قاعده اثمار و نسبت آن با مراتب وجود
## قاعده اثمار و نسبت آن با مراتب وجود
قاعدهای که صدرالدین قونوی در باب اثمار اشیاء مطرح ساخته، مبتنی بر این فرض است که میان هر دو شیء، حتی اگر نقیض یکدیگر باشند، لزوم جزئی قابل اثبات است و این امر را به برهان شکل سوم منطقی استناد داده است. این قاعده از اساس با مبانی عرفان نظری ناسازگار است. وحدت وجود اقتضا میکند که تضاد ذاتی در عالم منتفی باشد و هر تعینی ظهوری از حق محسوب شود. فرض لزوم جزئی میان نقیضین، غفلت از این اصل بنیادین است که وجود حقیقتی واحد است و ضد یا نقیض آن در خارج معنا ندارد. آنچه در عالم مشاهده میشود تخالف است نه تضاد، و تخالف از تعاملات خارجی و عوامل محیطی ناشی میشود نه از ماهیت ذاتی موجودات.
قاعده صحیح در باب اثمار چنین است که هر شیء بر اساس طبیعت و فعلیت ذاتی خود، اثری متناسب با مقتضای خویش تولید میکند. این اصل ریشه در وحدت وجود دارد و بر ظهورات حق در مراتب مختلف استوار است. هر موجودی تنها آنچه با طبیعتش سازگار است به ظهور میرساند و مقتضای ذات خود را بهصورت خاص و مطابق با فعلیت خویش منتج میشود. این قاعده مبنای فهم رابطه میان حق و خلق در عرفان نظری است.
## نفی تضاد و تبیین تخالف
برخلاف دیدگاه قونوی که بر عدم امکان تولید ضد یا مناقض تأکید دارد، در عرفان نظری تضاد و تناقض در عالم وجود ندارد. وجود حقیقتی واحد است و ضد یا نقیض آن در عالم خارج بیمعناست. تخالف که ناشی از تفاوتهای ظهوری و تعاملات است در عالم مشاهده میشود، اما این تخالف به عوامل خارجی مانند تربیت یا محیط بازمیگردد نه به تضاد ذاتی. تخالف از تعاملات خارجی نشأت میگیرد و با تضاد فلسفی که در عالم منتفی است متفاوت است.
تمایز میان اثمار العدم و عدم الاثمار از نکات محوری در این تبیین است. اثمار العدم به معنای تولید نیستی در عالم وجود ندارد و آنچه رخ میدهد عدم الاثمار است یعنی فقدان تولید اثر. اگر عددی زوج نباشد به معنای تولید فرد نیست بلکه صرفاً زوج نبودن آن است. این تمایز نقدی بر دیدگاه قونوی است که به اشتباه فرض تولید عدم را مطرح ساخته است. اثمار العدم در عالم وجود ندارد و آنچه مطرح است عدم الاثمار است که به معنای فقدان اثر است نه تولید نیستی.
## تقسیمبندی مراتب وجود
عالم هستی به پنج مرتبه تقسیم میشود: اسمای الهی، وجودات خلقی که همان اعیان ثابتهاند، عالم مثالی، عالم ناسوت، و مقام جمعی که همان انسان است. اسمای الهی در اعیان ثابته ظهور مییابند سپس به عالم مثالی و ناسوت میرسند و نهایتاً در انسان بهعنوان مقام جامع تجمیع میشوند. انسان صدر کائنات است و تمامی مراتب را در خود منعکس میسازد.
اعیان ثابته برخلاف دیدگاه برخی عرفا که آنها را لا موجود و لا معدوم میدانند وجودات علمی و تعینات علمی در مرتبه علم الهیاند. این وجودات نه عدماند و نه معدوم بلکه تعینات علمیاند که در مراتب وجود ظهور مییابند. دیدگاه لا موجود و لا معدوم درباره اعیان ثابته نادرست است و این وجودات باید بهعنوان تعینات علمی در مرتبه علم الهی فهمیده شوند.
در کنار تقسیمبندی پنجگانه، عالم بهصورت مثلثی نیز ترسیم میشود: حق، انسان، و عالم. انسان ظهور حق است و عالم مظهر ظهورات اوست. این مدل وحدت و ارتباط میان حق، انسان، و عالم را نشان میدهد. مراتب عالم به حسب دیدگاه و اعتبار قابل جمع و بسطاند. برخی سه مرتبه، برخی هفت یا حتی هزار مرتبه ذکر کردهاند. این انعطاف نشان میدهد که مراتب عالم به حسب اعتبار قابل جمع و بسطاند و میتوانند به سه، پنج، یا حتی هزار مرتبه تقسیم شوند اما حقیقت آنها واحد است.
## وحدت اصول دین و نقد جدایی عدل
اصول دین در حقیقت یکی است: خدا. سایر اصول چون نبوت، امامت، و قیامت ظهورات این حقیقت واحدند. همه اسمای الهی ذاتی حقاند و جدایی یکی از آنها مانند عدل نادرست است. عدل مانند سایر اسمای الهی ذاتی حق است و جدایی آن بهعنوان اصلی مستقل تحت تأثیر فرهنگ اهل سنت است که عدالت را امری اختیاری میداند. عدل از ذات حق ساطع میشود و نمیتوان آن را از سایر اسما جدا ساخت.
آیه لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ بر عدالت مطلق الهی دلالت دارد و خداوند حتی به اندازهای اندک به بندگانش ستم نمیکند. این آیه به معنای پیراستگی مطلق ذات حق از هرگونه ظلم است و حتی ظلم اندک را از ذات الهی نفی میکند. در جامعه مسلمین فرهنگ اهل سنت که عدالت را کم اهمیت میداند غالب شده و عدالت به مفهومی ظاهری تقلیل یافته است. این امر به نفی عدالت در تصدیهای اجتماعی و دینی منجر شده است. غلبه این فرهنگ عدالت را به مفهومی ظاهری تقلیل داده و از اهمیت آن در تصدیهای اجتماعی و دینی کاسته است. هر تصدی از وزارت تا قضاوت و مدیریت بدون عدالت غیرمشروع است و وزر و وبال دارد.
## مقام جمعی انسان و هبوط و صعود
انسان مقام جمعی است که تمامی عوالم را در خود جمع میکند و ظهور حق است. او تمامی مراتب وجود را منعکس میسازد و صدر کائنات محسوب میشود. انسان بهعنوان مقام جامع تمامی عوالم را در خود زیارت میکند و ظهور تامّ حق است. اسمای الهی تعینات ذاتیاند و با اعیان رابطه نسبتی یا نکاح ندارند. تعبیر نکاح در این باب ادبی است و باید به تعینات ربوبی بازگردد. اسمای الهی تعینات ذاتیاند و با اعیان رابطه نکاح ندارند و این تعبیر باید به تعینات ربوبی تفسیر شود.
آیه ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ بر نزول انسان به ناسوت دلالت دارد. این هبوط ظرف صعود انسان است و اسفل السافلین به معنای پایینترین مراتب، امکان صعود انسان را فراهم میآورد. هبوط انسان به اسفل السافلین ظرف صعود اوست و با طی مراتب وجود به مقام جامع دست مییابد. محبوبین به دلیل تعینات ربوبی از بدو تولد معارف الهی را درک میکنند و این معرفت در طول نسلها به آنها رسیده و تباری ویژه دارند.
― متن به پایان رسید.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.