ب : تفسير و تأويل: دو چهره قرآنكريم
ب : تفسير و تأويل: دو چهره قرآنكريم
تفسير، به بيان معناى ظاهرى آيات محدود است و معادل ورود به قرآنكريم است. اين عمل، نيازمند دانش لغوى، ادبى، و منطقى است و براى افراد بيشترى قابل دسترسى است. در مقابل، تأويل، به فهم معناى باطنى آيات مربوط مىشود و معادل رسوخ است. تأويل، مختص راسخون است و نيازمند صفا و بصيرت باطنى است. قرآنكريم در اينباره مىفرمايد :
وَلاَ يَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ اِلاَّ جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرآ (الفرقان: 33)
و هيچ مثلى براى تو نياوردند، جز آنكه ما حقيقت و بهترين تفسير را براى تو آورديم.
اين آيه، تنها كاربرد واژه «تفسير» در قرآنكريم است و آن را به معناى بيان حق و توضيح ظاهرى معرفى مىكند. در مقابل، واژه «تأويل» 17 بار در قرآنكريم ذكر شده كه نشاندهنده تأكيد بيشتر بر بُعد باطنى است.
نكته كليدى : تفسير، بيان ظاهر آيات و معادل ورود است، درحالىكه تأويل، فهم باطن آيات و معادل رسوخ است. اين دو، مكمل يكديگرند و نبايد
خلط شوند.
ضرورت قيد ظاهر در تفسير
تفسير، بهطور خاص به بيان معناى ظاهرى آيات محدود است و بدون اين قيد، تعريف آن ناقص خواهد بود. براى مثال، در تفسير آيه الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (طه : 5)، معناى ظاهرى «استقرار رحمان بر عرش» است، اما تأويل ممكن است به سلطه و اقتدار الهى اشاره داشته باشد.
تفسير و تأويل، دو چهره مكمل قرآنكريماند كه اولى به ظاهر و دومى به باطن آيات مربوط مىشود. تفسير، با تكيه بر علم و دقت، براى عموم قابل دسترسى است، درحالىكه تأويل، با نياز به صفا و بصيرت، مختص راسخون است. رعايت اين تمايز، از خلط مفاهيم و انحرافات تفسيرى جلوگيرى مىكند.
نقش علم و صفا در تفسير
تفسير قرآنكريم نيازمند دو عنصر بنيادين است: علم (شامل دقت، منطق، حكمت، عقل، ادب، و اشتقاق) و صفا (پاكى باطن). علم، ابزار ظاهرى تفسير را فراهم مىكند، درحالىكه صفا، بُعد باطنى آن را تضمين مىكند. فهم مراد متكلم، فراتر از معناى لفظى، نيازمند صفا و قلب سليم است :
اتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ (البقرة: 282)
از خدا پروا كنيد و خدا به شما تعليم مىدهد.
اين آيه، نشاندهنده نقش تقوا و صفا در دريافت معرفت الهى است.
بخش چهارم: قرآنكريم بهمثابه سند عالم وجود
ذىالعقول بودن قرآنكريم
قرآنكريم، نهتنها يك متن يا نقشه، بلكه موجودى ذىشعور و زنده است كه با مخاطب خود تعامل دارد. اصطلاح «ذىالعقول» به حيات معنوى و آگاهى قرآن اشاره مىكند كه آن را به موجودى فعال و قضاوتگر تبديل مىسازد. اين ويژگى، در آيه زير نمود مىيابد :
لاَ يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (الواقعة: 79)
جز پاكان به آن دست نمىيابند.
اين آيه، به ضرورت طهارت ظاهرى و باطنى در تعامل با قرآنكريم اشاره دارد.
نكته كليدى : قرآنكريم، به دليل ذىالعقول بودن، موجودى زنده است كه نيازمند رعايت حرمت و آداب در تعامل است.
لعن تالين غافل
قرآنكريم، به دليل حيات معنوىاش، تالين غافل (كسانى كه بدون توجه و رعايت حرمت، تلاوت مىكنند) را لعن مىكند. اين مفهوم، در روايت زير تأييد شده است :
«رُبّ قارء للقرآن والقرآن يلعنه» ـ چه بسا قارى قرآن كه قرآن او را لعن مىكند.
اين لعن، نتيجه عدم تعامل صحيح با كلام الهى است و بر ضرورت انس حقيقى و رعايت آداب تأكيد دارد.
سوره توحيد: شناسنامه ذات الهى
قرآنكريم، سند جامع عالم وجود است كه همه هستى در آن شناسنامه دارد. سوره توحيد، بهعنوان شناسنامه ذات الهى، ويژگىهاى توحيدى خداوند را بيان مىكند :
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوآ أَحَدٌ (الإخلاص: 1 ـ 4)
بگو او خداست، يگانه است. خدا بىنياز است. نه زاده و نه زاييده شده، و براى او هيچ همتايى نيست.
قرآنكريم، بهمنزله سند عالم وجود، موجودى زنده و ذىشعور است كه با مخاطب خود تعامل دارد. اين حيات معنوى، رعايت حرمت و آداب را ايجاب مىكند و هرگونه تلاوت غافلانه، به لعن قرآنكريم منجر مىشود. سوره توحيد، بهعنوان شناسنامه ذات الهى، جايگاه والاى قرآن در تبيين حقيقت هستى را نشان مىدهد.
پاسخ به شبهات كافران و دلدارى الهى در پاسخ
در عصر بعثت، كفار شبهاتى مانند «چرا قرآن يكجا نازل نشده است؟» مطرح مىكردند. قرآنكريم در پاسخ مىفرمايد :
وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً (الفرقان: 32)
و كافران گفتند: چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟
پاسخ الهى در آيه وَلاَ يَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ اِلاَّ جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرآ (الفرقان: 33) آمده كه با حقيقت و بهترين توضيح، شبهات را رفع مىكند.
دلدارى الهى به پيامبراكرم
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) از هجران قوم خود شكايت مىكند :
وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ اِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورآ (الفرقان: 30)
و پيامبر گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردهاند.
خداوند در پاسخ، با آيهاى دلانگيز دلدارى مىدهد :
وَكَفَى بِاللَّهِ هَادِيآ وَنَصِيرآ
و كافى است كه خدا هدايتگر و ياور باشد.
اين گفتوگوى صميمى، عظمت رابطه نبوى با قرآنكريم را نشان مىدهد و به مؤمنان اطمينان مىدهد كه خداوند در برابر مشكلات، حامى آنهاست.
قرآنكريم، با پاسخهاى قاطع به شبهات و دلدارى الهى به پيامبراكرم، جايگاه خود را بهعنوان كلامى متعالى و هدايتگر تثبيت مىكند. اين آيات، بر نقش قرآنكريم در رفع ابهامات و هدايت مؤمنان تأكيد دارند.
قرآنكريم بهمثابه بهترين كتاب لغت و بلاغت
قرآنكريم، به دليل دقت و بلاغت بىنظيرش، بهترين مرجع براى فهم لغات و معانى است. هر واژه در قرآنكريم، با سياقى خاص به كار رفته كه آن را به منبعى بىهمتا براى لغتشناسى تبديل مىكند. براى مثال، واژه «رحمن» با سياقى خاص، به جنبه رحمت عام الهى اشاره دارد.
ضرورت فهم مفاهيم الفاظ
تفسير قرآنكريم، نيازمند فهم دقيق مفاهيم الفاظ با توجه به دلالت تطابقى، اشتقاق، و ادبيات است. بدون رعايت اين اصول، نزديك شدن به قرآنكريم ممكن نيست. قرآنكريم مىفرمايد :
لاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (الأنعام: 59)
هيچ تر و خشكى نيست، مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است.
اين آيه، جامعيت قرآنكريم را بهعنوان سند هستى نشان مىدهد كه دقت در فهم الفاظ آن را ضرورى مىسازد.
قرآنكريم، بهمنزله بهترين كتاب لغت، منبعى بىهمتا براى فهم معانى و مفاهيم است. دقت در فهم الفاظ و رعايت اصول ادبى و اشتقاقى، براى تفسير صحيح اين كلام متعالى ضرورى است.
انس حقيقى با قرآنكريم
قرائت مكرر آيات، پيش از مراجعه به كتابهاى تفسيرى، براى انس و فهم عميقتر ضرورى است. اين قرائت، به مخاطب امكان مىدهد با آيات ارتباطى زنده و پويا برقرار كند. قرآنكريم، آيات خود را زنده و پويا توصيف مىكند كه گويى با مخاطب گفتوگو مىكنند.
دعا براى انس حقيقى
انس حقيقى با قرآنكريم، هدفى متعالى است كه نيازمند توفيق الهى است. اين انس، به معناى قرب معنوى و ارتباط عميق با كلام الهى است :
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَکَ (البقرة: 128)
پروردگارا، ما را تسليم خود ساز.
اين دعا، به تسليم و قرب به خداوند اشاره دارد كه انس با قرآنكريم بخشى از
آن است.
انس حقيقى با قرآنكريم، نيازمند قرائت مكرر، فهم دقيق، و توفيق الهى است. اين انس، قلب مؤمن را به كلام الهى پيوند مىدهد و او را به سوى حقيقت هدايت مىكند.
قرآنكريم، چونان اقيانوسى بىكران، داراى ساحلى ظاهرى و ژرفايى باطنى است. ورود به اين ساحت، از طريق قرائت و فهم ظاهر آيات ممكن مىشود، درحالىكه رسوخ، مختص راسخون است كه با صفا و بصيرت به حقيقت باطنى آيات دست مىيابند. تفسير و تأويل، دو بال فهم قرآناند كه اولى به ظاهر و دومى به باطن مربوط مىشود. قرآنكريم، بهعنوان سند عالم وجود و موجودى ذىشعور، نيازمند رعايت حرمت و آداب است. انس حقيقى با اين كلام متعالى، با قرائت مكرر، علم، صفا، و توفيق الهى محقق مىشود. اين چارچوب، نهتنها براى فهم نظرى، بلكه براى عمل به قرآن و زيستن با آن، راهنمايى جامع ارائه مىدهد.
تبيين نزول تدريجى قرآنكريم و پاسخ به شبهات كفار
تفسير قرآنكريم، بهعنوان يكى از برجستهترين حوزههاى علوم اسلامى، دريچهاى است به سوى فهم ژرفاى كلام الهى. آيات 32 و 33 سوره فرقان، با محوريت نزول تدريجى قرآنكريم و پاسخ به شبهات كفار، از جمله آياتىاند كه حكمت الهى در شيوه نزول وحى را به زيبايى آشكار مىسازند. اين بخش، با تكيه بر روششناسى تفسيرى و با رويكردى علمى و نظاممند، به تحليل اين آيات و شبهات مرتبط با آن مىپردازد. هدف، ارائه ديدگاهى جامع و عميق براى مخاطبان متخصص است كه در عين حفظ اصالت كلام الهى، از تمثيلات و اشارات فاخر فارسى بهره مىجويد تا غناى ادبى و علمى متن را ارتقا بخشد.
وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً لِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
و كافران گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد؟ اينگونه ( نازل كرديم) تا دلت را به آن استوار سازيم و آن را بهتدريج و با نظم بر تو خوانديم.
وَلاَ يَأْتُونَککَ بِمَثَلٍ اِلاَّ جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرآ
و هيچ مثلى برايت نياورند، جز آنكه ما حق را با نيكوترين تفسير برايت آوريم.
تعريف تفسير و تأويل: تمايز ظاهر و باطن
تفسير، وصف ظاهر قرآنكريم است، در حالىكه تأويل، به كشف باطن و معانى عميقتر آن مىپردازد. اين تمايز، چارچوبى روششناختى براى تحليل آيات فراهم مىآورد. تفسير، واژگان، سياق و مقاصد ظاهرى آيات را تبيين مىكند، در حالىكه تأويل، لايههاى متافيزيكى و معانى باطنى را آشكار مىسازد. اين تعريف، با ديدگاههاى سنتى، مانند آنچه در تفسير الميزان علامه طباطبايى آمده، همخوانى دارد و بر اهميت هر دو رويكرد در فهم قرآنكريم تأكيد مىورزد.
محدوديت اشاره به تفسير در قرآنكريم
قرآنكريم تنها در يك مورد بهصراحت از واژه «تفسير» استفاده كرده است، در آيه 33 سوره فرقان مىفرمايد: «وَلاَ يَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ اِلاَّ جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرآ». بااينحال، مصاديق تفسير در سراسر قرآنكريم پراكندهاند و نيازمند استخراج با روشهاى دقيق تفسيرىاند. اين نكته، بر لزوم جستوجو در آيات براى يافتن معانى تفسيرى تأكيد دارد و دعوتى است به پژوهشگران براى كاوش عميقتر در كلام الهى.
شكايت پيامبر اكرم از مهجوريت قرآنكريم
وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ اِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورآ
و پيامبر گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.
اين آيه (فرقان: 30)، شكايت پيامبر اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) از اِعراض قوم خود از قرآنكريم را بيان مىكند. مهجوريت، به معناى دورى از فهم و عمل به كلام الهى است. اين شكايت، زمينهساز بحث درباره چالشهاى پيامبراكرم در ابلاغ وحى است و آيات بعدى را به پاسخ الهى به اين مشكلات پيوند مىدهد.
جهانشمولى مشكلات انبيا
وَكَذَلِکَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِي عَدُوآ مِنَ الْمُجْرِمِينَ
و اينگونه براى هر پيامبرى دشمنى از گناهكاران قرار داديم.
خداوند در آيه 31 سوره فرقان، به پيامبراكرم (ص) تسكين مىدهد كه مشكلات او منحصربهفرد نيست و هر پيامبرى با دشمنانى از گناهكاران مواجه بوده است. اين آيه، سنت الهى در آزمايش انبيا را تبيين كرده و پيامبراكرم (ص) را به صبر و استقامت دعوت مىكند.
نكته كليدى : جهانشمولى مشكلات انبيا، نشانهاى از سنت الهى در رسالت است. اين آيه، پيامبراكرم (ص) را به توكل بر خداوند و صبر در برابر دشمنان فرا مىخواند.
كفايت خداوند در هدايت و يارى
وَكَفَى بِرَبِّکَ هَادِيآ وَنَصِيرآ
و پروردگارت براى هدايت و يارى كافى است.
خداوند، پيامبراكرم (ص) را به توكل بر هدايت و نصرت الهى دعوت مىكند. اين عبارت، اصل توحيد در هدايت را نشان مىدهد و پيامبر را از نگرانى درباره دشمنان رها مىسازد. اين پيام، همانند مشعلى است كه در تاريكىهاى دشوارىها، راه را براى پيامبر روشن مىكند.
شبهه كفار درباره نزول تدريجى
كفار، با استناد به آيه 32 سوره فرقان، نزول تدريجى قرآنكريم را به چالش كشيدند و آن را نشانهاى از غيرالهى بودن كلام الهى دانستند. آنها مىگفتند: «چرا قرآن يكباره نازل نشد؟» اين شبهه، ريشه در سوءتفاهم از حكمت الهى داشت، زيرا نزول تدريجى، متناسب با ظرفيت مخاطبان و نيازهاى جامعه بود.
نكته كليدى : شبهه كفار، نشانهاى از نادانى آنها نسبت به حكمت الهى است. نزول تدريجى، نه نقص، بلكه نشانهاى از تطابق وحى با نيازهاى بشرى است.
بزرگوارى خداوند در نقل شبهات
خداوند در قرآنكريم، سخنان كفار را با امانت و دقت نقل مىكند، كه نشانهاى از عدالت و بزرگوارى الهى است. اين روش، همانند آينهاى است كه حقيقت را بىهيچ تحريفى بازتاب مىدهد و الگويى براى مناظره اخلاقى ارائه مىكند. خداوند نيازى به تحريف سخنان مخالفان ندارد، زيرا حقانيت كلامش خود پاسخگوى شبهات است.
مناظره اخلاقى در برابر غيراخلاقى
در مناظره غيرمنصفانه، سخنان طرف مقابل تحريف مىشود تا بهراحتى رد گردد، اما خداوند با نقل دقيق شبهات، قدرت استدلال خود را نشان مىدهد. اين روش، درس بزرگى براى پژوهشگران است كه در نقد ديدگاههاى مخالف، انصاف و امانتدارى را رعايت كنند. همانند باغبانى كه شاخههاى ناسالم را با دقت هرس مىكند، خداوند شبهات را با استدلال و انصاف پاسخ مىدهد.
تمسخر كفار از ساختار قرآنكريم
كفار، نزول تدريجى را به چركنويس و وصلهپينه تشبيه كردند و آن را نشانه ضعف دانستند. اين تمسخر، همانند پرتاب سنگ به سوى خورشيد است كه نهتنها به هدف نمىرسد، بلكه نادانى پرتابكننده را آشكار مىسازد. نزول تدريجى، حكمت الهى در تطابق وحى با نيازهاى تدريجى بشر است.
مقايسه نزول تدريجى با علم الهى
كفار استدلال مىكردند كه اگر خداوند عالم به همهچيز است، چرا قرآن را تدريجى نازل كرده است؟ اين شبهه، ريشه در عدم درك حكمت الهى دارد. علم خداوند، مانع از نزول تدريجى نيست، بلكه اين روش، همانند جويبارى است كه بهتدريج زمين تشنه را سيراب مىكند، تا بشر را بهآرامى تربيت نمايد.
تفاوت «انزل» و «نزل»
تفاوت ميان «انزل» (نزول دفعى) و «نزل» (نزول تدريجى) از منظر صرف و نحو عربى تبيين مىشود. «تنزل» از باب تفعّل، فرآيند مستمر و تدريجى را نشان مىدهد، در حالىكه «انزل» از باب افعال، بر نزول يكباره تأكيد دارد. كفار بهاشتباه از «نزل» استفاده كردند، كه نشاندهنده تقاضاى آنها براى نزول تدريجى پيوسته بود، نه دفعى. اين انتخاب واژه، همانند كليدى است كه راز شبهه كفار را مىگشايد.
نكته كليدى : دقت زبانى قرآن در انتخاب «نزل» بهجاى «انزل»، نشاندهنده امانتدارى الهى در نقل شبهات و حكمت در پاسخ به آنهاست.
امانتدارى خداوند در نقل شبهات
خداوند با امانتدارى، شبهات كفار را بهصورت دقيق نقل كرده و با پاسخهاى جامع، حقانيت قرآنكريم را اثبات مىكند. اين روش، همانند ترازويى عادل است كه سخنان را بىهيچ كموكاست مىسنجد و حقيقت را آشكار مىسازد.
تدريجى بودن نزول متصل
نزول قرآنكريم، تدريجى اما پيوسته (متصل) است، نه منقطع و پراكنده. اين پيوستگى، همانند رشتهاى است كه مهرههاى گرانبهاى آيات را به هم پيوند مىدهد و نظم و هماهنگى الهى را نشان مىدهد. نزول متصل، با نيازهاى جامعه همخوانى دارد و امكان تعامل مستمر با وحى را فراهم مىآورد.
حكمت نزول تدريجى
خداوند در پاسخ به شبهه كفار، حكمت نزول تدريجى را تثبيت قلب پيامبراكرم (ص) و ترتيل آيات مىداند: «كَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ» خيزى است كه بذر وحى را بهآرامى مىپروراند تا ثمرهاى ماندگار دهد.
نكته كليدى : نزول تدريجى، با هدف تثبيت قلب پيامبر (ص) و تربيت جامعه، روشى حكيمانه است كه با ظرفيتهاى انسانى سازگار است.
وحدت حقيقت وحى
حقيقت وحى در همه كتابهاى آسمانى يكسان است، اما مراتب و نحوه نزول آنها متفاوت است. اين وحدت، همانند نورى است كه در ظروف مختلف، به رنگهاى گوناگون مىدرخشد، اما منبع آن يكى است. نزول تدريجى قرآنكريم، با نزول ساير كتابها، مانند تورات و انجيل، هماهنگى دارد و همگى از حكمت واحد الهى سرچشمه مىگيرند.
درسهاى اخلاقى در مناظره
خداوند با روش جدال احسن، درس مناظره اخلاقى را به بشريت مىآموزد :
«وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (نحل: 125).
در مناظره، بايد از عصبانيت طرف مقابل پرهيز كرد و با انصاف و احترام سخن گفت. اين روش، همانند نسيمى است كه بهآرامى اختلافات را فرو مىنشاند و راه را براى گفتوگوى سازنده هموار مىكند.
پرهيز از برخوردهاى نادرست
برخوردهاى غيراخلاقى و غيرمنصفانه، به تنش و درگيرى منجر مىشود. در جامعه، بايد نقاط مثبت ديگران را ديد و از بزرگنمايى خطاها پرهيز كرد. اين روش، همانند باغبانى است كه بهجاى ريشهكن كردن گياه، شاخههاى ناسالم را با دقت اصلاح مىكند.
ترتيل در زندگى و قرائت
وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلا
و قرآن را با طمأنينه و پيوستگى بخوان.
دستور به قرائت با ترتيل (مزمل: 4)، به خواندن آرام، پيوسته و با تأمل اشاره دارد. ترتيل، نهتنها در قرائت قرآن، بلكه در همه جنبههاى زندگى، از تنفس تا گفتار، ديده مىشود و نشانهاى از نظم الهى در خلقت است.
تمرينهاى قرآنى: حقيقت و اصالت
خداوند دو مثال تفسيرى ارائه مىدهد: شبهه نزول تدريجى (فرقان: 32) و عاقبت گناهكاران (نسا: 97). اين مثالها، برخلاف تمرينهاى مصنوعى، واقعى و حقيقتمحورند. همانند نمازى كه پيامبراكرم (ص) بهعنوان عبادت و الگو مىخواند، مثالهاى قرآنى نيز داراى اصالت و عمقاند.
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ اِلَى جَهَنَّمَ أُولَئِکَ شَرّ مَكَانآ وَأَضَلُّ سَبِيلا
كسانى كه بر چهرههايشان به سوى جهنم كشيده مىشوند، بدترين جايگاه را دارند و گمراهترين راه را پيمودهاند.
روش آموزش تفسير
روش آموزش تفسير، شامل تعريف، تبيين و ارائه مثالهاى پيش و پس از تعريف است. اين روش، همانند ساختمانى است كه با پايههاى استوار و تزئينات دقيق بنا شده و فهم عميق مخاطب را تضمين مىكند.
جامعيت علم اوليا
علم اولياى الهى، بهدليل واقعى و حقيقتمحور بودن، جامع و كامل است. اين علم، همانند دريايى است كه همه رودهاى معرفت به آن مىپيوندند و از قرآنكريم سرچشمه مىگيرد.
نتيجهگيرى در چيستى تفسير
آيات 32 و 33 سوره فرقان، با تبيين حكمت نزول تدريجى قرآنكريم، پاسخ جامعى به شبهات كفار ارائه مىدهند. اين آيات، نهتنها شبهه را با استدلال و انصاف رد مىكنند، بلكه حكمت الهى در تثبيت قلب پيامبراكرم (ص) و ترتيل آيات را آشكار مىسازند. تمايز ميان «انزل» و «نزل»، پيوستگى نزول، و درسهاى اخلاقى در مناظره، از جمله نكات برجسته اين تحليلاند. اين بخش، نشان داد كه قرآنكريم، ميدانى از حقايق الهى است كه هر آيهاش، درسى براى هدايت و تربيت بشريت دارد.
نزول تدريجى قرآنكريم، بهعنوان روشى حكيمانه، نهتنها قلب پيامبراكرم (ص) را استوار كرد، بلكه جامعه را بهآرامى به سوى كمال هدايت نمود. پاسخهاى الهى به شبهات كفار، درسهايى در انصاف، استدلال و اخلاق مناظره ارائه مىدهند كه براى پژوهشگران و مفسران، ارزشى والا دارد. اين اثر، دعوتى است به تأمل در كلام الهى و كاوش در اعماق حكمت آن، تا انسان در پرتو قرآنكريم، به سوى حقيقت
رهنمون شود.
مفهوم و جايگاه تفسير در قرآنكريم
تفسير در قرآنكريم به معناى تبيين و بيان معناى ظاهرى آيات است، نه كاوش در باطن يا تأويل آنها. اين تعريف، كه ريشه در آيه 33 سوره فرقان دارد، تفسير را بهعنوان فرآيندى روشمند و علمى معرفى مىكند كه با تكيه بر دانش ادبى، دلالى و فقهاللغه، به استخراج پرسشها و پاسخهاى الهى مىپردازد. برخلاف تأويل كه به معانى باطنى و استنباطهاى عميقتر نظر دارد، تفسير بر سطح ظاهرى متن متمركز است و از گمانهزنىهاى غيرمستند پرهيز مىكند. اين تمايز، همانند خطى است كه ميان حقيقت آشكار و رازهاى نهان كشيده شده، و مفسر را به دقتى علمى در تحليل آيات دعوت مىكند.
آيه محورى: معناى تفسير در سوره فرقان
وَلاَ يَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ اِلاَّ جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرآ
«و هيچ شبههاى برايت نمىآورند، مگر آنكه ما حقيقت را با بهترين تفسير برايت آورديم.»
اين آيه، تفسير را بهعنوان پاسخى الهى به شبهات كفار، مشركان و يهود تعريف مىكند. عبارت «أحسن تفسيرا» نشانگر برترى و كمال پاسخهاى قرآنى است كه نهتنها حقيقت را آشكار مىسازد، بلكه با بيانى فاخر و منطقى، شبهات را بهگونهاى كامل دفع مىكند. «مثل» در اين آيه به شبهه يا اشكالى اشاره دارد كه مخالفان مطرح مىكردند، و پاسخ الهى با دو ويژگى حقيقتمحورى و برترى در بيان، بهسان سپرى نفوذناپذير، اين شبهات را خنثى مىسازد.
نكته كليدى : تفسير قرآنى، پاسخى است حقيقتمحور و برتر كه شبهات را با دقت و روشنى دفع مىكند، و اين ويژگى، آن را از ديگر روشهاى تفسيرى متمايز مىسازد.
ويژگىهاى مفسر قرآنى
مفسر قرآنى بايد دو مهارت اساسى داشته باشد: نخست، توانايى شناسايى پرسشها و شبهات مطرحشده توسط مخالفان؛ و دوم، استخراج پاسخهاى الهى از آيات، چه بهصورت صريح و چه بهصورت ضمنى. اين فرآيند، نيازمند تسلط بر علوم قرآنى نظير لغت، نحو، بلاغت و فقهاللغه است. علاوه بر اين، صفاى باطنى مفسر، مانند نورى درونى، به او كمك مىكند تا ارتباطات معنايى ميان پرسش و پاسخ را با دقت و عمق بيشترى درك كند. اين تركيب علم و معنويت، تفسير را به تجربهاى جامع و متعالى بدل مىسازد.
نيازمندىهاى تفسير قرآنى
تفسير قرآنى به دو جهت اصلى وابسته است: جهت ظاهرى، كه شامل تسلط بر علوم ادبى، نحوى، بلاغى و دلالى است، و جهت باطنى، كه به صفاى قلب و درك شهودى معانى آيات نياز دارد. جهت ظاهرى، مانند ستونهايى است كه بناى علمى تفسير را استوار مىسازد، و جهت باطنى، مانند جانى است كه به اين بنا حيات مىبخشد. اين دو عنصر، در كنار يكديگر، تفسير را به فرآيندى جامع و عميق
تبديل مىكنند.
نكته كليدى : تفسير قرآنى، تركيبى از دانش علمى و صفاى باطنى است كه مفسر را به فهم دقيق و عميق آيات رهنمون مىسازد.
به هر روى، تفسير در قرآنكريم، فرآيندى روشمند براى تبيين معناى ظاهرى آيات است كه با پاسخ به شبهات، حقيقت را با بهترين بيان آشكار مىسازد. اين فرآيند، نيازمند دانش علمى و صفاى باطنى است و با ويژگىهايى چون حقيقتمحورى و برترى در بيان، جايگاه والاى قرآنكريم را در پاسخگويى به پرسشهاى بشرى نشان مىدهد.
تحليل شبهات كفار و پاسخهاى قرآنى
كفار در آيهاى از سوره فرقان اشكال كردند كه چرا قرآنكريم بهصورت يكجا نازل نشده است :
لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً
«چرا قرآن يكباره بر او نازل نشده است؟»
اين شبهه، ريشه در عدم درك حكمت الهى در نزول تدريجى قرآن دارد. كفار انتظار داشتند قرآن، مانند برخى كتابهاى آسمانى ديگر، بهصورت يكپارچه نازل شود. اين اعتراض، نشاندهنده ناآگاهى آنها از حكمت الهى است كه نزول تدريجى را براى تثبيت قلب پيامبر (ص)، تسهيل فهم و عمل به آيات، و پاسخ به نيازهاى تدريجى جامعه اسلامى طراحى كرده بود.
پاسخ الهى به شبهه كفار
خداوند متعال در پاسخ به اين شبهه، حكمت نزول تدريجى را تبيين مىكند :
كَذَلِکَ نَزَّلْنَاهُ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلا
«اينگونه آن را نازل كرديم تا بهوسيله آن دلت را استوار سازيم و آن را با نظم و ترتيب بر تو خوانديم.»
اين پاسخ، سه عنصر كليدى را در بر دارد :
كَذَلِکَ نَزَّلْنَاهُ: تأييد نزول تدريجى بهعنوان روش الهى.
لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ: هدف از تدريج، تقويت قلب پيامبر (ص) در برابر سختىها و شبهات.
رَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلا: نزول با نظم و انسجام، كه به معناى پيوستگى و ترتيب آيات است.
«ترتيل» در لغت به معناى حسن تأليف و تسلسل در بيان است، مانند نخى كه دانههاى تسبيح را به هم متصل مىكند. اين ويژگى، آيات را بهگونهاى منظم و متناسب با نيازهاى زمانى و مكانى نازل كرده و حكمت الهى را در برابر شبهه كفار برجسته مىسازد.
نكته كليدى : نزول تدريجى و ترتيلى قرآن، پاسخى است جامع به شبهه كفار، كه حكمت الهى را در تثبيت قلب پيامبر و انسجام آيات آشكار مىسازد.
تطبيق شبهه و پاسخ
شبهه كفار دو جنبه داشت: اعتراض به تدريجى بودن نزول (چرا بهتدريج نازل مىشود؟) و انتظار يكپارچگى (چرا يكجا نيست؟). پاسخ الهى هر دو جنبه را پوشش مىدهد: تدريج براى تثبيت قلب پيامبر و ترتيل براى حفظ انسجام و اتصال آيات. اين پاسخ، مانند كليدى است كه قفل شبهه را مىگشايد و حكمت الهى را در شيوه نزول قرآن آشكار مىسازد.
مصداق دوم تفسير
آيه 34 سوره فرقان مصداق ديگرى از تفسير را ارائه مىدهد :
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ اِلَى جَهَنَّمَ أُولَئِکَ شَرى مَّكَانآ وَأَضَلُّ سَبِيلا
كسانى كه بر چهرههايشان بهسوى جهنم كشيده مىشوند، آنان بدترين جايگاه را دارند و گمراهترين راه را پيمودهاند.
اين آيه، پاسخ به شبهه مقدر كفار است كه پيامبر (ص) و پيروانش را بدترين افراد مىدانستند. خداوند با ساختارى مبتدا و خبر («الَّذِينَ يُحْشَرُونَ» بهعنوان مبتداى اول و «أُولَئِکَ شَر مَّكَانآ» بهعنوان مبتداى دوم و خبر)، تأكيد مىكند كه خود كفار بدترين جايگاه و گمراهترين راه را دارند. اين پاسخ، مانند آينهاى است كه حقيقت را به شبههسازان بازمىگرداند.
نمونههاى ديگر شبهات كفار
قرآنكريم در آيات ديگر نيز به شبهات كفار اشاره مىكند، بدون آنكه پاسخ مستقيم ارائه دهد :
وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا اِنْ هَذَا اِلاَّ اِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ
«و كسانى كه كافر شدند گفتند: اين جز دروغى كه او ساخته نيست و گروهى ديگر او را بر آن يارى كردهاند.»
وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الاَْسْوَاقِ
و گفتند: اين پيامبر را چه شده كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟
اين آيات، به ترتيب، به اصالت قرآن و بشرىبودن پيامبر (ص) اعتراض دارند. قرآنكريم با ذكر اين شبهات بدون پاسخ مستقيم، ذهن مخاطب را به جستجوى پاسخ در آيات ديگر هدايت مىكند، مانند معلمى كه شاگرد را به تأمل و تدبر
دعوت مىكند.
ساختار سؤال و جواب در قرآنكريم
قرآنكريم از نظر ساختار پاسخگويى به شبهات، تنوعى بىنظير دارد: گاه سؤال و جواب كنار هم مىآيند (مانند آيه 33)، گاه تنها پاسخ ارائه مىشود (مانند آيه 34)، و گاه تنها سؤال ذكر مىگردد (مانند آيات 4 و 7). اين تنوع، مانند نغمههاى مختلف يك سمفونى، زيبايى و انعطاف قرآنكريم را در تعليم و پاسخگويى نشان مىدهد.
نكته كليدى : تنوع در ساختار سؤال و جواب، نشاندهنده انعطاف و جامعيت قرآنكريم در پاسخگويى به شبهات است.
به هر روى، شبهات كفار، از جمله اعتراض به نزول تدريجى قرآن و بشرى بودن پيامبر، با پاسخهايى دقيق و حكيمانه در قرآنكريم دفع شدهاند. اين پاسخها، با ويژگىهايى چون تدريج، ترتيل و حقيقتمحورى، حكمت الهى را آشكار كرده و توانايى قرآنكريم را در پاسخگويى به پرسشهاى بشرى نشان مىدهند.
نقد ديدگاه علامه طباطبايى در تفسير الميزان
علامه طباطبايى در تفسير الميزان معتقد است كه سه آيه (لَوْلاَ نُزِّلَ، وَلاَ يَأْتُونَکَ، الَّذِينَ يُحْشَرُونَ) براى هدفى واحد نازل شدهاند و يكديگر را تكميل مىكنند. او آيه سوم را متمم آيه اول مىداند و اين سه آيه را بهعنوان واحدى منسجم در پاسخ به شبهه نزول يكجاى قرآن مىبيند.
برخلاف ديدگاه علامه، اين تحليل بر استقلال موضوعى و معنايى هر آيه تأكيد دارد :
آيه اول (لَوْلاَ نُزِّلَ): مصداق تفسير با سؤال و جواب كامل، كه حكمت نزول تدريجى را توضيح مىدهد.
آيه دوم (وَلاَ يَأْتُونَکَ): تعريف و چارچوب نظرى تفسير را ارائه مىدهد.
آيه سوم (الَّذِينَ يُحْشَرُونَ): مصداق ديگرى از تفسير، كه به شبههاى متفاوت (وضعيت كفار) پاسخ مىدهد.
آيه سوم، به دليل تفاوت موضوعى (وضعيت كفار در برابر نزول قرآن)، نمىتواند متمم آيه اول باشد. اين نقد، مانند نورى كه زواياى پنهان را روشن مىكند، استقلال هر آيه را برجسته كرده و فرض وحدت موضوعى علامه را رد مىكند.
استقلال پاسخ آيه اول
پاسخ آيه اول («كَذَلِکَ نَزَّلْنَاهُ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلا») بهتنهايى كامل است و نيازى به تكميل ندارد. عبارت «كَذَلِکَ نَزَّلْنَاهُ» شبهه كفار را دفع مىكند، و «لِنُثَبِّتَ» و «رَتَّلْنَاهُ» تفصيل اين پاسخ هستند. اين استقلال، مانند بنايى است كه بهتنهايى استوار است و نيازى به ستونهاى اضافى ندارد.
تفاوت ديدگاه مفسران ديگر
برخى مفسران، «رَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلا» را بىارتباط با «لِنُثَبِّتَ» دانسته و آن را صرف به نزول يا قرائت قرآن نسبت دادهاند. اما اين تحليل، «ترتيل» و «تثبيت» را مكمل يكديگر مىداند، كه به ترتيب به دو جنبه شبهه كفار (تدريج و اتصال) پاسخ مىدهند. اين ديدگاه، مانند دو بال يك پرنده، انسجام پاسخ الهى را تضمين مىكند.
استقلال آيه دوم
آيه «وَلاَ يَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ» بهصورت مستقل، معناى تفسير را بهعنوان پاسخى حقمدار و برتر تعريف مىكند. برخلاف برخى مفسران كه آن را توضيحدهنده تثبيت مىدانند، اين آيه چارچوبى نظرى ارائه مىدهد كه نيازى به توضيح تثبيت ندارد.
نكته كليدى : آيه دوم، بهعنوان محور نظرى تفسير، جايگاه مستقلى دارد و چارچوبى جامع براى فهم پاسخهاى قرآنى ارائه مىدهد.
ماهيت «أحسن تفسير»
عبارت «أحسن تفسيرآ» نشاندهنده كمال پاسخهاى الهى است كه به دليل ريشه در صفات الهى، از هرگونه نقص مبراست. اين كمال، در تناسب پاسخ با سؤال، وضوح بيان و تأثيرگذارى معنوى نمود دارد، مانند جويبارى زلال كه تشنگى حقيقتجويان را فرو مىنشاند.
نقد وحدت موضوعى آيات
برخلاف نظر علامه كه اين سه آيه را براى فرضى واحد مىداند، اين تحليل بر تفاوت موضوعى آنها تأكيد دارد. آيه اول و سوم مصاديق تفسير هستند، اما با موضوعات متفاوت (نزول قرآن و وضعيت كفار). آيه دوم، تعريف تفسير را ارائه مىدهد. اين تفاوت، مانند رنگهاى مختلف يك تابلوى نقاشى، تنوع و غناى آيات قرآنكريم را نشان مىدهد.
كفايت پاسخهاى قرآنى
پاسخهاى قرآنى، به دليل كمال الهى، بهتنهايى شبهات را دفع مىكنند و نيازى به متمم ندارند. هر آيه، مانند ستارهاى در آسمان معرفت، بهتنهايى درخشيده و شبههاى خاص را پاسخ مىدهد.
نقش تدريج و ترتيل در وحى
نزول تدريجى و ترتيلى قرآن، به آمادگى موضوعات و نيازهاى زمانى و مكانى بستگى دارد. وحى، مانند چشمهاى جوشان، بالقوه آماده است، اما فعليت آن به پرسشها و نيازهاى جامعه وابسته است. تدريج و ترتيل، اين آمادگى را با شرايط مخاطبان هماهنگ مىكنند، مانند باغبانى كه نهال را در زمان مناسب آبيارى مىكند.
نكته كليدى : تدريج و ترتيل، حكمت الهى در نزول قرآن را آشكار مىسازد و پاسخها را با نيازهاى مخاطبان هماهنگ مىكند.
نتيجه اينكه: نقد ديدگاه علامه طباطبايى، بر استقلال موضوعى و معنايى آيات تأكيد دارد و فرض وحدت موضوعى را رد مىكند. پاسخهاى قرآنى، با كمال و كفايت خود، شبهات را دفع كرده و حكمت الهى را در نزول تدريجى و ترتيلى قرآنكريم آشكار مىسازند.
ما با تحليل آيه 33 سوره فرقان و آيات مرتبط، مفهوم تفسير را بهعنوان تبيين ظاهر آيات و پاسخى حقمدار به شبهات تبيين كرديم. مصاديق تفسير، از جمله شبهه نزول يكجاى قرآنكريم و ادعاى كفار درباره پيامبر (ص)، نشاندهنده تنوع و جامعيت روشهاى قرآنى در دفع شبهات است. نقد ديدگاه علامه طباطبايى، استقلال هر آيه را برجسته كرده و بر كفايت پاسخهاى قرآنى تأكيد دارد. تفسير قرآنى، با تركيبى از دانش علمى و صفاى باطنى، مانند پلى است كه حقيقت الهى را به ذهن و قلب مخاطب متصل مىكند. اين تحليل، جايگاه والاى قرآنكريم را بهعنوان كتابى جامع و پاسخگو تثبيت مىكند، كه پاسخهايش، به دليل كمال الهى، هميشه
«أحسن» هستند.
ضرورت تعيين موضع در فهم قرآن
پيش از اقدام بر انجام عمل تفسيرى يا تأويلى، لازم است موضع فرد نسبت به قرآنكريم مشخص شود. اين موضعگيرى، چونان بنيانى است كه فهم و تحليل آيات الهى بر آن استوار مىگردد. قرآنكريم، كلام الهى و منبعى براى هدايت است كه جايگاه آن در نظام معرفتى و عملى انسان، فهمى عميق و دقيق را طلب مىكند. تعيين موضع، از خلط مباحث ظاهرى و باطنى جلوگيرى كرده و زمينهساز درك صحيحى از آيات مىشود.
موضعگيرى صحيح، بهمنزله نقشهاى است كه راهنماى مفسر در مسير فهم آيات بوده و او را از انحراف در تفسير و تأويل مصون مىدارد. اين امر، بهويژه در مواجهه با مفاهيم پيچيدهاى مانند تأويل، اهميتى دوچندان مىيابد.
تعيين موضع نسبت به قرآنكريم، پيشنياز هر مطالعه قرآنى است. اين موضعگيرى، مبناى فهم صحيح آيات را فراهم كرده و از خلط مفاهيم ظاهرى و باطنى جلوگيرى مىكند. بدون اين بنيان، هر تلاشى براى فهم قرآن، چونان سفرى بىمقصد است.
مفهوم تأويل
مفهوم تأويل، بهعنوان يكى از اركان اساسى در فهم معانى عميق قرآنكريم، از ديرباز مورد توجه عالمان دينى و مفسران بوده است. اين مفهوم، كه در مقابل تفسير قرار مىگيرد، به لايههاى باطنى و پنهان آيات الهى پرداخته و فهمى عميقتر از كلام وحى را ممكن مىسازد.
تأويل، چونان كليدى است كه درهاى معرفت باطنى را مىگشايد و مفسر را به سوى حقيقت نهان آيات رهنمون مىشود.
نكته كليدى :
تأويل، بهعنوان رجوع خاص به باطن آيات و حقايق الهى، از تفسير كه بيانگر ظاهر آيات است، متمايز بوده و نيازمند معرفتى عميقتر است.
گفتيم تفسير، بيان ظاهر آيات الهى است كه به تشريح معناى ظاهرى و اوليه كلام وحى مىپردازد. در قرآنكريم، تنها يك آيه صراحتآ به تفسير اشاره دارد كه مثالى حقيقى و واقعى ارائه مىكند. تفسير، وصف به حال موصوف است و بهعنوان اولين سطح فهم قرآنكريم، پايهاى براى تأويل فراهم مىسازد.
اين محدوديت در كاربرد لفظ تفسير در قرآنكريم، نشاندهنده دقت در استفاده از اين اصطلاح است. تفسير، چونان سطحى از اقيانوس معرفت قرآنى است كه در دسترس همگان قرار دارد، اما براى فهم عميقتر، بايد به سوى تأويل گام برداشت.
تأويل، به معناى بيان باطن آيات الهى، به لايههاى عميقتر و پنهان معنا اشاره دارد. برخلاف تفسير كه به ظاهر محدود است، تأويل رجوع خاص به اصل و باطن يك حقيقت است. تأويل، وصف به حال موصوف بوده و نيازمند معرفتى عميقتر است كه مفسر را به سوى حقيقت نهان آيات هدايت مىكند.
تأويل، چونان كليدى است كه قفلهاى معانى باطنى را مىگشايد و مفسر را به عمق حقيقت رهنمون مىسازد. اين مفهوم، نهتنها به آيات قرآنى، بلكه به باطن اشيا و حقايق ديگر نيز تعلق مىگيرد.
نكته كليدى :
تفسير، بيان ظاهر آيات است و تأويل، كشف باطن آنها. اين تمايز، از خلط مفاهيم جلوگيرى كرده و هر يك را در جايگاه خود قرار مىدهد.
تفاوت ميان تفسير و تأويل، در سطح معنايى آنها نهفته است. مفسر، ظاهر آيه را شرح مىدهد، حالآنكه متأوّل به حقيقت باطنى آن دسترسى مىيابد. اين تمايز، از انحراف در فهم قرآن جلوگيرى كرده و هر مفهوم را در جايگاه شايسته خود
قرار مىدهد.
تكرار اين تمايز در مباحث قرآنى، نشانه اهتمام به اهميت موضوع است. تكرار، چونان ناقوسى است كه مخاطب را به تأمل در تفاوتهاى ظريف ميان اين دو مفهوم فرا مىخواند.
تفسير و تأويل، دو بال فهم قرآنكريماند كه هر يك به جنبهاى از كلام الهى مىپردازند. تفسير، دروازه ورود به معانى ظاهرى است، درحالىكه تأويل، راه به سوى باطن و حقيقت عميق آيات مىگشايد. اين تمايز، پايهاى براى فهم صحيح و عميق قرآن فراهم مىكند.
ريشهشناسى و كاربرد لغوى تأويل در قرآنكريم
واژه تأويل، از ريشه «عول» به معناى رجوع و بازگشت است، اما نه هر بازگشتى، بلكه رجوع خاص به اصل و باطن يك چيز. بر اساس مفردات راغب، تأويل به بازگشت به حقيقت و غايت شىء محدود مىشود. اين رجوع، چونان سفرى است به سوى سرچشمه حقيقت، كه از ظاهر به باطن هدايت مىكند.
تأويل، رجوع خاص به باطن است، نه هر بازگشتى. براى مثال، رجوع به اصل، مستلزم فهم حقيقت نهان يك شىء يا آيه است و از رجوع عام متمايز مىشود.
واژه تأويل در قرآنكريم 17 بار ذكر شده است، اما همه موارد به آيات قرآنى مربوط نمىشود. توزيع اين واژه در سورههاى مختلف، نشاندهنده اهميت آن در برخى داستانها و مفاهيم خاص است :
سوره يوسف: 8 مورد
سوره اعراف: 2 مورد
سوره آلعمران: 2 مورد
سوره كهف: 2 مورد
سوره نساء: 1 مورد
سوره اسراء: 1 مورد
سوره يونس: 1 مورد
غيبت تأويل در سوره بقره، احتمالاً به تفاوت موضوعات اين سوره با سورههايى مانند يوسف كه بر زيبايىها و معانى باطنى تمركز دارند، بازمىگردد.
تأويل در سوره يوسف
سوره يوسف، با 8 مورد ذكر تأويل، به زيبايىها و معانى باطنى مرتبط است. عناصرى مانند زليخا، سكينه، يوسف، و ترنج، به تأويل بهعنوان باطن زيبايىها اشاره دارند. اين تمركز، نشاندهنده پيوند تأويل با مفاهيم عميق و باطنى در داستان يوسف (ع) است كه به فهم حقيقت رؤياها و وقايع منجر مىشود.
آيه مورد بحث :
وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سَجَّدآ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگى براى او به سجده افتادند. گفت: اى پدر، اين است تأويل رؤياى پيشين من.
در اين آيه، تأويل به تحقق باطن رؤياى يوسف اشاره دارد كه پيشتر ديده شده و اكنون به حقيقت پيوسته است.
تأويل در غير آيات قرآنى
برخى موارد تأويل در قرآنكريم به احاديث، احلام (خوابها)، و اشياء مربوط مىشود. براى مثال، در داستان خضر و موسى (ع) در سوره كهف، تأويل به توضيح باطن اعمالى مىپردازد كه در ظاهر غيرقابلفهم هستند. اين كاربردها نشان مىدهد كه تأويل، مفهومى عامتر از صرف آيات قرآنى است و به باطن هر حقيقت يا شىء اشاره دارد.
بهعنوان نمونه، آيهاى در سوره كهف به تأويل اعمال خضر اشاره دارد :
آيه مورد بحث :
سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرآ
بهزودى تو را از تأويل آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى، آگاه مىسازم.
در اين مورد، تأويل به توضيح باطن اعمالى اشاره دارد كه موسى (ع) در ظاهر آنها را درك نمىكرد.
تفاوت تأويل در زمان و وقوع
تأويل مىتواند به آينده، گذشته، يا اخبار وقايع مربوط باشد. در داستان يوسف، خواب پيش از وقوع ديده شد و تأويل آن بعد محقق گرديد، اما در داستان خضر، عمل ابتدا انجام شد و سپس تأويل آن ارائه شد. اين تنوع، انعطاف تأويل در اشاره به باطن وقايع در زمانهاى مختلف را نشان مىدهد.
نكته كليدى: تأويل، رجوع خاص به باطن حقيقت است، چه در آيات قرآنى و چه در اشيا ديگر، و مىتواند به گذشته، آينده، يا اخبار وقايع مرتبط باشد.
تأويل، بهعنوان رجوع به باطن حقيقت، در قرآنكريم كاربردهاى متنوعى دارد. از ريشه لغوى «عول» گرفته تا كاربرد آن در سورههاى مختلف، تأويل به فهم عميقتر معانى و حقايق اشاره دارد. اين مفهوم، نهتنها به آيات قرآنى، بلكه به باطن اشيا و وقايع نيز تعلق مىگيرد و از تفسير متمايز است.
نقد ديدگاههاى تاريخى درباره تأويل
در طول تاريخ، چهار ديدگاه عمده درباره تأويل مطرح شده است :
تأويل و تفسير يكى هستند (ديدگاه قدما و اهل ظاهر): اين ديدگاه، تأويل را معادل تفسير دانسته و هيچ تمايزى ميان آنها قائل نيست. اين رويكرد، به جمود فكرى منجر شده و فهم قرآنكريم را به سطحىنگرى كشانده است. براى مثال، همانگونه كه «فقير» و «مسكين» در برخى موارد معناى يكسانى دارند، اما در كنار هم معانى متفاوتى مىيابند، اين ديدگاه تفاوتهاى ظريف ميان تفسير و تأويل را
ناديده مىگيرد.
تأويل، معناى مخالف ظاهر لفظ است (ديدگاه برخى عرفا): برخى عرفا، مانند ابنعربى، تأويل را معناى مخالف ظاهر لفظ مىدانند. اين ديدگاه، به تحريف معنوى منجر شده و امكان برداشتهاى دلخواه را فراهم مىكند. براى مثال، نقد موسى (ع) و تبرئه فرعون، كه با ظاهر قرآن ناسازگار است، از اين رويكرد
ناشى مىشود.
تأويل، معناى ثانوى لفظ است: اين ديدگاه، تفسير را معناى اوليه لفظ و تأويل را معانى ثانوى، ثالث، يا بيشتر مىداند. اين رويكرد، با مشكل استعمال لفظ در معانى متعدد مواجه است، زيرا لفظ نمىتواند بهصورت طولى معانى متعدد داشته باشد.
تأويل، نسبت به حقيقت وجودى است: اين ديدگاه، تأويل را به باطن حقيقت وجودى يك شىء يا آيه مرتبط مىداند، نه صرف لفظ. اين رويكرد، با ماهيت قرآنى تأويل سازگارتر بوده و از محدوديتهاى لفظى فراتر مىرود.
نكته كليدى :
ديدگاه چهارم، كه تأويل را به حقيقت وجودى مرتبط مىداند، با ماهيت قرآنى اين مفهوم سازگارتر است و از تحريف معنوى جلوگيرى مىكند.
نقد ديدگاه عرفا
ديدگاه عرفا كه تأويل را معناى مخالف ظاهر مىدانند، به انحرافاتى منجر شده است. براى مثال، نسبتدادن معانى ناسازگار با ظاهر قرآن، مانند نقد موسى (ع) يا تبرئه فرعون، از حقيقت قرآنى فاصله گرفته و به تحريف معنوى منجر مىشود. اين رويكرد، چونان آينه جانبى است كه تصوير حقيقت را وارونه نشان مىدهد.
تأويل نادرست مىتواند به تحريف معنوى منجر شود. براى مثال، در آيه :
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ
شما بهترين امتى هستيد كه براى مردمان پديد آمدهايد، امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.
اگر «امة» به معناى ائمه تفسير شود، با شرط امر به معروف و نهى از منكر سازگار است، زيرا ائمه از برترينهاى امتاند. اما نسبت دادن آن به افراد نامناسب، مانند حرمله يا شمر، تحريف معنوى است كه از عدم رعايت مرزهاى ظاهرى و باطنى ناشى مىشود.
نقد ديدگاههاى تاريخى درباره تأويل، ضرورت تبيين دقيق اين مفهوم را آشكار مىسازد. ديدگاه چهارم، كه تأويل را به حقيقت وجودى مرتبط مىداند، با ماهيت قرآنى سازگارتر است. اين ديدگاه، از تحريف معنوى جلوگيرى كرده و راه را براى فهم عميقتر قرآنكريم هموار مىسازد.
نقش تفسير الميزان و نقد ديدگاه علامه طباطبايى
تفسير الميزان، اثر علامه طباطبايى، به تشيع عزت بخشيده و بهعنوان نقطه شروعى براى فهم قرآنكريم مطرح است. اين تفسير، با روششناسى فلسفى و عرفانى، جايگاه ويژهاى در ميان تفاسير شيعى دارد. الميزان، چونان چراغى است كه راه فهم آيات را روشن مىسازد، اما به معناى پايان راه نيست.
براى مطالعه تفسير الميزان، بايد به متن عربى آن مراجعه كرد، زيرا ترجمههاى فارسى فاقد اعتبار علمى هستند. زبان عربى، زبان اصلى قرآنكريم و الميزان است و مطالعه آن، به فهم دقيقتر كمك مىكند. اين توصيه، بهويژه براى عالمان و پژوهشگران، از اهميت بالايى برخوردار است.
در بحث تفسير و تأويل، ديدگاه مطرحشده با نظرات علامه طباطبايى تفاوتهايى دارد. اين اختلاف، نه از سر بىاحترامى، بلكه بهمنظور تعميق بحث علمى و گشودن افقهاى جديد در فهم قرآنكريم است. مسئله اصلى، در اين است كه آيا تأويل وصف به حال لفظ است يا وصف به حال حقيقت موصوف.
ديدگاه مطرحشده، تأويل را به حقيقت وجودى آيات مرتبط مىداند، نه صرف لفظ. آيات قرآنى، حاكى از حقيقتى وجودى هستند كه تأويل به باطن آن حقيقت اشاره دارد. اين ديدگاه، با تأكيد بر حقيقت آيات، از محدوديتهاى لفظى
فراتر مىرود.
نكته كليدى :
تأويل، وصف حقيقت وجودى آيات است، نه صرف لفظ، و اين ديدگاه با روششناسى علامه طباطبايى تفاوت دارد.
تفسير الميزان، نقطه عطفى در مطالعات قرآنى شيعه است، اما نقد علمى ديدگاههاى آن، به پويايى دانش كمك مىكند. تأويل، بهعنوان وصف حقيقت وجودى، از محدوديتهاى لفظى فراتر رفته و فهمى عميقتر از قرآنكريم ارائه مىدهد. مطالعه الميزان به زبان عربى، براى دستيابى به فهم صحيح ضرورى است.
پويايى علمى در فهم قرآنكريم و علم دينى
علم دينى بايد مولد و پويا باشد و به گفتار پيشينيان اكتفا نكند. پويايى علمى، لازمه پيشرفت در فهم قرآنكريم و توليد دانش جديد است. اكتفا به آثار پيشينيان، چونان توقف در ميانه راه است كه مانع از نوآورى مىشود.
اين پويايى، بهويژه در مواجهه با مفاهيم پيچيدهاى مانند تأويل، اهميتى دوچندان مىيابد. علم دينى بايد چونان رودى جارى باشد كه پيوسته به سوى درياى معرفت پيش مىرود.
حفظ حرمت بزرگان در نقد علمى
نقد علمى به بزرگان، مانند علامه طباطبايى، حافظ، سعدى، ملاصدرا، و ابنسينا، نبايد با بىاحترامى همراه باشد. اين شخصيتها، ظهورات دينى و علمى هستند و نقد آنها بايد با رعايت ادب و اخلاق علمى انجام شود. اين رويكرد، از مخلوط شدن نقد علمى با مسائل شخصى يا تعصبات جلوگيرى مىكند.
نكته كليدى :
پويايى علمى در فهم قرآنكريم، مستلزم نقد محترمانه و توليد دانش جديد است، بدون اكتفا به آثار پيشينيان.
پويايى علمى، ضرورتى براى پيشرفت در فهم قرآنكريم است. نقد محترمانه و توليد دانش جديد، راه را براى فهم عميقتر آيات هموار مىسازد. حفظ حرمت بزرگان، در كنار پويايى علمى، به غناى معرفت دينى مىافزايد.
جمعبندى بحث تأويل
مفهوم تأويل در قرآنكريم، بهعنوان ابزارى براى كشف باطن آيات و حقايق الهى، از جايگاهى ويژه برخوردار است. اين مفهوم، در تمايز با تفسير كه به ظاهر آيات مىپردازد، به لايههاى عميقتر معنا اشاره دارد. بررسى ريشه لغوى، كاربردهاى قرآنى، و ديدگاههاى تاريخى نشان مىدهد كه تأويل، رجوع خاص به اصل و باطن يك حقيقت است. نقد ديدگاههايى كه تأويل را با تفسير يكى مىدانند يا آن را به معناى مخالف ظاهر لفظ محدود مىكنند، ضرورت تبيين دقيق اين مفهوم را آشكار مىسازد. ديدگاه چهارم، كه تأويل را به حقيقت وجودى مرتبط مىداند، با ماهيت قرآنى اين مفهوم سازگارتر است.
اختلاف با علامه طباطبايى در تعريف تأويل، نه از سر انكار ارزش تفسير الميزان، بلكه بهمنظور تعميق بحث علمى است. مطالعه دقيق قرآنكريم و منابع معتبر مانند الميزان به زبان عربى، براى فهم صحيح تأويل و تفسير ضرورى است. اين تحليل، زمينهاى براى پژوهشهاى آينده در حوزه تفسير و تأويل فراهم مىكند و بر پويايى علمى در فهم قرآنكريم تأكيد دارد. تأويل، چونان نورى است كه تاريكىهاى باطن را روشن مىسازد و مفسر را به سوى حقيقت رهنمون مىشود.
مبحث تأويل در تفسير قرآنكريم، بهسان دريايى ژرف و پررمزوراز، از موضوعات بنيادين علوم قرآنى است كه انديشمندان را به كاوش در لايههاى پنهان و آشكار كلام الهى فراخوانده است. اين مفهوم، با پيچيدگىهاى فلسفى و عرفانى خود، در طول تاريخ تفسير، محور بحثهاى عميق بوده و ديدگاههاى گوناگونى را به خود جلب كرده است. در اين كتاب، با تكيه بر آيات سوره آل عمران و تفسير الميزان علامه طباطبايى، به تحليل و نقد تعريف تأويل از منظر اين عالم برجسته پرداختهايم.
تأويل و تفسير، دو مفهوم كليدى در فهم قرآنكريم بودند كه هر يك كاركردى خاص و جايگاهى متمايز دارند. تأويل، بهسان كليدى براى گشودن درهاى حقيقت باطنى آيات، به مراد اصلى و حقيقت عينى كلام الهى اشاره دارد. آيات محكم، كه بهسان ستونهاى استوار كتاب الهىاند، و آيات متشابه، كه چون رازهايى در پرده، نيازمند تأويلاند، در سوره آل عمران بهگونهاى خاص مورد توجه قرار گرفتهاند. تمايز اين دو نوع آيه، مبناى فهم دقيقتر حقايق قرآنى و ارتباط آنها با هستى را فراهم مىآورد. در مقابل، تفسير، چونان چراغى روشنگر، معانى ظاهرى و لفظى آيات را توضيح مىدهد. اين تمايز، در تحليل آيات محكم و متشابه، بهويژه در سوره آل عمران، نقشى بنيادين ايفا مىكند.
نكته كليدى : تأويل، بازگشت به حقيقت باطنى آيه است، در حالىكه تفسير، تبيين معناى ظاهرى و لفظى آن را بر عهده دارد. اين دو، چون دو بال، فهم قرآنكريم را به اوج مىرسانند.
تحليل بيشتر ديدگاه علامه طباطبايى در تعريف تأويل
در ميان تعاريف گوناگون ارائهشده براى تأويل، ديدگاه علامه طباطبايى در جلد سوم تفسير الميزان (صفحه 25) به دليل دقت فلسفى و عمق عرفانى، چون نگينى درخشان مىدرخشد. ايشان با رويكردى نوآورانه، تأويل را از محدوديتهاى تعاريف پيشين رها كرده و آن را به حوزهاى متعالىتر ارتقا دادهاند.
نكته كليدى : ديدگاه علامه طباطبايى، با پيوند تأويل به حقايق عينى و جدايى آن از مفاهيم زبانى، تحولى در فهم اين مفهوم ايجاد كرده و از ديگر تعاريف متمايز است.
علامه طباطبايى، ذيل آيه شريفه :
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ (آل عمران: 7)
و جز خداوند، كسى تأويل آن را نمىداند.
تأويل را به امور عينى و خارجى نسبت داده و آن را از مقوله مفاهيم زبانى جدا مىدانند. به بيان ايشان، تأويل به حقيقت خارجىاى اشاره دارد كه آيه از آن حكايت مىكند، نه به لفظ يا معناى ظاهرى آيه.
اين تعريف، تأويل را چون پلى ميان ظاهر و باطن قرآنكريم قرار داده و آن را به حقايق متعالى مرتبط مىسازد. براى نمونه، تأويل يك آيه، فهم حقيقت عينىاى است كه آيه به آن اشاره دارد، نه صرف توضيح معناى لفظى آن.
علامه تأكيد دارند كه تأويل از مقوله مدلولات الفاظ نيست، بلكه به امور عينى و خارجى تعلق دارد. الفاظ قرآنى، بهسان ظرفى براى معانى، تنها نقش حكايتگرى از حقايق را دارند و تأويل به خود اين حقايق بازمىگردد.
نكته كليدى : تأويل، فراتر از الفاظ و معانى ظاهرى، به حقيقت عينى و باطنى آيات اشاره دارد و از اينرو، با تفسير لفظى متمايز است.
علامه بيان مىكنند كه تأويل آيات، از نوع «وصف به حال متعلق موصوف» است، نه «وصف به حال موصوف». براى مثال، در جمله «زيد ضارب»، وصف به خود زيد (موصوف) تعلق دارد، اما در «زيد ضارب أبوه»، وصف به متعلق موصوف (پدر زيد) مربوط است. به همين ترتيب، تأويل قرآن به حقيقت خارجىاى تعلق دارد كه آيه از آن حكايت مىكند، نه به خود آيه.
اين تحليل، با رويكردى منطقى و فلسفى، تأويل را از حوزه لفظى به حوزه عينى منتقل مىكند و نشاندهنده عمق نگاه علامه به كلام الهى است.
نقدهاى وارد بر ديدگاه علامه طباطبايى
ناسازگارى با ظاهر آيات: ديدگاه علامه مبنى بر اينكه تأويل به حقايق خارجى تعلق دارد، با ظاهر آيه شريفه
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
اوست كه اين كتاب را بر تو فرو فرستاد؛ بخشى از آن آيات محكم است كه اساس كتاباند و بخشى ديگر متشابه. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، براى فتنهجويى و به دنبال تأويل (نادرست)، متشابهات را پى مىگيرند، در حالىكه تأويل آن را جز خداوند نمىداند. (آل عمران: 7)
ناسازگار است. اين آيه، تأويل را به خود «كتاب» (قرآنكريم) نسبت مىدهد، نه به حقيقت خارجى جدا از آن.
نكته كليدى : آيه آل عمران، تأويل را به خود قرآنكريم نسبت مىدهد، نه به حقايق خارجى، كه اين با ديدگاه علامه در جداسازى كامل تأويل از لفظ ناسازگار است.
نقش الفاظ در فرآيند تأويل: جدايى كامل تأويل از الفاظ، مورد نقد است؛ زيرا قرآنكريم از طريق الفاظ و معانى خود، حقايق را حكايت مىكند. الفاظ، چون كليدى براى ورود به حقيقت، نقش بنيادين در فهم تأويل دارند. براى مثال، در داستانهاى قرآنى مانند خضر و موسى يا يوسف، تأويل به حقيقت عينى (نجات كشتى يا تحقق رؤيا) مربوط است، اما اين حقيقت از طريق الفاظ قرآنى منتقل مىشود.
اين نقد، بر ضرورت حفظ پيوند بين لفظ و حقيقت تأكيد دارد و نشان مىدهد كه حذف نقش الفاظ، فهم تأويل را دشوار مىسازد.
تناقض ظاهرى در بيانات علامه: در بيانات علامه، تفاوتهايى مشاهده مىشود كه به نظر تناقضآميز است. در صفحه 25 جلد سوم الميزان، تأويل كاملاً از مفاهيم زبانى جدا شده و به امور عينى محدود مىشود. اما در صفحه 46، علامه تأويل را به رابطه «مثل و ممثل» (باطن و ظاهر) تشبيه مىكنند، كه نشاندهنده نقش الفاظ در هدايت به سوى حقيقت است. همچنين در صفحه 49، تأويل به حقيقت و واقعيتى تعريف مىشود كه بيانات قرآنى به آن استناد دارند.
اين تفاوتها، نشاندهنده رويكرد چندلايه علامه به تأويل است، اما تأكيد بيش از حد بر جدايى تأويل از الفاظ، با نقش هدايتى قرآنكريم ناسازگار است.
نكته كليدى : تناقض ظاهرى در بيانات علامه، ناشى از تأكيد يكجانبه بر جدايى تأويل از الفاظ در برخى موارد و پذيرش نقش الفاظ در حكايت از حقايق در موارد ديگر است.
نقد عملى جدايى تأويل از الفاظ : جدايى كامل تأويل از الفاظ، در عمل مشكلاتى ايجاد مىكند. براى مثال، در بحث اسماء الحسنى و اسم اعظم، اگر الفاظ هيچ نقشى نداشته باشند، استفاده از آنها در اذكار و اعمال دينى بىمعنا مىشود. الفاظ، چون قبالهاى براى ورود به حقيقت، همراه با صفا و نيت قلبى، نقشى كليدى دارند.
اين نقد، بر ضرورت حفظ ارتباط بين لفظ و حقيقت تأكيد دارد و نشان مىدهد كه حذف نقش الفاظ، با سنت دينى ناسازگار است.
ديدگاه پيشنهادى در تعريف تأويل
قرآنكريم، چونان حقيقتى ظهورى، داراى قرائتهاى متعدد لفظى، ذهنى، روحانى و ربوبى است. تأويل قرآن، به اين حقيقت ظهورى، كه شامل لفظ، معنا و حقيقت است، تعلق دارد، نه صرف به حقايق خارجى جدا از آن.
اين ديدگاه، قرآن را بهسان كتابى منسجم مىبيند كه همه حقايق هستى را در خود جاى داده و تأويل آن، فهم اين حقايق از طريق قرائتهاى مختلف است.
نكته كليدى : قرآنكريم، بهعنوان حقيقتى ظهورى، شامل لفظ، معنا و حقيقت است و تأويل آن، به اين كل منسجم تعلق دارد، نه به امرى خارج از آن.
تأويل بهعنوان وصف به حال موصوف
برخلاف ديدگاه علامه كه تأويل را از نوع وصف به حال متعلق موصوف مىداند، تأويل بايد از نوع «وصف به حال موصوف» باشد، يعنى به خود قرآنكريم بهعنوان مجموعهاى از لفظ، معنا و حقيقت تعلق داشته باشد. اين ديدگاه، قرآنكريم را از دايره تأويل خارج نمىكند و نقش هدايتى آن را حفظ مىسازد.
قرآنكريم، نه صرف كاغذ و مركب (بشرط لا) و نه صرف حقيقت جدا از لفظ (بشرط لا)، بلكه «لا بشرط» است؛ يعنى مجموعهاى از لفظ، معنا و حقيقت كه از طريق قرائتهاى گوناگون به انسان عرضه مىشود.
مثالهاى قرآنى تأويل
در داستانهاى قرآنى، مانند داستان جناب خضر و موسى يا جناب يوسف، تأويل به حقيقت عينى (نجات كشتى يا تحقق رؤيا) اشاره دارد، اما اين حقيقت از طريق الفاظ قرآنى منتقل مىشود. اين امر، نقش آيات را در فرآيند تأويل تأييد مىكند و نشان مىدهد كه تأويل، به خود آيات و حقيقت آنها وابسته است.
مبحث تأويل، چونان گوهرى در صدف كلام الهى، از اهميت ويژهاى در علوم قرآنى برخوردار است. ديدگاه علامه طباطبايى، كه تأويل را به حقايق عينى و خارجى محدود مىكند و از نوع وصف به حال متعلق موصوف مىداند، اگرچه از عمق فلسفى و عرفانى برخوردار است، با ظاهر آيات سوره آل عمران و نقش الفاظ در فرآيند تأويل ناسازگار است. آيه شريفه
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ (آل عمران: 7)
و جز خداوند، كسى تأويل آن را نمىداند.
تأويل را به خود قرآنكريم نسبت مىدهد، نه به امرى خارج از آن.
نقدهاى مطرحشده نشان مىدهند كه جدايى كامل تأويل از الفاظ، نقش هدايتى قرآنكريم را كمرنگ كرده و فهم آن را دشوار مىسازد. در مقابل، ديدگاه پيشنهادى اين كتاب، تأويل را از نوع وصف بحال موصوف مىداند، كه در آن قرآنكريم بهعنوان حقيقتى ظهورى، موضوع تأويل است. اين ديدگاه، با حفظ نقش الفاظ بهعنوان كليد ورود به حقايق، پيوند بين ظاهر و باطن قرآنكريم را برقرار مىسازد و با سنت دينى و ظاهر آيات سازگار است.
تأويل قرآنكريم، به ذات اين كتاب الهى تعلق دارد كه چونان حقيقتى ظهورى، لفظ، معنا و حقيقت را در خود جمع كرده است. اين ديدگاه، با حفظ نقش الفاظ و معانى، راه را براى فهم عميقتر كلام الهى هموار مىسازد.
گفتيم تأويل در قرآنكريم، چون گوهرى درخشان در اعماق علوم قرآنى، پيوسته نگاه عالمان و انديشمندان را به خود جلب كرده است. اين مفهوم، كه پلى ميان ظاهر و باطن آيات الهى مىسازد، نهتنها به فهم ژرفتر معانى قرآنى يارى مىرساند، بلكه در كشف حقيقت اشيا و حوادث نيز نقشى بنيادين ايفا مىكند.
تا بدينجا تأويل در قرآنكريم به معناى رجوع خاص به باطن يا حقيقت نهفته يك شىء يا آيه تعريف شد. اين مفهوم، تأويل را چون كليدى مىنماياند كه درهاى معانى عميقتر را مىگشايد. برخلاف تفسير كه بر ظواهر متمركز است، تأويل به لايههاى پنهان معنا توجه دارد، چه در آيات متشابه قرآنى و چه در اشيا و حوادث مادى مانند كشتى و ديوار در سوره كهف. اين تعريف، همراستا با ديدگاه علامه طباطبايى در تفسير الميزان است كه تأويل را بازگشت به حقيقت نهايى يك آيه يا شىء مىداند.
نكته كليدى : تأويل، پلى است ميان ظاهر و باطن، كه حقيقت نهفته آيات و اشيا را آشكار مىسازد و از سطح ظاهرى به عمق حكمى هدايت مىكند.
تمايز وصف به حال موصوف و وصف به حال متعلق موصوف
يكى از مباحث محورى در تحليل تأويل، تمايز ميان «وصف به حال موصوف» و «وصف به حال متعلق موصوف» است. وصف به حال موصوف به معناى تلبس حقيقى با حقيقت شىء يا آيه است، در حالىكه وصف به حال متعلق موصوف، نسبتى ظاهرى و مجازى را نشان مىدهد. براى مثال، در عبارت «زيدٌ ضاربٌ»، نسبت ضرب به زيد حقيقى است، اما در «زيدٌ ضاربٌ أبوه»، اين نسبت مجازى است. در قرآنكريم، تمامى موارد تأويل (17 مورد) وصف به حال موصوف و حقيقى هستند، چه به آيات قرآنى مرتبط باشند و چه به اشيا و حوادث ديگر. اين ديدگاه، با نقد رويكردهايى كه تأويل را به معانى مجازى يا ظاهرى فرو مىكاهند، بر اصالت و عمق تأويل تأكيد دارد.
نكته كليدى : تأويل در قرآنكريم همواره حقيقى است و هيچگونه نسبت مجازى در آن راه ندارد، كه اين امر نشاندهنده عمق و اصالت معانى
قرآنى است.
مثال زيد ضاربٌ و تلبس حقيقى
براى تبيين تلبس حقيقى، مثال «زيدٌ ضاربٌ» در مقابل «زيدٌ ضاربٌ أبوه» مطرح شده است. در حالت نخست، نسبت ضرب به زيد حقيقى است، اما در حالت دوم، مجازى. در قرآنكريم، تأويل همواره تلبس حقيقى دارد و مستقيم به حقيقت باطنى شىء يا آيه متصل است. اين تحليل، با مباحث منطقى و فلسفى در باب نسبتهاى حقيقى و مجازى همراستا بوده و بر دقت در كاربرد اصطلاحات قرآنى تأكيد مىكند.
پس تأويل، بهعنوان رجوع به باطن، مفهومى بنيادين در فهم قرآنكريم است كه با تلبس حقيقى، حقيقت آيات و اشيا را آشكار مىسازد. اين مفهوم، نهتنها از منظر فلسفى و كلامى، بلكه در عمل نيز راهگشاى فهم عميقتر معانى قرآنى است.
بررسى عميقتر مصاديق تأويل در قرآنكريم
تأويل در قرآنكريم به مصاديق گوناگونى اشاره دارد: آيات متشابه، حوادث (مانند كشتى، ديوار، و يتيم در سوره كهف)، و خوابها يا احاديث. اين مصاديق، همگى وصف به حال موصوف و حقيقىاند. براى مثال، تأويل آيات متشابه در سوره آلعمران به باطن معانى آنها اشاره دارد، در حالىكه تأويل كشتى در سوره كهف به حقيقت نهفته در اقدامات خضر مربوط است. اين تنوع، تأويل را به ابزارى چندوجهى براى فهم قرآنكريم تبديل مىكند.
نكته كليدى : تنوع مصاديق تأويل، از آيات قرآنى تا حوادث و خوابها، نشاندهنده جامعيت و انعطافپذيرى اين مفهوم در كشف حقيقت است.
آيه «ذَلِكَ الْكِتَابُ» و جامعيت قرآنكريم
ذَلِکَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ (بقره: 2).
اين كتاب است كه هيچ شكى در آن نيست، راهنمايى براى پرهيزگاران.
اين آيه نشاندهنده جامعيت قرآنكريم است كه از قرائت ظاهرى تا قرائت باطنى، همواره حقيقت كتاب بودن خود را حفظ مىكند. تأويل، ابزارى براى كشف مراتب مختلف معنا در اين كتاب است، بدون آنكه از حقيقت آن كاسته شود. اين ديدگاه، با نظريه مراتب قرائت در تفسير عرفانى و فلسفى همراستاست.
تعداد موارد تأويل در قرآنكريم
گفتيم واژه تأويل 17 بار در قرآنكريم به كار رفته است، كه 4 مورد آن در سوره آلعمران است. اين موارد، همگى تلبس حقيقى دارند، اما منطق آنها به دليل تفاوت مصاديق (قبل يا بعد از وقوع، نتيجه يا معنا) متفاوت است. اين تحليل، بر دقت آمارى و محتوايى در بررسى واژگان قرآنى تأكيد دارد.
مصاديق تأويل، از آيات متشابه تا حوادث و خوابها، نشاندهنده گستردگى اين مفهوم در قرآنكريم است. اين تنوع، تأويل را به ابزارى پويا براى فهم لايههاى مختلف معنا تبديل كرده و بر اهميت بررسى موردى آن تأكيد دارد. در ادامه به بررسى آيات كليدى مرتبط با تأويل مىپردازيم.
آيه 7 سوره آل عمران و تأويل آيات متشابه
فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاَ تَأْوِيلِهِ.
اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، از متشابهات آن پيروى مىكنند تا فتنهانگيزى كنند و تأويل آن را بجويند. (آل عمران: 7)
اين آيه به كسانى اشاره دارد كه با سوء نيت، به دنبال تأويل آيات متشابه هستند، در حالىكه تأويل واقعى، باطن آيات است كه تنها نزد خدا و راسخان در علم است. اين امر، تأويل را مقولهاى حساس و نيازمند علم الهى معرفى مىكند.
نكته كليدى : تأويل آيات متشابه، دانشى الهى است كه تنها خدا و راسخان در علم به آن دسترسى دارند، و از تأويلهاى خودسرانه بايد پرهيز كرد.
معناى «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ»
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (آل عمران: 7)
و جز خدا و راسخان در علم، كسى تأويل آن را نمىداند.
اين بخش از آيه، تأويل را دانشى الهى معرفى مىكند كه تنها خدا و راسخان در علم به آن آگاهاند. اين ديدگاه، با تفاسير شيعى در باب علم ائمه معصومين ( عليهمالسلام ) همراستاست و بر جايگاه ويژه عالمان حقيقى تأكيد دارد.
تأويل در سوره نساء
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَْمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيٍْ فَرُدُّوهُ اِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ (نساء: 59).
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا و پيامبر و اولىالامر خود اطاعت كنيد. اگر در چيزى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد.
اين آيه، رجوع به خدا و رسول را بهعنوان بهترين تأويل معرفى مىكند، كه تلبس حقيقى دارد و مجازى نيست. اين رجوع، به معناى بازگشت به حقيقت و رفع اختلافات است، كه با تفاسير شيعى در باب ولايت و مرجعيت دينى همخوان است.
تأويل در سوره اسراء
وَأَوْفُوا الْكَيْلَ اِذَا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَلِکَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلا
و چون پيمانه مىكنيد، پيمانه را كامل كنيد و با ترازوى درست وزن كنيد. اين بهتر و نيكوتر است به تأويل. (اسراء: 35)
تأويل در اين آيه، به معناى رجوع به باطن انصاف در كيل و وزن است كه نتيجهاى نيكوتر دارد. اين تأويل، وصف به حال موصوف و حقيقى است و بهعنوان مقولهاى اخلاقى و عملى در رفتار اجتماعى نمود مىيابد.
تأويل در سوره كهف
قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرآ
گفت: اين جدايى ميان من و توست. بهزودى تو را از تأويل آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى آگاه مىكنم. (كهف: 78)
اين آيه به تأويل اقدامات خضر (سوراخ كردن كشتى، برپاكردن ديوار، و كشتن كودك) اشاره دارد. موسى (ع)، به دليل محدوديت در حكمت عملى، نتوانست باطن اين اقدامات را درك كند. تأويل در اينجا، وصف به حال موصوف و حقيقى است و با مباحث عرفانى و فلسفى در باب حكمت عملى و نظرى همخوان است.
نكته كليدى : تأويل اقدامات خضر، حقيقت باطنى آنها را آشكار مىكند و نشاندهنده تفاوت ميان حكمت عملى و نظرى است.
آيات كليدى قرآنكريم، از آل عمران تا كهف، نشاندهنده نقش تأويل در كشف باطن آيات، حوادث، و اقدامات است. اين آيات، تأويل را بهعنوان دانشى الهى و ابزارى براى رفع اختلافات و فهم حقيقت معرفى مىكنند.
تأويل در سوره يوسف و اضغاث احلام
وَكَذَلِکَ يَجْتَبِيکَ رَبُّکَ وَيُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِيلِ الاَْحَادِيثِ (يوسف: 6)
و اينگونه پروردگارت تو را برمىگزيند و از تأويل احاديث به تو مىآموزد.
در سوره يوسف، هشت مورد تأويل ذكر شده كه به تعبير خوابها و احاديث (حوادث) اشاره دارد. تأويل در اينجا، علمى الهى است كه به يوسف (ع) آموخته شد تا باطن خوابها و حوادث را كشف كند. اين تأويلها، همگى حقيقى و وصف به حال موصوف هستند.
قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الاَْحْلاَمِ بِعَالِمِينَ (يوسف: 44)
گفتند: اين خوابهاى پريشان است و ما به تأويل خوابها دانا نيستيم.
اين آيه به نادانى برخى در تعبير خوابها اشاره دارد، در حالىكه يوسف (ع) با علم الهى، باطن آنها را آشكار كرد. تأويل در اينجا، به معناى رجوع به حقيقت خوابها و حوادث است.
اضغاث احلام و روانشناسى
اضغاث احلام (خوابهاى پريشان) بهعنوان بهترين خوابها براى كشف مشكلات روانىاند. اين خوابها، لايههاى ناخودآگاه را آشكار مىكنند و تأويل آنها به علم روانشناسى مرتبط است. اين ديدگاه، ضرورت توسعه علوم قرآنى در حوزههاى ميانرشتهاى را نشان مىدهد، جايى كه تأويل بهعنوان ابزارى براى شناخت مشكلات روانى و جسمى به كار مىرود.
نكته كليدى : اضغاث احلام، به دليل آشكار كردن لايههاى ناخودآگاه، ابزارى ارزشمند براى تحليل روانشناختى و شناخت مشكلات انسانى است.
سوره يوسف، با تأكيد بر تأويل احاديث و خوابها، نشاندهنده جايگاه ويژه تأويل بهعنوان علمى الهى است. اضغاث احلام نيز، با پيوند به روانشناسى، افقهاى جديدى را در فهم علوم قرآنى مىگشايد.
چالشها و راهكارهاى تأويل
تأويل تنها يك معنا دارد: رجوع به باطن. اين ديدگاه، با نقد رويكردهايى كه تأويل را به معانى متعدد تقسيم مىكنند، بر وحدت معنايى آن تأكيد دارد. هرچند مصاديق تأويل متفاوتاند (مانند پيشبينى، عذاب، يا معنا)، معناى اصلى آن ثابت است و تعدد معانى تأويل، ديدگاهى مردود است.
چالش تعدد باطن
يكى از چالشهاى مطرحشده، چگونگى وجود چندين باطن براى يك آيه است. اين مسئله، به نظر علامه طباطبايى دشوار بوده، اما قابل حل است. راهحل پيشنهادى، حفظ ظواهر قرآن و رجوع به آن براى رفع مشكلات است. اين تحليل، با نظريه مراتب معنا در تفسير عرفانى همخوان است.
نكته كليدى : تعدد باطن آيات قرآنى، با حفظ ظواهر و رجوع به حقيقت، چالشى قابلحل است كه بر جامعيت قرآنكريم تأكيد دارد.
ضرورت حفظ ظواهر قرآن
ظواهر قرآنكريم حجتاند و نمىتوان با استناد به باطن، آنها را ناديده گرفت. اين ديدگاه، با نقد رويكردهايى كه ظواهر را كماهميت مىدانند، بر حفظ توأمان ظاهر و باطن تأكيد دارد. اگر ظواهر ناديده گرفته شوند، باطن نيز بىاعتبار مىشود، زيرا ظواهر، چون نخ تسبيح، معانى قرآنى را به هم پيوند مىدهند.
نكته كليدى : ظواهر قرآن، چون بنيانى استوار، حافظ حقيقت باطنى آن هستند و ناديده گرفتن آنها به فروپاشى معانى منجر مىشود.
چالشهاى تأويل، از تعدد معانى تا تعدد باطن، با تأكيد بر وحدت معنايى و حفظ ظواهر قرآن قابل حلاند. اين امر، بر لزوم تعادل ميان ظاهر و باطن در فهم قرآنكريم تأكيد دارد.
تأويل در قرآنكريم، چون ستارهاى در آسمان معرفت، راهنماى فهم حقيقت آيات و اشيا است. اين مفهوم، با 17 مورد كاربرد در قرآن، همواره وصف به حال موصوف و حقيقى است و مصاديق متنوع آن (از آيات متشابه تا حوادث و خوابها) جامعيت و انعطافپذيرى قرآن را نشان مىدهد. ديدگاه علامه طباطبايى، با تأكيد بر تلبس حقيقى و رد تأويلهاى مجازى، راه را براى فهم عميقتر قرآن هموار مىكند. حفظ ظواهر قرآنكريم، چون نگهبانى از گنجى گرانقدر، از هرگونه تحريف و انحراف جلوگيرى مىكند. اين نوشتار، با ارائه تحليلى نظاممند و فاخر، زمينهاى براى پژوهشهاى عميقتر در باب تأويل و مراتب معنايى قرآنكريم فراهم مىآورد.
بررسى معرفتشناختى و فلسفى تأويل
تا بدينجا با كاوش در مفهوم تأويل و تفسير قرآنكريم با رويكردى فلسفى و عرفانى، به تمايز ميان ظاهر و باطن آيات الهى و اشيا پرداختيم. در اينجا بحث با تمركزى ويژه بر دوگانه «لحاظ نفسى» و «لحاظ حاكى» پيش مىرود و با بهرهگيرى از آيات قرآنكريم، به تبيين دقيقتر اين مفاهيم مىپردازيم.
گفتيم تفسير در سنت قرآنى، به بيان معناى ظاهرى آيات الهى اشاره دارد كه براى عموم قابلفهم است و به سطح لفظى و معنايى آيات محدود مىشود. در مقابل، تأويل به كشف معناى باطنى و عميقتر آيات از طريق خاص و از مسير مرتبط با ظاهر آيات پرداخته و لايههاى پنهان حقايق الهى را آشكار مىسازد. اين تمايز ريشه در آيات قرآنكريم دارد كه تأويل را به خداوند و راسخان در علم نسبت مىدهد :
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ
و تأويل آن را جز خداوند و راسخان در علم نمىدانند (آل عمران: 7).
اين آيه نشان مىدهد كه تأويل، فراتر از فهم ظاهرى، نيازمند معرفتى عميق و شهودى است كه تنها در اختيار خداوند و كسانى است كه در علم راسخاند. تفسير به تبيين معانى ظاهرى آيات مىپردازد، در حالىكه تأويل به كشف حكمتها و مقاصد باطنى آنها توجه دارد.
نكته كليدى : تفسير، بيان ظاهر آيات است كه براى عموم قابلدرك است،
اما تأويل، كشف باطن آيات است كه نيازمند معرفت عميق و شهود
باطنى است.
سؤال محورى: معناى باطن در تأويل چيست؟
وقتى سخن از تأويل بهعنوان بيان باطن آيات الهى به ميان مىآيد، پرسشى بنيادين مطرح مىشود: منظور از «باطن» چيست؟ آيا باطن به جنبه مادى شىء يا آيه اشاره دارد يا به حقيقت معنوى و روحانى آن؟ اين پرسش، محور بحث را به سمت تمايز ميان جنبههاى مادى و معنوى هدايت مىكند و نيازمند تبيينى دقيق براى شفافسازى مفهوم تأويل است.
براى پاسخ به اين پرسش، بايد به تمايز ميان دو نگاه به اشيا و آيات توجه كرد: نگاه مادى (نفسى) و نگاه معنوى (حاكى). اين تمايز، كه در فلسفه اسلامى به بحث وجود ذاتى و عرضى مرتبط است، نشان مىدهد كه باطن در تأويل، به حقيقت وجودى و مقصد الهى شىء يا آيه اشاره دارد، نه صرف جنبه مادى آن.
گفتيم تأويل در قرآنكريم در موارد متعددى به كار رفته است، از جمله در احاديث، رؤياها، و افعال ظاهرى كه حكمت باطنى دارند. بهعنوان مثال، در داستان حضرت خضر در سوره كهف، تأويل به باطن افعال او اشاره دارد :
سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرآ
بهزودى تو را از تأويل آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى، آگاه مىكنم (كهف: 78).
در اين آيه، تأويل به حكمت پشت سوراخ كردن كشتى توسط خضر اشاره دارد، نه به جنبه مادى كشتى (چوب و تخته). اين حكمت، جلوگيرى از مصادره كشتى توسط پادشاهى ظالم بود. ديگر مصاديق تأويل شامل رؤياها (مانند رؤياى يوسف عليهالسلام) و احاديث است كه نشاندهنده تنوع كاربرد تأويل در فهم باطن
پديدهها هستند.
رد تأويل به معناى باطن مادى
تأويل به باطن مادى اشيا يا آيات محدود نمىشود. بهعنوان مثال، در داستان خضر، تأويل كشتى به حكمت و نيت پشت فعل او اشاره دارد، نه به جنبه مادى آن (چوب كشتى). به همين ترتيب، در رؤياها، تأويل به معناى حقيقت باطنى رؤيا است، نه تصاوير ظاهرى آن. اين امر نشان مىدهد كه تأويل به كشف مقاصد الهى و حقايق معنوى مىپردازد.
نكته كليدى : تأويل به باطن معنوى و حكمت الهى پشت اشيا و افعال اشاره دارد، نه به جنبه مادى آنها.
دو چهره در قرآنكريم: لحاظ نفسى و حاكى
قرآنكريم داراى دو چهره است :
چهره نفسى: جنبه مادى قرآنكريم، يعنى كاغذ و مركب، كه از نظر مادى با ديگر كتابها تفاوتى ندارد.
چهره حاكى: جنبه معنوى و روحانى قرآنكريم، كه آيات الهى را بهعنوان حامل حقايق الهى نشان مىدهد.
تأويل به چهره حاكى مربوط مىشود، يعنى به فهم باطن آيات بهعنوان نشانههاى الهى، نه به جنبه نفسى (مادى). بهعنوان مثال، وقتى قرآنكريم را باز مىكنيم، كاغذ و مركب آن از نظر نفسى با كاغذ و مركب يك نامه عادى تفاوتى ندارد. اما وقتى بهعنوان آيات الهى به آن نگاه مىكنيم، حاكى از حقايق الهى است.
مثال فلسفى: حمل اولى و شايع
براى تبيين اين تمايز، از اصطلاحات فلسفى «حمل اولى» و «حمل شايع» استفاده مىكنيم. در حمل اولى، مفاهيم (مانند انسان، خداوند، يا شريك) صرف بهعنوان موجودات ذهنى يكسان هستند. اما در حمل شايع، اين مفاهيم به محكىهاى خارجى متفاوت اشاره دارند: خداوند به حقيقت الهى، انسان به موجود خارجى، و شريك به عدم وجود خارجى. در تأويل قرآنكريم، لحاظ حاكى به محكى خارجى (حقايق الهى) اشاره دارد، نه صرف وجود ذهنى مفاهيم.
نكته كليدى : تأويل قرآن به باطن حاكى آيات، يعنى حقايق الهى، مربوط مىشود، نه به باطن نفسى (كاغذ و مركب).
مثال آينه براى تبيين لحاظ حاكى
براى توضيح اين تمايز، تمثيل آينه به كار رفته است. وقتى به آينه نگاه مىكنيد، خود را مىبينيد (لحاظ حاكى)، نه شيشه و جيوه آينه (لحاظ نفسى). به همين ترتيب، آيات قرآنكريم مانند آينههايى هستند كه حقايق الهى را منعكس مىكنند، نه صرف كاغذ و مركب. وقتى قرآنكريم را بهعنوان آيه الهى مىخوانيم، به حقيقت آن توجه داريم، نه به جنبه مادىاش.
تفاوت تأويل قرآنكريم و تأويل اشيا
يكى از پرسشهاى محورى اين است كه آيا تأويل قرآنكريم به باطن آيات مربوط است يا به باطن اشياى خارجى كه قرآنكريم از آنها سخن مىگويد (مانند قيامت، ايمان، يا اخلاق). قرآنكريم بهعنوان كتابى جامع، همهچيز را در بر دارد :
وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الاَْرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ اِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ
هيچ جنبندهاى در زمين و هيچ پرندهاى كه با دو بال خود پرواز كند نيست، مگر آنكه امتهايى همانند شما هستند. ما در كتاب (لوح محفوظ) از هيچچيز فروگذار نكردهايم (انعام: 38).
پاسخ اين است كه تأويل قرآنكريم به باطن حاكى آيات مربوط است، اما چون آيات از اشيا سخن مىگويند، تأويل آيات در واقع باطن آن اشيا را در ظرف قرآنكريم نشان مىدهد. اين تمايز نشاندهنده تفاوت بين تأويل اشيا (باطن اشيا بدون لحاظ قرآنكريم) و تأويل آيات (باطن اشيا در ظرف قرآنكريم) است.
قرآنكريم بهعنوان جام جهاننما
قرآنكريم بهمثابه جام جهاننمايى است كه نهتنها نظام كيهانى، بلكه نظام هستى و حقايق الهى را نشان مىدهد. اين ويژگى قرآن را به ابزارى بىهمتا براى دسترسى به باطن اشيا از طريق آيات تبديل مىكند. براى مثال، قرآنكريم امكان مشاهده باطن انبيا، قيامت، يا حقايق الهى را فراهم مىكند، در حالىكه بدون قرآنكريم، دسترسى به اين باطنها ممكن نيست.
نكته كليدى : قرآنكريم بهمثابه جام جهاننما، امكان دسترسى به باطن اشيا را از طريق آيات فراهم مىكند، كه اين امر تأويل را به ابزارى براى كشف حقايق الهى
تبديل مىكند.
پيچيدگى تأويلشناسى و انس با قرآنكريم
تأويلشناسى به دليل عمق و دقت بالاى خود، مانند ترازوى زرگرى است كه با كوچكترين تغيير از تعادل خارج مىشود. اين پيچيدگى، تفاوت ميان تأويل و تفسير را به مانند فاصله زمين تا آسمان نشان مىدهد. تأويل نيازمند معرفتى عميق، شهود باطنى، و حضور قلب است كه فراتر از دانش ظاهرى قرار دارد.
انس با قرآنكريم براى فهم تأويل
براى فهم تأويل، انس با قرآنكريم و نگاه به آن با حضور قلب ضرورى است. اين انس، انسان را از سطح نفسى (مادى) به سطح حاكى (معنوى) هدايت مىكند. نگاه به قرآنكريم بهعنوان نشانههاى الهى، نه صرف كاغذ و مركب، راه را براى كشف باطن آيات هموار مىسازد. همانگونه كه انسان با تأمل در يك ميوه، به زيبايى و لطافت آن پى مىبرد، تأمل در قرآنكريم با حضور قلب، انسان را به حقيقت آيات
رهنمون مىشود.
نكته كليدى : انس با قرآنكريم و نگاه به آن با حضور قلب، شرط لازم براى فهم تأويل و كشف باطن آيات الهى است.
ما به كاوش در مفهوم تأويل و تفسير قرآنكريم پرداختيم و با تمايز ميان لحاظ نفسى (مادى) و حاكى (معنوى)، چارچوبى دقيق براى فهم باطن آيات الهى ارائه داديم. تأويل، بهعنوان بيان باطن آيات، فراتر از تفسير ظاهرى، به كشف حقايق و حكمتهاى الهى مىپردازد. قرآنكريم، بهمثابه جام جهاننما، امكان دسترسى به باطن اشيا را از طريق آيات فراهم مىكند و تأويل آن نيازمند انس، حضور قلب، و معرفت عميق است. تمايز ميان باطن نفسى و حاكى، عمق معرفتى اين بحث را نشان مىدهد و راه را براى پژوهشگران در مسير فهم عميقتر معارف قرآنى هموار مىسازد.
تأويل قرآنكريم: باطنيابى و قرب به حقايق ربوبى
تأويل قرآنكريم، بهعنوان يكى از ژرفترين و پيچيدهترين مباحث علوم قرآنى، مسيرى است براى نفوذ به باطن حقايق عالم و آيات الهى. اين فرآيند، كه فراتر از تفسير ظاهرى است، سالك را به سوى قرب ربوبى هدايت مىكند. تأويل، با نگاهى عرفانى و فلسفى، نهتنها به كشف معانى باطنى آيات مىپردازد، بلكه راهى براى شناخت حقيقت اشيا و موجودات عالم فراهم مىآورد.
تأويل، به معناى دسترسى به باطن و حقيقت عميق هر شىء، اعم از آيات قرآنكريم يا اشياى خارجى، تعريف مىشود. اين تعريف، تأويل را بهعنوان فرآيندى كلى و مطلق معرفى مىكند كه در شناخت همه موجودات كاربرد دارد. برخلاف تفسير، كه به ظواهر آيات محدود است، تأويل به كشف لايههاى عميقتر معنا و حقيقت مىپردازد، گويى سالك را به سوى گوهر نهان اشيا رهنمون مىسازد.
نكته كليدى : تأويل، باطنيابى مطلق است كه نهتنها آيات قرآنكريم، بلكه همه موجودات عالم را دربرمىگيرد و راهى براى نفوذ به حقيقت وجودى آنها فراهم مىآورد.
تمايز دقيقتر تأويل از تفسير
تفسير به توضيح ظاهر آيات و پاسخ به پرسشهاى ظاهرى محدود است، در حالىكه تأويل به باطنيابى از طريق ظاهر مىپردازد. اين فرآيند، سنگين و نيازمند صفا و آمادگى نفسانى است، گويى سفرى است از ظاهر به سوى باطن، كه تنها با تهذيب نفس ممكن مىشود.
اقسام تأويل و مسيرهاى معرفتى
تأويل به چند شيوه ممكن است، كه هريك مسيرى متمايز براى معرفت باطنى ارائه مىدهد :
از قرآنكريم به اشيا: استفاده از آيات براى شناخت باطن اشيا.
از اشيا به قرآنكريم: تأمل در آثار رحمت الهى براى ورود به باطن اشيا و سپس قرآنكريم.
از قرآنكريم به قرآنكريم: كشف باطن آيات از طريق خود قرآن، كه بالاترين مرتبه تأويل است.
از اشيا به اشيا: شناخت باطن يك شىء بدون واسطه قرآنكريم.
نكته كليدى : تنوع اقسام تأويل، انعطافپذيرى اين فرآيند را در مسيرهاى مختلف معرفتى نشان مىدهد، كه از قرآنكريم به قرآنكريم، به دليل جايگاه متعالى كلام الهى، برترين مرتبه است.
فَنَظَرُوا اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ (روم: 50)
پس به آثار رحمت خداوند بنگريد.
اين آيه، سالك را به تأمل در آثار رحمت الهى دعوت مىكند، كه مىتواند بهعنوان پلى براى ورود به باطن اشيا و سپس قرآنكريم عمل كند.
اقسام تأويل، گستردگى و عمق اين فرآيند را نشان مىدهند. هر مسير، بسته به مبدأ و ابزار شناخت، مراتب متفاوتى از معرفت را به ارمغان مىآورد. ورود از قرآنكريم به قرآنكريم، به دليل جامعيت و متعالى بودن كلام الهى، برترين راه براى دستيابى به حقايق باطنى است.
چيستى باطن قرآنكريم و نقش آن در معرفت
پرسش بنيادين اين است كه آيا باطن قرآنكريم چيزى جداى از حقايق اشيا است يا خود اين حقايق را دربرمىگيرد؟ قرآنكريم موضوعات گوناگونى نظير دنيا، قيامت، زمين، آسمان، مؤمنان و كافران را بيان كرده است. پاسخ پيشنهادى اين است كه باطن قرآنكريم هم شامل حقايق اشيا است و هم حقيقتى متعالى و وراى اشيا دارد. اين دوگانگى، قرآنكريم را نهتنها آينهاى براى انعكاس حقايق، بلكه حقيقتى مستقل و ربوبى معرفى مىكند.
نكته كليدى : قرآنكريم، بهعنوان كلام الهى، هم حاكى از حقايق اشيا است و هم خود حقيقتى متعالى دارد كه سالك را به سوى معارف ربوبى هدايت مىكند.
نقش اولياى الهى در تأويل
اولياى الهى، به دليل مراتب بالاى معرفتى، در فرآيند تأويل به طوايف و مراتب مختلفى تقسيم مىشوند. برخى در يك بُعد قوىاند و برخى در ابعاد ديگر. اما ائمه معصومين ( عليهمالسلام ) به دليل دارا بودن «ظرف جمع اسمايى»، كاملترين مرتبه تأويل را دارند. اين جامعيت، آنها را به «قرآن ناطق» تبديل كرده كه به تمام حقايق عالم، از گذشته و آينده، دسترسى دارند.
نكته كليدى : ائمه معصومين ( عليهمالسلام )، با دارابودن ظرف جمع اسمايى، كاملترين مرتبه تأويل را دارند و بهعنوان قرآن ناطق، به علم بما كان و ما يكون و ما هو كائن دست يافتهاند.
باطن قرآنكريم، هم شامل حقايق اشيا و هم حقيقتى وراى آنهاست. اين جايگاه متعالى، قرآنكريم را به ابزارى بىنظير براى معرفت باطنى تبديل مىكند. اولياى الهى، بهويژه معصومين ( عليهمالسلام )، به دليل جامعيت معرفتى، راهنمايان اصلى در اين مسير هستند.
شناخت ويژهى قرآنى و رفع موانع معرفت باطنى
شناخت عالم از طريق عالم، با موانع بسيارى همراه است، زيرا عالم در اختيار انسان نيست و امكان احضار موجودات (مانند قيامت يا آسمانها) وجود ندارد. قرآنكريم با ايجاد «قرب حضور»، تمام عالم را در دسترس سالك قرار مىدهد. اين ويژگى، قرآنكريم را به ابزارى بىهمتا براى معرفت باطنى تبديل مىكند.
لاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (انعام: 59)
هيچ تر و خشكى نيست، مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است.
اين آيه بر جامعيت قرآنكريم در احضار حقايق تأكيد دارد و نشان مىدهد كه كلام الهى، تمام عالم را در خود جاى داده است.
در تأويل از طريق اشيا، موانع ناسوتى و كثرات مزاحماند، اما در تأويل از طريق قرآنكريم، تنها نياز به مقتضى (آمادگى درونى) است و مانعى وجود ندارد. اين ويژگى، تأويل قرآنى را آسانتر و صافىتر مىسازد، گويى قرآنكريم پردههاى مادى را كنار زده و سالك را مستقيم به حقيقت رهنمون مىشود.
نكته كليدى : قرآنكريم با رفع موانع ناسوتى، مسير تأويل را هموار مىكند و تنها نياز به مقتضى نفسانى دارد.
نقش قرائت مكرر قرآنكريم
تأكيد بر قرائت مكرر قرآنكريم، به دليل ايجاد قرب حضور است. اين عمل، موجودات را به انسان نزديك كرده و او را به آنها نزديك مىكند، گويى پلى است ميان سالك و حقايق عالم.
فَاقْرَُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ (مزمل: 20)
هر آنچه از قرآنكريم ميسر شد، بخوانيد.
اين آيه بر اهميت مداومت در قرائت براى دستيابى به معارف قرآنى تأكيد دارد.
قرآنكريم با ايجاد قرب حضور و رفع موانع ناسوتى، راه را براى معرفت باطنى هموار مىكند. قرائت مكرر، بهعنوان تمرينى معنوى، سالك را به سوى حقيقت نزديكتر مىسازد.
شروط و خطرات تأويل
تأويل نيازمند دو عنصر اصلى است :
حاكى (الفاظ قرآنكريم): الفاظ قرآنكريم، بهعنوان لسان حاكى، نقش اساسى در احضار معانى دارند.
صفاى نفسانى: بدون تهذيب نفس، تأويل ممكن نيست.
اين دو شرط، تأويل را به فرآيندى تركيبى از ابزار ظاهرى و آمادگى باطنى تبديل مىكنند. فقدان هريك، فرآيند را ناقص مىسازد.
ذَلِکَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَبقره: 2)
اين كتاب، كه در آن هيچ شكى نيست، هدايتى است براى پرهيزكاران.
اين آيه بر اهميت تقوا و طهارت در فهم معارف قرآنى تأكيد دارد.
نقش الفاظ و صفا در معارف ديگر
نهتنها در تأويل قرآنكريم، بلكه در دعاها، اذكار و اسماى الهى نيز هر دو عنصر الفاظ و صفا لازماند. الفاظ بهتنهايى كافى نيستند و صفا بدون الفاظ ناقص است.
نكته كليدى : توازن بين الفاظ (حاكى) و صفاى نفسانى، در همه اعمال معنوى، از جمله تأويل، دعا و ذكر، شرط اساسى موفقيت است.
خطرات تأويل و گمراهى
تأويل، به دليل باريكى و خطير بودن، خطرناك است و مىتواند به گمراهى منجر شود. معيارهاى صحت تأويل شامل صفا، تطابق با تفسير، و نوع قرائت است. بدون اين معيارها، سالك در پرتگاه انحراف قرار مىگيرد.
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِآلعمران: 7)
و تأويل آن را جز خداوند و راسخان در علم نمىدانند.
اين آيه، تأويل را به خداوند و راسخان در علم محدود مىكند، اما در عين حال، امكان آن را براى سالكان با صفا و تهذيب تأييد مىكند.
امكان تأويل براى غيرمعصومين
راسخان در علم نيز مىتوانند به تأويل دست يابند، به شرط داشتن صفا و قرب به قرآنكريم. هر كس به اندازه صفا و نوع قرائتش، از تأويل بهرهمند مىشود.
تأويل، مسيرى خطير اما نيازمند الفاظ قرآنكريم و صفاى نفسانى است. اين فرآيند، با وجود خطرات، براى راسخان در علم و سالكان با صفا دستيافتنى است.
مراتب قرائت و تأثير آن بر تأويل
قرائت قرآنكريم مراتب مختلفى دارد: لفظى، نفسانى، عقلى، ملكى، صفاتى، و ذاتى. هر قرائت، باطن متفاوتى را آشكار مىكند و قرائت نفسانى به تأويل
نزديكتر است.
نكته كليدى : مراتب مختلف قرائت، از لفظى تا ذاتى، نشاندهنده عمق و تنوع معرفت قرآنى است و قرائتهاى نفسانى و عقلى به تأويل نزديكترند.
تفاوت قرائت حافظان و ديگران
حافظان قرآنكريم گاهى قرائتشان وابسته به تصوير ذهنى صفحات است، اما برخى بدون اين وابستگى، از باطن عميقتر قرائت مىكنند. قرائت آزاد از وابستگىهاى مادى، به تأويل نزديكتر است.
شيرينى مراتب قرائت
قرائت به زبانهاى مختلف (عقلى، نفسانى، قلبى، ملكى، و غيره) مزهها و لذتهاى متفاوتى دارد، گويى هر مرتبه، دريچهاى نو به سوى معارف
ربوبى مىگشايد.
نقش قرآنكريم در تشخيص نوع قرائت
خود قرآنكريم مىتواند به قارى نشان دهد كه از كدام نوع قرائت استفاده مىكند. اين ويژگى، قرآنكريم را به كتابى زنده و پويا تبديل مىكند كه با سالك تعامل دارد.
مراتب قرائت، عمق و تنوع معرفت قرآنى را نشان مىدهند. قرائتهاى نفسانى و عقلى، به دليل نزديكى به باطن، تأويلهاى عميقترى به همراه دارند. قرآنكريم، با هدايت قارى، او را در مسير صحيح قرائت و تأويل يارى مىكند.
قرآنكريم، منبع بىپايان معرفت وامداد باطنى
قرآنكريم منبع بىپايانى براى استمداد در معارف است و مىتواند سالك را در همه ابعاد معرفتى يارى كند. اين ويژگى، قرآنكريم را به مرجع جامع و كامل معرفت تبديل مىكند.
وَنَزَّلْنَا عَلَيْکَ الْكِتَابَ تِبْيَانآ لِكُلِّ شَيٍْ (نحل: 89)
و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر هر چيزى است.
اين آيه، جامعيت قرآنكريم را در تبيين همه حقايق عالم تأييد مىكند.
مثال تشبيهى براى نقش قرآنكريم
قرآنكريم مانند ديسكى است كه تمام اطلاعات كتابهاى ديگر را در خود جاى داده و دسترسى به حقايق را آسان مىكند، در حالىكه مطالعه مستقيم كتابها، فرآيندى زمانبر و محدود است.
تأويل و روايت عينى
تأويل با روايت، عينيت و تجسم همراه است. آيات الهى در فرآيند تأويل، گاه حركت كرده و متجسم مىشوند و براى اهل تأويل قابل رؤيت مىگردند، گويى قرآنكريم پردههاى غيب را كنار مىزند.
قرآنكريم، بهعنوان منبع بىپايان معرفت، با جامعيت و سهولت دسترسى، سالك را به سوى حقايق باطنى هدايت مىكند. تأويل قرآنى، تجربهاى عينى و شهودى است كه معارف را براى اهلش متجسم مىسازد.
تأويل قرآنكريم، بهعنوان يكى از عميقترين ابعاد علوم قرآنى، مسيرى براى دسترسى به باطن حقايق عالم و آيات الهى است. اين فرآيند، كه فراتر از تفسير ظاهرى است، نيازمند دو ابزار اصلى است: الفاظ قرآنكريم (بهعنوان حاكى) و صفاى نفسانى. قرآنكريم با ايجاد قرب حضور، رفع موانع ناسوتى، و ارائه مراتب مختلف قرائت، راه را براى شناخت باطنى هموار مىكند. معصومين ( عليهمالسلام ) به دليل علم لدنى و جامعيت اسمايى، كاملترين مرتبه تأويل را دارند، اما راسخان در علم نيز مىتوانند با صفا و تهذيب نفس به اين معرفت دست يابند. بااينحال، تأويل مسيرى خطير است كه بدون رعايت معيارهايى چون تطابق با تفسير و صفا، مىتواند به گمراهى منجر شود. قرآنكريم، بهعنوان كتاب مبين، نهتنها حاكى از حقايق است، بلكه خود حقيقتى متعالى دارد كه سالك را به سوى معارف ربوبى هدايت مىكند.
تفسير آيه متشابهات: تأويل و جايگاه راسخون فى العلم
موضوع تأويل در قرآنكريم از مسائل بنيادين در تفسير و فهم معانى باطنى آيات است كه جايگاه ويژهاى در اعتقادات شيعه دارد. اين نوشتار به بررسى دقيق آيه 7 سوره آلعمران، معروف به آيه متشابهات، مىپردازد و با تمركز بر نقش راسخون فى العلم در فهم تأويل، به تحليل ادبى، معنايى و اعتقادى اين آيه اختصاص دارد. محور اصلى بحث، اختلاف تفسيرى ميان مفسران شيعه و سنى درباره نقش «واو» در عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» و پيامدهاى اعتقادى آن است. هدف، ارائه تفسيرى منسجم و قرآنى است كه جايگاه راسخون، بهويژه ائمه معصومين عليهمالسلام، را بهعنوان عالمان به تأويل تبيين كند. اين بررسى با استناد به متن قرآنكريم و تحليلهاى تفسيرى، بهويژه نقد ديدگاه علامه طباطبايى در تفسير الميزان،
انجام مىشود.
تأويل: كليد فهم باطن آيات
تأويل در قرآنكريم به معناى فهم معانى عميق و باطنى آيات است كه فراتر از ظاهر الفاظ، به مقاصد الهى اشاره دارد. اين مفهوم براى شيعه از منظر اعتقادى اهميتى بسزا دارد، زيرا ائمه معصومين عليهمالسلام بهعنوان راسخون فى العلم، عالمان به تأويل شناخته مىشوند. اين اعتقاد، مرجعيت علمى و معنوى ائمه را در برابر ديگر فرق اسلامى برجسته مىسازد. قرآنكريم بهعنوان سندى مشترك ميان همه مسلمين، بايد مبناى اثبات اين جايگاه باشد، زيرا روايات، هرچند براى شيعه معتبرند، در گفتوگوهاى بينفرقهاى به دليل عدم پذيرش عام، كارايى محدودى دارند.
نكته كليدى : اثبات علم راسخون به تأويل از قرآنكريم، ضرورتى اعتقادى و استراتژيك براى شيعه است، زيرا قرآنكريم سند مشترك همه مسلمين است و استدلال قرآنى در مناظرات كلامى اقتدار بيشترى دارد.
متن و ترجمه آيه متشابهات
سوره آلعمران، آيه :7
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد؛ بخشى از آن آيات محكماند كه پايه و اساس كتاباند، و بخشى ديگر متشابه. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، براى فتنهجويى و در پى تأويل آن، از متشابهات پيروى مىكنند، در حالىكه تأويل آن را جز خداوند و راسخان در علم نمىدانند. آنان مىگويند: ما به آن ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمىگيرند.
اختلاف تفسيرى درباره نقش «واو» در آيه: عطف يا استيناف
محور اصلى اختلاف ميان مفسران شيعه و سنى در تفسير آيه 7 سوره آلعمران، به نقش «واو» در عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» بازمىگردد. اين اختلاف، ريشه در دو قرائت ادبى و اعتقادى دارد :
واو عطف: در اين قرائت، راسخون فى العلم معطوف بر «اللَّه» هستند، به اين معنا كه «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ». در اين حالت، راسخون نيز عالمان به تأويلاند و «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ» بهعنوان حال يا صفت آنها تلقى مىشود.
واو استيناف: در اين قرائت، «واو» آغازگر جملهاى جديد است، به اين معنا كه «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ». در اين حالت، راسخون مبتدا و «يَقُولُونَ» خبر آن است، و علم تأويل منحصر به خداوند مىشود.
اين اختلاف، پيامدهاى عميقى در اعتقادات شيعه و سنى دارد. قرائت عطفى، كه مورد تأكيد شيعه است، جايگاه ويژهاى براى راسخون، بهويژه ائمه معصومين عليهمالسلام، قائل است، در حالىكه قرائت استينافى، كه برخى مفسران سنى مانند حنفيه و شافعيه از آن حمايت مىكنند، علم تأويل را به خداوند محدود مىكند.
نكته كليدى : قرائت عطفى «واو» با سياق آيه و جايگاه ممتاز راسخون در برابر منحرفان هماهنگتر است و از منظر شيعه، مرجعيت علمى ائمه را تقويت مىكند.
تحليل ادبى «واو»
از منظر ادبى، هر دو قرائت عطف و استيناف از نظر نحوى ممكناند. بااينحال، قرائت عطفى با سياق آيه هماهنگى بيشترى دارد. در اين قرائت، راسخون بهعنوان گروهى با علم عميق معرفى شدهاند كه در مقابل كسانىكه در دلهايشان انحراف است، قرار دارند. اين جايگاه ممتاز، توانايى آنها در فهم تأويل را تأييد مىكند. در مقابل، قرائت استينافى راسخون را به ايمانآوردن محدود مىكند، كه با هدف آيه (تبيين برترى راسخون) تناسب كمترى دارد.
براى مثال، اگر «واو» را استيناف بگيريم، جمله «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ» به معناى آن است كه راسخون صرف ايمان مىآورند، در حالىكه آيه در مقام بيان ويژگىاى خاص (علم به تأويل) است. اين قرائت، جايگاه راسخون را به سطح مؤمنان عادى تنزل مىدهد، كه با سياق آيه ناسازگار است.
مشكلات قرائت استينافى
قرائت استينافى با مشكلات متعددى روبهروست :
عدم تناسب معنايى: اگر راسخون صرف به ايمانآوردن محدود شوند، جايگاه ممتاز آنها در برابر منحرفان تضعيف مىشود.
مفهومگيرى نادرست: استيناف به اين معناست كه غير راسخون نمىگويند «آمَنَّا بِهِ»، در حالىكه آيات ديگر، مانند آيه 162 سوره نسا، نشان مىدهند كه مؤمنان عادى نيز ايمان مىآورند.
ضعف در سياق: استيناف، موضوع اصلى آيه (تأويل متشابهات) را به موضوعى فرعى (ايمانآوردن) منحرف مىكند.
اين مشكلات نشان مىدهند كه قرائت استينافى با هدف آيه و جايگاه راسخون ناسازگار است. در مقابل، قرائت عطفى، كه راسخون را عالم به تأويل مىداند، از نظر معنايى و ادبى قوىتر است.
ديدگاه علامه در تفسير الميزان
علامه طباطبايى در تفسير الميزان (جلد سوم، صفحه پنجم) معتقد است كه آيه 7 سوره آلعمران بهصورت صريح دلالت بر علم راسخون به تأويل ندارد. او مىفرمايد : «هَلْ يَعْلَمُ تَأْوِيلَ الْقُرْآنِ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ؟» و بيان مىكند كه علم تأويل در درجه اول مختص خداوند است، مگر اينكه دلايل منفصل (روايات) علم ديگران را ثابت كند. وى تأكيد مىكند كه آيه دلالت صريحى بر علم راسخون به تأويل ندارد و اين علم را در انحصار خداوند مىداند.
نكته كليدى : ديدگاه علامه طباطبايى، كه دلالت صريح آيه بر علم راسخون به تأويل را نفى مىكند، از منظر شيعه چالشبرانگيز است، زيرا اثبات قرآنى اين علم براى دفاع از مرجعيت علمى ائمه ضرورى است.
نقد ديدگاه علامه
اين ديدگاه از منظر اعتقادى شيعه قابل نقد است، زيرا شيعه تأكيد دارد كه ائمه معصومين عليهمالسلام بهعنوان راسخون فى العلم، عالمان به تأويلاند و اين علم بايد از قرآنكريم قابل استنباط باشد. نفى دلالت قرآنى بر علم راسخون به تأويل، مىتواند در مناظرات كلامى با اهل سنت نقطه ضعف تلقى شود، زيرا قرآن سند مورد پذيرش همگان است، برخلاف روايات كه براى غيرشيعيان حجت نيست. اين امر ضرورت بازنگرى در تفسير علامه و ارائه استدلالهاى قرآنى قوىتر را
نشان مىدهد.
بهعنوان تمثيلى فاخر، مىتوان گفت كه قرآنكريم چون دريايى ژرف است كه گوهرهاى معرفت در اعماق آن نهفته است. راسخون فى العلم، مانند غواصانى ماهر، توانايى دسترسى به اين گوهرها را دارند، در حالىكه ديدگاه علامه، گويى اين غواصان را از دسترسى به اعماق محروم مىكند، امرى كه با جايگاه ممتاز آنها در قرآن ناسازگار است.
نفى دلالت قرآنى بر علم راسخون به تأويل، از منظر شيعه خطرناك است، زيرا تضعيف جايگاه ائمه در فهم تأويل قرآن مىتواند به تضعيف مرجعيت معنوى و علمى آنها منجر شود. اين خطر بهويژه در بستر مناظرات كلامى برجسته مىشود، زيرا قرآنكريم بهعنوان سندى مشترك، بايد مبناى اثبات جايگاه حضرات ائمه عليهمالسلام باشد. اگر شيعه نتواند از متن قرآنكريم اثبات كند كه راسخون عالم به تأويلاند، استدلالهاى روايى در برابر غيرشيعيان كارآمد نخواهد بود.
شواهد قرآنى براى علم راسخون به تأويل
سياق آيه متشابهات : سياق آيه 7 سوره آلعمران، تفاوت ميان منحرفان و راسخون را برجسته مىسازد. منحرفان به دنبال فتنهجويى و تأويل نادرست متشابهاتاند، در حالىكه راسخون با علم عميق خود، توانايى فهم صحيح تأويل را دارند. اين سياق، قرائت عطفى را تقويت مىكند، زيرا راسخون در برابر منحرفان بهعنوان گروهى با علم ممتاز معرفى شدهاند.
استعمال راسخون در قرآنكريم
واژه «راسخون» تنها دو بار در قرآنكريم آمده است: در آيه 7 سوره آلعمران و آيه 162 سوره نساء. در آيه نساء، راسخون فى العلم از يهود بهعنوان كسانى معرفى شدهاند كه به وحى الهى ايمان دارند، كه نشاندهنده علم عميق آنهاست :
متن آيه (سوره نساء، آيه 162) :
لَكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ اِلَيْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلاَةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ أُولَئِکَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْرآ عَظِيمآ
اما راسخان در علم از ايشان و مؤمنان، به آنچه بر تو و پيش از تو نازل شده ايمان مىآورند، و اقامهكنندگان نماز و پرداختكنندگان زكات و ايمانآورندگان به خداوند و روز واپسين، ايناناند كه بهزودى پاداشى بزرگ به آنها خواهيم داد.
اين آيه نشان مىدهد كه راسخون فى العلم گروهى خاص با علم عميقاند كه از مؤمنان عادى متمايزند. اين تمايز، قرائت عطفى در آيه متشابهات را تأييد مىكند.
آيات مشابه
آياتى مانند آيه 12 سوره لقمان، كه به عطاى حكمت به لقمان اشاره دارد («وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ») نشان مىدهند كه خداوند علم خاص را به برخى بندگان عطا كرده است. اين امر مىتواند شامل علم تأويل براى راسخون باشد، كه با جايگاه ممتاز آنها سازگار است.
نكته كليدى : شواهد قرآنى، مانند سياق آيه متشابهات و استعمال راسخون در آيه 162 سوره نساء، قرائت عطفى را تأييد مىكنند و نشان مىدهند كه راسخون فى العلم، بهويژه ائمه معصومين عليهمالسلام، عالمان به تأويلاند.
جايگاه روايات در اثبات علم راسخون
روايات شيعى، مانند احاديث منقول از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام، بهصراحت، حضرات ائمهى معصومين عليهمالسلام را راسخون فى العلم و عالمان به تأويل معرفى مىكنند. براى نمونه، در حديثى از امام صادق عليهالسلام آمده است :
حديث: «نَحْنُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَنَحْنُ نَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ»
ترجمه: ما راسخان در علم هستيم و ما تأويل آن را مىدانيم.
بااينحال، اين روايات در مناظرات با غيرشيعيان به دليل عدم پذيرش عام، كارايى محدودى دارند. ازاينرو، استناد به قرآنكريم براى اثبات علم راسخون به تأويل، استراتژى مناسبترى است.
نقد ديدگاه حنفيه و برخى قدما
برخى مفسران اهل سنت، مانند حنفيه و شافعيه، معتقدند كه «واو» استينافى است و علم تأويل منحصر به خداوند است. اين ديدگاه، راسخون را از علم تأويل مستثنى مىكند و جايگاه آنها را به ايمان عادى تقليل مىدهد.
اين ديدگاه از منظر شيعه قابل نقد است، زيرا :
با سياق آيه، كه راسخون را در مقابل منحرفان قرار داده، ناسازگار است.
جايگاه ممتاز راسخون را تضعيف مىكند.
با آياتى كه عطاى علوم خاص به بندگان را تأييد مىكنند، مانند آيه 12 سوره لقمان، تناقض دارد.
بهسان چشمهاى زلال كه از كوهسارى بلند سرچشمه مىگيرد، قرآنكريم راه معرفت را براى همه گشوده است. محدود كردن علم تأويل به خداوند، گويى اين چشمه را از دسترس بندگان برگزيده دور مىسازد، امرى كه با حكمت الهى
ناسازگار است.
تفاوت راسخون و مؤمنون در قرآنكريم
قرآنكريم در آيه 162 سوره نساء، راسخون فى العلم و مؤمنون را بهعنوان دو گروه متمايز معرفى مىكند. راسخون گروهى خاص با علم عميقاند، در حالىكه مؤمنان شامل عموم ايمانآورندگاناند. اين تمايز نشان مىدهد كه هر مؤمنى لزومآ راسخ نيست، اما هر راسخى مؤمن است.
اين تمايز، قرائت عطفى را تقويت مىكند، زيرا راسخون به دليل علم عميق خود، توانايى فهم تأويل را دارند، در حالىكه ايمان عادى نيازى به رسوخ ندارد. براى مثال، در آيه 2 سوره بقره، مؤمنان بهعنوان كسانى معرفى شدهاند كه به غيب ايمان مىآورند، بدون نياز به رسوخ در علم.
نكته كليدى : تمايز قرآنى ميان راسخون و مؤمنون، جايگاه ممتاز راسخون را تأييد مىكند و قرائت عطفى را بهعنوان تفسيرى هماهنگ با سياق قرآنكريم تقويت مىكند.
جمعبندى ادبى و معنايى
تحليل ادبى و معنايى آيه 7 سوره آلعمران نشان مىدهد كه قرائت عطفى «واو» از نظر نحوى معتبر و با سياق آيه هماهنگ است. اين قرائت، راسخون فى العلم را عالمان به تأويل معرفى مىكند و با اعتقاد شيعه مبنى بر علم ائمه معصومين عليهمالسلام به تأويل سازگار است. در مقابل، قرائت استينافى با مشكلات معنايى و سياقى متعددى روبهروست كه جايگاه راسخون را تضعيف مىكند.
بهسان باغى پربار كه ميوههاى معرفت از شاخسار آن آويخته است، قرآنكريم با آيات خود راه را براى فهم تأويل به روى راسخون گشوده است. قرائت عطفى، اين باغ را به تمامى براى بندگان برگزيده در دسترس قرار مىدهد.
بررسى آيه 7 سوره آلعمران نشان مىدهد كه قرائت عطفى «واو» در عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» از نظر ادبى، معنايى و اعتقادى بر قرائت استينافى برترى دارد. اين قرائت، راسخون فى العلم را عالمان به تأويل معرفى مىكند، كه با جايگاه ممتاز آنها در قرآن و اعتقاد شيعه مبنى بر علم ائمه معصومين عليهمالسلام به تأويل همخوانى دارد. ديدگاه علامه طباطبايى، كه دلالت صريح آيه بر علم راسخون به تأويل را نفى مىكند، از منظر شيعه چالشبرانگيز است، زيرا اثبات قرآنى اين علم براى دفاع از مرجعيت علمى ائمه در برابر ساير فرق اسلامى ضرورى است. شواهد قرآنى، مانند سياق آيه، استعمال راسخون در آيه 162 سوره نساء، و آيات مشابه، قرائت عطفى را تأييد مىكنند. بنابراين، تأكيد بر اين قرائت مىتواند استدلال شيعه را در حوزههاى تفسيرى و كلامى تقويت كند.
تفسير آيه تأويل: بررسى علمى و تحليلى
آيه شريفه «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» از سوره آلعمران، آيه هفتم، يكى از محورهاى بنيادين در علوم تفسيرى قرآنكريم است كه از صدر اسلام تاكنون، ذهن مفسران شيعه و سنى را به خود مشغول داشته است.
اين آيه، به دليل پيوند با موضوع مرجعيت علمى و تأويلى، از جايگاه ويژهاى در مباحث كلامى، فلسفى و ادبى برخوردار است. پرسش اصلى در تفسير اين آيه، به فهم نقش واو در عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» بازمىگردد: آيا اين واو عطف است و دلالت بر علم راسخون به تأويل دارد، يا استيناف است و صرف ايمان آنها را
نشان مىدهد؟
نكته كليدى : اين آيه، به دليل ارتباط با مرجعيت تأويلى و جايگاه راسخون فى العلم، پلى ميان علوم ادبى، كلامى و فلسفى است و تبعات عميقى در فهم عصمت و هدايت قرآنى دارد.
متن و سياق آيه تأويل
متن آيه و ترجمه :
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
اوست كه بر تو كتابى فرو فرستاد كه برخى از آيات آن محكماند و آنها اصل و اساس كتاباند، و برخى ديگر متشابه. اما كسانى كه در دلهايشان كژى است، از آيات متشابه آن براى فتنهجويى و تأويل به دلخواه خود پيروى مىكنند، حال آنكه تأويل آن را جز خدا و راسخان در دانش نمىدانند. آنها مىگويند: ما به آن ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار ماست، و جز خردمندان پند نمىگيرند.
اهميت تاريخى و تفسيرى آيه
اين آيه، به دليل ارتباط با مرجعيت تأويلى، از ديرباز كانون توجه مفسران بوده است. نزاع بر سر فهم واو، نهتنها يك بحث نحوى، بلكه داراى تبعات عميق كلامى و معرفتشناختى است كه به موضوع عصمت، علم لدنى و جايگاه اهل بيت عليهمالسلام در تفسير شيعى پيوند مىخورد. اين مسئله، مانند نورى كه از مشكات وحى مىتابد، راهنماى پژوهشگران در فهم عمق و باطن قرآنكريم بوده است.
آيه تأويل، بهعنوان يكى از محورهاى كليدى علوم قرآنى، پرسشهايى بنيادين درباره حدود علم بشرى و مرجعيت تأويلى مطرح مىكند. سياق آيه، با تبيين محكمات و متشابهات، زمينهساز فهم دقيقتر نقش راسخون فى العلم است.
اختلاف در فهم واو: عطف يا استيناف
گفتيم دو قول اصلى در تفسير واو وجود دارد :
مفسران در تفسير واو در عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» به دو ديدگاه اصلى رسيدهاند :
قول عطف: واو عطف است و راسخون، مانند خداوند، عالم به تأويلاند.
قول استيناف: واو استيناف است و راسخون تنها به آيات ايمان دارند، نه عالم
به تأويل.
اين اختلاف، ريشه در تفاوتهاى روششناختى و كلامى دارد. قول عطف، با ظاهر نحوى آيه و قواعد بلاغت عربى سازگارتر است، درحالىكه قول استيناف نيازمند تفسير غيرظاهرى است كه مىتواند با فصاحت قرآنكريم ناسازگار باشد.
نكته كليدى : اختلاف در عطف و استيناف، نهتنها نحوى، بلكه داراى تبعات اعتقادى است و جايگاه راسخون را در هدايت قرآنى روشن مىسازد.
نقل دو قول در تفاسير كلاسيك
بسيارى از مفسران، مانند شيخ طوسى در «التبيان» و طبرسى در «مجمع البيان»، هر دو قول را نقل كردهاند، اما بدون جبههگيرى صريح يا تحليل عميق، به ذكر اختلاف بسنده كردهاند. اين رويكرد محافظهكارانه، احتمالاً ناشى از احترام به تنوع ديدگاهها يا پرهيز از مناقشات كلامى است. بااينحال، اين روش، فرصت تبيين دقيق دلالت آيه را محدود كرده است.
ديدگاه زمخشرى: دفاع از عطف
زمخشرى در «الكشاف»، با تكيه بر ذهن ادبى و فهم بلاغى، قول عطف را ترجيح داده و آن را «الوجه الأول» مىنامد. او معتقد است كه ظاهر آيه، علم راسخون به تأويل را تأييد مىكند و عطف، با فصاحت قرآنكريم سازگار است. اين ديدگاه، مانند جويبارى زلال، انسجام نحوى و بلاغى آيه را نمايان مىسازد.
زمخشرى استدلال مىكند كه عطف، به دليل انسجام نحوى و عدم نياز به تقدير ضمير (مانند «هُمْ»)، با ذوق ادبى و فصاحت قرآن سازگار است. استيناف، به دليل نياز به تقدير، از بلاغت آيه مىكاهد.
نقد رويكرد محافظهكارانه شيخ طوسى و شيخ طبرسى
برخلاف زمخشرى، شيخ طوسى و طبرسى در تفاسير خود به تحليل عميق يا دفاع صريح از عطف نپرداختهاند. اين محافظهكارى، با انتظار از مفسران شيعى كه راسخون را به اهل بيت عليهمالسلام تفسير مىكنند، همخوانى ندارد. انتظار
مىرفت كه اين مفسران، با استناد به روايات، قول عطف را با استدلالهاى قوىترى پشتيبانى كنند.
اختلاف در فهم واو، نشاندهنده تنوع در رويكردهاى تفسيرى است. قول عطف، با ظاهر آيه و فصاحت قرآنى هماهنگتر است، درحالىكه استيناف، به دليل عدول از ظاهر و نياز به تقدير، با چالشهاى نحوى و معنايى مواجه است.
نقد و بررسى ديدگاههاى فخر رازى در دفاع از استيناف
فخر رازى در «تفسير كبير»، با ارائه پنج استدلال (وجه اول تا پنجم)، از استيناف دفاع مىكند و معتقد است كه تأويل منحصر به خداوند است و راسخون تنها به آيات ايمان دارند. اين استدلالها عبارتاند از :
استدلال اول: خلاف ظاهر به دليل عقل: فخر رازى مدعى است كه اگرچه ظاهر آيه عطف است، اما چون تأويل امرى الهى و فراتر از ظرفيت بشر است، بايد خلاف ظاهر عمل كرد، مشابه آيه «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» كه معناى جسمانى ندارد.
استدلال دوم: مذمت طلب تأويل : او با استناد به «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ»، طلب تأويل متشابهات را مذموم مىداند و معتقد است كه راسخون نمىتوانند عالم به تأويل باشند.
استدلال سوم: مدح ايمان راسخون : فخر رازى استدلال مىكند كه خداوند راسخون را به ايمان مدح كرده («يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ»). اگر آنها عالم به تأويل بودند، مدح به ايمان بىمعنا بود، زيرا علم به تأويل مرتبهاى بالاتر است.
استدلال چهارم: ناسازگارى نحوى عطف : او ادعا مىكند كه اگر واو عطف باشد، «يَقُولُونَ» مبتدا مىشود و اين با فصاحت قرآنكريم ناسازگار است.
استدلال پنجم: ايمان به تفصيلى و غيرتفصيلى : فخر رازى معتقد است كه راسخون به آنچه مىدانند و نمىدانند ايمان دارند («كُل مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا»). اگر آنها عالم به تأويل بودند، نيازى به ايمان به غيرتفصيلى نبود.
نكته كليدى : استدلالهاى فخر رازى، به دليل اتكا به پيشفرضهاى كلامى و عدول از ظاهر آيه، از استحكام كافى برخوردار نيستند.
نقد استدلال اول: عدم وجود محال در علم راسخون
برخلاف ادعاى فخر رازى، علم راسخون به تأويل هيچ محال عقلى، شرعى يا قرآنى ايجاد نمىكند. اگر راسخون، بهويژه معصومين عليهمالسلام، عالم به تأويل باشند، اين با حكمت الهى و نقش هدايتى قرآنكريم سازگار است. قياس با آيه «عرش» نادرست است، زيرا محال بودن تجسيم خدا با علم به تأويل قابل
مقايسه نيست.
نقد استدلال دوم: تمايز ميان مذمت و جواز تأويل
مذمت طلب تأويل در آيه، به افراد نالايق و منحرف محدود است و شامل راسخون يا معصومين نمىشود. اگر تأويل متشابهات بهطور كلى مذموم بود، خداوند خود نيز نبايد به تأويل بپردازد، درحالىكه آيه تأويل را به خدا نسبت مىدهد. حضرات معصومين عليهمالسلام، به دليل عصمت، از اين مذمت مستثنا هستند.
نقد استدلال سوم: سازگارى علم و ايمان
مدح راسخون به ايمان، با علم آنها به تأويل منافاتى ندارد. در قرآنكريم، علم و ايمان مكمل يكديگرند. تعاريف قرآنى، مانند «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، گاه از عام به خاص يا برعكس مىروند. علم و ايمان راسخون، مانند دو بال پرندهاى است كه در آسمان معرفت پرواز مىكند.
نقد استدلال چهارم: خطاى نحوى فخر رازى
فخر رازى ادعا مىكند كه در عطف، «يَقُولُونَ» مبتدا مىشود و اين با فصاحت قرآنكريم ناسازگار است. درحالىكه «يَقُولُونَ» در عطف، حال است و منصوب، نه مرفوع. اين خطاى نحوى، استدلال او را باطل مىكند.
نقد استدلال پنجم: علم تفصيلى حضرات معصومين
راسخون، بهويژه حضرات معصومين، علم تفصيلى به همه قرآنكريم دارند و ايمان آنها به «كُل مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» مكمل اين علم است. جداسازى ايمان تفصيلى و غيرتفصيلى، با ديدگاه شيعى كه حضرات معصومين عليهم السلام را عالم به كل قرآن مىداند، ناسازگار است.
نقد استدلال ششم: روايت ابن عباس و اولويت قرآنكريم بر روايات
فخر رازى به روايتى از ابن عباس استناد مىكند كه تفسير قرآنكريم را به چهار دسته تقسيم كرده: تفسيرى براى عربها، براى علما، براى عام، و تأويلى كه تنها خدا مىداند. اين روايت، به دليل ضعف سندى و عدم قطعيت، نمىتواند ظاهر آيه را تغيير دهد.
قرآنكريم بايد با خود تفسير شود و روايات غيرقطعى، در مقابل ظاهر آيه،
اعتبار ندارند. شيعه هر روايتى را بدون بررسى نمىپذيرد، بهويژه اگر با قرآنكريم ناسازگار باشد.
نقد تعصبات فخر رازى
فخر رازى، به دليل تعصبات كلامى، از حقيقت قرآنى دور شده و به پيچيدهسازى مسئله پرداخته است. تفسير كبير او، مانند باغى پر از شاخ و برگهاى اضافى، گاه مانع از ديدن حقيقت زلال آيه مىشود.
استدلالهاى فخر رازى، به دليل ضعف منطقى، عدول از ظاهر آيه و تأثير پيشفرضهاى كلامى، نمىتوانند در برابر شواهد قرآنى و بلاغى مقاومت كنند. عطف، به دليل انسجام نحوى و معنايى، قرائت صحيح آيه است.
جايگاه راسخون فى العلم در تفسير شيعى
در تفسير شيعى، راسخون فى العلم در درجه اول به اهل بيت عليهمالسلام اشاره دارند كه به دليل عصمت و علم لدنى، عالم به تأويل قرآناند. رواياتى مانند حديث ثقلين و روايات تفسيرى از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام، اين ديدگاه را
تأييد مىكنند.
نكته كليدى : راسخون فى العلم، بهويژه حضرات معصومين عليهمالسلام، واسطههاى هدايت الهىاند كه علم تأويل را از خداوند دريافت كردهاند.
ديدگاه علامه طباطبايى: تأويل همه آيات
علامه طباطبايى در «الميزان» معتقد است كه تأويل به همه آيات قرآنكريم، اعم از محكم و متشابه، تعلق مىگيرد. راسخون، بهويژه معصومين، عالم به تأويل كل قرآناند. اين ديدگاه، مانند دريايى ژرف، عمق معرفت قرآنىكريم را نمايان مىسازد.
مراتب راسخون: معصومين و غيرمعصومين
راسخون فى العلم منحصر به معصومين نيستند، بلكه شامل مراتبى از علماند. معصومين در صدر قرار دارند، اما غيرمعصومين، در صورت برخوردارى از علم و تقوا، مىتوانند به مراتب پايينتر رسوخ دست يابند.
معناى لغوى رسوخ
در لغت، «رسوخ» به معناى نفوذ عميق و تثبيت است، مانند آبى كه در خاك فرومىرود. در سياق قرآنى، راسخون كسانىاند كه به دليل علم عميق، قادر به فهم باطن آياتاند.
انتقاد از برداشت نادرست از علامه طباطبايى
برخى نقلها، به اشتباه، علامه را مخالف علم راسخون به تأويل معرفى كردهاند. اين با جايگاه علمى و ولايى علامه ناسازگار است، زيرا او در «الميزان» راسخون را عالم به تأويل مىداند.
در تفسير شيعى، راسخون فى العلم، بهويژه اهل بيت عليهمالسلام، عالم به تأويل كل قرآناند. ديدگاه علامه طباطبايى، با تأكيد بر جامعيت تأويل، جايگاه والاى معصومين را تثبيت مىكند.
تحليل بلاغى و معنايى آيه و انسجام نحوى عطف
در عطف، «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ» هم به راسخون و هم به مؤمنان تعلق مىگيرد، زيرا ايمان، صفت مشترك آنهاست. اين اشتراك، با مفهوم ظرف تنزيل در منطق قرآنى
سازگار است.
نقد مبتدا گرفتن راسخون در استيناف
اگر واو استيناف باشد، راسخون مبتدا و «يَقُولُونَ» خبر مىشود كه معناى آيه را مخدوش مىكند. در عطف، «يَقُولُونَ» حال است و شامل راسخون و مؤمنان مىشود.
مثال آيه نساء و ترتيب راسخون و مؤمنون
در آيه 43 سوره نساء («وَلَكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ اِلَيْکَ»)، ترتيب راسخون و مؤمنون، مرتبه بالاتر راسخون را نشان مىدهد، اما ايمان صفت مشترك آنهاست.
نقد تقدير ضمير در استيناف
تقدير ضمير «هُمْ» در استيناف، خلاف بلاغت است، زيرا قرآنكريم از تقدير غيرضرورى اجتناب مىكند. عطف، به دليل انسجام نحوى، محتملتر است.
تحليل بلاغى و معنايى آيه، برترى عطف را تأييد مىكند. عطف، با فصاحت و انسجام قرآنى هماهنگ است و ايمان راسخون و مؤمنان را بهعنوان صفت مشترك برجسته مىسازد.
آيه «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» دريچهاى به سوى فهم عمق و باطن قرآنكريم است. تحليل دقيق اين آيه، با تكيه بر ظاهر نحوى، قواعد بلاغى و سياق قرآنى، مؤيد قول عطف است كه راسخون، بهويژه اهلبيت عليهمالسلام، را عالم به تأويل مىداند. استدلالهاى فخر رازى، به دليل ضعف منطقى و عدول از ظاهر آيه، نمىتوانند در برابر شواهد قرآنى مقاومت كنند. ديدگاه علامه طباطبايى، با تأكيد بر جامعيت تأويل و جايگاه معصومين، با حكمت الهى و نقش هدايتى قرآن سازگار است. اين تحليل، مانند مشعلى فروزان، راه را براى پژوهشگران علوم قرآنى روشن مىسازد و بر ضرورت روششناسى منسجم در تفسير تأكيد دارد.
تفسير مفهوم راسخون فى العلم در قرآنكريم و روايات
مفهوم «راسخون فى العلم» در قرآنكريم، بهويژه در آيه شريفه: وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (آل عمران: 7)، از جايگاه ويژهاى در تفسير و فهم معارف قرآنى برخوردار است. اين مفهوم نهتنها به رابطه عميق ميان آيات محكم و متشابه اشاره دارد، بلكه نقش عالمان راسخ در تبيين باطن قرآنكريم را نيز روشن مىسازد. اين تفسير، با ساختار نظاممند، درصدد است تا پيوند عميق ميان قرآنكريم و اهل بيت (ع) را بهعنوان راسخون حقيقى تبيين كند و از منظرى استدلالى، خوانشهاى نادرست را نقد نمايد.
مرور تحليل ادبى آيه تأويل و مسأله عطف در برابر استيناف
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
اوست كه بر تو كتاب را نازل كرد، بخشى از آن آيات محكماند كه اساس كتاباند و بخشى ديگر متشابهاند. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، از متشابهات آن پيروى مىكنند بهقصد فتنهانگيزى و در پى تأويل آناند. و تأويلش را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند، كه مىگويند: به آن ايمان آورديم، همه از سوى پروردگار ماست.
آيه شريفه فوق، محور اصلى بحث در اين بخش است. مسأله كليدى، نحوه خوانش عبارت وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ است كه آيا بهصورت عطف (پيوستگى راسخون با خداوند در علم به تأويل) بايد فهميده شود يا بهصورت استيناف (جدايى راسخون از خداوند و اختصاص علم تأويل به خدا).
نكته كليدى : خوانش عطفى آيه، به دليل پيوستگى معنايى و ساختارى، بر خوانش استينافى ترجيح دارد. استيناف، به گسست كلام و تناقض در سياق آيه منجر مىشود، در حالىكه عطف، هماهنگى و انسجام كلام الهى را
حفظ مىكند.
از منظر ادبى، عطف به معناى پيوند دادن «راسخون فى العلم» به خداوند در علم به تأويل است. اين ديدگاه، مورد تأييد اديبان برجستهاى مانند زمخشرى قرار گرفته كه با استناد به اصول بلاغت و نحو، عطف را وجه صحيح دانسته است. در مقابل، خوانش استينافى، كه برخى از اهل سنت، به نقل از فخر رازى، به عايشه نسبت دادهاند، به دليل ناسازگارى با سياق آيه و اصول ادبى، مردود شمرده شده است. استيناف، كلام را دچار گسست مىكند و مفهوم آيه را بهگونهاى تفسير مىكند كه علم تأويل صرف به خداوند محدود شود، در حالىكه عطف، راسخون را شريك در اين علم مىداند.
اين تمايز، مانند تفاوت ميان رودى كه به دريا مىپيوندد (عطف) و جويبارى كه راه خود را جدا مىكند (استيناف) است. عطف، انسجام و پيوستگى را در كلام الهى حفظ مىكند و نشاندهنده آن است كه راسخون، به دليل عمق معرفتى خود، در فهم تأويل با خداوند شريكاند.
تحليل لغوى مفهوم «راسخ» و تمايز آن با «ثابت»
در كتابهاى لغت، «راسخ» به چيزى اطلاق مىشود كه داراى ريشهاى عميق و استوار است، اما اين معنا از «ثابت» متمايز است. هر راسخى ثابت است، اما هر ثابتى لزومآ راسخ نيست. بهعنوان مثال، كوهى كه ريشه در زمين دارد (كَجَبَلٍ رَاسِخٍ)، راسخ ناميده مىشود، اما ديوارى كه صرف استوار است (جِدَارٌ ثَابِتٌ)، راسخ نيست، زيرا فاقد ريشهاى طبيعى و عميق است.
نكته كليدى : «راسخون فى العلم» كسانىاند كه علمشان ريشهاى عميق و طبيعى در معرفت الهى دارد، نه صرف ثبات ظاهرى. اين ريشهدارى، آنها را از ديگر عالمان متمايز مىسازد.
نقد كتابهاى لغت و ضرورت استنباط معانى
كتابهاى لغت، به دليل عدم دقت در باب اشتقاق و دلالت مواد، گاه مانند گزارشهاى ژورناليستى عمل مىكنند و نمىتوانند مبناى علمى براى فهم معانى قرآنى باشند. اين كتابها، مجموعهاى از نظرات پراكنده در مقام استعمالاند كه فاقد تحليل عميق و نظاممند هستند. از اينرو، عالم دينى بايد خود معانى كلمات را با استنباط و اجتهاد استخراج كند، چه در فقه، چه در حكمت، و چه در تفسير قرآنكريم.
اين نقد، مانند آن است كه بخواهيم از نقشهاى ناقص براى يافتن گنج استفاده كنيم. كتابهاى لغت، تنها خطوط كلى را در مقام استعمال نشان مىدهند، اما براى رسيدن به عمق معنا، بايد خود به كاوش پرداخت.
رابطهى ناگسستنى راسخون فى العلم با تأويل قرآنكريم
تأويل، به معناى بيان باطن آيات، نيازمند رسوخ عميق در علم است. «راسخون فى العلم» كسانىاند كه به دليل نفوذ طبيعى در معرفت الهى، قادر به فهم و تبيين تأويلاند. اين رسوخ، مانند ريشههاى كوه در زمين، از جنس حقيقت است و با ثبات ظاهرى تفاوت دارد.
تمايز رسوخ طبيعى و غيرطبيعى
رسوخ درخت در زمين، غيرطبيعى است، زيرا درخت از جنس زمين نيست، اما رسوخ كوه در زمين، طبيعى و ذاتى است، زيرا هر دو از يك جنساند. اين تمثيل، رابطه قرآنكريم و اهلبيت (ع) را بهزيبايى نشان مىدهد. رابطه قرآنكريم و عترت، مانند رابطه كوه و زمين، ذاتى و ناگسستنى است. اين پيوند در روايت مشهور لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىّش الْحَوْضِ (قرآنكريم و عترت تا حوض كوثر از هم جدا نمىشوند) تأييد شده است.
نكته كليدى : رابطه قرآنكريم و اهل بيت (ع)، مانند ريشه كوه در زمين، ذاتى و طبيعى است. اين پيوند، آنها را بهعنوان راسخون فى العلم و مفسران حقيقى قرآن معرفى مىكند.
اهلبيت (ع) بهعنوان قرآن ناطق
اهلبيت (ع) بهعنوان «قرآن ناطق» معرفى شدهاند، كه نشاندهنده همگنى و پيوستگى عميق آنها با قرآنكريم است. اين رابطه، مانند ريشههاى كوه در زمين، از جنس واحد است و آنها را قادر به تبيين ظاهر و باطن قرآنكريم مىسازد.
روايات تفسيرى و جايگاه اهلبيت (ع) بهعنوان راسخون
در تفسير برهان (جلد 1، ص 270)، حدود 14 روايت در ذيل آيه تأويل نقل شده كه راسخون فى العلم را به اهل بيت (ع) تفسير كردهاند. بهعنوان مثال :
روايت از امام باقر (ع) :
نَحْنُ رَاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَنَحْنُ نَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ (ما راسخان در علم هستيم و ما تأويل آن را مىدانيم).
روايت از امام صادق (ع) :
نَحْنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ طَاعَتَنَا لَنَا الْأَنْفَالُ وَلَنَا صَفْوَةُ الْمَالِ وَنَحْنُ رَاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ
(ما قومى هستيم كه خداوند اطاعت ما را واجب كرده، انفال و بهترين اموال از آن ماست و ما راسخان در علم هستيم).
روايت از پيامبراكرم (ص) :
لَيْسَ مِنَ الْقُرْآنِ آيَةٌ اِلاَّ وَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ وَلاَ مِنْهَا حَرْفٌ اِلاَّ وَلَهُ حَدى وَمَطْلَعٌ عَلَى ظَهْرِ الْقُرْآنِ
(هيچ آيهاى از قرآن نيست مگر اينكه ظاهرى و باطنى دارد و هيچ حرفى از آن نيست مگر اينكه حد و مرتبهاى در ظاهر قرآن دارد).
اين روايات، جايگاه اهل بيت (ع) را بهعنوان راسخون فى العلم و دانايان تأويل قرآن تأييد مىكنند. آنها نهتنها مفسران ظاهر قرآنكريم، بلكه دانايان باطن آن هستند.
رابطه رسوخ و تأويل
تأويل، به معناى بيان باطن، با ميزان رسوخ در علم رابطهاى مستقيم دارد. هرچه رسوخ عميقتر باشد، توانايى تأويل بيشتر است. بدون رسوخ، تأويل به گمراهى منجر مىشود، چه از سوى شيعه و چه سنى.
نكته كليدى : تأويل بدون رسوخ، مانند كوبيدن ميخى بدون ريشه در زمين است. راسخون فى العلم، به دليل نفوذ طبيعى در معرفت، قادر به تبيين باطن قرآناند.
نقد ديدگاه غيرعلمى استينافى و ضرورت استدلال كارشناسى
ديدگاه استينافى، كه تأويل را منحصر به خداوند مىداند، به دليل فقدان استدلال ادبى و لغوى، غيرعلمى تلقى شده است. اين ديدگاه، به جاى استدلال، به جنجال و خطبازى متكى است و با اصول بلاغت و سياق آيه سازگار نيست.
روايات بهعنوان بيان كارشناسى
روايات، نه صرفآ به دليل عصمت، بلكه بهعنوان بيانهاى كارشناسى مورد استناد قرار مىگيرند. اين روايات، عطف را تأييد و استيناف را رد مىكنند، و از منظر ادبى و لغوى، با كلام الهى همخوانى دارند.
اين رويكرد، مانند آن است كه حكيمى در برابر خطيب ناآگاه سخن مىگويد. روايات اهل بيت (ع)، مانند مشعلى در تاريكى، راه را براى فهم صحيح قرآنكريم روشن مىكنند.
اهميت وحدت از طريق گفتوگو و استدلال علمى
شيعه بايد در مباحث علمى و ادبى، با حفظ وحدت و احترام به ساير مسلمين، ديدگاههاى خود را با استدلال ارائه كند. بحث عطف و استيناف، نمونهاى از اين مباحث است.
فقدان اقتدار سياسى در گذشته، مانع از تبيين قوى معارف دينى شيعه شده بود. امروز، با وجود اقتدار، شيعه بايد از اين فرصت براى ارائه ديدگاههاى علمى خود استفاده كند. اين اقتدار، مانند بالى است كه شيعه را به سوى اوج معرفت و تبيين حقيقت پرواز مىدهد.
نكته كليدى : يك واو عطف در آيه تأويل، مىتواند تفاوتهاى عميقى در فهم اعتقادى و علمى ايجاد كند. شيعه بايد با استدلال ادبى و علمى، اين حقيقت را در جهان اسلام تبيين كند.
مفهوم «راسخون فى العلم» در قرآنكريم، بهعنوان يكى از كليدهاى فهم معارف قرآنى، از عمق و پيچيدگى ويژهاى برخوردار است. تحليل ادبى نشان مىدهد كه خوانش عطفى آيه وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ، به دليل انسجام معنايى و ساختارى، بر خوانش استينافى برترى دارد. از منظر لغوى، تمايز «راسخ» و «ثابت» بر ريشهدارى طبيعى و ذاتى راسخون در معرفت الهى تأكيد دارد. روايات، بهويژه از اهل بيت (ع)، جايگاه آنها را بهعنوان راسخون و مفسران حقيقى قرآن تأييد مىكنند. اين تحليل، بر ضرورت رويكرد علمى و استدلالى در تفسير قرآنكريم تأكيد دارد و شيعه را به ارائه ديدگاههاى خود در سطح جهانى با منطق و استدلال دعوت مىكند.
مانند درختى كه ريشه در خاك حقيقت دارد، راسخون فى العلم، با نفوذ در باطن معرفت، قرآنكريم را براى بشريت تبيين مىكنند. تلاش حاضر براى روشن ساختن اين حقيقت و دعوتى به گفتوگوى علمى در جهان اسلام است. تأويل آيات قرآنكريم، بهويژه در پرتو آيه هفتم سوره آل عمران، دريچهاى است به سوى فهم باطن كلام الهى كه از منظر معرفتشناختى و روششناختى، چالشهايى عميق پيش روى پژوهشگران قرار مىدهد. تأويل، برخلاف تفسير كه بر ظاهر آيات متمركز است، به كشف معانى نهان و باطنى كلام وحى از طريق خاص مىپردازد. در ادامه به تبيين معيارهاى صحت تأويل و چگونگى ارزيابى آن مىپردازيم. ساختارى نظاممند، مبتنى بر اصول عقلانى و دينى، براى سنجش تأويل ارائه مىشود تا از انحراف و گمراهى مصون ماند. در اين راستا، آيهى مورد استناد نهتنها چارچوبى براى فهم محكمات و متشابهات ارائه مىدهد، بلكه خود داراى تأويلى است كه عصمت را بهعنوان محور معرفتى معرفى مىكند.
تا بدينجا گفتيم تأويل، بهسان كليدى براى گشودن درهاى باطن آيات الهى، به كشف معانى عميق و نهان مىپردازد، در حالىكه تفسير، چون چراغى بر ظاهر آيات، به تبيين معناى ظاهرى آنها بسنده مىكند. اين تمايز، ريشه در لايهبندى معانى قرآنكريم دارد؛ تأويل به عمق معرفت راه مىيابد و تفسير بر سطح كلام استوار است. تأويل، به دليل پيوند با باطن، نيازمند رسوخ در علم و معرفت است، در حالىكه تفسير با ابزارهاى زبانى و روايى در دسترس همگان قرار مىگيرد. اين تفاوت، ضرورت معيارهاى دقيق براى تأويل را آشكار مىسازد، چرا كه فقدان چارچوبهاى روشمند، خطر انحراف و گمراهى را در پى دارد.
نكته كليدى : تأويل، دريچهاى به سوى باطن آيات است و تفسير، نورى بر ظاهر آنها. اين تمايز، بنيان معرفتشناختى تأويل را تشكيل مىدهد.
ضرورت معيارهاى صحت تأويل
پرسش از صحت تأويل، همانند پرسش از درستى يك معادله رياضى يا قياس منطقى، امرى بنيادين است. در رياضيات، با عمليات معكوس مانند جمع و تفريق، صحت نتيجه سنجيده مىشود؛ در منطق، با بررسى شكل قياس و شرايط آن، درستى استدلال آشكار مىگردد. اما در تأويل، كه به باطن آيات راه مىبرد، معيارهاى عينى چگونهاند؟ فقدان چارچوبهاى مشخص، خطر خيالپردازى و وسوسههاى شيطانى را افزايش مىدهد. از اينرو، تأويل نيازمند معيارهايى است كه آن را از گمراهى متمايز سازد، معيارهايى كه ريشه در خود قرآنكريم و اصول عقلانى دارند.
دو اصل بنيادين در تأويل به عنوان معيارهاى ارزيابى
براى سنجش صحت تأويل، دو اصل بنيادين ارائه شده است كه چون ستونهاى استوار، تأويل را از گمراهى مصون مىدارند :
عدم تعارض با ظاهر آيات: تأويل، چه در آيات محكم و چه در متشابه، نبايد ظاهر آيه را نفى كند. اگر تأويلى با معناى ظاهرى آيه در تعارض باشد، به گمراهى مىانجامد.
انطباق با محكمات: تأويل آيات متشابه بايد به آيات محكم ارجاع داده شود. محكمات، بهعنوان «أُمُّ الْكِتَاب»، مرجع و محور تأويلاند و هر تأويلى كه با آنها سازگار نباشد، باطل است.
اين دو اصل، چون دو بال، تأويل را در مسير هدايت نگه مىدارند. محكمات، بهسان ريشههاى تنومند درخت معرفت، مرجعى براى سنجش تأويل متشابهاتاند، و ظاهر آيات، چون پوستهاى كه باطن را در بر مىگيرد، نبايد با تأويل در تناقض باشد.
نكته كليدى : تأويل صحيح، در هماهنگى با ظاهر آيات و در انطباق با محكمات قرار دارد. هر انحرافى از اين دو اصل، به گمراهى منجر مىشود.
نقش رسوخ در تأويل
تأويل، به ميزان رسوخ در علم وابسته است، چنانكه بناى معرفت به استحكام پايههايش وابسته است. هرچه رسوخ عميقتر باشد، تأويل دقيقتر و صحيحتر است. كسى كه فاقد رسوخ است، اگر به تأويل بپردازد، چون بنايى بىپايه، به فروپاشى مىرسد. تلازم ميان رسوخ و تأويل، همانند رابطه استحكام پى و ارتفاع بنا در معمارى است. تأويل بدون رسوخ، گمراهى است، و رسوخ، ميزان توانايى تأويلكننده را تعيين مىكند.
تشخيص صحت تأويل توسط تأويلكننده
تأويلكننده، به دليل آگاهى از ميزان رسوخ خود، مىتواند صحت تأويلش را ارزيابى كند. اما اين خودآگاهى، شرط لازم اما ناكافى است. ديگران نيز بايد بتوانند تأويل را با معيارهاى عينى، يعنى عدم تعارض با ظاهر و انطباق با محكمات، بسنجند. اين معيارها، چون ترازويى دقيق، تأويل را از ادعاهاى بىاساس
متمايز مىسازند.
نقش برهان در تأويل
برهان، چون مشعلى فروزان، در هيچ حوزهاى از معرفت دينى خاموش نمىشود. حق پرسش از صحت تأويل، حتى از خداوند متعال و معصومان، محفوظ است. برهان، ابزار عقلانى است كه تأويل را در چارچوبى نظاممند قرار مىدهد و از ادعاهاى بىپايه مصون مىدارد. اين اصل، تأويل را بهعنوان دانشى عقلانى و روشمند تثبيت مىكند.
تحليل آيه محكمات و متشابهات
متن و ترجمه آيه
هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الاَْلْبابِ (7)
اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد؛ بخشى از آن آيات محكم است كه مادر كتاباند و بخشى ديگر متشابه. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، از متشابهات پيروى مىكنند تا فتنهانگيزى كنند و تأويل آن را بجويند، در حالىكه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند. آنان مىگويند: به آن ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان متذكر نمىشوند.
تأويل خود آيه
آيه هفتم سوره آل عمران، خود داراى تأويلى است كه لايهاى عميقتر از تفسير ظاهرى را آشكار مىسازد. محكمات در ظاهر، آيات روشن و صريحاند، اما در باطن، به عصمت (خداوند، پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين ( عليهمالسلام )) اشاره دارند. متشابهات نيز در باطن، به گمراهان و ائمه كفر مرتبطاند. اين تأويل، عصمت را بهعنوان جوهره محكمات و انحراف را بهعنوان باطن متشابهات
معرفى مىكند.
نكته كليدى : آيه محكمات و متشابهات، خود داراى تأويلى است كه محكمات را به عصمت و متشابهات را به گمراهى پيوند مىدهد.
چهار دسته در آيه
آيه، امت اسلامى را به چهار گروه تقسيم مىكند، كه هر يك نقش متمايزى در فهم و تأويل قرآنكريم دارند :
محكمات: آيات روشن و صريح، كه «أُمُّ الْكِتَاب» ناميده شدهاند و در باطن، به عصمت الهى، نبوى و امامت اشاره دارند.
متشابهات: آيات چندمعنايى و مبهم، كه در باطن به گمراهان و ائمه كفر مرتبطاند.
مبتلايان به زيغ: كسانى كه در دل انحراف دارند و متشابهات را براى فتنهانگيزى و تأويل نادرست دنبال مىكنند.
أولوا الألباب: خردمندانى كه به محكمات متذكرند و از آنها پيروى مىكنند، و به دليل سنگينى تبعيت از عصمت، بهعنوان متذكران معرفى شدهاند.
اين تقسيمبندى، ساختارى جامع از امت اسلامى ارائه مىدهد كه در آن محكمات و متشابهات، محور دو جريان متضاد هدايت و گمراهىاند.
جامعيت «الكتاب»
«الْكِتَاب» در آيه، نهتنها به قرآنكريم، بلكه به كل هستى اشاره دارد، چنانكه در آيهاى ديگر آمده است: لاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (ترجمه: هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است). محكمات و متشابهات، دو بخش اصلى اين كتاباند كه از خلق تا حق و از نعيم تا جهيم را در بر مىگيرند.
تأويل در ظرف عصمت و غيرمعصوم
معصوم، هنگام تأويل، نهتنها ظاهر آيات را نفى نمىكند، بلكه تأويلش با محكمات كاملاً سازگار است. عصمت، تضمينكننده صحت تأويل است، زيرا معصوم از هرگونه خطا و انحراف مصون است. تأويل معصوم، الگويى كامل براى فهم باطن آيات ارائه مىدهد و هيچگاه با ظاهر يا محكمات در تعارض نيست.
غير معصوم نيز مىتواند تأويل كند، اما اين تأويل بايد با احتياط و رعايت دو اصل بنيادين (عدم تعارض با ظاهر و انطباق با محكمات) انجام شود. تأويل بدون رسوخ، گناهى بزرگ و گمراهى است، همانند فتواى غيرمجتهد در فقه كه معصيت محسوب مىشود. غيرمعصوم بايد با دقت و ملاحظه، در مسير معرفت گام بردارد تا از انحراف مصون بماند.
نكته كليدى : تأويل غير معصوم، تنها با رعايت احتياط و اصول روشمند (عدم تعارض با ظاهر و انطباق با محكمات) ممكن است.
نسبيت تأويل
تأويل، به دليل نسبيت رسوخ، خود نسبى است. هر فرد به ميزان رسوخ خود مىتواند تأويل كند، اما در رأس، عصمت قرار دارد. اين نسبيت، راه را براى غيرمعصومان باز مىكند، اما با شرط رعايت اصول و احتياط. تأويل در اوج خود، در ظرف عصمت قرار دارد، چنانكه آيهى شريفه مىفرمايد: وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (ترجمه: و تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند).
محكمات، متشابهات و دو جريان هدايت و گمراهى
اهل ضيغ، كسانىاند كه در دل انحراف دارند و متشابهات را براى فتنهانگيزى و تأويل نادرست دنبال مىكنند. متشابهات، به دليل ابهام ظاهرى، زمينه سوءاستفاده اهل ضيغ را فراهم مىكنند، در حالىكه محكمات، به دليل وضوح و صراحت، مانع انحرافاند. اهل ضيغ، با دنبال كردن متشابهات، در پى فتنه و گمراهىاند، چنانكه آيه مىفرمايد : فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ.
أولوا الألباب و محكمات
أولوا الألباب، خردمندانىاند كه به محكمات متذكرند و از آنها پيروى مىكنند. تبعيت از محكمات، به دليل پيوند با عصمت، امرى سنگين و نيازمند عقل است. از اينرو، بهجاى «تبعيت»، واژه «تذكر» به كار رفته است، چنانكه آيه مىفرمايد: وَمَا يَذَّكَّرُ اِلاَّ أُولُو الاَْلْبَابِ (ترجمه: و جز خردمندان متذكر نمىشوند). اين تذكر، نشاندهنده عمق و سنگينى رابطه با محكمات است كه تنها از عهده خردمندان برمىآيد.
عصمت و امالكتاب
امالكتاب، در باطن، به عصمت (خداوند، پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين ( عليهمالسلام )) اشاره دارد. محكمات، بدون عصمت، ناقص و سستاند. عصمت، جوهره محكمات است و هر تأويلى بايد به اين مرجع بازگردد تا از گمراهى مصون بماند. محكمات، بهسان قلبى تپنده در كالبد قرآنكريم، محور هدايت و معرفتاند.
نكته كليدى : امالكتاب، در باطن، عصمت است و محكمات، بدون پيوند با عصمت، ناقصاند.
تفاوت محكمات و متشابهات
محكمات، نسبت به همه روشن و قطعىاند، در حالىكه متشابهات، به دليل ابهام ظاهرى، نسبىاند و ممكن است براى برخى مبهم باشند. اين نسبيت، به تفاوت درك مخاطبان بازمىگردد، اما محكمات، به دليل وضوح، همگانى و فراگيرند. متشابهات، چون سايهاى در برابر نور محكمات، زمينهساز گمراهى اهل ضيغاند، در حالىكه محكمات، چون خورشيدى فروزان، راه هدايت را روشن مىكنند.
تأويل و روايات
روايات نيز تأويل را به دو دسته محكمات (معصومان) و متشابهات (دشمنان) تقسيم مىكنند. تمام آيات قرآنكريم، يا به نعيم (هدايت) و يا به جهيم (گمراهى) مرتبطاند. اين دوگانه، نشاندهنده ساختارى بنيادين در قرآن است كه هر آيهاى را يا در مسير هدايت يا در مسير گمراهى قرار مىدهد. چنانكه در روايتى آمده است: «هر آيهاى كه در قرآن وارد شده، يا از ما است يا از دشمنان ما». اين تقسيمبندى، نشاندهنده دو جريان متضاد جمالى و جلالى در قرآنكريم است.
قرآنكريم، چون كتابى جامع، هم نعيم را در بر دارد و هم جهيم را، چنانكه مىفرمايد: شِفَاءٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ اِلاَّ خَسَارآ (ترجمه: شفايى براى مؤمنان است و براى ظالمان جز زيان نمىافزايد). اين جامعيت، نشاندهنده آن است كه قرآنكريم، نهتنها هدايتگر مؤمنان است، بلكه هشداردهنده گمراهان نيز هست.
خلاصه اينكه آيه هفتم سوره آل عمران، چون نقشهاى جامع، چارچوبى براى فهم محكمات و متشابهات و تأويل آنها ارائه مىدهد. تأويل، بهعنوان كشف باطن آيات، نيازمند رسوخ در علم و رعايت دو اصل بنيادين است: عدم تعارض با ظاهر آيات و انطباق با محكمات. محكمات، بهعنوان «أُمُّ الْكِتَاب» و در باطن، عصمت، مرجع تأويلاند، در حالىكه متشابهات، به دليل ابهام، زمينهساز گمراهى اهل ضيغاند. تأويل در اوج خود، در ظرف عصمت قرار دارد، اما غير معصومان نيز با احتياط و رعايت اصول مىتوانند تأويل كنند. تقسيمبندى آيه به چهار گروه (محكمات، متشابهات، مبتلايان به زيغ و أولوا الألباب) نشاندهنده ساختار امت اسلامى و دو جريان متضاد هدايت و گمراهى است. قرآنكريم، چون دريايى بىكران، هم نعيم را در بر دارد و هم جهيم را، و تأويل آن، نيازمند رويكردى نظاممند، عقلانى و مبتنى بر عصمت است تا از انحراف مصون بماند.
تأويل قرآنكريم، به مثابه سفرى عميق به ژرفاى معارف الهى، دريچهاى است كه باطن آيات را بر عقل و قلب مؤمن مىگشايد. تا بدينجا، با تمركز بر آيه سوم سوره آلعمران، به بررسى تأويل محكمات و متشابهات، نقش عصمت و غيرمعصوم در اين فرآيند، و جايگاه شيعه بهعنوان اولىالالباب پرداختيم.
تأويل، به معناى بازگويى معانى باطنى آيات قرآنكريم، فراتر از ظاهر كلمات، به كشف لايههاى عميق معرفتى مىپردازد. اين فرآيند، تمامى آيات، اعم از محكمات و متشابهات، را در بر مىگيرد و به مثابه كليدى است كه قفلهاى معانى نهان
را مىگشايد.
نكته كليدى : تأويل، برخلاف تفسير كه به ظواهر آيات معطوف است، باطن قرآن را آشكار مىسازد و جامعيت آن، محكمات و متشابهات را
در بر مىگيرد.
روايت امام صادق عليهالسلام كه مىفرمايد: «ان للقرآن ظهر و بطنآ» (قرآن داراى ظاهر و باطن است)، بر اين حقيقت تأكيد دارد كه تأويل، علمى باطنى است كه نيازمند رسوخ در معارف الهى است. اين باطن، نه تنها در متشابهات، بلكه در محكمات نيز جارى است و معصومين عليهمالسلام را بهعنوان حاملان اين علم معرفى مىكند.
تفاوت تفسير و تأويل در روايات
تفسير، به بيان معانى ظاهرى آيات مىپردازد، در حالىكه تأويل، به كشف معانى باطنى معطوف است. اين تمايز در روايات معصومين عليهمالسلام به روشنى بيان شده است. به عنوان مثال، جابر بن يزيد جعفى نقل مىكند كه از امام باقر عليهالسلام درباره تفسير آيهاى پرسيدم و ايشان پاسخى دادند. در پرسش بعدى، پاسخ متفاوتى دريافت كردم. وقتى علت را جويا شدم، حضرت فرمودند :
«يا جابر، ان للقرآن بطنآ و للبطن بطن و له ظهرٌ و لظهره ظهر» (اى جابر، قرآن باطنى دارد و باطنش نيز باطنى دارد، و ظاهرى دارد و ظاهرش نيز ظاهرى دارد).
اين روايت، لايههاى ترتيبى معانى قرآنى را نشان مىدهد و تأويل را بهعنوان علمى تخصصى براى خواص معرفى مىكند.
نكته كليدى : تفسير، بيان ظاهر آيه است و براى عموم، در حالىكه تأويل، كشف باطن است و براى خواص، بهويژه معصومين عليهمالسلام.
آيه سوم سوره آلعمران و جايگاه محكمات و متشابهات
متن و ترجمه آيه
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ
اوست كه بر تو كتاب را نازل كرد، كه برخى از آيات آن محكماتاند و آنها امالكتاباند، و برخى ديگر متشابهاتاند.
اين آيه، به مثابه نقشهاى جامع براى فهم قرآنكريم، محكمات را بهعنوان پايه و اساس معرفتى معرفى مىكند و متشابهات را بهعنوان آياتى نيازمند تأويل نشان مىدهد.
محكمات: ظرف عصمت
محكمات، آياتى روشن و قطعىاند كه به دليل وضوح معنا، نيازى به تأويل به معانى ديگر ندارند. اين آيات، به تعبير آيه، «أمالكتاب» هستند، يعنى مادر و اصل كتاب، كه مرجع فهم ساير آياتاند. محكمات، به دليل قطعيت و وضوح، ظرف عصمت معصومين عليهمالسلام محسوب مىشوند، زيرا معصومين، بهعنوان حاملان علم الهى، اين آيات را بهصورت كامل درمىيابند و مرجع تأويل متشابهاتاند.
نكته كليدى : محكمات، بهعنوان امالكتاب، پايه معرفتى قرآنكريم و ظرف عصمت معصومين عليهمالسلاماند.
متشابهات: نيازمند تأويل
متشابهات، آياتى هستند كه به دليل پيچيدگى و ابهام ظاهرى، نيازمند تأويلاند. اين آيات، به دست معصومين عليهمالسلام و اولىالالباب كه راسخين در علماند، تأويل مىشوند. تابعين، يعنى شيعيان متعهد، با پيروى عقلانى از اولىالالباب، به فهم اين آيات دست مىيابند. در آيه، اهل ضِيغ (منحرفان) به كسانى اشاره دارند كه از مسير صحيح تأويل متشابهات منحرف شدهاند.
نكته كليدى : متشابهات، به دليل پيچيدگى، نيازمند تأويل از سوى معصومين و اولىالالباباند، و اهل ضِيغ نماد انحراف در فهم باطن قرآناند.
اولىالالباب و نقش شيعه در تأويل
اولىالالباب، خردمندان عقلانى و معنوىاند. اولىالالباب، به كسانى اطلاق مىشود كه با عقلانيت و تزكيه نفس، به معارف الهى دست مىيابند. اين گروه، در شيعه، به معصومين عليهمالسلام و پيروان عالم و عاقل آنها اشاره دارد. اولىالالباب، به دليل ادراك مستقل، نيازى به تبعيت صرف ندارند، اما با عقلانيت و آگاهى از معصومين پيروى مىكنند.
نكته كليدى : اولىالالباب، با عقلانيت و تزكيه، به فهم معارف قرآنى دست مىيابند و شيعه را بهعنوان پيروانى عقلانى و معنوى معرفى مىكنند.
شروط تأويل در شيعه
شيعه، براى دستيابى به تأويل، بايد سه شرط را دارا باشد :
تزكيه نفس: پاكى قلب و توجه معنوى، كه زمينهساز حضور الهى است.
حضور عقلانى: فهمى آگاهانه و غيرتقليدى از معارف قرآنى.
استقلال فكرى: توانايى تحليل معارف با عقل، بدون وابستگى صرف به تقليد.
اين شروط، شيعه را از تابعين جاهل متمايز مىكند و بر منش عقلانى و معنوى او تأكيد دارد.
نكته كليدى : شيعه، با تزكيه نفس، حضور عقلانى، و استقلال فكرى، به تأويل مىپردازد و از تقليد كوركورانه پرهيز مىكند.
تفاوت شيعه و محب
شيعه، به دليل بار سنگين مسئوليت عقلانى و معنوى، از محب كه صرف دوستدار اهل بيت عليهمالسلام است، متمايز مىشود. محب ممكن است بدون درك عميق، به دوستى اهل بيت بسنده كند، اما شيعه با فهم و عمل آگاهانه حركت مىكند.
نكته كليدى : شيعه، با تعهد به عقلانيت و تزكيه، از محب متمايز است و به معرفت و عمل آگاهانه پايبند است.
فاصله لايتناهى با عصمت
فاصله بين معصوم و تابعان، برخلاف فاصله بين عادل و فاسق كه به يك گناه يا استغفار بستگى دارد، لايتناهى است. اين فاصله، مانع از ادعاى تأويل كامل توسط غيرمعصوم مىشود. شيعه، با آگاهى از اين فاصله، با احتياط تأويل مىكند و به حد رسوخ خود اكتفا مىكند.
نكته كليدى : فاصله لايتناهى شيعه با عصمت، او را به احتياط در تأويل و تبعيت عقلانى از معصومين دعوت مىكند.
اصول و احتياط در تأويل غير معصوم
تأويل غير معصوم، بايد دو اصل اساسى را رعايت كند :
عدم تعارض با ظاهر آيه: تأويل نبايد ظاهر قرآنكريم را نفى كند.
عدم تكذيب محكمات: تأويل متشابهات نبايد با محكمات، بهعنوان پايه معرفتى، تعارض داشته باشد.
نكته كليدى : تأويل غيرمعصوم، بايد با ظاهر آيات و محكمات هماهنگ باشد تا از گمراهى جلوگيرى شود.
رسوخ و احتياط در تأويل
تأويل غيرمعصوم بايد به ميزان رسوخ او در علم باشد. تأويل فراتر از اين حد، به فسق و گمراهى منجر مىشود، مانند رانندهاى كه بدون ديد كافى حركت كند. اين قياس، بر ضرورت احتياط و خودآگاهى در تأويل تأكيد دارد.
نكته كليدى : تأويل غيرمعصوم، به ميزان رسوخ او محدود است و تخطى از اين حد، گمراهى به دنبال دارد.
تأويلهاى عرفانى و ضرورت استناد
تأويلهاى عرفانى كه بدون سند و استناد به روايات ارائه مىشوند، از اعتبار ساقطاند. اين تأويلها، كه گاه در برخى آثار عرفانى ديده مىشود، به دليل عدم هماهنگى با ظاهر و محكمات، گمراهكنندهاند.
نكته كليدى : تأويلهاى عرفانى بدون سند، گمراهكنندهاند و بايد با استناد به روايات و محكمات ارائه شوند.
روايات در باب تأويل و لايههاى باطنى قرآنكريم
روايات معصومين عليهمالسلام، تأويل را بهعنوان علمى باطنى و ترتيبى معرفى مىكنند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ان للقرآن ظهرآ و بطنآ» (قرآن داراى ظاهر و باطن است). همچنين در روايت ديگرى فرمودند: «نزل على سبعة أحرف» (قرآن بر هفت حرف نازل شده است)، كه به لايههاى متعدد باطنى اشاره دارد.
در تفسير عياشى آمده است: «له تخومٌ و على تخومه تخوم» (قرآن داراى مرزهايى است و بر مرزهايش مرزهايى ديگر). اين روايت، بر ترتيب و نظاممندى باطنهاى قرآنى تأكيد دارد و نشان مىدهد كه تأويل، فرآيندى منظم و نيازمند علم
معصوم است.
نكته كليدى : روايات حضرات معصومين، قرآن را داراى لايههاى باطنى ترتيبى معرفى مىكنند كه تنها معصوم به عمق آن دسترسى دارد.
شناخت معصوم از افراد
معصومين عليهمالسلام، به دليل علم لدنى، همه افراد، اعم از دوست و دشمن، را مىشناسند. اين شناخت، در تأويل متشابهات، بهويژه در شناسايى افراد مرتبط با آيات، نقش دارد. به عنوان مثال، در زيارت عاشورا، صد لعن به افراد خاصى اشاره دارد كه حضرات معصومين آنها را شناسايى كردهاند.
نكته كليدى : علم لدنى معصومين، امكان شناسايى افراد مرتبط با متشابهات را فراهم مىكند و جايگاه آنها را در تأويل تثبيت مىكند.
متشابهات، افراد خاص و حقايق تاريخى و معنوى
متشابهات، علاوه بر معانى ظاهرى، به حقايق و افراد خاص اشاره دارند. در آيه سوم سوره آلعمران، متشابهات به افرادى چون ائمه كفر و تابعين آنها اشاره دارند كه در روايات و زيارت عاشورا مشخص شدهاند. اين افراد، به تعبير روايات، «فلان و فلان و فلان» هستند كه هويت آنها براى حضرات معصومين معلوم است.
نكته كليدى : متشابهات، به افراد خاص و حقايق تاريخى و معنوى اشاره دارند كه معصومين آنها را شناسايى مىكنند.
نظاممندى باطنهاى قرآنى
باطن قرآنكريم، خود داراى باطنهاى ديگرى است كه ترتيبى و منظماند. اين ترتيب، نشاندهنده نظاممندى معارف قرآنى است و تأويل را بهعنوان فرآيندى دقيق و مستند معرفى مىكند. به تعبير روايت: «ما فى القرآن آيةٌ الّا لها ظهرٌ و بطنٌ و ما فيها حرفٌ الّا له حد و لكلّ حد مطلع» (هيچ آيهاى در قرآن نيست مگر اينكه ظاهرى و باطنى دارد، و هيچ حرفى نيست مگر اينكه حدى دارد و هر حدى طلوعى دارد).
نكته كليدى : باطنهاى قرآنى، ترتيبى و نظاممندند و تأويل آنها نيازمند دقت و استناد به روايات است.
جمعبندى نهايى
تأويل قرآنكريم، بهعنوان دريايى بىكران از معارف الهى، در آيه سوم سوره آلعمران به روشنى تبيين شده است. محكمات، بهعنوان امالكتاب و ظرف عصمت، پايه فهم قرآنىاند و متشابهات، به دليل پيچيدگى، نيازمند تأويل از سوى معصومين عليهمالسلام و اولىالالباب هستند. شيعه، بهعنوان اولىالالباب، با عقلانيت، تزكيه نفس، و استقلال فكرى، به تأويل مىپردازد، اما با آگاهى از فاصله لايتناهى خود با عصمت، با احتياط عمل مىكند. دو اصل اساسى تأويل (عدم تعارض با ظاهر و محكمات) و شرط رسوخ، چارچوب تأويل غير معصوم را مشخص مىكنند. روايات معصومين، با تأكيد بر لايههاى باطنى و ترتيبى قرآن، جايگاه بىبديل عصمت را در تأويل نشان مىدهند و غيرمعصوم را به تبعيت عقلانى و احتياط دعوت مىكنند. اين كتاب، با ارائه تحليلى جامع و مستند، تأويل را بهعنوان علمى پويا و تخصصى معرفى مىكند كه با رعايت شرايط، راهگشاى فهم عميق معارف قرآنى است.
تأويل قرآنكريم، به مثابه سفرى عميق به ژرفاى معارف الهى، دريچهاى است كه باطن آيات را بر عقل و قلب مؤمن مىگشايد.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.