متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره، جلسه (779)
مقدمه
سالها پیش، در خلوت تأملاتم و در جریان درسگفتارهایم، لحظاتی را با شاگردان و طلاب به اشتراک گذاشتم که از عمق جانم برمیخاست. این گفتگوها، که گاه بهصورت گذرا در جلسات درس ذکر شدهاند، بازتابی از تجربیات، دغدغهها و آرمانهایم در مسیر علم، دین و اصلاح جامعه است. من، محمدرضا نکونام، در این خاطرات میکوشم تا با زبانی صمیمی و صادق، شما را به دنیای تأملاتم دعوت کنم؛ دنیایی که در آن علم دینی، اخلاق، و تعهد به حقیقت، محور همه چیز است. این مجموعه، که آن را «گفتگوهای صمیمی» نامیدهام، تلاشی است برای بازگو کردن آنچه در دل و ذهنم گذشته، با امید به اینکه چراغی باشد برای راه آیندگان.
بخش اول: حکمتهای دینی و ضرورت ارائه علمی
روزهایی را که در حوزههای علمیه، با شوق و حرارت از ضرورت استخراج حکمتهای دینی سخن میگفتم. همیشه باور داشتم که معارف دینی، گوهری گرانبهاست که باید با دقت صیقل داده شود و به شکلی شایسته به جهانیان عرضه گردد. به طلاب میگفتم: «حوزهها باید این درّهای حکمت را یک به یک استخراج کنند، تحقیق کنند، و بهگونهای بستهبندی کنند که مانند کالایی ارزشمند، در هر گوشه از جهان مقبول افتد.» این سخن از دغدغهام برای ارائه علمی و منظم معارف دینی سرچشمه میگرفت. نمیخواستم این گنجینهها در گونیهای بیشکل و بیقاعده، بیآنکه فهمیده شوند، رها گردند.
گاه در جلسات، با تأسف از روشهای غیرعلمی در تبلیغ دین سخن میگفتم. به برخی از عالمان میگفتم: «چرا معارف نهجالبلاغه را که اقیانوسی از حکمت است، به جهانیان عرضه نمیکنیم؟ این معارف را باید چنان ارائه داد که در هر دانشگاه و حتی در سرزمینهای دور، خریدار داشته باشد.» این دغدغه، ریشه در باورم به جهانی بودن معارف ائمه داشت. همیشه تأکید داشتم که حوزهها باید از منازعات فرقهای دست بکشند و از معارف همه عالمان، فارغ از گرایش مذهبی، بهره گیرند.
در گفتوگویی با عالمان اهل سنت، از ادعاهای غیرمستند برخی از آنان انتقاد کردم. میگفتم: «اگر سخنی از خلفا یا عالمان شما هست، سندش را بیاورید تا استفاده کنیم.» اما وقتی سندی ارائه نمیشد، با لبخند میگفتم: «اینها خیال است! من کتابهای شما را خواندهام و میدانم چه در آنهاست.» این نقد، نه از سر جدل، بلکه از اشتیاق به حقیقت بود. باور داشتم که علم دینی باید بر پایه اسناد معتبر استوار باشد.
یکی از دغدغههایم، پیچیدگی برخی متون علمی مانند «مکاسب» بود. روزی عالمی به من گفت: «این کتاب برای ما سخت است و نمیفهمیم.» با خنده پاسخ دادم: «طلاب پنجساله ما این را میخوانند و خوب هم میفهمند! باید آن را ساده و قابل فهم کرد.» این سخن، بازتابی از باورم به ضرورت اصلاح روشهای آموزشی بود. نمیخواستم متون دینی، بهگونهای بمانند که طلاب از فهم آن عاجز شوند.
بخش دوم: سرقت آثار و فساد اجتماعی
روزگاری را که با شوق، نوشتههایم را در کلاسورهایی مرتب کرده بودم. قفسههای اتاقم پر بود از این گنجینهها. اما یک روز، با ناباوری دیدم که بخشی از آنها به سرقت رفته است. ابتدا باورم نمیشد که کاغذهایم به درد کسی بخورد! به یکی از نزدیکان گفتم: «من فقط به خدا مشکوکم، به هیچکس دیگر!» اما بعدها دریافتم که این سرقت، کار یک نفر نبود؛ گروهی با برنامهریزی، این آثار را ربوده بودند. این تجربه، مرا به تأمل در فساد اجتماعی واداشت.
با خود فکر کردم که سرقت آثار علمی، تنها یک جرم فردی نیست؛ نشانهای از فساد گروهی است که ریشه در ساختارهای اجتماعی دارد. به طلاب میگفتم: «اگر دزدی یا رشوهای رخ میدهد، پشت آن یک نفر نیست؛ شبکهای از افراد در کار است.» این دغدغه، مرا به تأکید بر نظارت بر آثار علمی واداشت. باور داشتم که بدون نظارت دقیق، تلاشهای علمی به هدر میرود و فساد، دامن جامعه را میگیرد.
بخش سوم: صفا و معرفت در مطالعه
شبهایی را که تا سحر، غرق در مطالعه بودم. همیشه باور داشتم که مطالعه در شب، صفا و معرفتی دیگر دارد. به طلاب میگفتم: «عجله در مطالعه و عبادت، شما را از عمق معرفت دور میکند. شب را برای مطالعه برگزینید، که در سکوت آن، دل و ذهن به هم نزدیکتر میشوند.» این سخن، از تجربههای شخصیام برمیخاست. گاه تا نیمهشب، با کتابها و جزوهها سرگرم بودم و این لحظات، برایم گویی گفتوگویی با حقیقت بود.
اما با تأسف، گاه میدیدم که آثار علمی مورد بیمهری قرار میگیرند. روزی به یکی از شاگردان گفتم: «این همه زحمت برای نوشتن و تحقیق، نباید به هدر رود. باید قدر این آثار را دانست.» این دغدغه، از عشقم به علم و معرفت سرچشمه میگرفت. باور داشتم که بیتوجهی به آثار علمی، خیانت به تلاشهای عالمان است.
بخش چهارم: علم دینی و ضرورت قانونمندی
در درسگفتارهایم، بارها بر علمی بودن حوزهها تأکید میکردم. به طلاب میگفتم: «حوزه باید مهد علم باشد، نه جای شهرت و اجماع. هر سخنی باید با سند باشد و هر عملی با صدق.» این باور، از عمق وجودم برمیخاست. نمیخواستم علم دینی، گرفتار روشهای غیرعلمی شود. گاه با طنز به طلاب میگفتم: «اگر قرار بود من آهنگر یا معلم شوم، باز هم نانم حلال بود. حالا که طلبهام، چرا باید گدا باشم؟»
یکی از دغدغههایم، فرهنگ گدایی در حوزهها بود. به عالمی گفتم: «این فتاوای مبتنی بر فقر، حوزه را به گدایی کشانده. طلبه باید عزت داشته باشد، نه اینکه منتظر لقمهای از باب فقر باشد.» باور داشتم که ارتزاق از دین، اگر مشروع باشد، هیچ اشکالی ندارد. اما دینفروشی، حرام است. میگفتم: «ما کارگران دین هستیم، فی سبیل الله. باید ارگانی شفاف داشته باشیم که حقوقمان مشخص باشد، نه اینکه بیقاعده زندگی کنیم.»
از بینظمی در حوزهها گلایه میکردم. میگفتم: «حوزه بدون قانون، مانند کشتی بدون سکان است. باید ارگانی فی سبیل الله تشکیل شود تا طلاب با عزت زندگی کنند.» این دغدغه، از آرمانم برای اصلاح ساختارهای دینی سرچشمه میگرفت. تأکید داشتم که اساتید پیش از طلاب امتحان شوند، تا علمشان سنجیده شود. میگفتم: «اگر استاد اشتباه یاد دهد، طلبه چه گناهی دارد؟»
بخش پنجم: محبت و پرهیز از خشونت
روزی را که در فضای مجازی، فیلمی از یک سگ و طوطی دیدم که مرا به تأمل واداشت. طوطی با محبت، غذایش را با سگ تقسیم میکرد و سگ با دقت، مراقب بود که به او آسیبی نرساند. با خود گفتم: «خجالت بر من که گاه بدگمانم و خشونت در ذهنم ریشه دوانده.» این صحنه، مرا به یاد سبک زندگی ائمه انداخت. به طلاب میگفتم: «ائمه معصومین، با محبت زندگی میکردند. ما باید از آنها الگو بگیریم و پیشداوریهای منفی را کنار بگذاریم.»
این تجربه، مرا به نقد خشونت در رفتارهای اجتماعی واداشت. باور داشتم که پیشداوریهای منفی، ریشه بسیاری از مشکلات جامعه است. میگفتم: «چرا باید گمان کنیم هر سگی، مرغ را میخورد؟ محبت، زبان مشترکی است که حتی حیوانات آن را میفهمند.» این سخن، از عمق باورم به اخلاق اسلامی و ضرورت محبت در جامعه برمیخاست.
بخش ششم: نقد فرهنگ خشونت و تفسیر آیه الهی
در یکی از درسگفتارهایم، از فرهنگ خشونت در جوامع عقبمانده انتقاد کردم. میگفتم: «در این جوامع، کار خوب را وظیفه میدانند و کار بد را با عذاب پاسخ میدهند. این روش، عین خشونت است.» برای تبیین این سخن، به آیهای از قرآن کریم اشاره کردم:
قرآن کریم: إِنْ تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ
اگر آنچه در دلهایتان است آشکار کنید یا پنهان دارید، خدا شما را به آن محاسبه میکند، پس هر که را بخواهد میآمرزد و هر که را بخواهد عذاب میکند.
این آیه، برایم نشانهای از مشیت الهی بود. به طلاب میگفتم: «خداوند در این آیه، از بدی سخن نگفت. تنها از محاسبه گفت و مغفرت را بر عذاب مقدم داشت. این نشان میدهد که دین، به جای تأکید بر عذاب، بر رحمت و مغفرت استوار است.» این تفسیر، از باور عمیقم به رحمانیت الهی سرچشمه میگرفت.
با تأسف، از علنی شدن مجازاتها در جامعه انتقاد میکردم. میگفتم: «وقتی زندان و اعدام برای همه عادی شود، اثر بازدارندگی خود را از دست میدهد. اسلام میخواهد این امور، ناشناخته بماند تا اراده ما را تقویت کند.» این دغدغه، از نگرانیام برای حفظ قداست دین و اصلاح نظام قضایی سرچشمه میگرفت.
از عقدههای تاریخی ایرانیان نسبت به اعراب سخن گفتم. میگفتم: «این عقدهها، پذیرش اسلام را با سوءتفاهم همراه کرده. اما عشق به ولایت در دل ایرانیان، ریشهای عمیق دارد.» این سخن، از مشاهدهام از فرهنگ ایرانی و جایگاه والای ولایت در آن برمیخاست. باور داشتم که باید این عشق را تقویت کرد و از خشونت در شرع و احکام پرهیز نمود.
جمعبندی
این گفتگوهای صمیمی، بازتابی از سالها تأمل و تجربهام در مسیر علم، دین و اصلاح جامعه است. از روزهایی که با شوق، حکمتهای دینی را استخراج میکردم تا لحظاتی که با تأسف، از فساد اجتماعی و بینظمی در حوزهها سخن میگفتم، همه و همه از عشقم به حقیقت و تعهد به راه ائمه سرچشمه میگرفت. باور داشتم که حوزهها باید مهد علم باشند، نه جای گدایی یا منازعات فرقهای. میخواستم که معارف دینی، مانند گوهری درخشان، در جهان عرضه شوند و محبت، جای خشونت را در جامعه بگیرد. این خاطرات، دعوتی است به تأمل در این آرمانها، با امید به اینکه راهی برای آیندهای روشنتر بگشاید.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!