گفتگوهای صمیمی 393

متن تحقیق

 

گفتگوهای صمیمی

برگرفته از درس‌گفتارهای آیت‌الله محمدرضا نکونام قدس‌سره، جلسه ۳۹۳

این مجموعه، روایت‌هایی است از لحظه‌های تأمل‌برانگیز زندگی من، که گاه در درس‌گفتارهایم به‌صورت گذرا به آن‌ها اشاره کرده‌ام. در این گفتگوهای صمیمی، می‌کوشم با زبانی ساده اما عمیق، تجربه‌ها، تأملات و درس‌هایی را که در مسیر علم، معرفت و سلوک آموخته‌ام، با شما در میان بگذارم. هر بخش، دریچه‌ای است به سوی اندیشه‌هایی که ریشه در تعالیم الهی، حکمت اسلامی و زیست انسانی دارند. آنچه پیش‌رو دارید، بازتابی است از عمق دانش، تعهد معنوی و تأملاتی که در سال‌های متمادی، در مواجهه با مسائل انسانی و الهی شکل گرفته است.

بخش اول: نقد ترویج صفات نقص‌آلود در انسان

در یکی از جلسات درس، به یاد دارم که با شاگردانم درباره مفهوم ترس و تأثیر آن بر انسان سخن می‌گفتم. همیشه این پرسش در ذهنم بود که چرا برخی، ترس را به‌عنوان کمال انسانی ترویج می‌کنند؟ روزی در مسجد، پس از اقامه نماز، با یکی از شاگردانم گفت‌وگویی داشتم. او از روایتی سخن گفت که در آن، جبن، بخل و تکبر به‌عنوان صفات پسندیده برای زنان ذکر شده بود. این سخن مرا به فکر فرو برد. آیا انسان، که خداوند او را گرامی داشته، می‌تواند با صفات نقص‌آلود به کمال برسد؟

با خود اندیشیدم که این برداشت، نه‌تنها با کرامت انسانی که در قرآن کریم آمده هم‌خوانی ندارد، بلکه به سلطه‌ای ناسالم در روابط انسانی دامن می‌زند. به شاگردم گفتم: «اگر زنی را ترسو، بخیل و متکبر بخواهیم، آیا او را از انسانیتش محروم نکرده‌ایم؟ مگر نه اینکه قرآن کریم می‌فرماید: وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ (اسراء: ۷۰، و به‌راستی فرزندان آدم را گرامی داشتیم)؟ این کرامت، چگونه با ترس و بخل سازگار است؟»

یاد مثالی افتادم از یکی از آشنایان که همسرش مربی بوکس بود. او می‌گفت: «هرگاه دعوایمان می‌شود، نمی‌توانم حریفش شوم!» این طنز تلخ، نشان می‌داد که ترساندن انسان، نه‌تنها به اطاعت نمی‌انجامد، بلکه رابطه را از محبت خالی می‌کند. ترس، نقص است، نه کمال. اگر زنی را چنان ترسان کنیم که از هر سخن و عملی بترسد، چگونه می‌توانیم انتظار محبت و صمیمیت از او داشته باشیم؟

نکته کلیدی: ترویج صفات نقص‌آلود مانند جبن، بخل و تکبر، نه‌تنها با کرامت انسانی سازگار نیست، بلکه به سلطه‌ای ناسالم در روابط انسانی منجر می‌شود. انسان، شایسته کمالاتی است که او را به محبت و عزت نفس هدایت کند.

بخش دوم: محبت، بنیان روابط انسانی و الهی

یادم می‌آید در یکی از شب‌های سرد زمستان، پس از درس، در راه بازگشت به خانه، با یکی از طلاب جوان گفت‌وگو می‌کردم. او از مشکلات خانوادگی‌اش سخن گفت و اینکه همسرش از او فاصله گرفته است. پرسیدم: «چرا این‌گونه شده؟» پاسخ داد: «هرگاه در خانه هستم، او و فرزندانم ساکت می‌شوند، گویی از من می‌ترسند.» این سخن، قلبم را به درد آورد. به او گفتم: «ترس، محبت را می‌خشکاند. اگر در خانه‌ات، زن و فرزند از تو بترسند، چگونه می‌توانی انتظار عشق و صفا داشته باشی؟»

به او یادآوری کردم که خداوند در قرآن کریم فرموده است: وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً (روم: ۲۱، و از نشانه‌های او این است که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به آن‌ها آرام گیرید و میانتان دوستی و مهربانی نهاد). این آیه، به ما می‌آموزد که رابطه انسانی باید بر پایه محبت و رحمت باشد، نه ترس و سلطه.

این موضوع، تنها به روابط خانوادگی محدود نمی‌شود. در رابطه با خدا نیز همین‌گونه است. اگر ترس از خدا به معنای نقص باشد، چگونه می‌توانیم او را دوست بداریم؟ به طلبه جوان گفتم: «تقوا، ترمز است در سرازیری گناه. باید خدا را چنان دوست بداری که از لغزش بترسی، نه اینکه از خود او وحشت کنی.»

نکته کلیدی: محبت، بنیان روابط انسانی و الهی است. ترس نقص‌آلود، محبت را از میان می‌برد و مانع ایجاد رابطه‌ای صمیمی و عاشقانه می‌شود.

بخش سوم: معنای حقیقی تکبر و تقوا

روزی در جمع شاگردان، بحث به روایتی درباره تکبر زنان رسید. برخی آن را به معنای خودبرتربینی نفسانی تفسیر می‌کردند. اما من با خود فکر کردم که تکبر حقیقی، کبریای الهی است؛ عزتی که انسان را از فروافتادن در گناه بازمی‌دارد. به شاگردانم گفتم: «زن یا مردی که ترسو باشد، چگونه می‌تواند متکبر باشد؟ تکبر حقیقی، عفت و عزت نفس است، نه خودبرتربینی. این همان کبریایی است که انسان را به خدا نزدیک می‌کند.»

درباره تقوا نیز همین‌گونه است. تقوا، ترس از مجازات نیست، بلکه پرهیز از لغزش و حفظ تعادل در مسیر الهی است. به یاد دارم که در یکی از درس‌ها، از آیه‌ای یاد کردم: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا (احزاب: ۷۰، ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و سخنی استوار بگویید). این آیه، تقوا را نه ترس از خدا، بلکه پرهیزگاری عقلانی و ارزشمند معرفی می‌کند.

نکته کلیدی: تکبر حقیقی، عزت نفس و کبریای الهی است که انسان را از گناه بازمی‌دارد. تقوا نیز پرهیزگاری عقلانی است، نه ترس نقص‌آلود.

بخش چهارم: ترس، مانع کمال انسانی

یادم می‌آید استادی داشتم که می‌گفت: «یک وجب آن‌سوی ترس، گنجی نهفته است.» این سخن، همیشه در ذهنم مانده است. در یکی از جلسات درس، به شاگردانم گفتم: «ترس، مانع کمال است. از ترس، نه شهادت برمی‌آید، نه آزادی و نه ایمان. عبادت خائفان، عبادتی است که از ترس مجازات شکل می‌گیرد و ارزش معنوی ندارد.»

به آن‌ها یادآوری کردم که قرآن کریم می‌فرماید: فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره: ۱۱۲، نه ترسی بر آن‌ها است و نه اندوهگین می‌شوند). این آیه، نشان می‌دهد که اولیای خدا از ترس نفسانی آزادند، زیرا در مسیر هدایت‌اند.

درباره تربیت کودکان نیز همین‌گونه است. به یاد دارم که روزی یکی از طلاب از مشکلات فرزندش سخن گفت. به او گفتم: «کودکت را نترسان. بگذار گناه کند، شیشه بشکند، اما روحش را با ترس عقده‌ای نکن. ترس، او را از کمال بازمی‌دارد.»

نکته کلیدی: ترس، مانع دستیابی به کمالاتی مانند ایمان، آزادی و شهادت است. تربیت مبتنی بر محبت، به رشد سالم انسان کمک می‌کند.

بخش پنجم: خوف الهی و علم عنایی

در یکی از درس‌ها، بحث به خوف الهی رسید. به شاگردانم گفتم: «خوف اولیای خدا، از مشاهده جلال و جبروت الهی است، نه ترس از جهنم یا گناه. این خوف، مقامی است که از علم عنایی برمی‌آید.» به یاد آیه‌ای افتادم: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (فاطر: ۲۸، از بندگان خدا تنها عالمان از او می‌ترسند).

روزی در راه بازگشت از مسجد، با یکی از شاگردان درباره تأثیر جمال الهی سخن می‌گفتم. به او گفتم: «وقتی انسان گوشه‌ای از جمال خدا را می‌بیند، خود را گم می‌کند. این خوف، نه از مجازات است، بلکه از عظمت الهی.» این همان حالتی است که سالک را به سوی خدا می‌کشاند، نه ترس نفسانی که او را از خدا دور می‌کند.

نکته کلیدی: خوف الهی، ناشی از درک عظمت و جمال الهی است و سالک را به سوی کمال هدایت می‌کند، نه ترس نفسانی که مانع سلوک است.

بخش ششم: عبادت جبری و سلب توفیق

یادم می‌آید در یکی از جلسات، از سختی عبادات مستحبی سخن گفتم. به شاگردانم گفتم: «نافله، چون واجب نیست، اغلب با سلب توفیق مواجه می‌شود. انسان بهانه می‌آورد که وقت ندارد، اما برای گپ زدن ساعت‌ها وقت دارد!» به مادرم فکر می‌کردم که در نود سالگی، با عشق و اخلاص، نمازهایش را می‌خواند. یک روز دیدم چند مهر کنار جانمازش گذاشته و گفت: «این برای پدر و مادرم است.» این اخلاص، مرا شرمنده می‌کرد.

به شاگردانم گفتم: «عبادت جبری، ارزش ندارد. عبادت باید از عشق باشد، نه زور.» به یاد آیه‌ای افتادم: وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً (اعراف: ۲۰۵، و پروردگارت را در دل خود با تضرع و ترس یاد کن). این آیه، به اخلاص در عبادت اشاره دارد.

نکته کلیدی: عبادت جبری، فاقد ارزش معنوی است. اخلاص و عشق در عبادت، انسان را به خدا نزدیک می‌کند.

بخش هفتم: تفویض امر به خدا

در یکی از درس‌ها، از تفویض امر به خدا سخن گفتم. به شاگردانم گفتم: «بالاترین مقام علم، آن است که انسان خود را به خدا واگذار کند. بگوید: خدایا، هرچه تو می‌خواهی، همان را می‌خواهم.» به یاد آیه‌ای افتادم: وَمَنْ يُسَلِّمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى (لقمان: ۲۲، و هر که روی خود را به خدا تسلیم کند در حالی که نیکوکار است، به دستگیره استوار چنگ زده است).

روزی در راه مسجد، به یکی از شاگردان گفتم: «اگر بخواهی خودت انتخاب کنی، گمراه می‌شوی. بگذار خدا برایت انتخاب کند.» این تسلیم، اوج کمال انسانی است.

نکته کلیدی: تفویض امر به خدا، اوج کمال انسانی است که سالک را از تعلقات نفسانی آزاد می‌کند.

بخش هشتم: طبع پاک و پرهیز از گناه

یادم می‌آید از سهیل سخن گفتم، کسی که طبعش با گناه ناسازگار بود. به شاگردانم گفتم: «بعضی انسان‌ها، ذاتاً از گناه گریزان‌اند، نه از ترس جهنم، بلکه به خاطر فطرت پاکشان.» به یاد آیه‌ای افتادم: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (شمس: ۸، پس به آن بدی و تقوایش را الهام کرد).

روزی در جمع طلاب، از لذت‌های نفسانی مانند قلیان کشیدن سخن گفتم. یادم آمد که در جوانی، گاهی برای وقت‌گذرانی به این کار رو می‌آوردم، اما هر بار سرم درد می‌گرفت و پشیمان می‌شدم. به شاگردانم گفتم: «لذت‌های نفسانی، انسان را از حقیقت دور می‌کند. باید طبع خود را با زهد پاک کرد.»

نکته کلیدی: فطرت پاک، انسان را از گناه دور می‌کند. زهد و پرهیز از لذت‌های نفسانی، راه سلوک است.

بخش نهم: تفاوت حب و وجد در عبادت

در یکی از جلسات، از تفاوت حب و وجد سخن گفتم. به شاگردانم گفتم: «حب، دوستی نفسانی است، اما وجد، یافتن خدا به‌عنوان شایسته عبادت است.» به یاد روایتی از ابوذر افتادم که می‌گفت: «نه از ترس جهنم و نه از طمع بهشت، بلکه چون تو را شایسته عبادت یافتم.» این وجد، اوج اخلاص است.

یادم می‌آید از صدق ابوذر سخن گفتم. به شاگردانم گفتم: «ابوذر، زیر آسمان راستگوتر از همه بود، نه به خاطر ترس، بلکه به خاطر فطرت پاکش.» این اخلاص، او را به مقام اولیا رساند.

نکته کلیدی: وجد، عبادت از سر اخلاص و درک حقیقت الهی است که انسان را به مقام اولیا می‌رساند.

بخش دهم: خطر غفلت و ظاهرسازی

روزی در درس، از خطر غفلت سخن گفتم. به شاگردانم گفتم: «یک لحظه غفلت، انسان را از حلاوت معنوی محروم می‌کند.» به یاد آیه‌ای افتادم: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ (حشر: ۱۸، ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و هر کس بنگرد که برای فردایش چه پیش فرستاده است).

از برخی عالمان دینی که به ظواهر مشغول‌اند، انتقاد کردم. به یادم آمد که برخی، به جای حقیقت، به محاسن سفید و نقش بازی کردن دل بسته‌اند. به شاگردانم گفتم: «علم دینی، اگر با اخلاص همراه نباشد، انسان را گمراه می‌کند.»

نکته کلیدی: غفلت و ظاهرسازی، انسان را از حلاوت معنوی محروم می‌کند. علم دینی باید با اخلاص همراه باشد.

بخش یازدهم: تواضع و مراقبه اولیا

یاد مرحوم شعرانی افتادم که با تواضع، در مسجدی ساده نماز می‌خواند و گاهی تنها یک حمال پشت سرش اقتدا می‌کرد. به شاگردانم گفتم: «عالم حقیقی، کسی است که ادعای مقام ندارد. مرحوم شعرانی، با آن عقل کل، هیچ داعیه‌ای نداشت.»

از اولیای خدا مانند امیرالمؤمنین (ع) و امام هشتم (ع) یاد کردم که با مراقبه، از تعلقات نفسانی آزاد بودند. به یاد روایتی از امیرالمؤمنین (ع) افتادم: «من از همه شما به خدا پرهیزگارترم و از او بیشتر می‌ترسم.» این خوف، از جلال الهی بود، نه ترس نفسانی.

روزی در قم، شنیدم که عالمی از تدریس لمعه امتناع کرد و شاگردی را به خاطر این درخواست سرزنش کرد. به خود گفتم: «این، از مراقبه دور است. عالم حقیقی، تواضع دارد و از خدمت به خلق دریغ نمی‌کند.»

نکته کلیدی: تواضع و مراقبه، ویژگی اولیای خداست که آن‌ها را از ادعای مقام و تعلقات نفسانی آزاد می‌کند.

جمع‌بندی

این گفتگوهای صمیمی، روایت‌هایی است از تجربه‌هایم در مسیر علم، معرفت و سلوک. در این مسیر، آموختم که ترس نقص‌آلود، مانع کمال انسانی است و محبت، بنیان روابط الهی و انسانی. تقوا و تکبر حقیقی، انسان را به عزت نفس و خدا نزدیک می‌کند. خوف اولیا، از جلال الهی است، نه ترس از مجازات. عبادت باید از اخلاص و عشق باشد، نه اجبار. تفویض امر به خدا، اوج کمال است و تواضع و مراقبه، راه اولیای خداست. این درس‌ها، مرا به تأمل در زندگی و خدمت به خلق دعوت کرد و امیدوارم برای شما نیز الهام‌بخش باشد.

با نظارت صادق خادمی

دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)