متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1394
مقدمه
آنچه در این مجموعه میخوانید، روایتهایی است از زندگی و تأملات من، که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. این خاطرات، شرحی است از مسیری که در طلب علم، معرفت و حقیقت پیمودهام؛ مسیری که از کودکی تا امروز، با تجربههای گوناگون علمی، معنوی و اجتماعی گره خورده است. هر بخش از این گفتگوها، پنجرهای است به سوی لحظههایی که مرا ساختهاند و مرا به سوی فهم عمیقتر از دین، فقه و عرفان هدایت کردهاند. هدفم از بازگو کردن این خاطرات، نهتنها به اشتراک گذاشتن تجربههای شخصی، بلکه دعوت شما به تأمل در اهمیت موضوعشناسی، شفافیت علمی و تعهد به حقیقت در مسیر دانش و معنویت است.
بخش اول: زبان فقه و ضرورت موضوعشناسی
یادم میآید در شانزدهسالگی، وقتی لمعه را نزد استادی گرانقدر که ترک آذری بود میخواندم، او از من خواست برای فهم بهتر درسش، زبان ترکی را بیاموزم. من با اطمینان گفتم: «استاد، حتی اگر درس را به ترکی بگویید، میفهمم چه میگویید!» این اطمینان از فضایی میآمد که در آن غوطهور بودم؛ فضایی که محوریتش زبان ترکی بود، اما من به دنبال جوهره علم بودم، نه صرف زبان ظاهری آن. استادم میخواست مرا با محیط درس هماهنگ کند تا بهره بیشتری ببرم، و من از همان زمان دریافتم که فهم یک علم، به دانستن زبان و فرهنگ آن وابسته است.
این تجربه، مرا به تأمل در فقه کشاند. فقه، علمی است که باید با موضوعات روز هماهنگ شود. بدون موضوعشناسی، فقه در دام مبادی و پیشفرضهای کهنه میافتد و از پاسخگویی به نیازهای زمان بازمیماند. برای نمونه، هنوز پرسشهایی ساده اما بنیادین بیپاسخ ماندهاند: بلاد کبیره چیست؟ در شهری مانند تهران با میلیونها جمعیت، نماز در کجا شکسته است و در کجا تمام؟ اگر روزی جمعیت این شهر به بیست میلیون برسد، با معیارهای کنونی، چه تعداد از مردم مسافر خواهند بود؟ این پرسشها نشان میدهد که فقه نیازمند نگاهی نو و دقیق به موضوعات است، نه تقلید سطحی از عرف یا احتیاطهای محافظهکارانه.
من برای بهروزرسانی فقه، نظامی از اجتهاد را پیریزی کردم که آن را «فقه حکمتگرا» مینامم. این نظام را در کتاب «قانون» شرح دادهام. همچنین، عناوین و چیدمان کتابهای فقهی را بازطراحی کردهام، زیرا ترتیب سنتی آنها گاه علمی و متناسب با نیازهای روز نیست. با تحقیق عمیق در مسائل، احتیاطهای غیرضروری را کنار گذاشتهام و فتواهای شفاف و صریح ارائه کردهام. همانگونه که در اقتصاد و مدیریت منابع کشور، شفافیت را لازمه مصونیت از فساد میدانم، در ارائه علم نیز به شفافیت و دوری از ابهام و محافظهکاری باور دارم.
بیش از چهل سال از عمرم را به تحقیق و تدریس فقه اختصاص دادهام. از نوزدهسالگی، خود را مجتهدی مستقل دیدم و از آن زمان، بیشترین فعالیتم در این حوزه بوده است. اما متأسفانه، فضای حاکم بر برخی محافل، مانع از نشر این تحقیقات شده است. کتابهایی مانند «تحریرالتحریر»، «حقیقةالشریعه» و رسالههای توضیحالمسائل، حتی با وجود مجوز نشر، از بازار جمعآوری و نابود شدند. این موانع، نهتنها به علم آسیب میزند، بلکه حوزههای علمی را از پویایی و پاسخگویی به نیازهای جامعه محروم میکند.
بخش دوم: موسیقی و فقه؛ سفری از کودکی تا تحقیق
در کودکی، وقتی هنوز سیزدهساله بودم، مربی معنویم از من خواست موسیقی را بیاموزم. او مرا به کلاس استاد اکرم گلپایگانی فرستاد. یادم میآید گاهی زودتر از موعد به خانه استاد میرسیدم و کنار در منتظر میماندم. یک روز، استاد با دیدن من تندی کرد و گفت: «چرا جلوی در ایستادهای؟ چرا شما مذهبیها به موسیقی تعصب دارید؟» این حرفش مرا به فکر فرو برد. در خانه استاد، فضایی صمیمی بود. همسرش با مهربانی چای تعارف میکرد، گاهی یک استکان چای میخوردم و گاهی نمیخوردم. او اصرار داشت که چای را بنوشم تا اسراف نشود، و من گاه هر دو استکان را سر میکشیدم.
استاد گلپایگانی، با وجود آنکه گاهی شرابی اندک برای بهتر خواندن مینوشید، از من میخواست که روز قیامت شفاعتم را بکند. او دو همسر داشت؛ یکی در شمیران و دیگری در نفرآباد، نزدیک محله ما. در خانهاش، دختران و پسرانی با پوشش آزاد رفتوآمد داشتند، اما او بهخاطر احترام به من، از این وضعیت عذرخواهی میکرد. این ادب و انسانیت او، مرا تحت تأثیر قرار داد. در آن زمان، خوانندگانی مانند هایده، مهستی، دلکش، مرضیه و گوگوش از شاگردان او بودند.
من با دوچرخه از شهرری به تهران میرفتم تا هم موسیقی بیاموزم و هم نزد استادی ادیب درس بخوانم. هر دو استاد، شصت تومان دستمزد میگرفتند، پولی که در آن زمان مبلغ قابلتوجهی بود و من از میراث پدرم خرج میکردم. این تجربهها، مرا با نظم و زیبایی موسیقی آشنا کرد. بعدها، جزوهای از یادداشتهای کودکیام با عنوان «آموزش مقامات موسیقی» منتشر شد، هرچند برخی واژهها را بهخاطر کودکیام اشتباه نوشته بودم، مانند «اوج» که با «عین» نوشته بودم.
در سال ۱۳۸۶، کتاب «مقامات موسیقی ایرانی» را منتشر کردم و پس از آن، هفت جلد کتاب «فقه غنا و موسیقی» را تألیف کردم که حاصل دو سال درس خارج موسیقی بود. در این کتابها، با دقت به احکام موسیقی پرداختم و قواعدی برای جواز و عدم جواز آن تدوین کردم. اما متأسفانه، این آثار نیز مانند دیگر کتابهایم، جمعآوری و نابود شدند. این ماجرا مرا به این فکر انداخت که چرا برخی از طرح مسائل علمی و دقیق در حوزه واهمه دارند؟ چرا حوزههای علمیه نباید در موضوعاتی مانند موسیقی، که بخشی از فرهنگ و زندگی مردم است، قدرتمند و تحلیلگر باشند؟
من باور دارم که علوم مانند موسیقی، شطرنج و ریاضیات، ذهن را منظم و پویا میکنند. عالمان دینی باید با این علوم آشنا باشند تا بتوانند با نگاهی دقیق و منطقی به مسائل روز پاسخ دهند. موسیقی، نظم و ریتمی به ذهن میبخشد که برای فهم فلسفی و فقهی ضروری است.
بخش سوم: در جستوجوی حقیقت در ادیان و مذاهب
در نوجوانی، به اشاره مربی معنویم، به کلیسای رافائل در چهارراه گلوبندک میرفتم تا با تعالیم مسیحیت و کتابهای مقدس مانند تورات و انجیل آشنا شوم. کشیشی که آنجا درس میداد، انسانی پاک، باادب و مهربان بود. او را چنان کامل میدیدم که گاه با خود میگفتم: «چگونه میتوانم او را در مسیر باطل بدانم؟» این تناقض، ذهنم را آشوبزده کرده بود. من که در جستوجوی حقیقت بودم، نمیتوانستم بپذیرم که انسانی با این فضایل، باطل باشد. با خدا مناجات میکردم: «خدایا، من از حق پیروی میکنم، نه از قوم و خویشی. این کشیش، حق است، اما چگونه میتوانم او را در مسیر باطل ببینم؟»
یک روز، در نزدیکی کلیسا، بین دو قبرستان مسلمانان و مسیحیان قدم میزدم. چند بار از این قبرستان به آن قبرستان رفتم و سرانجام، خودم را در قبرستان مسلمانان یافتم. آن لحظه، گویی آبی بر سرم ریختند و شبههام برطرف شد. دریافتم که باطل، امری ظاهری است و در باطن، حقیقت جای دیگری است.
در همان دوران، به خانقاه نیز میرفتم تا با اعتقادات دراویش آشنا شوم. عارفی را دیدم که کمالات بسیاری داشت، اما شبههای در ذهنم ایجاد شد. او را با اساتید دیگر مقایسه میکردم و او را برتر میدیدم، اما این برتری، خطرناک بود. یک شب در خواب، او را در جنگلی بزرگ دیدم که با چهرهای شبیه سگ مرا دنبال میکرد. من میدویدم و او نمیتوانست به من برسد. وقتی به او نگاه کردم، دریافتم که او تنها یک ظاهر فریبنده دارد. این رؤیا، شبههام را برطرف کرد و مرا به حقیقت نزدیکتر کرد.
این تجربهها به من آموخت که طلبه باید با ادیان و مذاهب آشنا باشد، اما نه با تعصب، بلکه با موضوعشناسی دقیق و نقد منصفانه. عالمان دینی باید بتوانند با آگاهی کامل، حقیقت را از باطل جدا کنند.
بخش چهارم: درسهایی از محله لاتها
در کودکی، در محلهای زندگی میکردم که به لاتهای شهرری معروف بود. آنها، با وجود رفتارهای ناپسندشان، قلبهایی پاک داشتند. من که مکبر و مؤذن مسجد بودم، مورد احترامشان بودم. گاهی برای بزرگ لات محله نان و کباب میگرفتم. او با احترام میگفت: «تنهایی غذا نمیخورم.» این صفا و جوانمردی، مرا به یاد عالمان قدیم میانداخت که با دانش و معنویتشان، دلها را جذب میکردند.
آنها از من میخواستند که روز قیامت شفاعتشان کنم، با اینکه خود را گناهکار میدانستند. این ایمان خالص، مرا به فکر فرو میبرد. روزگار گذشته، با همه سادگیاش، پر از صفا بود. لاتها جوانمرد بودند و عالمان، باسواد و بافهم. من محضر برخی از این عالمان را درک کردم و از ولايتشان بهره بردم.
نتیجهگیری
این خاطرات، بخشی از سفری است که در طلب علم و حقیقت پیمودهام. از کلاسهای موسیقی و درسهای فقه تا تجربههای معنوی در کلیسا و خانقاه، همه این لحظهها مرا به این باور رساندند که علم دینی باید پویا، شفاف و پاسخگو باشد. حوزههای علمیه باید با شجاعت به مسائل روز بپردازند و از سرکوب علم و حقیقت پرهیز کنند. این مجموعه، دعوتی است به تأمل در اهمیت موضوعشناسی، شفافیت و تعهد به حقیقت در مسیر دانش و معنویت.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!