متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1409
مقدمه
آنچه در این مجموعه پیش روی شماست، روایتهایی است از تجربههای زیستهام که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. این خاطرات، بازتابی از مسیری است که در راه کسب معرفت، تبلیغ دین، و خدمت به مردم پیمودهام. هر بخش، پنجرهای است به لحظههایی که با تأمل در آنها، میتوان به عمق معارف دینی و انسانی راه یافت. این روایتها نهتنها شرح وقایعاند، بلکه تلاشیاند برای انتقال حسی از تقرب به حقیقت، با زبانی صمیمی و در عین حال متین، که هم برای اهل علم و هم برای دلهای جویای معرفت، سخنی تازه داشته باشد.
بخش اول: علممحوری در تبلیغ معارف
سالها پیش، هنگامی که از قم به تهران بازمیگشتم، چهارشنبهها به منبر میرفتم. منابرم در تهران، به لطف الهی، پرشور و شلوغ بود. در یکی از این جلسات، در خانهای مجلل، بزرگان و رجال کشوری حضور داشتند. منبر آنجا، بلند و باشکوه، با پلههایی که گویی به آسمان میرسید، مرا به تأمل واداشت. پس از پایان منبر، مرحوم آقای الهی به من گفتند: «در تهران دیگر منبر نرو.» پرسیدم چرا؟ فرمودند: «تهرانیها با سرمایه و خوشگذرانیشان، وقت تو را میگیرند و از درس و تحقیق بازمیمانی.» این سخن، چون آتشی در جانم افتاد. از آن روز، جز به اصرار دوستان و آن هم برای تفرج، نه هدایت، در تهران منبر نرفتم.
مرحوم آقای الهی تأکید داشتند که تبلیغ نباید با تحقیق خلط شود. تبلیغ، شأنی است که باید ریشه در علم و معرفت داشته باشد، نه در بازیگری و نقشآفرینی. عالم دینی، چون پیامبران، باید نسخه اصلی حقیقت باشد، نه بازیگری که نقشی را ایفا کند. من از آن زمان، این نصیحت را آویزه گوش کردم و تا امروز، هشتصد نوشته تحقیقی از خود به جای گذاشتهام که هر یک، پاسخی به پرسشی علمی است. این آثار، نوآوریهایی دارند که از نقد و بررسی خالی نیستند.
روزی در جهرم، در میان مردمی انقلابی و سلحشور، از صبح تا深夜، گاه سیزده یا چهارده منبر میرفتم. تمام سخنانم از قرآن کریم بود. من آیات را چنان تفسیر میکردم که در هیچ کتاب تفسیری نیامده بود. مردم، تشنه معارف تازه بودند و من میکوشیدم ناشنیدههایی از قرآن کریم را به آنها عرضه کنم. ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾ (قرآن کریم، سوره نحل، آیه ۴۳): «و پیش از تو جز مردانی که به آنان وحی میکردیم نفرستادیم؛ پس اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید.» این آیه، مرا به یاد رسالت عالمان دینی میانداخت که باید پاسخگوی نیازهای معنوی مردم باشند.
بخش دوم: آداب منبر و خطابه
منبر، کاری است دشوار که نیازمند سحر بیان و تخصص علمی است. سخنرانی، مانند رانندگی یا جراحی، جایی برای خطا ندارد. یک اشتباه، میتواند تمام خطابه را از اعتبار ساقط کند. در جوانی، در امامزاده صالح شمیران منبر میرفتم. هنوز به قم نیامده بودم و ملبس نبودم. کت و شلوار سفید میپوشیدم و جانمازی سفید در جیب داشتم. روزی، در حین سخن از عزای امام صادق علیهالسلام، گفتم که برای ایشان نیز باید سیاه پوشید، چنانکه برای امام حسین علیهالسلام میپوشیم. پس از جلسه، یکی از حضار گفت: «تو خودت سفیدپوشی و جانماز سفید در جیبت داری، آنگاه از سیاهپوشی سخن میگویی؟» این نکته، به من آموخت که ظاهر و گفتار خطیب باید هماهنگ باشد.
خطیب باید با ظاهری آراسته و مردمپسند، با صدایی رسا و بیانی روان، پیام خود را منتقل کند. من در منبرهایم، همیشه کوشیدهام تا با صداقت و تواضع سخن بگویم، نه با نقشآفرینی. مرحوم آقای فلسفی، که سلطانالواعظین بود، میگفتند خطیب باید مانند دو دو تا چهار تا سخن بگوید، نه اینکه محفوظات را تکرار کند. خطابه باید انشایی باشد، نه اخباری. روزی در تالار بلور تهران، برای جمعی از اساتید دانشگاه و حقوقدانان سخن گفتم. از تازههای حقوقی و نقدهایی بر آثار حافظ و دیگر شخصیتهای ادبی گفتم. آنقدر مجلس را شیفته کردم که میزبان گفت: «تو آبروی ما را خریدی.»
بخش سوم: تبلیغ در زندان
دو منبرم در زندان، یکی پیش از انقلاب و دیگری پس از آن، از خاطرات فراموشنشدنیام است. پیش از انقلاب، در بجنورد، ساواک مرا به اتهامی واهی بازداشت کرد. شب جمعه بود و در زندان شهربانی، حدود چهارصد زندانی دورم جمع شدند. یکی گفت: «روضه بخوان.» گفتم: «ما خودمان روضهایم. هر کدام دل شکستهای داریم.» آن شب، به جای روضه، با آنها گفتوگو کردم. تا نیمهشب، همه بیدار بودند و از من جدا نمیشدند. این منبر، نه از پیش تعیینشده بود، بلکه از دل برخاست و به دلها نشست.
پس از انقلاب، در همسایگی زندانی بزرگ، شبها به پشتبام میرفتم و برای زندانیان نیایش میکردم. یکبار، در ماه رمضان، به عیادتشان رفتم. حدود هشتصد زندانی روی زمین نشسته بودند و مسؤولان روی صندلی. اعتراض کردم و گفتم: «مگر عروسی است؟ صندلیها را بردارید و همه روی زمین بنشینید.» سپس گفتم: «من طلبهای سادهام و آمدهام از شما عیادت کنم، نه موعظه.» از آنها خواستم مشکلاتشان را بنویسند. صدها نامه جمع شد، اما تنها شش یا هفت دستخط متفاوت بود. این نشان میداد که بسیاری از زندانیان بیسواد بودند. با پیگیری، مشکلاتشان را یکییکی حل کردیم.
جمعبندی
این خاطرات، بازتابی از تلاشی است برای زیستن در مسیر معرفت و خدمت. منبر، اگر با علم، صداقت، و تواضع همراه باشد، میتواند دلها را به سوی حقیقت رهنمون کند. اما اگر به بازیگری و مادیات آلوده شود، از قداست میافتد. امیدوارم این روایتها، نهتنها شرحی از گذشته، بلکه چراغی برای آینده باشند تا عالمان دینی، با حفظ شأن علمی و معنوی، در خدمت مردم و حقیقت گام بردارند.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!