متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره، جلسه 869
مقدمه
زمانی در محضر شاگردان و جویندگان علم، از عمق وجود سخن میگفتم و دلم میخواست حقیقت را چنان بر زبان آورم که گویی با هر کلمه، پردهای از حقیقت گشوده میشود. این گفتگوها، که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا ذکر شدهاند، اکنون فرصتی است تا با شما، در قالبی صمیمی و ژرف، به تأمل در مسائل بنیادین دین، علم، و معرفت بپردازم. آنچه در این مجموعه میخوانید، نهتنها بازتاب اندیشههایم در حوزههای علمی، عرفانی، و فلسفی است، بلکه روایتی است از دغدغههایم برای تحول علم دینی و نزدیکی هرچه بیشتر به قرآن کریم. این خاطرات، گویی آینهای است که عمق تعهد معنوی و علمیام را به تصویر میکشد، و امیدوارم شما را نیز به این سفر معرفتی دعوت کند.
بخش اول: تأمل در مفهوم ولد الهی و نقد تفاسیر سنتی
روزی در جمع شاگردان، سخن از مفهوم ولد الهی به میان آمد. هزار سال است که مفسران در کتب تفسیری، رد ولد الهی را به بقای خدا نسبت دادهاند. میگفتند چون خدا حی لایموت است، نیازی به فرزند ندارد. اما من همیشه این استدلال را ناکافی میدیدم. به شاگردانم گفتم: «اگر در هزار سال تفسیر، ردپایی از استدلالم یافتید، درس را تعطیل میکنم!» این سخن از سر اطمینان بود، زیرا باور دارم که باید به جای حی لایموت، بر بديع بودن خدا تمرکز کنیم. خدا، پدیدآورنده آسمانها و زمین است، و این بديع بودن، هرگونه مشابهت با مخلوقات را نفی میکند.
قرآن کریم: بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(پدیدآورنده آسمانها و زمین است و چون امری را بخواهد، تنها به آن میگوید باش، پس میشود.)
این آیه، قلب استدلالم بود. بديع بودن خدا، یعنی او مبدع بیسابقه است، و خلقت در ظرف بديع، هرگونه مساوات با خدا را ناممکن میسازد. در کتب سنتی خوانده بودم که میگویند خدا چون باقي است، نیازی به فرزند ندارد. اما این استدلال، به جای ظرف فاعلی، به ظرف قابل چسبیده است. گویی خدا را با انسان مقایسه کردهاند که به دلیل مرگ، فرزند میخواهد. من به شاگردانم گفتم: «خدا که مردنی نیست، اما چه اشکالی دارد که بخواهد فرزندی داشته باشد؟» این پرسش، نه از سر انکار، بلکه برای باز کردن دریچهای به سوی تأمل عمیقتر بود.
مثال زدم از پادشاهان قدیم، که گاه فرزندان رشیدشان را، اگر مزاحم تاج و تختشان بودند، کنار میزدند. گفتم: «خدا که نه مرگ دارد و نه مزاحمت، پس نیازی به فرزند ندارد.» اما تأکیدم این بود که این استدلال، هرچند در کتب آمده، به اصل خلقت و بديع بودن خدا نمیرسد. باید از ظرف فاعلی سخن گفت، نه از نیازهای بشری که به خدا نسبت داده میشود.
بخش دوم: نقد انگیزههای انسانی و تفاوت با ذات الهی
در یکی از درسها، بحث به انگیزههای انسانی برای فرزندآوری کشیده شد. گفتم: «ما انسانها چون میمیریم، فرزند میخواهیم تا نام و نشانمان بماند یا به ما کمک کنند. اما خدا که لایموت است، چه نیازی به فرزند دارد؟» این مقایسه، برای شاگردانم روشن کرد که انگیزههای انسانی، مانند نیاز به کمک یا تداوم نسل، به ذات الهی راه ندارد. اما نکتهام این بود که قرآن از این منظر وارد بحث نشده است. قرآن، بر بديع بودن خدا تأکید دارد و هرگونه مشابهت با مخلوقات را نفی میکند.
به شاگردانم گفتم: «در گذشته، فرزندان برای والدین کار میکردند، بهویژه پسران که بازوی پدر بودند. اگر کسی در روستایی چهار پنج پسر داشت، گویی سلطان بود! اما امروز، دیگر این نقشها کمرنگ شده است.» این تغییر در نقش فرزندان، نشان میدهد که انگیزههای انسانی برای تولید نسل، مادی و زمینی است، و نمیتوان آن را به خدا نسبت داد. خدا، فراتر از این نیازهاست، و استدلالهایی که به جای بديع، بر بقای او تمرکز دارند، از اصل خلقت دور میمانند.
بخش سوم: دعوت به گفتوگوی علمی و تحول علم دینی
همیشه به شاگردانم تأکید میکردم که مسائل دینی، مانند ولد الهی، باید با مباحث علمی و دقیق بررسی شوند. گفتم: «ما باید با ادیان دیگر، مانند مسیحیت، گفتوگوی علمی داشته باشیم. باید ببینیم آیا خدا میتواند فرزند داشته باشد یا نه؟» این پرسش، نه از سر تردید، بلکه برای دعوت به تأمل عمیق بود. باور داشتم که علم دینی باید با استدلالهای مستند پیش برود، نه با ادعاهای بیپایه.
یکی از دغدغههایم، دخالت غیرعلمی در مسائل دینی بود. میگفتم: «تا وقتی دولتها بخواهند کدخدای عالم باشند، جنگ و خونریزی ادامه دارد. این دانشمندان و علما هستند که باید مسائل را حل کنند.» از شاگردانم خواستم که علم دینی را با سه اصل تحول دهند: اول، هر سخنی مستند باشد؛ دوم، با مخالفان با خشونت رفتار نشود؛ سوم، دین از دنیا جدا شود و کاسبی در آن راه نیابد. این اصول، گویی نقشه راهی بود که از عمق قلبم برای آینده علم دینی ترسیم کرده بودم.
بخش چهارم: نقد منطق سنتی و ضرورت بازنگری
زمانی از منطق سنتی حوزهها دلگیر بودم. میگفتم: «این منطق ارسطویی و کتب حوزوی مانند حاشیه ملاعبدالله و منظومه، گویی عتیقهاند و به کار دنیای مدرن نمیآیند.» باور داشتم که کمکاری در تولید منطق جدید، علم دینی را عقب نگه داشته است. به شاگردانم میگفتم: «ما روی منطق کار نکردهایم. همه چیز را از روی هم کپی کردهاند، از شفا تا اشارات و عرشیه، همه لنگه هماند.»
یکی از انتقاداتم به مفاهیم سنتی مانند ماهیت و کلیات خمس بود. میگفتم: «اینها انتزاعیاند و با علوم مدرن سازگار نیستند. وقتی ماهیت را دروغ میدانیم، دیگر نوع و جنس و فصل هم معنا ندارد.» این سخنان، از سر دغدغه بود برای اینکه علم دینی با نیازهای زمانه هماهنگ شود. میگفتم: «اگر حوزهها بفهمند چهقدر کمکاری کردهاند، از شرمندگی آب میشوند.»
بخش پنجم: انس با قرآن، راه کمال معنوی
همیشه شاگردانم را به انس با قرآن دعوت میکردم. میگفتم: «قرآن را بخوانید، نه برای تحقیق و مطالعه، بلکه برای قرب و انس.» به آنها سفارش میکردم که قرآن را ببوسند، بر قلب و دیده بگذارند، و با آن زندگی کنند. باور داشتم که قرائت مستمر قرآن، گویی پلی است به سوی کمالات الهی.
قرآن کریم: فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ
(هر چه از قرآن میسر شد بخوانید.)
این آیه، برایم چراغ راه بود. به شاگردانم میگفتم: «اگر روزی بیست آیه، سی آیه، یا حتی یک ختم قرآن بخوانید، کمکم قرب قرآنی پیدا میکنید. این قرب، شما را به صفا و ربوبیت میرساند.» باور داشتم که بدون انس با قرآن، علم دینی به نتیجه نمیرسد. میگفتم: «ما که درس میخوانیم، کنارش قرآن باشد. مطالعه کردید، دو آیه بخوانید. این قرآن باید همدم شما شود.»
بخش ششم: نقد غفلت از وظایف علمی
از غفلت علم دینی از وظایف اصلیاش دلگیر بودم. میگفتم: «حوزهها نباید مشغول منبر و روضه شوند. عالم باید تحقیق کند، علم تولید کند.» باور داشتم که مشغول شدن به سیاست و دنیا، علم دینی را از رسالتش دور میکند. به شاگردانم میگفتم: «ما نیامدهایم پول پارو کنیم. دین از دنیا جدا باشد. عالم باید با نعلینش راه برود و علم تولید کند.»
یکی از دردهایم، سادهانگاری در علم دینی بود. با طنز میگفتم: «طلبهها آنقدر سادهاند که گویی از پشت گوششان خبر ندارند! میگویند دریاچه معصومیه خشک شده، اما نمیدانند کجاست!» این طنز، از سر دلسوزی بود، برای اینکه علم دینی با آگاهی از جهان پیش برود.
بخش هفتم: مقام «کن» و ولايت الهی
روزی از مقام «کن» سخن گفتم و شاگردانم را به تأمل در آن دعوت کردم. میگفتم: «عالم دینی باید به مقام کن برسد، جایی که با اراده الهی همسو شود.»
قرآن کریم: وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(چون امری را بخواهد، تنها به آن میگوید باش، پس میشود.)
این آیه، برایم نشانهای از ولايت الهی بود. به شاگردانم میگفتم: «ما که ادعای ولایت میکنیم، باید به این مقام برسیم. اما القاب غیرواقعی، تنها آبروریزی میآورد.» از سخن امام صادق علیهالسلام مثال زدم که فرمودند: «مرا امیرالمؤمنین نگویید، این لقب تنها برای آن آقاست.» این تواضع، درس بزرگی برایم بود که عالم دینی باید از ادعاهای بیپایه پرهیز کند.
جمعبندی
این گفتگوهای صمیمی، گویی سفری است به اعماق قلب و ذهنم، جایی که دغدغههایم برای علم دینی، انس با قرآن، و تحول در حوزهها به کلمات تبدیل شدهاند. همیشه به شاگردانم میگفتم: «علم دینی باید مستند، بیخشونت، و جدا از دنیا باشد.» باور داشتم که انس با قرآن، راه کمال معنوی است و بدون آن، علم دینی ناقص میماند. این خاطرات، نهتنها بازتاب تأملاتم در مسائل بنیادین دین و علم است، بلکه دعوتی است به شما برای پیوستن به این سفر معرفتی. امیدوارم این کلمات، چون چراغی، راه شما را به سوی حقیقت روشن کند.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!