الاسفار الاربعه جلد 9 جلسه 093

متن تحقیق






نوار اسفار – جلد نهم – شماره نود و سه

برگرفته از درس‌گفتارهای آیت‌الله محمدرضا نکونام قدس‌سره

نوار اسفار – جلد نهم – شماره نود و سه – صفحه ۱۵۰ – سطر ۱۷


بخش نخست: نقل قول از ابن‌سینا و تبیین قوت صور خیالی

آن‌گاه در اواخر کتاب الهیات شفا و نیز در رساله أضحویه فرموده است:

أَنَّ الصُّوَرَ الْخَيَالِيَّةَ لَيْسَتْ تَضْعُفُ عَنِ الْحِسِّيَّةِ بَلْ تَزْدَادُ عَلَيْهَا تَأْثِيرًا وَ صَفَاءً كَمَا نَشَاهِدُ فِي الْمَنَامِ
صور خیالی نه تنها از صور حسی ضعیف‌تر نیستند، بلکه در تأثیرگذاری و شفافیت بر آن‌ها برتری دارند؛ چنان‌که در خواب مشاهده می‌کنیم.

بحثی که در این مقام پی می‌گیرد، نوعی ترسیم و تصویر از آرای فلاسفه درباره معاد اهل دنیا است و این امر را به‌صورت خلاصه بیان می‌کند. خلاصه آن نیز ضروری است؛ زیرا می‌خواهد اصول، أمهات، مبادی و اعتقادات خود را بیان کند و نشان دهد که این آراء ناقص‌اند و سخن او تا چه اندازه بلند، سالم و منطقی است. و به‌راستی همین کار را به‌خوبی انجام می‌دهد. می‌بینیم که برداشت گذشتگان از معاد بسیار دشواروار است.

نخست، نسبت به معاد جسمانی که همان است که شرع بیان کرده، آن‌ها چندان پیگیری نکردند و تنها گفتند ممکن است و محال نیست، اما چگونگی آن را دنبال نکردند. نسبت به معاد برزخی نیز هرچه گفتند، بیش از خواب نیست. می‌فرمایند حالتی شبیه خواب، البته قوی‌تر از خواب، اما چگونگی این قوت را بیان نکردند.

اما مرحوم صدرا می‌خواهد نشان دهد که نه، ما معاد جسمانی داریم که افزون بر برهان، قابل ادراک نیز هست به بیانی که دنبال می‌کند. اکنون سخنان این حضرات مانند ابن‌سینا، فارابی، غزالی و دیگران را به‌صورت خلاصه و اندک پیگیری می‌کند. در واقع، نسبت به معاد عقلی که مجرد است، مشکلی ندارند و فلاسفه آن را قبول دارند. اما نسبت به معاد جسمانی مادی مشکل دارند، هرچند به احترام شریعت آن را انکار نمی‌کنند و چون مسلمان‌اند، می‌گویند ممکن است و ما نمی‌دانیم. بهترین سخن در این باب را جناب ابن‌سینا فرمود که: «صادق مصدق فرموده و ما را کافی است»؛ یعنی نمی‌فهمد.

نسبت به معاد برزخی نیز هرچه پیگیری می‌کنند، خواب است و خواب؛ حال یا عبارات را از ابن‌سینا و فارابی و دیگران گرفته‌اند یا خود چیزی تازه‌ای ندارند. نسبت به برزخ این‌گونه پیگیری می‌کنند. در مقابل، متکلمین نسبت به معاد مادی می‌گویند اشکالی ندارد، اما معاد عقلی تجردی را قبول نمی‌کنند؛ مشکل آن‌ها از آن سو است.

بخش دوم: غفلت علمی و ضرورت بازگشت به قرآن کریم

اکنون این مقدار از عباراتشان را پیگیری کنیم تا ببینیم برداشتشان از معاد این مقدار است و بسیار اندک. اگر تحقیق بیشتری می‌شد و واقعاً نسبت به قرآن کریم اهتمام می‌داشتند و پیگیری می‌کردند، بیش از این‌ها می‌توانستند بیان کنند. انسان می‌بیند که خدای ناکرده، غفلت گاهی انسان را فرا می‌گیرد؛ غفلت علمی است، نه همه‌اش غفلت عصبانی. غفلت علمی این است که انسان شب و روز مشغول علم، تحقیق، فقه، اصول، فلسفه و عرفان باشد، اما اشتغال به قرآن کریم نداشته باشد.

مشکل به این بهانه است که ما قرآن کریم را می‌دانیم، آن را می‌خوانیم، از کودکی می‌خوانیم و می‌دانیم؛ لذا نسبت به قرآن کریم کم می‌آوریم و این خوب نیست؛ این نوعی غفلت است. بلا تشبیه، مانند رسائل شیخ انصاری؛ اگر رسائل شیخ کتاب درسی سطحی نمی‌شد، این‌قدر بی‌حرمت نمی‌شد که اکنون هر طفل و کودکی آن را زیر بغل بگذارد، در حالی که محققین گاهی بر عباراتش می‌مانند. اما چون گفتند کتاب سطح است و یک‌ساله و دوساله به جویدن و دویدن تمامش می‌کنند، دیگر به آن اهتمام ندارند؛ در واقع حرمتش کاسته می‌شود.

قرآن کریم نیز همین‌طور؛ ما چون از کودکی هی می‌خوانیم و قرائت می‌کنیم و بله قرآن کریم است، دیگر دنبالش راه نمی‌افتیم که چیزی بالاتر از این عبارات و کتاب‌هاست. ما استاد می‌بینیم، مباحثه می‌کنیم، درس می‌گوییم، تحقیق می‌کنیم، باز هم مشکل داریم. اما اگر به دنبال قرآن کریم باشیم، می‌بینیم که این‌ها دیگر مشکل‌زا نیست؛ این حقیقتی است. منتها غفلت علمی انسان را فرا می‌گیرد. لذا گاهی می‌بینی این مقدار که دنبال کتاب‌ها بودیم، اصلاً وقت صرف قرآن کریم نکردیم.

صراط مستقیم انسان، قرآن کریم است؛ در هر لحظه، چه به قرائت، چه به تدبر، چه به تحقیق، چه به واژه، چه به اسلوب، چه به فرهنگ، چه به عمل، چه به علم؛ در همه کارها، قرآن کریم مد نظر باشد.

خدا رحمت کند آن مرد بزرگ می‌فرمود: این‌ها حافظ می‌خوانند، شعر می‌خواهند بگویند، خب شعرشان دون حافظ است؛ حافظ قرآن کریم خوانده، این حافظ گفته. شما که حافظ می‌خوانید، دیگر حافظ هم نمی‌توانید بگویید؛ او قرآن کریم خوانده حافظ شده، شما حافظ می‌خواهید بخوانید، معلوم است چیزی پایین‌تر از این حرف‌ها می‌شود. پس باید در رأس همه علوم و کتاب‌ها، قرآن کریم مد نظر انسان باشد.

علمایی که قرآن کریم مد نظرشان کم می‌شود، بسیار در راه ماندند که در راه جای پایشان پیداست. سابق‌ها مرسوم بود می‌گفتند این آقا قرآن کریم را از مغنی و مطول خوانده؛ چون خیلی آیات قرآن کریم در مغنی و مطول هست، می‌گفتند این قرآن کریم را از مغنی و مطول می‌خواند؛ یعنی فقط همان آیاتی که در آن‌ها شاهد دارد را می‌خواند، اما دیگر قرآن کریم نمی‌خواند.

بله، آن موقع‌ها مثال می‌زدند: یک طلبه‌ای درس می‌داد، درس مطول و این‌ها، مدرس بود. بعد داشت می‌رفت درس، دید این گدا سر کوچه چه عبارت قشنگی می‌خواند. این چیست؟ از کجا آورده؟ رفت هرچه مطول و مغنی و این کتاب‌ها را دید، نه. فردا آمد گوش داد، نه. باز هم همان عبارت است. این‌ها هیچی. بعد دید نمی‌شود، رویش نشد از این گدا سوال کند این از کجا می‌خواند. بالاخره دندان روی جگر گذاشت؛ علم کار خودش را می‌کند، عالم باید متواضع باشد، اگر متکبر است جاهل است. بالاخره گفت: بابا این از کجا می‌خوانی؟ گفت همین سوره جمعه است، من هر روز همین را می‌خوانم، هیچی دیگر هم حفظ نیستم. بعد دید عجب، این اصلاً نه تو مطول نه چی. گفت عجب، پس آیه‌ای هم تو قرآن کریم هست که تو مطول و مغنی نباشد؟ خیال می‌کردند همه قرآن کریم همان‌هاست.


وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٩﴾


و آن‌که از بخل نفس خود بازداشته شود، پس آنان همان رستگارانند.

حالا انصافاً گاهی انسان بی‌حرمتی می‌کند. ببین روزی چند ساعت ما مشغول این کتاب‌ها هستیم، یک وقت می‌بینی اشتغالمان به قرآن کریم یا به نماز به ساعت نمی‌رسد و این حرمانی است بس عظیم.

بخش سوم: تحلیل عمیق عبارت ابن‌سینا و قوت خیال در خواب و آخرت

ببینید جناب شیخ چه می‌فرماید: قال ثم قال جناب شیخ فی اواخر الهیات الشفا و فی الرسالة الأضحویه؛ رساله أضحویه، صبح بحث می‌کردند، این رساله را صباحی بوده. خب آنجا چی می‌فرمودند؟ آنجا این‌طوری است:

أَنَّ الصُّوَرَ الْخَيَالِيَّةَ لَيْسَتْ تَضْعُفُ عَنِ الْحِسِّيَّةِ بَلْ تَزْدَادُ عَلَيْهَا تَأْثِيرً ((!وَ صَفَاءً كَمَا نَشَاهِدُ فِي الْمَنَامِ وَرُبَّمَا كَانَ الْمَعْلُومُ بِهِ أَعْظَمَ شَأْنًا فِي بَابِهِ مِنَ الْمَحْسُوسِ
صور خیالی ضعیف‌تر از حسیه نیستند؛ چرا که خیالیه ثقلش کمتر است، ماده‌اش کمتر است، بقایش بیشتر است. هرچی به سوی تجرد بروید قوتش بیشتر می‌شود. بلکه بر صور حسیه زاید است در تأثیر و صفاء؛ کما نشاهد فی المنام. و گاهی آن‌که در حلم و خواب دیده شده، اعظم شأناً فی بابه من المحسوس.

یک خوابی دارد می‌بیند، می‌گفت همان بله شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد، گه دانه دانه. تو بیداری که این قدر پنبه دانه گیرش نمی‌آید، تو خواب این مقدار می‌آید. حالا این دلش می‌خواهد همه‌اش الی یوم القیامة خواب باشد، همین طور بخورد، دیگر چه برای چی بیدار بشود؟ خواب است و لذیذ است. حالا بیدار می‌شود مگه چی است؟ پنبه دانه که بهش نمی‌دهند، باید خار بخورد. آن پنبه دانه هم اگر بهش می‌دهند پر آشغال و کثیف، آن هم لپ لپ و این حرف‌ها نیست؛ یک خورده یک چنگ می‌زند بهش تمام می‌شود. چون شتر ما شاء الله لقمه‌های گنده بر می‌دارد، می‌خواهد نشخوار کند، لقمه‌های درشت بر می‌دارد. درشت برداشتن غیر ریز برداشتن، لذا در خوردن تفاوت دارد. حیوانات با هم متفاوتند، دهانشان با معده‌شان متناسب است در اکل و شرب؛ لپی‌ها غیر آن‌هایی‌اند که مکیدنی‌ها هستند، فرق می‌کند.

در خوراک هم همین طور است. شما اگر الان می‌خواهید زیاد بخورید، این شرط دارد غیر کم خوری است. اگر الان می‌خواهید مثلاً یک دیگ برنج را بخوری، این اگر با قاشق بخوری نمی‌توانی بخوری، نصفش را که بخوری خسته می‌شوی. دیگ را که نمی‌شود با قاشق خورد. اما اگر که با ملاقه بخوری یا با مشت بخوری، این همان بیست تا سی تا لقمه را شما نمی‌توانی غذا بخوری. حالا این سی تا یکی یک کیلو باشد یا یکی نیم سیر باشد یا یکی چهار مثقال باشد، فرق نمی‌کند؛ چشم شماست که سیر می‌شود نه معده شماست، تنگ می‌شود. معده فعوئاها؟ تنگ نمی‌شود، چشم است. بیست تا لقمه بزنی ده کیلو بخوری یا نیم کیلو بخوری.

حالا این شتر این طوری است؛ شتر برای نشخوارش می‌خورد، وقتی لقمه می‌زند این یک لقمه‌اش مساوی ده تا دهان حیوان است اگر باشد، اگر نباشد نه. آن وقت تو خواب آن طوری می‌زند، تو بیداری نه، دیگر خار است، باید دانه دانه بخورد. ولی در خواب این طور نیست. پس خواب ببینید دست و دل انسان بازتر است؛ خرج که از کیسه مهمان بود حاتم طایی شدن آسان بود.

می‌فرماید که کما نشاهد فی المنام و ربما کان المعلوم به؛ اینی که در خواب دیده اعظم شأناً فی بابه من المحسوس. این یک که خیال از حس قوی‌تر است، گذشته از آن، علی اضافه بر این، أن الأخری أشد استقراراً من الموجود فی المنام. آن‌که در آخرت است استقرارش بیشتر از خواب است؛ چرا؟ بحسب قلة العوائق و تجرد النفس و صفاء القابل. قلة العوائق چون چطور گفتیم خواب گواراتر از بیداری است چون عوائقش کمتر است، حس بیشتر است. خب آخرت عائق کمتر از خواب دارد، پس استقرارش بیشتر است. و تجرد النفس؛ نفس اینجا الان دارد هم می‌بیند هم انجام می‌دهد، کدورت‌های مادی را هم دارد، آنجا دیگر این کدورت‌های مادیش برطرف شده، لااقل غفلت دنیایش برطرف شده، تجردش بیشتر است. و صفاء القابل؛ حالا این باطن هم بهتر می‌تواند بگیرد، چرا دیگر ظرف تعدد و تشتت ندارد، همان میسر لما خلق له، هر جور هست همان است.

بخش چهارم: مرتسم در نفس و سعادت و شقاوت

و لیست الصور التي تری فی المنام؛ نیست این طوری نیست صوری که شما می‌بینید در خواب، بل و التي تحس فی الیقظة کما علمت لیست إلا المرتسم فی النفس. شما از خارج همان نفستان را دارید. یعنی الان این غذایی که می‌خورید این غذا شما را سیر نمی‌کند، آن رویت است که شما را سیر می‌کند. و لیست الصور إلا المرتسم فی النفس؛ آن‌هایی که تو نفس می‌افتد کارگر است. و الا یک کسی حواسش پرت باشد هرچی بخورد خسته می‌شود سیر نمی‌شود یا حواسش پرت بشود اصلاً یادش نمی‌آید که گرسنه‌اش شده. معده ملاک سیری و گرسنگی نیست.

لذا این است که یک کسی پنجاه روز ممکن است با یک قوتی سیر بماند، یک کسی ممکن است روزی ده بار هم بخواند گرسنه بماند. چرا؟ آن دید و نفس است که سیر و گشنه می‌شود، گرسنگی دارد نه این که معده است. این آقا در ماه رمضان به یک دفعه هم قانع است اما در غیر ماه رمضان اصلاً به چوب ببندیش نمی‌تواند این طوری ترک اکل و شرب کند. چرا این طمع نفسش ترمز ندارد، دیگر آن که ترمز دارد سیرایش دیگر مشکل پیدا نمی‌کند.


وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ


و آن‌که از بخل نفس خود بازداشته شود، پس آنان همان رستگارانند.

یوق شح نفسه فأولئک هم المفلحون؛ آن نفسی که ترمز دارد این رستگار است، گاز بدهد این رستگار نیست. استعدادش خیلی خوب است، چنین چنان، آقا برود می‌زند به دیوار آخر سر. این یوق شح نفسه یعنی ترمز داشته باشد؛ ترمز که داشته باشد رستگار می‌شود، گاز دادن تنها کافی نیست.

حالا می‌فرماید این‌ها که نفس می‌یابد این‌ها خوراکش است، بیرون از نفس خوراک این نیست. و لیست الصور إلا المرتسم فی النفس. خب حالا این‌ها که تو نفس می‌افتد دو جور است: یک وقت هست که از پایین می‌رود بالا، یک وقت هست که از بالا می‌آید پایین. چطور؟ یک وقت هست که از خارج وارد می‌شود، یک وقت از خزینه باطن می‌خواهد سرازیر بشود. اگر که از خارج می‌خواهد وارد بشود این می‌شود چی؟ این همان حالتی است که بالا و پایین خودش را رعایت می‌کند با آنی که از داخل سرازیر می‌شود. إلا أن أحدهما تبتدی من باطن و تنهدر إلیه؛ از باطن سرازیر می‌شود چون همه در آن فانتازیا، حس مشترک، آن‌هایی که خزانه خیال و نگه‌دارنده است، از آنجا می‌افتد سرازیر می‌شود. این جا این‌هایی که از بیرون می‌رود خودشان می‌رساند به آنجا، در واقع آن مرتسم متوسط است. و الثانیة تبتدی من خارج و ترتفع إلیه؛ بعد خودش را می‌رساند به آن مرتسم.

خب فإذا ارتسم فی النفس ثم هناک الإدراک المشاهد؛ وقتی که مرتسم در نفس شد آن موقع در آن زمان ادراکی است الإدراک المشاهد؛ ادراکی که مشاهده می‌شود یا الإدراک للمشاهد؛ برای این آقایی که مشاهده کننده است. پس این لذت‌ها مال این در و دیوار نیست، مال نفس است. و إنما یلذ و یؤذی بالحقیقة هذا المرتسم؛ یلذ و یؤذی اینی که آزار می‌بیند یا لذت می‌برد بغیر.. هذا المرتسم فی النفس؛ این قوه مرتسمه است لا الموجود فی الخارج. پس بنابراین موجود خارجی لذت ندارد، بله این موجود خارجی واسطه می‌شود که نفس وصول لذت بهش می‌شود. این غذا را که می‌خورد این سبب می‌شود که نفس این غذا را می‌یابد و لذت می‌برد و الا لذت مال غذا نیست بالذات و الا اگر نفس متوجه نشود لذتی هم حاصل نمی‌شود.

صور خارجی عامل بالعرضند، این صور نفسانی عالم بالذات است برای تحصیل لذایذ و آلام.

در واقع صور خارجی عامل بالعرضند، این صور نفسانی عالم بالذات است برای تحصیل لذایذ و آلام. هذا المرتسم فی النفس لا الموجود فی الخارج و کلما ارتسم فی النفس فعل فعله؛ هرچی که مرتسم بشود در نفس از افعال فعلُه، فعل آن جناب مرتسم است و إن لم یکن سبب من خارج ولو اصلاً از خارج نباشد از داخل بگیرد. پس فإن سبب الذاتی برای لذایذ و آلام هذا المرتسم و الخارج هو سبب بالعرض أو سبب السبب است؛ یعنی او سبب می‌شود که نفس سبب لذت بشود چون بالذات ما بدون این ادراک تماسی با خارج نداریم، لذا می‌گفتیم من فقد حساً فقد علماً، لذتش هم ندارد.

فهذه هی السعادة و الشقاوة الخصیصتان بالقیاس إلی الأنفس الخصیصة؛ این سعادت و شقاوت خصیصه است یعنی خصیصتان یعنی مادیتان دنیویتان بالقیاس إلی الأنفس الخصیصة؛ نفس‌های پست، خست، پستی است. خب یک حیوانی می‌بینید از لجن خوشش می‌آید، یک بچه‌ای می‌بیند خاک دوست دارد، یک گنده‌ای یک وقت می‌بیند خاک دوست دارد. این زن الان حامله می‌شود می‌بینید آقا از خاک خوشش می‌آید، خاک می‌خورد. خب این که دیگر بچه نیست بگویید عقلش نمی‌رسد، نه زغال می‌خورد، آقا زغال می‌خورد، این طبعش این طور می‌افتد و الا بچه که نیست که عقلش هم که خوب است یا ترشی می‌خورد یا چیزهای دیگر، حالات مختلف است، عجائبی هم هست در این طبیعت که چگونه می‌شود آدمی این حالات را پیدا می‌کند. این نفس پست است.

بخش پنجم: نفوس مقدسه و کودک‌شناسی در پرتو معارف دینی

این بچه‌ای که الان مهر می‌خورد، خاک می‌خورد، مواظبش باشید بعداً گرفتاری دارد. خاک خوردن خیلی ضرر ندارد، ممکن است رنگش زرد شود، یک مقدار فلان این‌ها. این سی سالش که می‌شود آن وقت می‌بینید کجا پیدایش باید کرد، مشکل دارد. لذا طبع بچه این طوری است که بزرگی خودش را در کوچکی نشان می‌دهد. بچه را در کوچکی قبل از دو سالگی می‌شود شناخت که این چه خواهد شد و چه باید بشود. اگر از دو سالگی گذشت دیگر مشکل می‌شود؛ چرا چون دو سالگی که گذشت هوش آدمیش سرشار می‌شود، آن زرنگی‌هایی که بابا و ننه‌اش دارند آن هم یاد گرفته، دیگر پنهان می‌کند چه می‌کند از این حرف‌ها. ولی قبل از دو سالگی نمی‌تواند پنهان کند. لذا انسان بچه‌ها را باید تا قبل از دو سالگی بشناسد و بعد از دو سالگی مشکل‌تر می‌شود شناختشان. البته باز دختر و پسر در این مقدار متفاوتند، بلوغی که شرع آمده گذاشته که چند سال متفاوت هستند، بیایید در ماهش متفاوت می‌شود.

آن وقت ببینید مسائل روانکاوی چقدر در اسلام قوت دارد به چه فرم و مدرنیتی که دنیای آینده ممکن است این چیزها را بفهمد، دنیای امروز ما هنوز عوام است نسبت به حقایق دینی، ما خودمان هم که دیگر در رأس این مخروطیم ان شاء الله. حالا این نفس خصیصه این طوری است، آقا اصلاً این آقا حلالش را دوست ندارد، این دنبال حرامش می‌گردد.

و اما الأنفس المقدسة فإنها هنات بعد أن مثل هذه الأحوال؛ آن‌ها از این حالات به دورند. این بچه‌ای که می‌آید می‌گوید إنی عبد الله آتانی الکتاب جعلنی نبی؛ این مهر و خاک و زغال مغال از این حرف‌ها نیست، تو کار این و الا بیان این طور نیست، این‌ها و این‌ها توعد عن مثل هذه الأحوال و تحتحصل بکمالها بذات؛ می‌بینید دهان این طفل گویاست و گمان نکنید این خصیصه منحصر است به جناب عیسی یا ائمه معصومین، این‌ها نه، بسیاری از بچه‌ها قبل از دو سالگی حرف می‌زنند، قبل از دو سالگی حرف می‌زنند.


إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا


به‌راستی من بنده خدا هستم؛ کتاب را به من داد و مرا پیامبر قرار داد.

لذا قرآن کریم نیامد بفرماید که این بچه‌ای که الان از جناب مریم است نگه دارید این دو سالش که شد می‌گوید، آن موقع دیگر مشکلش بود که بگوید، الان گوارا می‌تواند بگوید. این بچه شما، این بچه‌هایی که به دنیا می‌آیند همان موقع رویشان مطالعه کنید، نگذارید بزرگ بشوند بعداً نمی‌توانید بشناسیدشان، خوب بشناسیدشان که بعد بدانید باهاشون چه جور رفتار بکنید. این بچه الان نطاق دارد قبل از دو سالگی یعنی قبل از دو سالگی که صحبت می‌کند، بعد از چهل سالگیش را دارد می‌گوید إنی عبد الله جعلنی نبیاً و آتانی.. این‌ها مال بعد از چهل سالگیش است، الان می‌گوید دو سالش بشود این‌ها را دیگر مشکل است.

لذا بچه‌ها را باید در طفولیت انسان بشناسد یا لااقل بدهد انسان افرادی آن‌ها را بشناسند چون انسان خیلی مشکل دارد. این بچه یک ساله شش ماهه دو روزه ده روزه آقا حرف دارد می‌زند، صدایش را ضبط کنید اگر یک روزی دنیا پیشرفت کرد گریه این طفل را تبدیل می‌کند به حرف‌های بعد از چهل سالگیش. حالا این‌ها نه امروز دنیای 우리는 امروز این ابزار و آلات را دارد نه ما الحمدلله، ولی اسلام این قدر متمدن و مدرن است، حالا افتاده دست ما دیگر این هم از بخت سیاه ما است یا شانس اسلام، بلکه برای اهلش باشد که هنوز به دنیا نیامدند.

می‌فرماید این‌ها نفسشان این طوری می‌شود تتصل بکمالها بالذات و تنقمص فی اللذة الحقیقیة؛ این‌ها اصلاً از تلخی خوششان نمی‌آید و تبرأ عن النظر إلی ما خلفها؛ این‌ها به پشتشان نگاه نمی‌کنند ما خلفها و إلی المملکة التي آن ما خلفشان چی است مملکة التي كانت لها آن مملکتی که هست برای این نفوس كل التبري از این‌ها بیزارند.

بخش ششم: نقد تربیت سنتی و روانکاوی اسلامی

اصلاً بعضی بچه‌ها شما ببینید این‌ها مباحثی است که هی می‌روند آقا این زلفی‌ها دو تا کتاب موسیو فلان پیدا کنند ترجمه کنند روانکاوی روانکاوی، این روانکاوی این‌ها حیوان کاوی هم نیست، روان کاوی. ببینید دین ما چی می‌گوید. ببینید بعضی بچه‌ها آقا پستانک نمی‌گیرند، لاستیک همین لاستیک‌هایی که تو حلقشان می‌چپانند این نمی‌گیرند اصلاً اصلاً پستانک نمی‌گیرند. آقا بعضی‌ها می‌بینی آقا چهارچنگولی این پستانک را می‌خورد از پستان هم بهتر مک می‌زند، این فرق می‌کند، این‌ها متفاوت است.

آن وقت ما می‌آییم بچه‌هایمان را به همین وضع به این فرم حرمانی تربیت می‌کنیم. حالا الحمدلله یک خورده بهتر شده، سابق‌ها تا یکی دو سال می‌چپاندندش تو قنداق، یک طنابی هم می‌بستند، این بچه اصلاً مغزش متلاشی می‌شد، بزرگ که می‌شد یک آدم بریده منفعل بی‌روح بود. می‌گفت دست و پایش را چرا می‌گفتند کج می‌شود. سابق‌ها می‌گفتند اگر دست و پایش را نبندی کج می‌شود، پایش عجب کج می‌شود. چه خب این را کی نازل کرده کج می‌شود. خب حالا دیگر نمی‌بندند کج هم نشده راست مانده همان طوری. بله خب آن طور هم خیلی راست بشود که خوب نیست که خب این پای بچه مشکل پیدا می‌کند.

می‌دانید علت این نبود کج می‌شود راست می‌شود، علت این بود می‌خواستند بروند دنبال کار و زندگیشان، این بچه مزاحم بود، زندانش می‌کردند با حبس و این طوری از سلول هم تنگ‌تر که این نرود بیفتد تو آب و آتش نفله بشود. این بچه پرستار نخواهد برای این که پرستار نخواست، می‌گفت از بالا تنه می‌کردندش تو این طور پارچه می‌پیچیدندش دیگر کج نمی‌شد راست، می‌گفت تو آب و آتش هم نمی‌افتاد. خب برای چی درستش می‌کنی تو که وقت نداری پرستاری کنی. بعد هم آقا به جای ش.. یا پستانک و بعد هم که دیدی شیر خشک و الحمدلله شیر تر و شیر گاو و نر و همه چی بهش دادند دیگر این بدمس؟ آن وقت این امراض در جامعه ما اثر می‌گذارد.

این کودک که دو سال حضانت دارد برای مادر به خاطر این است بویشان اثر دارد. ولی آن بچه‌هایی که صافی‌اند این قدر مشکل دارند تو این جهات زیر این بار هم نمی‌روند. می‌فرماید بعضی بچه‌ها ببینید تو قنداقشان کنی این قدر گریه می‌کنند تا بازشان کنی اصلاً جون ول کن معامله نیستند، نمی‌تواند اصلاً این‌ها مختلفند.

این دریای بیکران معارف دینی، هزار و چهارصد سال پیش، روانکاوی مدرن را در خود نهفته دارد؛ غفلت از آن، حرمان علمی است.

حالا اگر بخواهد انسان این مسائل را آن وقت از همین دین ما، همین دین هزار و چهارصد سالمان که یک مشت عوام نادان حالا ریش‌هایشان را می‌تراشند خیال می‌کنند سوادشان هم زیاد می‌شود، این‌ها خیال می‌کنند که بله ارتجاع است و اسلام و این‌ها یک چی است. آقا اینجاها ریخته دریای بیکرانی است، این ما خیال می‌کنیم ایران منابع طبیعیش خیلی است، مغزش بیشتر است و بالاتر از مغز دین ما اصلاً یک دینی است که آن دین پويای تشيع ما، غفلت داریم از اصل حقیقتش.

این‌ها تبری پیدا می‌کنند إلی ما خلفها به پشتشان اصلاً توجه ندارند و إلی المملکة التي كانت لها كل التبري و آن مملکتی که پشتشان است یعنی پایین دون. خب حالا وقتی به آن حالات پیدا می‌رسند در آن عالم ولو کان بقی فیها أثر من ذلک حالا اگر یک رنگ و رویی هم از این مانده باشد برایشان حالا اعتقادی او خلقی یک مثلاً همان بیانی که نسبت به آن صحابی بود که آقا رسول الله به دنبالش راه افتاد و چنین و جای پای ملائکه نیست و فلان.. کم؟ بدنش با لباس رسول الله چه این‌ها بعد مادرش به فخر افتاد گفت نه الان قبر فشارش داد. خلق این تو خانه مشکل خلقی داشته، مشکل خلقی تو قبر ظاهر می‌شود یا مسئله نجاست یا این‌ها.

بخش هفتم: برزخ و تصفیه عیوب

خب این اگر یک چیزی هم مانده باشد ته‌اش ولو کان بقی فیها أثر من ذلک اعتقادی او خلقی تأذت به و تخلفت لأجله عن درجة العلیین. آقا یک وقت می‌بینی یک عالمی درجه عليين را دارد، فضلش ایمانش همه این‌ها را دارد، بداخلاق است، از آن درجه سقوطش می‌دهند. می‌گویند آقا شما همه کمالات را دارید، بد اخلاق بودی به زن و بچه‌ات ظلم کردی، به زیردستهایت ظلم کردی، به فقرا ظلم کردی، ساقطش می‌کنند.

مثل این می‌ماند که آقا حالا یک کسی فرض کنید که درجه داشته باشد همه چی داشته باشد، آقا محدودش کنند بگویند آقا شما دیگر مصونیت ندارید، آقا بله بگیرند زندانش کنند. حالا ممکن است یک درجه‌دار بلندپایه‌ای هم باشد، آقا درجه‌اش را ازش بگیرند محرومش کنند از موقعیتش، بگوید آقا شما همه چیت درست است علمت و تقوایت و همه این‌ها ولی شما بداخلاق بودی. از درجه عليين می‌آید تو عليين آدم بداخلاق نمی‌گذاریم، اگر پیغمبر هم باشد می‌آوریمش پایین.

لذا ببینید مراتب انبیا برای چی فضلنا بعضهم علی بعض اگر چه لا نفرق بین أحد من رسله همه‌شون معصومند فرقی نیست از این جهت ولی فضلنا بعضهم علی بعض درجه عليين. پس آدم دلش را خوش نکند که حالا ما آدم خوبی هستیم و فضلمان هم که خوب است کار تمام شد نه. یک وقت می‌بینی این جناب یعقوب به خاطر این که یک فقيری را از در خانه‌اش چنین و چنان می‌کند آن همه گریه باید بکند. یک وقت می‌بینی این جناب یوسف به خاطر یک غفلت ضعیفی که برایش پیش می‌آید در مقابل زلیخا لحاظ بزرگی می‌بیند آن طور در مقابل زلیخا در نهایت مشکل پیدا می‌شود. باید انسان خیلی ملاحظه کند، هی هم تو این نخ نباشد که بله احترام به من واجب است و باید به من همه احترام کنند و اگر یکی احترام نکرد زود ناراحت بشود نه. عالم احترام همه را باید نگه بدارد و اگر آدم خوبی هم باشد اینجاها سقوط پیدا می‌کند. لذا خیلی حرف بلندی است این حرف‌ها.

و تخلفت لأجله إن درجة العلیین إلی أن ینفسخ تا این که فسخ آن عیب بشود، نگه‌اش می‌دارند تا مشکلش برطرف بشود. برزخ برای چی است اصلاً برزخ برای همین است که این خورده حساب‌ها تصفیه بشود. این قدر آنجا خدا دنیا برزخ قبر این‌ها انسان را همچین چی می‌کند تا این که صافش کند برای آخرت. انتهی کلام ابن سینا.

بخش هشتم: نقد نهایی آرای فلاسفه اسلامی

می‌فرماید فهذه غایة ما وصلت إلیه أفکار الفلاسفة الإسلامیین. انصافاً حرف‌های بسیار بلندی است هم این بحث معاد نه، هم این بحث روانکاوی خیلی قوی است. أعنی الإسلامیین مرادت کی است؟ أعنی صاحب الشفا و الفارابی و من کان فی طبقتهم؛ دیگر کسی در طبقه این دو بزرگوار نیست، آن‌ها همه دیگر من کان دونهم و یحصوا حظهم بله. حالا اگر بخواهیم یک کسی را بعد از این دو تا چی کنیم جناب خواجه را هم باید بیاوریم سه تا ولی دیگر بعد از این سه بزرگوار دیگر مابقی دون این‌ها هستند.

و هی می‌بینید که این افکار می‌فرماید با این که از اینهاست قاصرة عن درجة التحقیق غیر بالغة حد الإجداع؛ این‌ها خوب جداع ندارد بلکه نه باطلة فی نفسها کما سبق خب این هم توضیح بده باطل است لحاظ معادیش اما از لحاظ روانکاوی خیلی حرف‌های بلندی اینجا زدند کما سبق و ستعلم مخ القول و لب الکلام مغز کلام مخ القول یعنی مغزش را لب الکلام یعنی دلش را می‌گوییم فیما سیاتی عند تجریدنا البحث إلی إثبات المعاد الأنفس الغیر الکاملة و لا الواصلة إلی درجة العلیین ما ببینیم آن‌هایی که درجه عليين نمی‌رسند به کجا می‌رسند. خب این از این‌ها.

ثم العجب العجب ثم العجب می‌فرماید أن الذی صوره الشیخ رئیس الفلاسفة جناب ابن سینا و همین طور نقله من بعض العلماء بعض العلماء کی بود که اشاره کردیم و هو أبونصر الفارابی کما ذکره المحقق الطوسی شارح الإشارات. می‌فرماید أحسن و أجود بما ذکر فی کتب غیرهم من الإسلامیین؛ حرف‌های این‌ها بهترین حرف‌ها بود که آوردیم، مابقی دیگر یا مال اینهاست یا پست‌تر از این‌ها. کی‌اند دیگر؟ عرض کردیم کسی دیگر نیست غیر از این سه بزرگوار.

می‌فرماید و لذا اختاره الشیخ الغزالی فی کثیر من مصنفاته کما یستفاد من بعض مواضع الإحیاء و غیره از کتاب‌های دیگرش که آن‌ها همه یا حرف‌های ابن سیناست یا همین چیزهاست دیگر. حالا شاهد بیاور ببینیم که همین هاست یا کمتر از اینهاست. می‌گوید این هم شاهد و قال این جناب غزالی فی رسالته المشهورة الموسومة بالمضنون بها؛ مضنون بها یعنی کتابی که پر نتیجه است، ظن بها با صاد ضاد، این کتاب فرونتيجه پربار پر خاصیت.

جمع‌بندی نهایی: مرزهای تحقیق فلسفی و ضرورت قرآن‌محوری

در آنجا چی گفته؟ گفته أن اللذات المحسوسة الموعدة فی الجنة آن لذات حسی که وعده داده شده در بهشت چی است بیان می‌کند من أکل و نکاح یجب التصدیق بها واجب است بهش تصدیق کنی چرا لإمکانها از کجا امکانها محال است روی فلسفه شما محال است کجایش ممکن است مثل ابن سینا حرف بزن فهمیده حرف بزن. می‌گوید صادق مصدق فرموده سمعاً و طاعتاً پیغمبر فرموده قبول دارم اما من نمی‌فهمم اگر ممکن است که پس بگو چه جوری است.

می‌گوید واجب است لإمکانها نه محال است روی این اندیشه‌ای که داری محال است پس چه واجبی است پس علت وجوب را نیا امکان بگیر مثل ابن سینا فکر کن علت وجوب را صادق مصدق بگیر من مسلمانم هرچه پیغمبر گفته قبول دارم مگر باید هرچی گفته من بدانم اگر می‌دانستم که پیغمبر ما علم می‌شد نه خدا پیغمبر ما. حالا علم هرچیش را دانستیم دانستیم هرچیش هم ندانستیم آن‌ها که می‌دانند کافی است. پس یجب التصدیق بها لقول الدین نه لإمکانها کجا امکان دارد.

و اللذات کما تقدم تقدم همان در چی إحیاء حسیة و خیالیة و عقلیة خب این‌ها را هم ابن سینا گفته اما الحسی فلا یخفی معناه و إمکانه فی ذلک حسیش که معنایش را لایخفی عجب لایخفی همه‌اش یخفی می‌گوید لایخفی خوب است آقا بگو روشن است دیگر بله می‌گفت این از کجا معلوم است مال تو است می‌گفت خب مال من است دیگر همان مال من است دیگر خب از کجا خب معلوم است دیگر مال من است دیگر اگر نصف دلیل هم داشت می‌آورد هیچی که دلیل ندارد مثل همان عبارات کفایه است دیگر لایخفی و وجدان و مجدان و از این چیزها.

اما الحسی فلایخفی معناه معنایش که مخفی نیست حور و قصور و جنت و تجری و از این چیزها و إمکانه فی ذلک کامکانه فی هذا العالم ممکن بودنش در بهشت مثل ممکن بودنش در دنیاست یعنی چی یعنی مادی مادی است همین است که می‌گوید محال است مجرد است که این نمی‌گوید بین این دوتاست که شما حسی را داری می‌گویی مثالی را نمی‌گویی فإنه بعد رد روح إلی البدن این امکان این لذایذ حسی بعد رد روح إلی البدن است فإنه بعد رد الروح إلی البدن یعنی وقتی خدا روح را به بدن برگرداند آن موقع بخور بخور شروع می‌شود یعنی همین بدنی که تو قبر است نسوی بنانه بعد روح را می‌آید دوباره اینجا چطور روح آمد گفتیم که خلق کرد علقه و مضغه و فکسونا العظام لحما ثم أنشأناه خلقاً آخر روح آمد روی این ماده آنجا هم بدن را جمع می‌کند روح می‌آید روی این ماده خب چه جوری می‌آید بگو ببینیم نمی‌توانی که بگویی پس چرا همین طوری خالی بندی می‌کنی.

و قام البرهان علی إمکانه برهان هم قائم شده که ممکن است این چه جوری ممکن است هیچی این اولی چه جور ممکن بود خب حرف خوبی است این چطوری روی نطفه روح آمد آدم شد آنجا هم روی نطفه روح آمد روی بدن روح می‌آید دوباره آدم می‌شود خب چه جوری می‌آید می‌گوید چه جوریش را دیگر من نمی‌دانم خب پس بگو صادق مصدق خیال خودت را راحت کن دیگر ابن سینا که اهل بدون است گفت من نمی‌دانم تو هم بگو نمی‌دانم فقام البرهان علی أن غ؟ این مال حسیش هیچی تمام شد بله حالا می‌آید سر خیالیش خیالی هم مثل خواب است عقلیش هم که روشن است دیگر خیلی راحت کردی کار را.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

با نظارت صادق خادمی


دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)