متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1417
مقدمه
این مجموعه، روایتهایی است از تجربههای زیستهام که گاه بهصورت گذرا در درسگفتارهایم به آنها اشاره کردهام. اکنون، این خاطرات را با دلی پر از صفا و صداقت بازگو میکنم تا شاید نوری بر مسیر جویندگان حقیقت بتاباند. هر بخش از این گفتگوها، دریچهای است به جهانی از تأملات علمی، معنوی و انسانی که در محضر اساتید، در خلوت اندیشهها و در بطن زندگیام شکل گرفته است. این روایتها نهتنها شرح گذشتهاند، بلکه دعوتیاند به تأمل در معرفت، اخلاق و مسئولیت ما در برابر حقیقت. من، با قلبی آکنده از محبت، شما را به این سفر صمیمی دعوت میکنم تا در کنار هم، از تجربههای زندگی و درسهای آن بیاموزیم.
بخش بیست و پنجم: اختلاف و خشونت در میدان اعتقادات
زندگیام پر است از خاطراتی که هر یک، درسهایی عمیق از علم، معرفت و انسانیت به من آموختهاند. در این بخش، از تجربههایی سخن میگویم که در آنها شاهد اختلافات و گاه خشونتهایی بودهام که نهتنها در میدانهای روزمره، بلکه در ساحت اعتقادات و باورها نیز رخ میدادند. این روایتها، تأملاتی است در باب اینکه چگونه میتوان با صفا و محبت، راهی به سوی حقیقت و گفتگوی عالمانه گشود.
میدان بار و دعواهای خانوادگی
روزی در میدان بار ایستاده بودم که ناگهان دعوایی شدید میان هفت یا هشت نفر درگرفت. ترازوها را به سوی یکدیگر پرت میکردند، چوب و چماق به دست گرفته بودند و ناسزاهایی ناپسند نثار هم میکردند. با مزاح میگویم که فحشهای «خوب» پیشکش هم میکردند! گوشه میدان ایستاده بودم و از چند نفر خواستم واسطه شوند تا دعوا پایان یابد. گفتم بیاعتنایی شما به این ماجرا بیانصافی است؛ چنین دعوایی، آن هم با فحشهای رکیک در حضور زنان و کودکان، بسیار ناپسند است. اما آنها پاسخ دادند: «حاجآقا، ما نمیتوانیم دخالت کنیم. اینها همه از یک خانوادهاند. آن مرد، پدر خانواده است و دیگران فرزندان و برادرانش هستند.» با شگفتی شنیدم که پدر به فرزندان و برادران به یکدیگر ناسزا میگفتند، گویی به مادر و خواهر خودشان توهین میکردند. حاضران که از این ماجرا آگاه بودند، به این دعوای خانوادگی میخندیدند.
این صحنه مرا به فکر فرو برد. اختلافات در میدان اعتقادات نیز گاه چنین است؛ مانند دعوای خانوادگی که در آن، افراد به جای گفتگو و تفاهم، به یکدیگر حمله میکنند. اگر دلایل و براهین در حوزه اعتقادات تصحیح شود، اختلافات کاهش مییابد یا دستکم به خشونت منجر نمیشود. این ماجرا به من آموخت که باید با صبر و گفتگوی عالمانه، به جای خشونت، راه حقیقت را جست.
حقطلبیهای نابهجا در اتوبوس
اوایل انقلاب، در اتوبوسی به سوی تهران بودم. راننده نوار کاستی گذاشت تا موسیقی گوش دهد. روحانیای در اتوبوس با لحنی تند و بیادبانه به او گفت: «نوار را خاموش کن!» راننده پاسخ داد که این کار را نمیکند. مشاجره بالا گرفت و روحانی مدعی شد که قاضی است و تهدید کرد که همینجا حکم شلاق را اجرا خواهد کرد، بدون نیاز به محکمه یا پرونده. مردم از اتوبوس پیاده شدند و از این رفتار آزردهخاطر بودند. این سختگیری و خشونت، نهتنها به دین آسیب میزند، بلکه مردم را از آن گریزان میکند. دین ما جوانمردی و اغماض را نیز در خود دارد. گاه باید در برابر گناهان کوچک، خود را به تغافل زد و با مردم با محبت رفتار کرد.
در خاطرهای دیگر، پیش از انقلاب، در اتوبوسی از قم به تهران، رانندهای موسیقی پخش کرد. چند طلبه در اتوبوس بودند و یکی از آنها برآشفت و به راننده گفت پخش را خاموش کند. راننده امتناع کرد و حتی به یکی از علمای برجسته توهین کرد. من به طلبهها گفتم خود را به خواب بزنید و با او بحث نکنید، زیرا سی نفر دیگر در اتوبوس هستند و باید حال آنها را نیز در نظر گرفت. اما آنها گوش ندادند و مشاجره بالا گرفت. ناگهان سرهنگی مؤمن که در اتوبوس بود، به خاطر توهین راننده به عالم دینی، چنان برآشفت که راننده را پایین کشید و دستور بازداشت او و بستن گاراژش را داد. مردم التماس کردند که کوتاه بیاید، اما او نپذیرفت. راننده، هرچند به سرهنگ احترام نگذاشت، به من گفت که از من عذرخواهی میکند. این ماجرا نشان داد که مردم به علما احترام دارند، اما حقطلبیهای نابهجا میتواند به اختلاف و شر منجر شود.
راننده تاکسی و محبت به جای خشونت
روزی در ماه رمضان، روزهدار بودم و میخواستم به تهران بروم. راننده تاکسی جوانی که ظاهری شبیه افراد تندخو داشت، گفت: «حاجآقا، بهتر است کرایه را اول طی کنیم تا دعوایمان نشود.» با طنز و صلابت گفتم: «تو کوچکتر از آنی که با من دعوا کنی!» او خندید و کرایه را ششصد تومان تعیین کرد. وقتی به مقصد رسیدیم، هزار تومان به او دادم و اصرار کردم که کرایه را بگیرد، وگرنه «دعوایمان میشود!» او با خنده پذیرفت و اظهار ارادت کرد. این ماجرا به من آموخت که محبت و شوخطبعی میتواند دلها را به هم نزدیک کند، جایی که خشونت تنها فاصله میاندازد.
میدان مسابقه و پایان دعوا
روزی مسابقهای دیدم که ترکیبی از ورزشهای رزمی مانند بوکس، جودو و کاراته بود. این مسابقه نمایشی نبود، بلکه واقعی و خطرناک بود. اطراف رینگ، تورهایی از آتش سرخ قرار داشت و شرکتکنندگان یا باید تسلیم میشدند یا میمردند. رقبا با تمام توان به یکدیگر ضربه میزدند، دست و پا میشکستند و یکدیگر را از میدان بیرون میکردند. رایانهها حرکات و ضربات را ثبت میکردند و دوربینها از زوایای مختلف فیلم میگرفتند. از هشتاد نفر شرکتکننده، تنها چند نفر باقی ماندند. در نهایت، قهرمان میدان پس از شکست همه رقبا، خود مانند نعشی بر زمین افتاد، گویی مردهای در قبرستان.
این صحنه مرا به یاد حدیث پیامبر اکرم(ص) انداخت که فرمود:
الدُّنْيَا جِيفَةٌ، طَالِبُهَا كِلَابٌ
(جهان، لاشهای است و جویندگانش سگها). این حدیث مرا به کودکیام برد، زمانی که میخواستم فیلمی درباره تپهای از استخوانها بسازم که سگها شبانه به آن هجوم میبردند. استخوانها پر از گوشت بود، اما سگها به جای خوردن، به یکدیگر حمله میکردند و پاچه هم را میگرفتند. انسانهای دنیاطلب نیز گاه چنیناند؛ برای لاشه دنیا با یکدیگر میجنگند و در نهایت، همه تباه میشوند.
خشونت و نیاز به گفتگوی عالمانه
خشونت در جامعه ما گاه چنان فراگیر است که حتی در خانوادهها نیز رخنه کرده است. آمار پروندههای قضایی نشان میدهد که دعواها و اختلافات، زندگی بسیاری را درگیر کرده است. گاه این خشونت کلامی است، مانند کسی که با ظاهر مؤدبانه میگوید «استدعا میکنم»، اما باطنی پر از خشم دارد. قرآن کریم ما را به گفتگوی مسالمتآمیز دعوت میکند:
تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ
(بیایید به سوی سخنی مشترک میان ما و شما) (قرآن کریم، سوره آلعمران، آیه ۶۴). این آیه ما را به گفتگو و تفاهم دعوت میکند، نه به خشونت و جدایی.
من در کودکی به کلیسا میرفتم و سالها دروس مسیحیت را خواندم. مسیحیان تهران، با وجود قدرت و ثروت، اهل آشوب نبودند و میگفتند: «ما میخواهیم زندگی کنیم و به حاکمیت کاری نداریم.» این نگاه، مرا به فکر فرو برد که چرا برخی ما را خشن میپندارند؟ چرا گمان میکنیم دیگران دروغگو یا دشمناند؟ دلهای آدمیان پر از شبنم عشق است، اما گاه غبار بدبینی آن را میپوشاند. باید با محبت و صفا، این غبار را از دلها زدود.
محبت به جای خشونت: تجربهای از سفر
روزی در سفری، مسافری کنارم مضطرب بود. دلیل را پرسیدم و گفت که چند پاکت سیگار قاچاق دارد تا با فروش آن، قسط وام همسرش را بپردازد. از من هراس داشت، گویی من مأموری هستم که او را گرفتار خواهد کرد. کیف سیگارها را گرفتم و گفتم: «نگران نباش، من مسئولیت آن را میپذیرم. اگر مأموران آمدند، هزینهاش را میپردازم.» او آرام شد و تا تهران همراهش بودم. در مقصد، پاکتی سیگار به من داد، اما نپذیرفتم و گفتم: «این را بفروش و قسطهایت را بده.» این ماجرا به من آموخت که محبت و همراهی، بیش از خشونت و سختگیری، دلها را به هم نزدیک میکند.
عرفان محبوبی و دعوت به صلح
من در آثارم از عرفان محبوبی سخن گفتهام که ریشه در محبت و عصمت دارد و در برابر خشونت و تزویر میایستد. این عرفان، دعوتی است به صلح و گفتگوی عالمانه. در دیوان «نقد صافی» و آثار دیگرم، این معرفت را با مقایسه با عرفان حافظ تبیین کردهام. اما گاه موانعی چون بایکوت و برچسبزنی، راه انتشار این آثار را بسته است. من باور دارم که علم و معرفت، پایه قدرت است و قدرت واقعی در صلح و محبت نهفته است، نه در دعوا و خشونت.
قرآن کریم میفرماید:
رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
(پروردگارا، به ما در دنیا نیکی عطا کن و در آخرت نیز نیکی، و ما را از عذاب آتش حفظ کن) (قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۲۰۱). این دعا، دعوتی است به خیرخواهی برای همه، نه نفرین و طرد دیگران. حتی اگر خداوند شمر ذیالجوشن را ببخشد، من اعتراض نمیکنم، زیرا قضاوت درباره بندگان به او واگذار است.
جمعبندی
این خاطرات، روایتهایی است از زندگیام که در آنها، علم و معرفت در برابر خشونت و اختلاف قرار گرفتهاند. از میدان بار تا اتوبوسهای قم و تهران، از رینگهای مسابقه تا تپههای استخوان، هر تجربه به من آموخت که دعوا و خشونت، جز تباهی و خستگی ثمری ندارد. علم باید با صفا و محبت همراه باشد تا به حقیقت راه یابد. دین ما دین محبت و جوانمردی است، و عرفان محبوبی، راهی است به سوی صلح و گفتگوی عالمانه. این همان میراثی است که از گذشتگان آموختهام و برای آیندگان به یادگار میگذارم.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!