متن تحقیق
!DOCTYPE html>
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1398
مقدمه
این مجموعه، شرحی است از لحظههای زندگیام که گاه در خلال درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. اکنون، این خاطرات را با جزئیات و صمیمیتی بازگو میکنم تا شما را به دنیای تجاربم دعوت کنم؛ جهانی که در آن هر لحظه، درسهایی از حکمت، معرفت و معنویت نهفته است. این روایتها، بازتاب تلاشهایم برای فهم حقیقت و انتقال آن به دیگران است، در مسیری که با چالشهای بسیار همراه بوده، اما همواره با عشق به علم و عرفان پیش رفتهام.
بخش اول: نبوغ و حکمت
در سالهای جوانی، هنگامی که در محضر استادانم بودم، با مفهوم نبوغ آشنا شدم. نبوغ، موهبتی است که ذهن را به سوی کشف حقیقتهای پنهان هدایت میکند. به یاد دارم سخنی از ابنسینا، آن حکیم بزرگ که نبوغش چون نوری در آسمان دانش میدرخشید. میگویند روزی در مسیری نشسته بود و دختری از برابرش گذشت. وقتی همان دختر بازگشت، او با نگاهی عمیق گفت: «راهرفتن این زن تغییر کرده است؛ او دیگر باکره نیست.» این سخن، نه از اطلاع بر مغیبات، بلکه از قدرت تحلیل و استجماع ذهنی او بود که از تغییر گامهای دختر، حقیقتی را دریافت. چنین است که نابغه، با اندک تأملی، به نتایجی میرسد که دیگران پس از سالها کوشش به آن دست مییابند.
این ویژگی را در استادم، مرحوم آیتالله شعرانی، به عینه دیدم. او دریایی از علم بود؛ فیلسوف، منجم، ریاضیدان و مسلط بر چند زبان خارجی. روزی که با او قدم میزدم، از حکمت حاجی سبزواری سخن گفتم و او را با حاجی مقایسه کردم. استاد با تواضع گفت: «حالا که حاجی نیست، ما چیزی میگوییم.» این فروتنی مرا به شگفتی آورد. او که خود جهانی از دانش بود، دیگران را بزرگ میداشت.
اما جامعه ما گاه قدر چنین نوابغی را نمیداند. به استاد شعرانی گفتم: «چرا سخن نمیگویید تا شناخته شوید؟» او پاسخ داد: «حرف حق، خریدار ندارد. برای مقبولیت، باید حق را با باطل آمیخت، و من چنین نمیکنم.» این سخن، عمق حکمت و آزادگی او را نشان میداد. او با نان و پنیر ساده زندگی میکرد، اما روحش در آسمانها سیر میکرد.
ابنسینا نیز از اتهامات در امان نماند. او را به شرابخواری متهم کردند، حال آنکه از نوشیدنیهای طهور بهره میجست تا ذهنش را سبک نگه دارد. روزی در محفلی، عالمی این اتهام را تکرار کرد. در پاسخ گفتم: «اگر ابنسینا مست نبود، چگونه میتوانست آثاری چون اشارات را خلق کند؟» این سخن، خندهای در جمع آورد، اما حقیقت این بود که نبوغ او، مستی از صفا و حکمت بود، نه خمار دنیا.
قرآن کریم:
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِی إِلَیْهِمْ ۚ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
و پیش از تو جز مردانی که به سویشان وحی میفرستادیم، نفرستادیم. پس اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید. (سوره نحل، آیه ۴۳)
این آیه مرا به یاد استادانی میاندازد که چون ابنسینا و شعرانی، اهل ذکر و حکمت بودند. آنها با نبوغ خود، راه را برای دیگران روشن کردند، اما گاه در تنگنای اتهامات و محدودیتها گرفتار شدند.
بخش دوم: آفت کتابمحوری
سالهاست که درس خارج فلسفه را تدریس میکنم، با این امید که روزی خردمندانی این مطالب را بررسی کنند و علم الهی را به جایگاه شایستهاش برسانند. اما در حوزههای علمیه، آفتی به نام کتابمحوری مانع نوآوری است. به یاد دارم روزهایی که میخواستم درس جدیدی آغاز کنم. از من میپرسیدند: «چه کتابی تدریس میکنید؟» گویی بدون کتاب، درس اعتبار ندارد. این فرهنگ، خلاقیت را محدود میکند و استاد را به تکرار محفوظات وا میدارد.
روزی در میان تدریس، خستگی بر من چیره شد. با خود گفتم: «خدایا، آیا این درسها فایدهای دارد؟» گاه ناچار میشدم مطالب را ساده کنم یا از گفتن برخی حقایق پرهیز کنم، زیرا فضای نقد آزاد نبود. طلبهها نیز گله داشتند که درسها تنها تکرار کتابهاست و نتیجهای عملی ندارد. این تجربه مرا به این باور رساند که باید فرهنگ حاکم بر حوزهها را تغییر داد.
برای احیای فرهنگ دینی و ولایی، به سراغ عرفان محبوبان رفتم. شصت جلسه تدریس کردم، اما آن را نوظهور خواندند و تعطیلش کردند. این تجربه تلخ، نشاندهنده مقاومت در برابر نوآوری بود. با این حال، بیش از چهل سال است که کتابهای دینی را تصحیح و منتشر میکنم. کتابهایی چون فصوص، مصباح و منازل السائرین را شرح و نقد کردهام، اما چه کسی این آثار را بررسی میکند؟ توان من محدود است و موانع بسیار.
روزی در محفلی، یکی از شاگردانم چنان از من تعریف کرد که درویشان کهنسال شگفتزده شدند. آنها انتظار عالمی با هیبت و تشریفات داشتند، اما من با ساکی ساده از هواپیما پیاده شدم. این سادگی، گاه مانع شناخت حقیقت میشود. با این حال، در آن سفر، با معرفی آرای عارفانی چون بایزید بسطامی، توانستم جمع را با خود همراه کنم.
حدیث:
قال أمیرالمؤمنین علیهالسلام: «العلماء باقون ما بقی الدهر»
عالمان تا زمانی که روزگار باقی است، باقی میمانند.
این حدیث مرا به یاد وظیفهام میاندازد: احیای علم و حکمت، حتی در برابر موانع. من کوشیدم با تصحیح کتابها و تدریس عرفان، این راه را ادامه دهم، اما موانع سیاسی و فرهنگی گاه راه را دشوار کردهاند.
بخش سوم: چالشهای پژوهش دینی
از آغاز عصر غیبت، معضلی عمیق در حوزه معارف دینی وجود داشته است: نبود روششناسی دقیق و همهجانبه در تحقیقات علمی. عالمان، گاه به دلیل محدودیتهای اجتماعی و سیاسی، ناچار به انزوا و تقیه بودند. فقر و نبود امکانات نیز مانع پژوهشهای عمیق میشد. اما آنچه آنها را سرپا نگه میداشت، هوش والا و ملکه قدسی بود که به آنها توان نازکاندیشی میداد.
به یاد دارم روزی در جوانی وارد مسجد اعظم شدم. دو طلبه در حال مباحثه بودند. یکی کلمه «مجاز» را به اشتباه «مُجاز» خواند. دیگری او را تصحیح کرد، اما او نپذیرفت و گفت: «حرف تو هم قولی است.» این روحیه، که گاه در میان برخی صاحبنفوذان دیده میشود، مانع پیشرفت علم دینی است. عالمان باید با موضوعشناسی و ملاکیابی دقیق، حقیقت را جستوجو کنند، نه اینکه به تعصب و انزوا پناه برند.
این چالش مرا به فکر تأسیس دانشگاهی دینی انداخت که در آن، اسلامی مدرن و کاربردی تدریس شود؛ دینی که مانند یک دستگاه رایانه، برای همه قابل استفاده باشد. طرحی برای مهندسی جامعه داشتم، اما موانع مالی و اجرایی آن را متوقف کرد. گفتند: «این طرح به میلیاردها تومان هزینه نیاز دارد.» ناچار آن را رها کردم، اما این رؤیا همچنان در قلبم زنده است.
بخش چهارم: ادبیات فلسفی و عشق به علم
یکی از زیباترین فصلهای زندگیام، تحصیل در محضر مرحوم محمدتقی ادیب نیشابوری بود. او سلطان ادبیات بود، عالمی که با وجود فقر و سختی، عاشقانه درس میداد. به یاد دارم که برای حضور در کلاسش، از تهران به مشهد سفر میکردم. هر ماه دویست تومان هزینه میکردم، مبلغی که در آن زمان میتوانست خانهای خوب خرید. مادرم میپرسید: «محمد، پولها کجاست؟» پاسخ میدادم: «همهاش صرف علم شده است.» شبها در باغهای طرقبه میخوابیدم تا هزینهای برای اقامت نپردازم.
مرحوم ادیب، با پنکهای قراضه و بادبزنی چوبی، در گرمای طاقتفرسا درس میداد. او از عشق سخن میگفت و اشک میریخت. کتابهای مقامات الحریری و معلقات السبع را نزد او خواندم، اما وقتی از عشق سخن میگفت، این کتابها رنگ میباختند. او میگفت: «انت غریبالغرباء و انا ادیبالادباء.» همه او را به بزرگی میستودند، حتی کسانی که با او مخالف بودند.
اما او نیز از آزار ظاهرگرایان در امان نبود. برخی او را به دلیل دیدار با دربار مورد سرزنش قرار میدادند. من که جوانی پرشور بودم، به او گفتم: «شاه و خاندانش ظالماند.» او پاسخ داد: «من از شاه کار خلافی ندیدهام.» اما حقیقت این بود که او از آزار برخی عالمان دلشکسته شده بود و به ناچار به دربار پناه برده بود. این رفتارها با عالمانی چون او، که اهل عرفان و باطن بودند، دلخراش بود.
روزی در اهواز، در محضر مرحوم بهبهانی بودم. او عالمی نحریر بود که خارج اصول تدریس میکرد. وقتی به عبارتی از کمبانی اعتراض کردم، او با گوش سنگینش سخنانم را از دیگری شنید. به او گفتم: «چرا طلبههای قمی را به مدرسه راه نمیدهند و آنها را متهم به دزدی میکنند؟» او با اقتدار، اجازه داد طلبهها در حجرهها ساکن شوند و حتی گفت: «اگر قفلی باز نشد، بشکنید.» این آزادگی مرا به شگفتی آورد.
قرآن کریم:
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ۖ وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
بگو: روح از امر پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است. (سوره اسراء، آیه ۸۵)
این آیه مرا به یاد لحظهای میاندازد که در اهواز، از روح سخن گفتم. به عالمی گفتم: «روح ربی را در تاریکی باید نشان داد، نه در روشنایی.» این سخن، اشارهای بود به عمق معرفتی که تنها در تأمل عمیق آشکار میشود.
نتیجهگیری
این خاطرات، تنها گوشهای از مسیری است که در آن با نوابغی چون شعرانی و ادیب نیشابوری آشنا شدم و با چالشهایی چون کتابمحوری و نبود روششناسی دقیق در علم دینی مواجه گشتم. هر خاطره، دعوتی است به تأمل در حقیقت و زیبایی علم و عرفان. امیدوارم این روایتها، شما را به سوی حکمت و معرفت رهنمون سازد.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!