علم الهی در ساحت اطلاق و تنزیه
## علم الهی در ساحت اطلاق و تنزیه
علم حق از قیود زمانی و مکانی بریده است، نه به این معنا که با این قیود نسبتی سلبی دارد، بلکه به این معنا که اساساً در مقامی فراتر از تطابق و تمایز با زمان قرار دارد. هر آنچه در افق زمان متسلسل مینماید، در مقام علم احدی به نحو بسیط و یکپارچه حاضر است؛ نه به صورت احاطهای که از بیرون به معلومات خود نظر کند، بلکه به صورت حضوری که در آن علم و معلوم و عالم در وحدتی قدسی منطویاند. آیه وَلَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا دقیقاً بر همین شمول غیر استثناپذیر دلالت دارد؛ نه برگی از شاخه جدا میشود مگر آنکه حق در مقام علم ذاتی خویش آن را در بر دارد.
تفاوت میان علم بشری و علم الهی تفاوتی درجهای نیست که با ارتقای مرتبه مشاهده برطرف شود. علم انسانی ذاتاً تبعی است؛ یعنی صورت معلوم باید از بیرون به آن وارد شود تا تحقق یابد. از این رو، هر تغییری در معلوم موجب تغییر در علم میگردد و این تبعیت، وصفی لازم برای علم مخلوقی است. در مقابل، علم الهی را نمیتوان در همین ساختار تبعی تفسیر کرد. وقتی فرض شود که علم حق به معلوماتی بیرون از ذات تکیه دارد، ناگزیر آن معلومات یا مستقل از ذات فرض میشوند که با توحید ذاتی ناسازگار است، یا از ذات برمیخیزند که در آن صورت، دیگر بیرونی نیستند. معلوم از علم جدا نیست؛ بلکه شأنی از شؤون ذات است که در مقام علم، بدون آنکه در خارج تعینی مستقل بیابد، از حیث ظهور تقرر دارد.
## مراتب چهارگانه تعین از علم تا فعل
ظهور عالم در ساحت عرفان نظری، مسیری از بطون به ظهور است که در چهار مرتبه قابل تحلیل است: از معلوم به علم، از علم به اراده، از اراده به قدرت، و از قدرت به فعل. این مراتب در ذات الهی به نحو وحدت حضور دارند و تمایز آنها از حیث اعتبار و تحلیل است نه از حیث تکثر واقعی در ذات. در انسان، همین مراتب به صورت سلسلهای زمانی و اغلب ناقص ظاهر میشوند؛ تصور به تصدیق میانجامد، تصدیق به جزم، جزم به اراده، و اراده به قدرت و فعل. اما هر نقصی در هریک از این حلقات، تحقق فعل را به تأخیر میاندازد یا منتفی میسازد. در ذات حق، این سیر بدون هیچ فاصله یا نقصی یکپارچه است، و از همین روست که فعل الهی نه با تأمل پیشین همراه است و نه متوقف بر استکمال از غیر.
## نقد دیدگاه مشایی در باب علم الهی
ابنسینا و همراهانش از آنجا که التزام به تغییر در علم الهی را مستلزم حدوث و مسبوقیت به عدم میدانستند، علم الهی به جزئیات را انکار کردند و آن را تنها به صورت کلی اثبات نمودند. این راهحل، مشکل را حل نمیکند بلکه آن را با مشکلی دیگر جایگزین میسازد؛ زیرا علم کلی محض، از آگاهی به این که در این لحظه این برگ از این شاخه میافتد، عاجز است. در عرفان نظری این مسئله از زاویهای دیگر حل میشود: علم الهی نه کلی است و نه جزئی به آن معنا که در منطق مشایی تعریف شده، بلکه اطلاق دارد. اطلاق بدین معناست که حد کلیت یا جزئیت بر آن عارض نمیشود، و از همین رو هم همه کلیات را در بر میگیرد و هم همه جزئیات را، بدون آنکه این احاطه موجب تغییر در ذات گردد، چرا که تغییر به علمی عارض میشود که از معلومش متمایز و وابسته به آن باشد.
فلاسفه اسلامی در باب علم الهی به دو شاخه تقسیم شدند: آنان که علم را منفصل از ذات تلقی کردند، و آنان که آن را متصل به ذات دانستند. اما هر دو رویکرد تا زمانی که در چارچوب علیت بیرونی و تمایز عالم از معلوم باقی بمانند، از تبیین صحیح علم ذاتی حق قاصرند. آنچه در عرفان نظری مطرح است، نه صرف اتصال علم به ذات، بلکه هویت علم با ذات است؛ علم به نحوی در ذات هست که اضافهای به آن نیست و معلوم، شأنی از شؤون ذات است نه امری جدا که ذات بدان نظر کند.
دیدگاه برخی حکما مبنی بر وابستگی علم جزئی الهی به صور مرتسمه نیز از همین اشکال رنج میبرد؛ زیرا صور مرتسمه یا از خارج وارد ذات میشوند که این با وجوب ذاتی ناسازگار است، یا از ذات برمیخیزند که در آن صورت دیگر صور مرتسمه به معنای دقیق کلمه نیستند بلکه همان تعینات علمی شؤون ذاتند.
## تأثر در ذات حق و ازلیت صفات
قونوی بر این اصل تأکید کرده است که حق تأثیر نمیکند مگر آنکه در ذات خود متأثر شود. این گزاره در وهله اول عجیب مینماید، اما مقصود از آن این است که ظهور فعل الهی مسبوق به اقتضائات ذاتی است که خود تعینات علمی و ارادی در باطن ذاتاند. تأثر در اینجا وصف ذات الهی است از آن حیث که اقتضای ظهور دارد، نه از آن حیث که چیزی از بیرون بر آن وارد شده باشد. این تأثر با ازلیت صفات منافاتی ندارد، چرا که اقتضائات ذاتی علم و اراده و قدرت ازلیاند و هیچ نسبت حدوثی با عالم خارج ندارند.
این موضع با نقد دیدگاههایی پیوند دارد که خلقت را یکباره و بدون سابقه اقتضاء میدانند. اگر خلقت بدون هیچ اقتضای ذاتی تحقق مییافت، یا دلبخواهانه میبود که با حکمت الهی ناسازگار است، یا مشروط به شرایط بیرونی میبود که با وجوب ذاتی در تعارض است. حق دائمالخالق است نه به این معنا که در زمان پیوسته میآفریند، بلکه به این معنا که فیض ذاتیاش اقتضای ظهور دارد و این اقتضا ازلی است.
تأثیرات را میتوان از جهات متعددی تقسیم کرد: از جهت شمول، یا محیط بر همه احکام و مصالح است که مختص ذات حق است، یا محدود به برخی از آنهاست که وصف مظاهر است؛ از جهت منشأ، یا از نفس برمیخیزد که وصف عارف کامل است، یا از غیر؛ از جهت ثبات، یا ازلی و غیرطاری است که همان اقتضائات ذاتی است، یا طاری و مربوط به مراتب ظهور. تنها تأثیر الهی است که جامع همه مصالح و احکام بوده، ازلی و مستقل از هر شرط بیرونی است.
## وحدت قدسی و سریان علم لایتناهی
آیه فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ بر این حقیقت دلالت دارد که در هیچ جهتی از جهات ظهور، وجهی غیر از وجه حق یافت نمیشود. این نه بدین معناست که حق در مکانی حضور دارد و در مکانی دیگر غایب است، بلکه بدین معناست که تمام ظهورات عالم، وجوه ذات یگانهاند که در مقام کثرت ظهوریه متجلی گشتهاند. کثرت ظهوریه در برابر وحدت قدسی قرار نمیگیرد؛ کثرت خود در دل وحدت است و وحدت در همه کثرات حاضر.
علم الهی از این منظر نامتناهی است نه به معنای کمیّ، بلکه به معنای عدم حد. هر محدودیتی، خواه محدودیت کلیت که جزئیات را خارج میکند، خواه محدودیت زمانی که ماضی یا مستقبل را از آن میبرد، با اطلاق ذاتی ناسازگار است. حق در مقام بطون، همه تعینات را بالقوه نه به معنای استعداد که مستلزم نقص است، بلکه به معنای اقتضاء ذاتی در بر دارد، و این اقتضا خود ظهوری از علم ازلی است.
خلقت الهی، به تصریح مضمون نهجالبلاغه، نه با تأمل پیشین همراه است و نه با استکمال از غیر. اراده، علم، قدرت، و فعل در ذات حق به نحوی یگانهاند که تقدم و تأخر زمانی میان آنها معنایی ندارد. این یگانگی خود دلیلی بر وحدت قدسی است که در آن تمایزات شؤون، موجب تکثر در ذات نمیشود.
## محدودیتهای ظهوری در مراتب نازله
در مراتب نازله ظهور، اقتضائات ذاتی به شکل قابلیتها و استعدادهایی ظاهر میشوند که ممکن است بدون تحقق شرایط لازم، به فعلیت تام نرسند. نقص در مراتب اراده یا قدرت در سطح انسانی، نه نقص در اصل تعین وجودی، بلکه نقص در آمادگی برای قبول ظهور تام است. این نقص گاه با ادعای عدم تمایل پنهان میشود، در حالی که ریشه آن در ضعف وجودی است نه در اختیار سلبی.
ارتباط میان سلامت جسمانی و استعداد معنوی از همین منظر قابل تبیین است؛ جسم در ساختار وجودی انسان نه ظرف مستقل روح، بلکه مرتبهای از مراتب ظهور نفس است. از این رو، هر آنچه این مرتبه را تضعیف کند، تجلی قوای معنوی را نیز محدود میسازد. درمانهای موقتی و سطحی که اثر ظاهری دارند بدون آنکه به منشأ اختلال بازگردند، در بهترین حالت مسیر بیماری را تغییر میدهند نه آنکه سلامت را در معنای دقیق آن احیا کنند.
معرفت نیز از این قاعده مستثنا نیست. انتقال صورتهای علمی بدون تغییر در استعداد درونی متعلم، علم را در مرتبه نازل نگه میدارد. هر علمی که تنها در لایه الفاظ و مفاهیم انتزاعی بماند و موجب تحول در مراتب وجودی طالب نشود، از غرض اصیل معرفت که تقرب به مقام شهود است، فاصله دارد.
― متن به پایان رسید.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.