متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1427
مقدمه
آنچه در این مجموعه پیش روی شماست، روایتهایی است از تجربههای زیستهی من که گاه بهصورت گذرا در درسگفتارهایم به آنها اشاره کردهام. این خاطرات، بازتاب لحظاتی است که در مسیر خدمت به دین، فرهنگ و جامعه شکل گرفتهاند. هر روایت، دریچهای است به سوی جهانی از تأملات معرفتی، معنوی و علمی که با صمیمیتی برخاسته از قلب نگاشته شده است. هدفم این است که شما را به لحظههای ناب این تجربهها دعوت کنم، لحظههایی که نهتنها شخصی، بلکه نمایانگر تعهدی عمیق به حفظ هویت اسلامی و انسانی جامعهاند.
بخش اول: آیین دین مردمی
من سالها در میان عالمان دینی زیستهام و از نزدیک با حال و هوای آنها آشنا بودهام. همواره باور داشتم که دین باید در خدمت مردم باشد، نه ابزاری برای سلطه و استبداد. در اوایل انقلاب، زمانی که حوزههای علمیه تعطیل شده بود، من مسئولیتهایی را بر عهده گرفتم و با طلاب و مردم شهر ارتباطی نزدیک داشتم. مانند نگینی در انگشتری شهر میدرخشیدم و با همه همنفس بودم. به طلاب گفتم که نباید طلبگیمان در این شرایط هدر رود. ساعتی برای درسخواندن تعیین کردم و آنها را به ادارات گماردم تا به مردم خدمت کنند. تأکیدم این بود که بهشت را به مردم هدیه دهند و از سخن گفتن دربارهی جهنم و عذاب پرهیز کنند. به آنها گفتم: «جهنم را به من بسپارید و شما فقط مشکلات مردم را حل کنید.»
یادم میآید روزی به کمیتهی انقلاب سر زدم. مقداری تریاک همراه داشتم و به معتادانی که خمار بودند، میدادم تا حالشان بهتر شود. آنها مرا دوست داشتند و پیش از آمدنم سر و صدا میکردند که «حاجآقا نیامده است؟» با این حال، جذبهای هم از خود نشان میدادم تا احترام و نظم حفظ شود. این روش من بود: محبت همراه با اقتدار. به طلاب میگفتم که دین باید با مهربانی و صمیمت به مردم عرضه شود، نه با زور و استبداد.
نکته کلیدی: دین باید با محبت و صمیمت به مردم عرضه شود تا در دلهایشان جای گیرد.
بخش دوم: عدالت در برابر استبداد
در اوایل انقلاب، مسئولیتهای سنگینی داشتم که اختیاراتم را فراتر از مقامات رسمی قرار میداد. در یکی از شهرها، سازمان جهاد به دست گروهی افتاده بود که به فساد و سوءاستفاده مشغول بودند. آنها حتی به روستاها نفوذ کرده و رانت ایجاد میکردند. دستور دادم تصویر بزرگی که از یکی از عالمان دینی بر ساختمان نصب کرده بودند، بردارند و پرسنل متخلف را دستگیر کنند. وقتی مقاومت کردند، با قاطعیت عمل کردم و اعلام کردم که در نظام اسلامی، هیچکس حق قلدری ندارد. این اقدام سر و صدا به پا کرد و برخی مرا «شاه منطقه» نامیدند، اما من در میدان بودم، نه در خانهای که دستور بدهم و دیگران اجرا کنند.
در همان زمان، یکی از ائمهی جمعه با من تماس گرفت و گفت که پولی از گروهی گرفته شده است. دستور دادم پول را فوراً بازگردانند، زیرا به حلال و حرام معتقد بودم و میدانستم که روز قیامت باید پاسخگو باشم. این قاطعیت از ایمان به عدالت سرچشمه میگرفت، نه از میل به قدرت.
نکته کلیدی: عدالت در نظام اسلامی، با قاطعیت و پایبندی به حلال و حرام محقق میشود.
بخش سوم: همراهی با ضعیفان
همیشه باور داشتم که باید از ضعیفان حمایت کرد و با مستکبران مبارزه نمود. روزی در خانه بودم و با خانواده مشغول خوردن شام سادهای، املت، بودیم. ناگهان زنی با فرزندانش به خانه آمد و گفت که همسرش به جرم توزیع مواد مخدر زندانی است. او را به خانه دعوت کردم و از زندان خواستم که همسرش را بیاورند. با هم شام خوردیم. او گفت که برای دیگران مواد توزیع میکرده و حتی فرزند کوچکش را معتاد کرده بودند تا او را کنترل کنند. به او پیشنهاد کار دادم و گفتم: «به جای بزهکاری، معاون من باش.» از او خواستم سرشاخههای اصلی را معرفی کند. او فردی را در بجنورد معرفی کرد که مواد مخدر را در رودخانهای نزدیک خانهاش پنهان میکرد. دستور دادم او را دستگیر کنند و مواد را ضبط کنند. این اقدام وحشتی در میان متخلفان ایجاد کرد، اما من تأکید داشتم که مقصر اصلی، سرشاخههای بزرگ هستند، نه افراد ضعیفی که از سر ناچاری به دام افتادهاند.
نکته کلیدی: حمایت از ضعیفان و مبارزه با مستکبران، اصل اساسی دین عملی است.
بخش چهارم: صمیمت در جزیرهی کیش
در جزیرهی کیش، مسئولیت سنگینی داشتم، اما هرگز از بیتالمال برای خودم چیزی برنداشتم. حتی وقتی توان خرید تلویزیون نداشتم، پیشنهاد برداشتن آن از اموال گمرکی را رد کردم. روزی افسر نیروی هوایی به من تلویزیونی هدیه داد و خودش آن را نصب کرد، اما تصویرش سیاه و سفید بود، چون برای منطقهی دیگری طراحی شده بود. من گروههای ضربت تشکیل داده بودم که شبانهروز به فقرا کمک میکردند. در نماز جماعت فریاد میزدم: «خدا نیامرزد کسی را که نیازی دارد و به من مراجعه نکند.» این صمیمت و خدمت، فقر را از جزیره ریشهکن کرد.
شبی در ماه رمضان، همراه دوستم، آقای رشاد، برای سرکشی به ویلاها به ساحل رفتیم. ناگهان جیپی با دو سرنشین مسلح به ما حمله کرد. با خنده به رشاد گفتم: «تو تازه ازدواج کردهای، فاتحهات را بخوان!» اما با شجاعت آنها را دستگیر کردیم. وقتی فهمیدم دستور از تیمیسار ارتش بوده، آن دو را بخشیدم و حتی به گروهمان ملحق کردم. این روش من بود: عفو و محبت به جای انتقام.
نکته کلیدی: صمیمت و عفو، قلبها را به دین جذب میکند.
بخش پنجم: اجرای دین در بندر امام
در بندر امام، بر شش هزار کارگر نظارت داشتم. بازار پر از دزد و کلاهبردار بود. به کارگران گفتم: «شما مالک این منطقهاید، هر کس دزدی کرد، او را نزد من بیاورید.» هر روز صبح، کارگران را برای ورزش و شعار دادن بسیج میکردم، که وحشتی در دل خانها و کمونیستها ایجاد کرد. در ماه رمضان، عدهای از روزهنگرفتن کارگران در گرمای شدید شکایت کردند. گفتم: «ما با آنها همکار میشویم و گونی حمل میکنیم. اگر توانستیم روزه بگیریم، آنها را هم توصیه میکنیم.» یخچالهایی برای آب خنک فراهم کردم، و کارگران با دسترسی به آب، روزه گرفتند.
روزی یکی از نزدیکان استاندار خطایی کرد. اعلام کردم که حد باید اجرا شود، اما شاکی را به عفو دعوت کردم. مردم با دیدن این صحنه اشک ریختند و فهمیدند که دین، نظم و محبت را توأمان میطلبد.
نکته کلیدی: اجرای دین باید با محبت و عدالت همراه باشد تا دلها را جذب کند.
بخش ششم: مقابله با تحجر
در جزیرهی کیش، کمونیستها امامجمعه را تهدید به قتل کرده بودند. من در ماه رمضان، م مکتب ماکس و کاپیتال را تدریس کردم تا نشان دهم که دین، با علم و گفتوگو میتواند پاسخگوی هر چالشی باشد. پس از ده روز، آنها اقرار کردند که این مکاتب اشتباهاند. به آنها گفتم که احکام دینی، اگر نتوانند اصل اسلام را ثابت کنند، پیرایهاند. قرآن کریم میفرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» (قرآن کریم، سوره النساء، آیه ۶۴)؛ یعنی پیامبران برای اطاعت در مسیر خدا فرستاده شدهاند، نه برای افزودن پیرایهها.
روایتی نیز هست که میفرماید: «فاضربوه على الجدار»؛ یعنی پیرایهها را به دیوار بکوبید. این روش من بود: شناخت دقیق احکام و اجرای آنها با حکمت.
نکته کلیدی: دین باید از پیرایهها پاک شود و با حکمت و علم اجرا گردد.
بخش هفتم: احیای مسجد در روستا
در سفری به نیریز، شنیدم که در روستایی به دلیل فساد یک آخوند، مردم در مسجد را قفل کردهاند. با اصرار به آن روستا رفتم، هرچند هشدار دادند که خطرناک است. با خادم مسجد، آشیخ محمد، دوست شدم و به او پول دادم تا غذا بیاورد. از او خواستم در مسجد را باز کند. ابتدا مطالعه و روضهخوانی کردم، سپس زنان مسن و بعد جوانان به مسجد آمدند. تپهای بزرگ کنار مسجد مانع گسترش آن بود. بیل و کلنگ به دست گرفتم و شروع به کار کردم. دستانم زخمی شد، اما مردم با دیدن تلاشم به کمک آمدند. شبانهروز کار میکردیم و مسجد را گسترش دادیم.
دیوار خانهای فرو ریخته بود. از مردم خواستم آن را بسازیم. گلهی گوسفندی متعلق به حضرت عباس بود که چوپانها از آن سوءاستفاده میکردند. درآمد گله را برای فقرا خرج کردم. منبری عتیقه هم که باعث اختلاف بود، فروختم و پولش را به فقرا دادم. با محبت و همراهی، روستا به بهشتی تبدیل شد که مردم عاشقانه در آن کار میکردند.
نکته کلیدی: محبت و همراهی با مردم، قلبها را به سوی دین باز میکند.
بخش هشتم: جوانمردی و طلبگی
از کودکی عاشق عیاران و جوانمردی بودم. با خود فکر میکردم اگر الوات چنین منشی دارند، عالمان دینی چه بزرگانیاند. به سرعت به حوزه آمدم و با شوق کتابها را خواندم. جلد دوم کفایه را میخواندم و جلد اول را تدریس میکردم. طلاب میگفتند درس را از من بهتر میفهمند. اما همیشه باور داشتم که علم بدون صفا و جوانمردی ارزشی ندارد. عالمی که ریا کند، حتی اگر دانشمند باشد، خیری نمیبیند.
روزی در قم، هنگام تدریس شرح تجرید، مأموران مرا محاصره کردند. از آنها خواستم کتاب و انگشتریام را به خانهام برسانند. این پیام سیاسی من بود که مردم را به حمایت از من برانگیخت. وقتی به شهربانی برده شدم، مردم اطراف ساختمان جمع شدند. این عشق مردم به عالمان دینی بود که از صداقت و جوانمردی سرچشمه میگرفت.
نکته کلیدی: علم دینی بدون صفا و جوانمردی، ارزشی ندارد.
جمعبندی
این خاطرات، روایت تلاشی است برای اجرای دین با محبت، عدالت و حکمت. هر تجربه، درسهایی از معرفت، معنویت و تعهد به مردم دارد. امیدوارم این روایتها شما را به تأمل در نقش عالمان دینی و مسئولیت آنها در برابر جامعه دعوت کند.
با نظارت صادق خادمی
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!