گفتگوهای صمیمی 407

متن تحقیق

 

گفتگوهای صمیمی

برگرفته از درس‌گفتارهای آیت‌الله محمدرضا نکونام قدس‌سره، جلسه (407)

مقدمه

این کتاب، مجموعه‌ای است از خاطرات و تأملات من که در درس‌گفتارهایم به‌صورت گذرا بیان شده‌اند. اکنون این روایت‌ها را با جزئیات و به‌گونه‌ای بازگو می‌کنم که گویی دوباره در آن لحظات زندگی می‌کنم. این خاطرات نه‌تنها بازتاب تجربه‌های شخصی من در مسیر علم، عرفان و تعاملات اجتماعی است، بلکه تلاشی است برای انتقال معرفت و معنویتی که در طول سال‌ها آموخته‌ام. هر بخش از این گفتگوهای صمیمی، دریچه‌ای است به سوی تأملات عمیق عرفانی، اخلاقی و اجتماعی که امیدوارم برای خوانندگان، چه عام و چه متخصص، الهام‌بخش و راهگشا باشد.

بخش اول: انس با اولیاء الهی و نقد خشونت

در یکی از کوچه‌های قدیمی شهر، روزی شاهد صحنه‌ای بودم که هنوز در ذهنم زنده است. گدایی در کوچه‌ای نشسته بود و با صدایی پر از اخلاص، ذکر «یا ابوالفضل العباس» را زمزمه می‌کرد. صاحب‌خانه‌ای که نامش ابوالفضل بود، در را گشود و با طعنه گفت: «اینجا کربلا نیست، یا ابوالفضل نگو!» گدا اما با آرامشی عجیب پاسخ داد: «من ابوالفضل را نزدیک می‌بینم، چه کنار قبرش باشم، چه اینجا. من دوری نمی‌شناسم، فقط این ذکر را بلدم.» این پاسخ ساده، اما عمیق، مرا به فکر فرو برد. گدا، با قلب پاکش، به حقیقت نزدیکی اولیاء الهی ایمان داشت، گویی فاصله‌های مکانی و زمانی برای او معنایی نداشت. این حکایت، یادآور آیه‌ای از وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ ۚ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (قرآن کریم، بقره: ۱۱۵) است که می‌فرماید: «و مشرق و مغرب از آن خداست؛ پس به هر سو رو کنید، آنجا چهره خداست. همانا خدا گشایشگر و داناست.» گدا، به‌گونه‌ای ناخودآگاه، این حقیقت را دریافته بود که اولیاء خدا، به دلیل قربشان به حق‌تعالی، در همه‌جا حاضر و ناظرند.

این ماجرا مرا به تأمل در مفهوم انس با اولیاء الهی واداشت. انس، حالتی است که انسان در آن، خدا و اولیایش را نزدیک می‌بیند. گدا نمی‌گفت «یا ابوالفضل» از سر عادت؛ او با تمام وجودش این ذکر را حس می‌کرد، گویی در محضر حضرت ابوالفضل علیه‌السلام ایستاده است. این انس، مرتبه‌ای از سلوک عرفانی است که سالک را از قید مکان و زمان آزاد می‌کند. در عرفان اسلامی، این باور که اولیاء خدا در همه‌جا حاضرند، ریشه در مفهوم وحدت وجود دارد، جایی که همه موجودات، مظهر تجلی الهی‌اند.

نکته کلیدی: انس با اولیاء الهی، درک حضور دائمی آن‌ها در همه مکان‌ها و زمان‌هاست. این انس، سالک را از محدودیت‌های مادی آزاد می‌کند و او را به وحدت با حق‌تعالی نزدیک‌تر می‌سازد.

اما در این میان، موضوع دیگری ذهنم را مشغول کرد: خشونت. صاحب‌خانه‌ای که با طعنه به گدا پاسخ داد، نمادی از کسانی بود که با رفتار خشن، خود را از این انس محروم می‌کنند. در نماز، وقتی می‌گوییم السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ و السَّلَامُ عَلَيْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ، در واقع به همه هستی، از خدا تا مخلوقاتش، درود می‌فرستیم. این سلام، نشانه‌ای است از محبت و صلح با همه موجودات. کسی که در نمازش به همه سلام می‌دهد، چگونه می‌تواند در زندگی ظالم یا ستمگر باشد؟ خشونت، چه در کلام و چه در رفتار، شرک است؛ زیرا انسان را از وحدت الهی جدا می‌کند. قرآن کریم می‌فرماید: وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا (نساء: ۸۶)، یعنی «و چون به شما درودی دهند، به بهتر از آن یا همانند آن پاسخ دهید.» این آیه، ما را به پاسخ نیکو به سلام و گسترش صلح دعوت می‌کند.

انسانی که قلبش با محبت به مخلوقات پر شده، حتی طبیعت با او همراه می‌شود. ملائک، جن، سنگ و بیابان، همه دورش طواف می‌کنند. اما آن‌که خشن و متکبر است، حتی با خودش در ستیز است. چنین کسی چگونه می‌تواند به انس الهی دست یابد؟ این تأملات، مرا به یاد حدیثی انداخت که می‌فرماید: «النَّاسُ عِيَالُ اللَّهِ»، یعنی «مردم، وابستگان خدا هستند.» خدمت به مخلوقات، بخشی از عبادت خداست. این حقیقت، در زندگی روزمره‌ام نیز نمود داشت. وقتی با محبت به دیگران می‌نگرم، گویی قلبم را به خدا نزدیک‌تر می‌کنم.

نکته کلیدی: خشونت، مانعی در برابر انس الهی است. سلام در نماز، نشانه محبت به همه مخلوقات است و قلب انسان را به قرب الهی نزدیک می‌کند.

داستان حضرت یونس علیه‌السلام نیز در این میان برایم معنادار بود. وقتی یونس در دل نهنگ گرفتار شد، با ذکر سُبْحَانَكَ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ (قرآن کریم، انبیاء: ۸۷) به خدا پناه برد و مورد حفاظت الهی قرار گرفت. نهنگ به او گفت: «من حافظ توام، چرا می‌ترسی؟» این داستان، نشان‌دهنده قدرت توبه و تسلیم در برابر خداست. انسانی که با خدا انس دارد، حتی در سخت‌ترین شرایط، از لطف الهی بهره‌مند می‌شود.

جمع‌بندی بخش اول

این خاطره، مرا به این حقیقت رساند که انس با اولیاء الهی و محبت به مخلوقات، قلب انسان را به خدا نزدیک می‌کند. خشونت، چه در کلام و چه در رفتار، ما را از این انس محروم می‌سازد. نماز، به‌عنوان نماد صلح و محبت، ما را به سوی وحدت با هستی هدایت می‌کند. این درس‌ها، نه‌تنها در کوچه‌های قدیمی شهر، بلکه در تمام زندگی‌ام همراهم بوده‌اند.

بخش دوم: مواجهه با چالش‌های اجتماعی و حکمت در بیان

در یکی از جلسات پرسش و پاسخ، از من خواستند درباره یکی از رجال سیاسی سخن بگویم. من با احتیاط و حکمت پاسخ دادم که او مردی بزرگ است، مهارت‌های بسیاری دارد، از خلبانی تا تسلط بر چند زبان و اسکی. اما افزودم که به دین اهمیتی نمی‌دهد. این پاسخ، هم حقیقت را بیان می‌کرد و هم از تنش جلوگیری می‌کرد. در آن روزگار، سخن گفتن آسان نبود. زندگی در آن زمان، پر از چالش بود و هر کلمه‌ای می‌توانست تبعاتی داشته باشد. اما من همیشه باور داشتم که حقیقت را باید با حکمت گفت، چنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا (مزمل: ۱۰)، یعنی «و بر آنچه می‌گویند شکیبا باش و از آن‌ها به نیکی دوری گزین.»

نکته کلیدی: حکمت در بیان، از ایجاد تنش جلوگیری می‌کند و حقیقت را با ظرافت منتقل می‌کند.

در همان ایام، کاری کردم که هنوز در خاطرم زنده است. قابی بزرگ ساختم، یک متر و نیم در دو متر، و تصاویر رجال علمی و دینی جهان را در آن جای دادم. از سقراط و ارسطو گرفته تا عالمان دینی. این قاب را در حجره‌ام در فیضیه آویختم. برخی انتقاد کردند که چرا تصاویر برخی رجال سیاسی را نیز در آن گنجانده‌ام. من پاسخ دادم: «این قاب، نمادی است از وحدت معرفتی. هر یک از این افراد، بخشی از گله‌اند و این گله به سگ و صاحب نیاز دارد.» این پاسخ، هم طنز داشت و هم حقیقت را بیان می‌کرد. قاب من، زیارتگاه طلبه‌ها و حتی برخی مأموران شد. کسی جرئت نداشت آن را پایین بیاورد، زیرا این قاب، نمادی بود از وحدت در کثرت، مفهومی که در عرفان اسلامی به آن باور دارم: تنوع ظاهری، در باطن به وحدت الهی بازمی‌گردد.

نکته کلیدی: وحدت در کثرت، تنوع ظاهری را به وحدت باطنی در برابر خدا پیوند می‌دهد.

این قاب، برایم بیش از یک اثر هنری بود. نمادی بود از مقاومت در برابر فشارهای اجتماعی. وقتی انتقادها بالا گرفت، با شجاعت از آن دفاع کردم. گفتم: «اگر جرئت دارید، این قاب را پایین بیاورید.» این ایستادگی، نه از سر لجاجت، بلکه از باور به اصولم بود. در آن زمان، حفظ ارزش‌ها و ایستادگی در برابر جریان‌های مخالف، بخشی از زندگی ما بود.

جمع‌بندی بخش دوم

این تجربه‌ها به من آموختند که در مواجهه با چالش‌های اجتماعی، حکمت و شجاعت باید همراه هم باشند. بیان حقیقت، اگر با تدبیر همراه شود، می‌تواند هم تأثیرگذار باشد و هم از تنش جلوگیری کند. قاب عکسی که ساختم، نمادی بود از تلاشم برای ایجاد گفت‌وگو میان دیدگاه‌های مختلف، و این درس را در تمام زندگی‌ام به کار بستم.

بخش سوم: عرفان عملی و نقش مربی در سلوک

در کودکی، عارفی را دیدم که مرا به شگفتی واداشت. او کنار درختی نشسته بود، دستمال پهن کرده و نان تافتون و انگور می‌خورد. استادم به من گفت: «این مرد، از ملكوت تغذیه می‌کند، نه از ناسوت.» کنجکاو شدم و مدتی او را زیر نظر گرفتم. غذا خوردنش، نمازی بود؛ گویی هر لقمه‌اش ذکر بود. یک روز مرا صدا کرد و گفت: «چرا خودت را اذیت می‌کنی؟ بیا، هر چه دارم به تو می‌دهم.» این سخن، نه از سر تعارف، بلکه از عمق قلبش بود. او مربی‌ای بود که معرفت را نه با کتاب، بلکه با حضورش منتقل می‌کرد.

نکته کلیدی: مربی در سلوک عرفانی، از کتاب و مطالعه مهم‌تر است. حضور او، معرفت الهی را به سالک منتقل می‌کند.

این تجربه، مرا به این باور رساند که عرفان، بیش از آن‌که در کتاب‌ها باشد، در قلب مربی است. حتی خواندن روزنامه در محضر چنین استادی، می‌تواند انسان را دانشمند کند. من خود، فصوص‌الحکم و دیگر کتب عرفانی را تدریس کرده‌ام، اما هیچ‌گاه آن‌ها را به‌صورت رسمی درس نخوانده‌ام. معرفت، گاه به‌صورت ناخودآگاه منتقل می‌شود. یک روز صبح، سخنی از استاد می‌شنوی و شب، همان سخن در وجودت گل می‌کند، گویی از عالم دیگری به تو رسیده است.

اما عرفانی که تنها در کتاب‌ها باشد و به عمل نرسد، ناقص است. روزی نزد استادی رفتم که فصوص‌الحکم درس می‌داد. او ساعت‌ها مطالعه می‌کرد، اما وقتی از او پرسیدم، گفت: «گاهی خودم هم نمی‌فهمم چه می‌گویم.» این سخن، مرا به فکر فرو برد. عرفان نظری، بدون عمل، بازی با عبارات است. عارف حقیقی، کسی است که عقل و روایت را با هم دارد. او با نان و انگورش، کیمیاگری می‌کند و قلبش را به خدا پیوند می‌زند.

نکته کلیدی: عرفان عملی، اعمال ساده را با نیت خالص به عبادت تبدیل می‌کند و از عرفان نظری بدون عمل، ارزشمندتر است.

این تأملات، مرا به مفهوم انتقال کمالات معنوی رساند. شهادت، علم و معرفت، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. گاه یک نفر در نسلی، نتیجه اعمال خیر گذشتگان را درو می‌کند. قرآن کریم می‌فرماید: وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ (طور: ۲۱)، یعنی «و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به ایمان از آن‌ها پیروی کردند، فرزندانشان را به آن‌ها ملحق کردیم.» این آیه، نشان‌دهنده توارث معنوی است که اعمال صالح، به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود.

جمع‌بندی بخش سوم

این خاطرات، مرا به اهمیت عرفان عملی و نقش مربی در سلوک رساندند. مربی، معرفت را نه با کتاب، بلکه با قلبش منتقل می‌کند. عرفان، وقتی با عمل همراه شود، انسان را به خدا نزدیک می‌کند. این درس‌ها، در تمام زندگی‌ام راهنمایم بوده‌اند.

جمع‌بندی نهایی

این گفتگوهای صمیمی، بازتابی است از تجربه‌هایم در مسیر علم، عرفان و تعاملات اجتماعی. از حکایت گدا و انس با اولیاء الهی گرفته تا مقاومت در برابر فشارهای اجتماعی و تأمل در عرفان عملی، هر خاطره، دریچه‌ای است به سوی حقیقت. این روایت‌ها، نه‌تنها شرح زندگی من، بلکه دعوتی است به تأمل در معرفت، معنویت و مسئولیت اجتماعی. امیدوارم این کلمات، خواننده را به سوی انس با خدا، محبت به مخلوقات و حکمت در زندگی هدایت کند.

با نظارت صادق خادمی

 

دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)