متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1411
مقدمه
این مجموعه، روایتهایی است از لحظههای زندگیام که گاه بهصورت گذرا در درسگفتارهایم به آنها اشاره کردهام. هر خاطره، پنجرهای است به تجربههای زیستهام در مسیر طلبگی، تبلیغ، و جستوجوی معرفت. این روایتها نهتنها شرح وقایعاند، بلکه دعوتیاند به تأمل در رسالت عالم دینی که باید با صداقت، علم، و تواضع، دلها را به سوی حقیقت رهنمون شود. با زبانی صمیمی و متین، این خاطرات را برای اهل علم و جویندگان معرفت نگاشتهام تا هم الهامبخش باشد و هم چراغی برای آینده.
بخش اول: تبلیغ در جهرم؛ صدای اعتراض و معرفت
در دوران پیش از انقلاب، در شهر جهرم، منبرهایم چون شعلهای در دلهای مردم زبانه میکشید. هر روز، از سپیدهدم تا深夜، گاه ده تا سیزده جلسه سخنرانی داشتم. مردم فوجفوج میآمدند، تشنه معارف ناب و سخنان تازه. کوشیدم هیچ کلامی تکراری نباشد، چرا که بسیاری از حضار در چندین مجلس حضور داشتند. روزی، در اوج شور انقلابی، خطاب به رژیم وقت گفتم: «تو هیچ پُخی نیستی!» این سخن، جراتی عظیم میطلبید. پس از منبر، شخصی به من گفت: «آیا معنای این لفظ را میدانید؟ در زبان ترکی، معنای ناپسندی دارد.» شرمنده شدم و توضیح دادم که قصد من معنای عرفی آن، یعنی بیعرضگی، بود. این تجربه به من آموخت که خطیب باید در انتخاب واژگان دقت کند تا کلامش از صداقت و تأثیر نکاهد.
در جهرم، مجتهدی سختگیر، مدیریت مدرسه علمیه را بر عهده داشت و به دلیل شلوغی طلاب، درِ مدرسه را بسته بود. او حتی مجالس زنانه را تعطیل کرده بود، با این استدلال که حضور طلاب در میان بانوان جایز نیست. من اما با این دیدگاه مخالف بودم. به اصرار او، مجلسی زنانه برگزار کردم که هزاران نفر در آن شرکت کردند. از روانشناسی زنان گفتم، مطالبی که بعدها در کتاب «روانشناسی زنان» منتشر شد. بانوان با اعتماد عمیقی پرسشهای شرعی و شخصی خود را مطرح میکردند. مأموران ساواک حساس شدند و پرسیدند: «این بانوان چه میگویند؟» با طنزی شیرین پاسخ دادم: «آنها ما را محرمتر از شوهرانشان میدانند و از احکام شرعی میپرسند. این به سیاست چه ربطی دارد؟» این پاسخ، آنها را خلع سلاح کرد.
اعتماد مردم به عالمان دینی در آن روزگار، چون گوهری گرانبها بود. حتی ساقی بزرگ شهر، اسرار تجارت خود را با من در میان میگذاشت. روزی در مجلس شهیدی، کنار مسؤول کمیته انقلاب نشسته بودم. از ساقی پرسیدم: «از بازار تریاک چه خبر؟» او با صفا، همهچیز را گفت. سپس از مسؤول کمیته پرسیدم، اما اطلاعاتش ناقص بود. وقتی بخشی از اطلاعات را بازگو کردم، حیرتزده پرسید: «اینها را از کجا میدانید؟» گفتم: «شما باید خودتان بجویید. اطلاعاتتان ناقص است.» اما هرگز این اعتماد را خدشهدار نکردم، چرا که سرمایه عالم دینی، اعتماد مردم است.
بخش دوم: تبلیغ در کرمانشاه؛ معرفت در دل بیابان
پیش از انقلاب، در مسجد جامع کرمانشاه، سخنرانیهایم رنگ اعتراض داشت. ساواک در پی دستگیریام بود. یکی از عالمان منطقه مرا به روستایی دورافتاده برد تا پنهان شوم. آن روستا یک ساعت با کرمانشاه فاصله داشت. ابتدا با جیپ و سپس با اسب به آنجا میرفتیم. خان روستا پسری ورزشکار و موسیقیدان داشت که به سرعت با من رفیق شد، چرا که من نیز در ورزشهای رزمی و موسیقی دستی داشتم. مردم روستا، رعایای خان بودند و از احکام اولیه دین بیاطلاع. نه از نماز میدانستند، نه از روزه یا طهارت. دو هفته طول کشید تا احکام اولیه را به آنها آموختم. تنها باسواد روستا، دختری بود که پنج کلاس درس خوانده بود. احکام زنان را به او آموختم تا به دیگران منتقل کند. او با دقت پرسشها را یادداشت میکرد و پاسخها را با شفافیت به زنان روستا میرساند. مردم، که عمری در بیخبری زیسته بودند، کمکم به من محبت یافتند و مرا چون پیامآوری آگاهیبخش گرامی داشتند.
بخش سوم: پوپولیسم و آفتهای علم دینی
گاه در درسگفتارهایم به آسیبهای علم دینی اشاره کردهام. یکی از این آسیبها، گرایش به ظاهرگرایی و جنجالسازی است. در کودکی، در منبر مرحوم آقای فلسفی شرکت کردم. او، که سلطان خطابه بود، به طلاب میآموخت که اگر در سخنرانی اشتباه کردند، با فریاد و جنجال، توجه مردم را از خطا منحرف کنند. این سخن در دل کودکانهام ننشست. با خود گفتم: چرا عالم دینی باید به جای اعتراف به اشتباه، با ترفند خطایش را بپوشاند؟ این، نوعی فریب بود که با شأن طلبگی سازگار نبود.
در مقابل، مرحوم آقای انصاری قمی را به یاد دارم. او در میانه منبر، وقتی نیاز به تجدید وضو یافت، بیتکلف از منبر پایین آمد، وضو گرفت و بازگشت. سپس با طمأنینه گفت: ﴿وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا﴾ (قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۲۸): «و انسان، ناتوان آفریده شده است.» این صداقت برایم از هر کرامتی ارزشمندتر بود. مردم نیز این صفا را گرامی داشتند، چرا که عالم دینی را نه معصوم، بلکه انسانی صادق میخواهند.
آفت دیگر، گرایش به وعدههای توخالی و جنجالسازی برای جلب توجه است. روزی یکی از اساتیدم تعریف میکرد که در جوانی، برای حفظ غرور در برابر خویشاوندان ثروتمندش، میگفت: «نان مرغ خوردهام و از برنج پرهیز میکنم تا چاق نشم.» اما در حقیقت، جز تکهای نان نداشت و برای راستگویی، کلمه «مرغ» را روی آن مینوشت. این داستان، هرچند طنزآمیز، نشاندهنده نوعی فریب بود که با طلبگی راستین همخوانی ندارد.
بخش چهارم: پوپولیسم مقدسنما و ظاهرگرایی
یکی از آفتهای علم دینی که گاه در درسگفتارهایم به آن اشاره کردهام، پوپولیسم مقدسنماست. برخی در مناظره، برای به کرسی نشاندن نظر خود، به مغالطه و فریب متوسل میشوند. برای مثال، شخصی برای نهی از منکر، به دیگری گفت: «تراشیدن ریش حرام است، ریش بگذار!» وقتی از او دلیل قرآنی خواستند، آیهای را خواند: ﴿يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشًا﴾ (قرآن کریم، سوره اعراف، آیه ۲۶): «ای فرزندان آدم، برای شما لباسی فروفرستادیم که عورتهایتان را میپوشاند و [نیز] زینتی است.» او کلمه «ریش» را به معنای ریش صورت گرفت، در حالی که مقصود آیه، زینت و آراستگی است. این مغالطه، نمونهای از عوامفریبی است که با سوءاستفاده از متون دینی، حقیقت را تحریف میکند.
عارفی را میشناختم که بسیار به استخاره وابسته بود. حتی برای خوردن آبلیمو یا آبغوره با غذا، استخاره میکرد. روزی او را به ناهار دعوت کردم. با طنز گفتم: «غذاخوردنت یک ساعت طول میکشد، اما من در چند دقیقه غذایم را میخورم. با تو غذا خوردن به من فرصت استراحت میدهد!» یکبار، مرا به مسجد جمکران برد، اما تسبحش را فراموش کرده بود. به خاطر آن تسبح، راه طولانی را بازگشتیم. گفتم: «تو از یک تسبح نگذشتی، چگونه از من میخواهی درس و بحثم را رها کنم؟» این تجربه نشان داد که برخی، در ظاهر عارفانه، از حقیقت عرفان دورند.
بخش پنجم: عبادت و قساوت قلب
در درسگفتارهایم، گاه از عبادتی سخن گفتهام که اگر مخلصانه نباشد، به قساوت قلب میانجامد. عالمی را میشناختم که اهل تهجد و نماز شب بود. همسایهاش از او بسیار تعریف میکرد، اما روزی دیدم که به خاطر اختلاف بر سر اجاره، با همسایگانش بدخلقی کرد. با خود گفتم: عبادتی که به قساوت منجر شود، چه سود دارد؟ مرحوم آقای الهی تعریف میکرد که پسرش، آقای نظام، با طلبهای متهجد همحجره بود. آن طلبه در سرمای زمستان وضو میگرفت و نماز شب میخواند. اما چون عبادتش تحت هدایت مربی نبود، سرانجام در ادارهای بدنام مشغول به کار شد و لباس طلبگی را کنار گذاشت. این تجربه نشان داد که عبادت بدون تربیت، گاه به گمراهی میانجامد. عبادت، چون دارو، باید با تناسب و هدایت انجام شود، وگرنه به جای شفابخشی، بیماری میآفریند.
بخش ششم: دفاع از مظلوم و مبارزه با ظاهرگرایی
در کودکی، در مدرسه گروهی ضربت تشکیل داده بودم تا از دانشآموزان ضعیف دفاع کنم. همکلاسیهایی قویهیکل فرمانم را میپذیرفتند، اما درس نمیخواندند. من، که درسم خوب بود، تکالیفشان را تأمین میکردم. روزی معلم، پنجهبوکسی از یکی از آنها گرفت و پس نداد. اعتراض کردم که شرعاً نمیتوان مال دیگری را گرفت. او مرا به دفتر برد، اما من درس را از حفظ خواندم و او را شرمنده کردم. سرانجام، پنجهبوکس را به من داد تا به صاحبش برگردانم. این تجربه، حس عدالتخواهیام را تقویت کرد.
روزی دعانویسی را به اتهام جادوگری دستگیر کردند. قضات در حکم او مردد بودند و از من نظر خواستند. گفتم: «او جادوگر نیست، دعاهایش از مفاتیحالجنان است. از او تعهد بگیرید و آزادش کنید.» شخصی که حکم اعدام او را داده بود، ادعای مقام والایی داشت. گفتم: «اگر علمش برایم ثابت شود، عمامهام را زمین میگذارم، اما اگر نادان باشد، باید پاسخگو باشد.» سرانجام، دعانویس آزاد شد و من خدا را شکر کردم که جان انسانی را نجات دادم.
بخش هفتم: علم دینی و ضرورت آمار قرآنی
در درسگفتارهایم، گاه به اهمیت علم آمار در فهم قرآن اشاره کردهام. قرآن کریم، کتابی است که با زبان ریاضیات و ادبیات سخن میگوید. بسیاری از مفسران، به دلیل ناآشنایی با ریاضیات، از فهم عمیق آن بازماندهاند. روزی با نابغهای منکر خدا بحث کردم. او همه ادله را نقد میکرد. گفتم: «آیا جمعیت عظیم مؤمنان، از پیامبران تا دانشمندانی چون ابنسینا و شیخ طوسی، دلیل بر وجود خدا نیست؟ آیا این همه انسان، که با خون خود نهال دین را آبیاری کردند، سادهلوح بودند؟» ابنسینا سرود: «در دهر یکی چون من و آن هم کافر / پس در همه دهر یک مسلمان نبود.» این کثرت مؤمنان، خود برهانی است بر وجود خدا.
بخش هشتم: خستگی از ظاهرگرایی و امید به آینده
نزدیک به هفتاد سال از عمرم گذشته، اما گویی دویست سال کار علمی کردهام. در حوزههای قرآن، فقه، فلسفه، عرفان، و روانشناسی، بیش از هشتصد اثر نگاشتهام، اما بسیاری را به دلیل ممانعت ظاهرگرایان منتشر نکردهام. این آثار، که گاه در کیسههای پلاستیکی زیر خاک پنهان کردهام، ثمره عشق من به علم و حقیقت است. ظاهرگرایان، که از مغزهای کوچکشان جز تعصب چیزی برنمیآید، این آثار را کودتایی علیه خود میپندارند. اما من خستهام، نه از کار علمی، بلکه از خستگی خلقالله که زیر سایه این ظاهرگرایان، نشاط حقیقی را از دست دادهاند.
از جوانی نوزدهساله که در فیضیه روزی شانزده درس میگفتم، تا امروز، خستگی در جانم ریشه دوانده است. گاه تا دو ماه یک دقیقه هم نمیخوابیدم. شبها به پشتبام فیضیه یا حرم میرفتم تا در تنهایی، با خدا و مردمم سخن بگویم. اما این خستگی، نه برای خودم، بلکه برای مردمی است که شایسته شادمانیاند. ظاهرگرایان، با تعصب و زور، زیبایی دین را پوشاندهاند. من اما باور دارم که روزی مردم به آنچه شایستهاند خواهند رسید، هرچند در عصر غیبت، این فرصتها گذراست.
جمعبندی
این خاطرات، بازتابی از زیستن در مسیر معرفت و خدمت است. منبر، اگر با صداقت، علم، و تواضع همراه باشد، دلها را به سوی حقیقت هدایت میکند. اما اگر به جنجال، فریب، یا ظاهرگرایی آلوده شود، از شأن خود فرومیافتد. عالم دینی باید با صفا و صداقت، در کنار مردم باشد و اعتماد آنها را چون گوهری حفظ کند. این روایتها دعوتیاند به بازاندیشی در رسالت طلبگی، که باید از آفتهای پوپولیسم، ظاهرگرایی، و تعصب به دور باشد. امید دارم این مجموعه، چراغی باشد برای نسلهای آینده تا با علم و اخلاص، راه حقیقت را بپیمایند.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!