم که با من انس گیرد، این معنا مستفاد است که هر که به حق انس گیرد، حق نیز به او انس عطا می‌کند؛ حق مونس مطلق است و از انفعال مبراست. میان انس و حب تمایزی اساسی برقرار است؛ حب صفتی ذاتی است که لزوماً به فعل یا انفعال وابسته نیست، اما انس صفتی نفسانی و فعلی است که مستلزم تعلق به غیر است. بر این اساس هر انسی متضمن حب است، اما هر حبی به انس منتهی نمی‌شود.

انس صفتی نسبی است که در نسبت با موجودات مافوق و مادون به‌گونه‌ای متفاوت تحقق می‌یابد: اَلْاَنْسُ بِالنِّسْبَةِ اِلَى مَنْ هُوَ اَعْظَمُ مَرْتَبَةً مِنْهُ وَ اِلَى مَنْ هُوَ دُونَكَ فِی الْمَرْتَبَةِ؛ یعنی انس نسبت به کسی که مرتبه‌ای برتر دارد، و نسبت به کسی که مرتبه‌ای فروتر دارد، معنایی متفاوت می‌یابد. موجود برتر مونس است و موجود فروتر مأنوس؛ حق تعالی به اقتضای مرتبه اعلای وجودی، تنها مونس است و از انفعال مبراست، چنان‌که غنای او از هرگونه تعلق و وابستگی به عالمین حکایت دارد. انس از صفات جمالی حق است که آرامش و نزدیکی را در پی دارد، و هیبت از صفات جلالی است که عظمت و خوف را اقتضا می‌کند: وَ الْهَیْبَةُ مِنَ الْجَلَالِ وَ الْاَنْسُ مِنَ الْجَمَالِ؛ هیبت از جلال است و انس از جمال. بر همین اساس گفته شده است لِاَنَّ الْاَنْسَ رَفْعُ الْدَحْشَةِ وَ الْهَیْبَةِ، یعنی انس موجب رفع دحشت و هیبت می‌گردد و آرامش جمالی حق را ظاهر می‌سازد.

### فعلیت و انفعال در تحقق کمال وجودی

نقص وجودی در ریا متجلی می‌شود، چه ریا به معنای طلب توجه از غیر، انسان را از فعلیت به انفعال سوق می‌دهد و مانع وصول او به حقیقت می‌گردد. در مقابل، انسان کامل میان اخذ از حق و اعطا به خلق تعادل برقرار می‌کند؛ او از حق دریافت می‌کند و به خلق افاضه می‌نماید، و همین تعادل نشانه کمال وجودی اوست. در همین راستا، عالمی که تنها به گرفتن تمایل داشته باشد و از بخشندگی بی‌بهره باشد، از منظر وجودی ناقص شمرده می‌شود، چه علم دینی زمانی به کمال می‌رسد که با افاضه و بخشندگی همراه باشد.

بر اساس آنچه گذشت، انسان به‌عنوان مظهر تام اسماء و صفات الهی، صفات جمال و جلال را در قالب تعبیر یدین بازمی‌تاباند و به اقتضای مقام جمع، حقایق و مفردات عالم را در خود جمع کرده است. ولایت به‌عنوان حقیقت باطنی، محور تمامی مقامات ظاهری از جمله خلافت است، و تمایز میان انس و حب، مونس و مأنوس، جمال و جلال، دقتی واژه‌شناختی را اقتضا می‌کند که فهم صحیح جامعیت انسانی بر آن استوار است.

― متن به پایان رسید.

دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)