صادق خادمی

هوش مصنوعی و مطالعات دینی
ورود به سامانه هوشمند
در حال بارگذاری ...

بخش 4 : خانواده: درآمد 1: هويت مكمـِّل زن و مرد

مدیریت و سیاست الاهی جلد 2📂 بازگشت به فهرست

بخش 4 : خانواده: درآمد 1: هويت مكمـِّل زن و مرد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ

 

لاَ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ

 

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، به خودتان بپردازيد.

هرگاه شما هدايت‌يافتيد، آن كس كه گمراه شده است

به شما زيانى نمى‌رساند.

صادق خادمى

مديريت و سياست الاهى

جلد دوم

 

1403 شمسى |  شماره‌ى  3

 سرشناسه :

عنوان و نام پديدآور :

 

مشخصات نشر :

مشخصات ظاهرى :

شابك :

 

وضعيت فهرستنويسى :

يادداشت :

يادداشت :

موضوع :

 

ردهبندى كنگره :

ردهبندى ديويى :

شماره كتابشناسى ملى :

اطلاعات ركورد كتابشناسى :

خادمى، صادق،  1356

مديريت و سياست الاهى / جلد يكم  :

/ صادق خادمى.

:  شيراز، صبح انتظار، چاپ اول، 1403 ـ

2 ج.

ج. 1 : 8 ـ 61  ـ 7426 ـ 622 ـ  978

ج. 2 : 5 ـ 62  ـ 7426 ـ 622 ـ  978

فيپا

ج. 2 (چاپ اول: 1403) (فيپا)

كتابنامه.

اسلام – مطالب گونه‌گون

Islam – Miscellanea

PB 11

792/ 20

 9879014

فيپا

     مديريت و سياست الاهى / جلد دوم

                

عنوان كتاب: مديريت و سياست الاهى / جلد يكم

نويسنده : صادق خادمى

صفحهآرايى و طرح جلد : صادق خادمى

قطع: وزيرى

قيمت دورهى دو جلدى : 1500000 تومان

شمارگان :  200

نوبت چاپ : اول دى‌ماه  1403

شابك ج اول: 8 ـ 61  ـ 7426 ـ 622 ـ  978

شابك ج دوم: 5 ـ 62  ـ 7426 ـ 622 ـ  978

ارتباط با ناشر :   09363235002

مديرمسؤول انتشارات : سيده‌فاطمه طباطبايى‌فرد

تمامى حقوق براى نويسنده محفوظ است

📣 کتاب صوتی: مدیریت و سیاست الهی

[بخش چهارم]

موضوع این قسمت:
خانواده


▶️ هم‌اکنون گوش کنید

برای شنیدن کامل کتاب‌های صوتی به وبسایت صادق خادمی مراجعه کنید.

 

درآمد بخش چهارم

خانواده، نهادى حقوقى و معرفتى بر پايه‌ى تركيب معنوى و حقيقى و محرميت تمام و نهايت و كمالِ قربِ مسؤوليت‌زا ميان زن و مرد است كه از طريق ازدواج و پيوند همسان‌گزينى و وحدت تعلّقِخاطرِ زن به يك مرد خاص و خواهان، شكل مى‌گيرد و با مديريت كلان و مسؤوليتِ مالى مرد اداره مى‌شود.

اين همبستگى فكرى، عاطفى و حقوقى مى‌تواند از طريق فرزندآورى، توسعه و بقا و انشعاب يابد و بر اعضاى آن افزوده شود يا درگير انحلال و جدايى گردد.

ساختار و تشكيلات نظام خانواده و قوانين مربوط به ازدواج و طلاق و همسردارى و ديگر شؤون خانواده در اين كتاب با عنوان « خانواده » آمده است.

رابطهى خانواده و جامعه

خانواده، اساسى‌ترين بنياد وحدت و مهم‌ترين واحد تشكيل جامعه است. خانواده، نقطه‌ى بنيادين هدايت، رشد و كمال جامعه و هسته‌ى استوار بقاى انسان است. كانون سالم خانواده و بقاى درستِ بنيان آن، وحدتِ مسلكى و اعتقادى و ولايت عمومى و همبستگى ملى را پايدار مى‌دارد. بسيارى از نابسامانى‌هاى عمومى با تدبيرهايى كه ريشه در خانواده دارد، اصلاح مى‌گردد. معياربودن خانواده در توزيع سرمايه‌ى عمومى، زمينه‌ساز قسط اجتماعى‌ست.

خانواده، با هويتى حقيقى، مهم‌ترين ركن در فرهنگ‌سازى و انتقال فرهنگ و معرفت و مرحمت جامعه است. آرامش، صلح، صفا، مهر و محبّت اجتماعى و طرح ولايت عمومى شيعى و طهارت و تقوا و عبادت، بدون تشكيل خانواده محقّق نمى‌شود. خانواده‌هاى نرم و اهل معرفت كه افزون بر ظاهر غريزى، داراى گرايش باطنى مى‌باشند، مى‌توانند جامعه را به غلبه در صفا و صداقت و انصاف و قسط
و محبت و ولايت عمومى و خيرات و قدرت سوق دهند، به‌عكس خانواده‌هايى كه اسير ظواهر غريزى دنيا و انديشه و علم صرف و تجملات و يا داده‌هاى كاذب و بريده از معرفت و اعتقاد قلبى مى‌باشند و باطن و معنويت در آن‌ها شكوفا نشده است يا در خودخواهى يا حقارت و كمبود شخصيت غرق هستند و نمى‌توانند ديگرى را ببينند يا به ديگران بينديشند و از اين‌كه آنان را دوست داشته باشند، عاجزند و همه چيز را با تجسس و تكنيز و خساست، فقط براى خود مى‌خواهند، جامعه را به بدخواهى و زورگويى و لجاجت و عناد و ديگر انواع انحرافات مى‌آلايند. در هر جامعه‌اى كه زور و خشونت و خشكى و يبوست و محدوديت و تنگى و استبداد و اذيت و آزاررساندن به ديگران غلبه يابد، صفا و عاطفه و محبت و نرمى و توسعه و رضايت و شادمانى و نشاط و بسط نخواهد نبود. اين فرهنگ نرم و آزادمنش و بزرگوارانه يا فرهنگ خشن و خشك و حقارت‌آلود خانواده است كه فرهنگ جامعه و حاكمان برآمده از خانه‌ها را مى‌سازد و آن را بسته يا آزاد مى‌گرداند.

تأثير محيط خانواده بر فرزند و نسل آينده به‌گونه‌اى شديد است كه بايد گفت انسان بيش‌تر با حقايقى كه از خانواده مى‌گيرد، زنده است تا با علم و سوادى كه در سنين رشد مى‌آموزد. انسان در هر شرايطى رشد كند، همان زمينه‌ها را در بزرگ‌سالى از خود بروز خواهد داد و اين نقش بنيادين خانواده را در شكل‌گيرى شخصيت فرزندان به عنوان يكى از اركان خانواده و آينده‌سازانِ جامعه به گويايى مى‌رساند؛ به‌گونه‌اى كه آينده‌ى هر جامعه‌اى را مى‌شود از نگاه به وضعيت فعلى خانواده‌هاى آن به دست آورد. اگر حكومتى بتواند فرهنگ خانواده‌ها را اصلاح كند و كودكان، در كنار آموزش رسمى، به‌خوبى در خانه تربيت شوند، بسيارى از مشكلات پيچيده‌ى جامعه توسط آنان حل مى‌شود و براى مديريت آن نيازى به دستگاه‌هاى عريض‌وطويلِ امنيت دولتى و صرف هزينه‌هاى كلان نمى‌باشد.

واژهى مرد ( مذكر ) و زن ( مؤنث )

واضعان لغت در گذشته، حكيمانى بوده‌اند كه ظرايف و شگفتى‌هاى آفرينش را مى‌شناخته و در قرارداد واژگان، سطحى‌انديش نبوده‌اند.

در عربى به جنس مرد، « مذكر » و به جنس زن، « مؤنث » گفته مى‌شود. « ذَكَر » به معناى بروزدهنده، ظهورساز، ابرازگر و داشتن نمايانى‌ست. پنهانى‌هاى نفسانى مرد با نعوظ و برخاستن آلت، آشكار مى‌گردد و نيز خود مرد، عاملِ ظهور و بروز است. به جنس مرد، « مذكر » مى‌گويند؛ زيرا تمايلات وى ظاهر و نمايان است؛ برخلاف جنس زن كه مؤنث است؛ يعنى داراى پنهانى‌ست و تمايلات درونى وى آشكار نمى‌گردد و حتا تحريك آلت وى، چيزى را ظاهر و برجسته نمى‌سازد. طبيعت مرد، آشكارى و طبيعت زن، پنهانى و كتمان است. زن به اقتضاى طبيعت خود، عامل پنهان‌سازى و مخفى‌كارى‌ست. اين تفاوتِ نام‌گذارى مى‌رساند طبيعت و آفرينش زن و مرد، متنوع و متفاوت است.

از نظرگاه فلسفى، انسانِ ليسيده و صرف و اصل انسانيت، هم در زن و هم در مرد، مشترك است و
تفاوتى ندارد، ولى دو صِنف انسان؛ يعنى زن و مرد، با هم تفاوت طبيعى و ذاتى ( نه عرَضى ) و حقيقى دارد. مردى و زنى و ذكورت و انوثت و تفاوتِ جنسيت، به‌طور ذاتى و حقيقىْ صنف‌ساز است.

همان‌طور كه جنس با فصول متعدد، داراى انواع مى‌گردد، تقسيمِ نوع نيز اصناف را مى‌سازد. البته نوع در صورتى مى‌تواند داراى چند صنف گردد، كه داراى تشخـّص خارجى و عينيت باشد. بنابراين در صنف، لحاظ تشخص و خارج مى‌شود و نوع انسان مانند هر نوع ديگرى، به دو صنف متفاوتِ مرد و زن و مذكر و مؤنث تقسيم مى‌شود، نه ماده‌ى ناسوتى و تن دنيوى كه حقيقت كلى شىء و به شرط لا و لحاظ ماهوى، ليسيده و غيرخارجى و غيرقابل حمل است و صنف خارجى مرد داراى اقتدار نفسى و صنف خارجى زن داراى لطافت و احساس نفسى و هر دو داراى لحاظ لابه‌شرط و قابل حمل مى‌باشد و نفس و جانِ اين دو صنف و مراتب متفاوت آن، همانند بدن ( كه غير از تن است ) در هر عالمى با نفس مى‌باشد و تنِ ناسوتىِ زن و مرد متفاوت مى‌باشد و تمامى اين مراتبِ ظاهر و باطن با هم، حقيقت انسانىِ مرد و زن و شخصيت آنان را مى‌سازد. باز خاطرنشان مى‌شود ذكورت و انوثت، امرى عارضى براى انسان نمى‌باشد؛ اگرچه تن را مى‌شود از حالت تك‌جنسىِ آلت مردى يا زنى يا دوجنسىِ زن و مردى به تك‌جنسىِ زنى يا مردى يا از مردى يا زنى به آلت زن و مردىِ هم‌زمان و دوجنسى با دخالت انسانى و جراحى تغيير داد.

همچنين بايد دقت داشت « اختلاف » و برخورد و مواجهه با « تفاوت » كه گاه مى‌تواند شكل هميارى نيز به خود بگيرد، مفهوم واحدى ندارد. از نظرگاه منطقى، رابطه‌ى تفاوت و اختلاف، عام و خاص مطلق است. هرجا اختلاف هست، تفاوت نيز مى‌باشد. ولى چنين نيست كه هرجا تفاوت باشد، اختلاف نيز رخنمون گردد. زن و مرد تفاوت دارند، نه اختلاف و تقابل؛ زيرا اين تفاوت‌ها عاشق و معشوق‌ساز مى‌باشد و وحدت عشق را با خود دارد، نه آن‌كه اين تفاوت‌ها سبب شود يكى نازل‌ترى از ديگرى باشد. در ژنتيك نيز تقابل در ژن‌هاى دو صنف نمى‌باشد. ژن‌ها هم در مرد و هم در زن، وراثت را حفظ مى‌كنند و بيان صفات مردان به معناى نفى آن صفات از زنان يا به‌عكس نمى‌باشد.

واژه‌ى پارسىِ « مرد » معنايى نزديك به مَرگ و تأكيدى بر بُعد حضور غالب اجتماعى او و درگيرى با مخاطرات و مرگ‌آفرينى‌ست. « زن »، در واژه‌ى پارسى خود معادل تقريبىِ « خانه‌گزينىْ دوست‌داشتنى »ست كه امنيت و زندگى‌بخشى لازم معناى خانه‌گزينى‌ست. زن در تقابل با معناى مرد، زاياست و معناى زندگى‌بخش، لازمِ معنايى آن است.

هويت مكمـِّل زن و مرد

زن و مرد، ريشه و اساس زندگى مشترك دنيوى و مكمّل اقتدار و دورانديشىِ عاقلانه و احساس و عاطفه‌ى يك‌ديگرند. آنان خانه و خانواده و جامعه را با دو بال اقتدار عقل مرد و عواطف قلب زن، به سلامت و رشد مى‌رسانند. اگر زن و مرد بخواهند به‌طور مستقل و بيرون از نظام خانواده به حيات فردى
و اجتماعى خود ادامه دهند، به‌گونه‌اى كه از دايره‌ى نيازمندى‌هاى يك‌ديگر خارج شوند، هردو دچار بى‌هويّتى شده و شخصيّت واقعى خود را باز نمى‌يابند. مستقل‌بودنِ هريك از زن و مرد ـ به‌ويژه در امور عاطفى و جنسى ـ با از هم‌گسيختگى هويّت فردى و زندگى اجتماعى برابر است. اين در حالى‌ست كه تحقّق صفاى باطن فردى و جامعه‌ى سالم بدون پيوند زناشويى مرد و زن و سلامت زندگى خانوادگى ميسّر نيست. ايجاد محيط خانوادگى سالم بدون پيوستگى و وحدت خاص زن و مرد در تمام زمينه‌ها ممكن نمى‌باشد. زن و مرد مى‌توانند يك‌ديگر را به صفا و صميميت و سلامت برسانند و با زندگى مشترك خود، جامعه را تطهير سازند و انواع كمبودها و عقده‌ها و فسادها و آلودگى‌ها را از آن دور دارند.

نخستين اعضاى خانواده كه عنوانى مركب و با تركيب حقيقى از « زن » و « مرد » به عنوان همسرانى مددرسان و راهنما و ذيل وحدتِ حاصل از همسان‌گزينىِ انديشارى و عقيدتى و قلبى با هم مى‌باشند، مردى مقتدر و با درايت عقلانى با زنى لطيف و زيبا با شور احساسات مى‌باشند. زن و مرد با خانواده، پدر و مادرِ آفرينش مى‌گردند و انسان مى‌آفرينند و مى‌پرورند.

زن و مرد با خانواده، براى هم برترين زينت و زيبايىِ پايدار و طيّب‌ترين كاميابى و تلذّذ حلال مى‌باشند. زن و مرد از هم كام مى‌يابند و در صفاى خانواده، هم‌پاى هم، حركت و حرارت و تلاش و شور و شوق و عشق و مستى مى‌آفرينند. خانواده، كانون تمتّع و تلذّذ و عيش و صفا و شور و مستى‌ست.

در وحدت خانواده، زن، دل مرد را با سرانگشتِ لطفِ خويش و مرد با اقتدارِ غيرتمند خود كه قدرتى طبيعى و مديريتى نرم است نه خويى استكبارى، دل زن را مى‌چرخاند. هريك از زن و مرد، ديگرى را در چهره‌ى نازكردن و نازكشيدن تسليم خود مى‌سازند و دل‌باخته‌تر از ديگرى، ميدان‌دارِ رقابت عشق‌ورزى مى‌شوند. دل زن و مرد عاشق چنان به هم بسته‌شده كه گويى دو روح در يك بدن يا يك روح در دو بدن يا در نگاهِ متعالىِ عشق و وحدت، در بى‌بدن مى‌باشند. در چنين بسترى، ازدواج و تشكيل خانواده، كانون عرضه و عشق است، نه در خدمتِ ديگرى بودن.

اقتدار مرد، با صفا و عشق و محبت و مهربانى قدرت و قوت مى‌گيرد و ذهن آدمى از عشق و صفا جلا مى‌يابد و به فرد توان آينده‌نگرى و دورانديشى و برخورد كريمانه و بزرگوارى نسبت به بندگان خدا مى‌دهد؛ برخلاف بخل و حسد و كينه‌توزى و دورويى و نفاق و بدبينى كه غرقِ در ظاهر را مزبله‌اى از بى‌رحمى و بى‌انصافى و تندى و تيزى و خشونت و حقارت مى‌گرداند.

سالم‌سازى جامعه و گوارايى زندگى در گرو سلامت زن و مرد و توان‌مندى آنان در ابراز دوستى و مهرورزى به يك‌ديگر است؛ از اين رو رابطه‌ى زن و مرد و تبادل محبّت و عشق در ميان اين دو چهره از حقيقت انسان، تكليفى صرف و همچون رابطه‌ى آمر و مأمور نيست، بلكه زمينه‌ى حيات و عشق، قرب و شور و وصول الاهى‌ست و اين انس و خلوت، زمينه‌ى آگاهى‌هاى لازم را براى وصول به حق و قرب الاهى فراهم مى‌سازد.

زن و مرد اگرچه انسان هستند و در انسانيت خود به‌صورت نوعى كامل، اما در مرتبه‌ى ظهور صنفى، هريك با ديگرى معناى كاملى را مى‌يابند و زنْ بدون مرد و مردْ بدون زن نمى‌تواند رشد سالم و تكامل پيدا كند. با توجه به تفاوت‌هاى فراوان زن و مرد و كيفيت گوناگون و متفاوت آنان، نمى‌شود زن و مرد را از يك صنف و با حقوق مساوى و برابر دانست و شعار برابرى و تساوى حقوق زن و مرد، حمايت از زن نيست، بلكه هريك با توجه به تفاوت‌هاى طبيعى و ساختار آفرينشى خود، حقوق ويژه و متمايزى دارند و همين تفاوت‌ها آنان را نيازمند به هم و مكمّل يك‌ديگر ساخته است. با تمامى اين تفاوت‌ها، زن و مرد هر دو از يك نوع و انسان هستند و در اين‌كه زن، انسانى‌ست چون مرد و مرد انسانى‌ست چون زن، نبايد بحثى كرد؛ ولى صنف آن‌ها متفاوت است و چنين نيست كه زن و مرد در تمامى جهات و صفات و قوا برابر باشند؛ بلكه هريك داراى ويژگى‌هاى خاص خود هستند. با آن‌كه ساختار خلقتى زن و مرد به‌گونه‌اى‌ست كه هريك به ديگرى وابسته است، ولى حتا نحوه‌ى اين وابستگى نيز با هم مشابه نيست، بلكه دو وابستگى متفاوت مى‌باشد. ميان زن و مرد و خلق و خوى آنان تفاوت فراوانى وجود دارد و البته با تمامى گستردگى اين تفاوت‌ها، هر دو يك حقيقت هستند. زنان و مردان اگرچه در هر يك از قوميت‌ها و فضاهاى مختلف، خلق و خوى خاصى مى‌گيرند، از كليت و نوعيت طبايع خود دور نمى‌شوند و زن در هرصورت زن است و مرد نيز مرد. انسان، انسان است؛ اگرچه بر دو عنوان مختلف زن و مرد مى‌باشد. زن با مرد متفاوت است و هردو نيز انسان هستند و عناوين زن و مرد و پدر و مادر يا زن و همسر با هم مختلف است. دختر، پسر، زن، مرد، پدر، فرزند، همسر و ديگر عناوين اين‌چنينى، با آن‌كه لحاظ وصفى دارد، از اصالت حقيقى برخوردار است و هريك آثارى را در پى مى‌آورد كه با درك آن اوصاف، مى‌شود هريك از اين نقش‌ها را در جايگاه مناسب و حقوقى خود آورد. توجه‌نداشتن به اين ويژگى‌هاى متمايز، سبب ناموزونى‌ها و انحرافات فراوانى در خانواده و جامعه و حقوق آن‌ها مى‌گردد.

تفاوت‌هاى زن و مرد، چنين نيست كه به‌طور كلى يكى را در مرتبه‌ى بالاتر و نخست و ديگرى را در رده‌ى دوم و فروتر قرار دهد يا در نگاه فلسفىِ برخى از اديان تحريفى، فقط زن براى مرد خلق شده باشد و شخص زن و كمالات و صفات عمده‌ى او، به‌خصوص زيبايى وى عامل طبيعى استثمار به معناى استفاده‌ى نابه‌جا و بى‌موردِ زن شده باشد، بلكه زن و مرد هر دو انسانى با ويژگى‌هاى متفاوت و ممتازند كه از آن‌ها دو صنف مى‌سازد نه دو نوع، كه هريك نقش مُكمّلِ ديگرى را دارد و هر يكى براى كامل‌كردن ديگرى آفريده شده است و رعايت و لحاظ اين تفاوت‌ها، عدالت در حقوق را موجب مى‌شود. بنابراين عدالت با حقوق طبيعى افراد شناخته مى‌شود و براى آن‌كه عدالت محقق شود، لازم است حقوق و امتيازات طبيعىِ هر پديده را كه بر هستى‌شناسى و روابط متفاوت ميان ظهور و وجود مبتنى‌ست، رعايت كرد. زن و مرد در « كمال نوعى » هر دو انسان‌اند، ولى در كمال وجودىْ ظهورى، نه مرد بدون زن و نه زن بدون مرد كامل است، بلكه هريك امتياز خود را دارند. ضمن آن‌كه تشكيل خانواده توسط زن و مرد
و تعاون متفاوت و كاميابى و كام‌دهى به‌خصوص اگر بر مدار عشق، وحدت و يگانگى باشد، امرى فراتر از تكليف و نيز بهره‌كشى كلّى از افراد و اشيا و استثمار و استفاده‌ى نابه‌جا از آن‌ها يا شكار يكى توسط ديگرى‌ست. زناشويى و اتصال زن و مرد، اتصال وحدت و پيوند عشق و درهم‌آميختگى محبت‌آميز و سرشار از انس است؛ به‌طورى كه زن و مرد به‌راحتى نمى‌توانند از هم جدا شوند و يك‌ديگر را فراموش كنند. همسان‌گزينى؛ يافتن مونس و حقيقت اُنس و دَم است. انس و دم نيز حقيقت عشق است، نه حمله‌كردن، دريدن، شكار كردن يا استثمار ديگرى. با توجه به اين توضيح به دست مى‌آيد كه قانون خانواده و بحث‌هاى حقوقى نبايد به‌گونه‌اى باشد كه عشق و عطوفت را تحت تأثير و رو به افول قرار دهد، بلكه زن و مرد در زندگى مشتركِ خود، ايثارگرانى عاشق هستند كه آنچه دارند، در طبق اخلاص و هم‌دردى مى‌گذارند و هريك براى زيست بهتر ديگرى، فداكارى و ازخودگذشتگى مى‌كند كه زندگى خانوادگى جز با عشق و هم‌يارى و تعاون سامان نمى‌يابد و كمال و رشد نمى‌پذيرد. قانون خانواده با واقع‌بينى درست و مرزبندى‌هاى حقيقى، جايگاه فردى و اجتماعى هريك از اعضاى خانواده، به‌خصوص بانوى خانواده را با حفظ شخصيت حقيقى وى و در مسير عشق و صفا و گذشت و ايثار تبيين مى‌كند؛ بدون آن‌كه از مدار حقيقت‌ها و واقعيت‌ها دور شود و نسبت به حقوق زنان كوتاهى و اهمال و اجمالى صورت گيرد. از حقوق زنان بايد دفاع داشت، اما حقوق زن بايد به‌گونه‌ى علمى و به‌دور از تعصب‌ها و پيرايه‌ها و التقاط‌ها شناخته شود تا از آن حمايت و دفاع گردد. مسايل اجتماعى مربوط به زنان، نيازمند نظام مديريتى مبتنى بر بررسى‌هاى علمى و اجراى تدريجى قوانين درست و مستند مى‌باشد. اين امور مستلزم آگاهى از شخصيت زن و شناخت فلسفى و وجودىْ ظهورى زنان و انسان‌شناسى و روان‌شناسى دقيق تعين زنانه و دورى از استثمار و هرگونه انحراف عملى با انبساط و انشراحِ صدر لازم و به‌خصوص نيازمند قوانين درست خانواده و حقوق كشف‌شده‌ى طبيعى و مبتنى بر فلسفه‌ى وجودىْ ظهورى براى شناخت درست موضوع جنسيت و احكام شريعت بى‌پيرايه در نظام اجتهاد علمى و معرفتى مى‌باشد.

تساوى زن و مرد در حقوقِ انسانى و كمال نوعىِ آن‌هاست، اما در حقوق مربوط به طبيعتِ متفاوت و كمال وجودى ظهورىِ آنان، تفاوت حقوق مطرح مى‌شود. تفاوت نيز به معناى اين است كه جايگاه هريك از زن و مرد همان‌گونه كه هست و حقوق آنان به همان اندازه‌ى خود، لحاظ شود و هريك در موقعيت خويش به اندازه‌ى خود قرار گيرند، نه اين‌كه يكى از حقوق بيش‌تر و ممتازى نسبت به ديگرى برخوردار باشد، بلكه هريك از زن و مرد در شرايط طبيعى و متفاوت خود ممتازند و نظام مدرن و سيستميك حقوق خانواده، اين تفاوت‌هاى طبيعى را در قراردادهاى حقوقى خود اعتبار مى‌كند و ميان استعدادهاى مشترك زن و مرد با استعدادهاى اختصاصى آنان خلط نمى‌كند و زن و مرد را در جايگاه خود قرار مى‌دهد تا كمال خود را بيابند. حاصل اين جامعه‌ى وحدت‌بخش و كمال‌آفرين، عنوان
مستقل خانواده است كه به مرد و زن اين توان را مى‌دهد تا در نظام طبيعت از طريق نكاح و زندگى مشترك، به تكميل نيازهاى خود و سلامت و امنيت برسند؛ به‌گونه‌اى كه نه چرخ طبيعت بدون مرد براى نوع زن و نه بدون زن براى نوع مرد مى‌چرخد و زن و مرد در نظام خانواده تمامىِ كمال انسانى را مى‌يابد و در اين رابطه هيچ‌يك از زن و مرد مستقل نيست و هريك وابسته و تبعِ ديگرى‌ست. زن و مرد، با امتيازات خود، تركيب و وحدتى حقيقى به نام خانواده را نتيجه مى‌دهند؛ چراكه امتيازات هريك از اين دو، رابطه‌ى ويژه‌اى با نيازمندى‌هاى طرف ديگر دارد و همين توانايى‌ها، نيازمندى‌ها و دل‌بستگى‌ها، پيوند زن و مرد به هم را ضرورى مى‌سازد؛ به‌گونه‌اى كه هيچ‌يك در مرتبه‌ى ظهور صنفى بدون ديگرى كامل نيست. اين تفاوت‌هاى تعادل‌بخش به ديگرى و كمال‌زا، به لحاظِ انسانيتِ زن و مرد و كمال نوعى آن‌ها ارتباطى ندارد و مربوط به جنسيت آنان مى‌باشد. اين تفاوت‌ها كه در مواردى محدود و به جهت ويژگى‌ها و خصوصيت‌هاى ممتاز زن و مرد و شرايط خاصّ روحى – روانى و موقعيت‌هاى اجتماعى آنان است، به‌خصوص لطف و امتنان و عنايت الاهى در جهت سبك‌بارى زن مى‌باشد.

اهميت نكاح و زناشويى

خانواده، زيربنا و ركن اصلى جامعه است و سلامت و سعادت جامعه به صورت مستقيم به آن مرتبط است. تشكيل، پايدارى و سلامت خانواده در گرو ازدواج و زناشويىِ علمى و نكاح قانونىِ زن و مرد است. تشكيل جامعه‌ى سالم، بدون تحقق اين مهم، افسانه‌اى دست‌نيافتنى خواهد گرديد. خانواده، طريق حلالِ امنيت‌بخش و سالم‌سازِ نظام اجتماعى و صفاى جامعه مى‌باشد؛ در برابر، نظام‌مند نبودن مسايل جنسى، موجب نداشتن طريق مشروع و آلودگى به انواع انحرافات و ارتكاب تجاوزها و مزاحمت‌ها و شكستن حريم‌ها و حرمت‌ها مى‌باشد.

ازدواج و تشكيل زندگىِ مشتركِ خانوادگى، كمالى‌ست كه هيچ كمال ديگرى جايگزين آن نمى‌شود و فرد بدون خانواده و زندگى زناشويى، ارزش بسيارى از كمالات انسانى را ندارد. همان‌طور كه زمان، داراى فصولى‌ست، آدمى هم داراى فصولى‌ست و ازدواج، فصلى مهم و سرنوشت‌ساز از حيات و زندگى‌ست كه نبايد گذاشت از دست رود.

خانواده براى زن و مرد سكينت و آرام‌بخشى دارد و جاى‌گزينى براى اين منبع سكونت و كانون آرامش نمى‌باشد؛ آرامشى كه گمشده‌ى انسانِ خانه‌خراب و خانواده‌سوزِ مدرن امروزى‌ست.

حقيقت زندگى دنيايى و هويّت كاميابىِ طيّب و گوارا و لذّت‌برى طاهر و حلال، و آرامش و سكونت دايمى و فعليتِ اشتياق و عشق‌ورزىِ پاك، بدون خانه و خانواده امكان‌پذير نمى‌باشد. كاميابى در بيرون خانواده، محدود، ناقص، بى‌روح و بى‌رمق مى‌باشد.

خانواده، امن‌ترين و آرام‌ترين محيط زندگىِ تكرارنشدنى دنيايى و زمينه‌ساز تهيه‌ى توشه‌ى ابدى و جاودان براى عوالم ديگر است و شكوفه‌ى زندگىِ ناسوتى و حيات خانه و گل خانواده، لطف و صفاى
زن و شيرينى و يكّه‌شناسى و انحصارطلبى و تماميت‌بينى او نسبت به مرد است كه حماسه‌ى عشق و دلبرى و افسانه‌ى شور و شوق و مستى و عرضه و خودنمايى و عشوه‌گرى را رقم مى‌زند. خانواده، دلبستگى درهم‌تنيده‌ى مرد و زن و پيوند و وحدت جان و جانان مى‌باشد. وحدت زن و مرد و يكّه‌شناسى و انحصارخواهى آنان، اساس تشكيل خانواده است.

تشكيل خانواده سبب مى‌شود زن و مرد با تفاوت‌ها و امتيازات فراوانى كه دارند، وحدتى حقيقى و اجتماع، بلكه جامعه بيابند و اين وحدتِ روحى، تكميل‌كننده‌ى هر دو گردد؛ چراكه امتيازات هريك از زن و مرد، رابطه‌ى ويژه‌اى با نيازمندى‌هاى جنس ديگر دارد و همين توانايى‌ها، نيازمندى‌ها و دل‌بستگى‌ها، پيوند زن و مرد را كه در كمال صنفى بدون ديگرى كامل نيستند، در ساختار خانواده ضرورى مى‌سازد.

سلامت و رشد و كمال آدمى و جامعه، در گرو تشكيل خانواده و وابسته به زندگىِ مشترك زناشويى و نكاح به عنوان مهم‌ترين كانون ولايى و مركز عشق و غيرت‌ورزىِ ناموسى‌ست. هرگونه دورى و اهمال نسبت به اين امر، به بى‌بندوبارى، فساد و فحشا و پليدى و عصيان و عوارض سوءِ تابعِ آن مى‌انجامد و زمينه‌ى ارتكاب به هر ناپاكى را از جمله بى‌عفّتى، بى‌ناموسى و اشتراك‌گذارى جنسى، زنا، اختلاط‌هاى بى مورد زن و مرد در جامعه و محيط زندگى، عيش و عشرت‌هاى شبانه و بدمستى‌هاى مداوم و رابطه‌هاى آلوده و نامشروع و ديگر فسادها و زشتى‌ها، كه بزرگ‌ترين عامل تباهى جامعه‌ى انسانى‌ست و همه آن را مستهجن، پليد و محكوم مى‌دانند، پديد مى‌آورد و نكاح سالم از مبادى سلامت و سعادت فرد و جامعه است و هرگونه انحرافى از اين مسير، موجب هلاكت فرد و به خطر افتادن سلامت جامعه مى‌شود؛ همان‌طور كه اگر فرهنگ نكاح در جامعه نهادينه يا قابل اجرا نشود و جامعه به هر دليلى با كمبود نكاح مواجه باشد يا عنصر سست‌كننده و پوك‌ساز گداپرورى و تكدّى‌گرى در آن نفوذ يابد، عفاف آن به‌حتم در مخاطره و آسيب قرار مى‌گيرد. جامعه‌اى كه زن و مرد سالم در خانه نداشته باشد، جامعه‌اى مرده و فاسد است. اگر خانه فاسد شود، جامعه نيز فاسد مى‌گردد. به‌طور كلى، منش جامعه متأثر از منش خانواده و بر پايه‌ى آن مى‌باشد و تربيت جامعه تابع تربيت خانواده است و صفات خانواده، صفات جامعه را مى‌سازد. مركز ثقل سلامت روانىِ جامعه در خانواده است. جامعه‌ى اسلامى و انسانى از خانواده‌هاى اسلامى و انسانى شكل مى‌گيرد. فرهنگ خانواده نيز به‌صورت غالبى تابع فرهنگ مادر است. اگر خانواده سالم و امن نباشد، حتا بازدارنده‌هاى قانونى؛ هرچند قانونى درست و كامل داشته باشد، نمى‌تواند سلامت و امنيت جامعه را تضمين كند.

جامعه و افرادى كه به تشكيل خانواده و پيوند نكاح اهتمامى ندارند، خير و صلاح و سلامت و نشاط و مهر و محبّت و شور و شوق و عشق و عواطف انسانى را از دست مى‌دهند و زندگى دنيوىِ آنان، تهى و بدفرجام است و آرامشِ خاطر، مهم‌ترين گمشده‌ى زندگى مدرن آنان است و سعادت اخروى
نيز از آنان دور است؛ همان‌طور كه اگر كسى نسبت به حفظ ناموس، غيرت و اهتمام نداشته باشد و از خانواده‌ى خود در برابر تجاوز و بدخواهىِ ديگرى حمايت و دفاعى نداشته باشد و ضعف و زبونى در اين رابطه نشان دهد، تمامى عقلا فرد فاقد شرف و غيرت و بدون همت و قدرت را چونان مردارىْ تباه‌شده مى‌دانند، در برابر، زن اگر جلال و شجاعت و قدرت دفاع و طرد بدخواه از خود داشته باشد و سست و منفعل نباشد، براى مرد دوست‌داشتنى‌تر است.

عشق؛ ملاك خانواده

مهم‌ترين ملاك براى تشكيل زندگى مشترك، عشق و خواهان‌بودن و خواسته‌شدنِ پايدار است كه جوهر كاميابى و لذت مى‌باشد. فرهنگ خانواده، فرهنگ معرفت و عشق و دلدادگى مى‌باشد و عشق چنان نفوذى دارد كه حتا برتر از عدل و قانون و حق، فرهنگ مى‌سازد. زن و شوهر با هم مؤانست دارند و رفيق هم مى‌باشند و به هم حرمت مى‌گذارند. رابطه‌ى آنان رابطه‌ى حاكم و محكوم يا آمر و مأمور نيست، بلكه فراتر از قانونمندى، اين ملاطفت و گذشت و ايثار و دلدادگى‌ست كه به آن حيات و پويندگى مى‌دهد.

عشق، دل‌بستن به يك نفر در نقطه‌ى مركزى حقيقت و جانِ آدمى‌ست، در بردى بالاتر از مودت است كه در مرتبه‌ى نفس جاى دارد و از محبت شديدتر است كه در مرتبه‌ى قلب رخنمون مى‌شود.

عشق، حفظ وصول به معشوق و داشتن پايدار اوست. عشق در مرتبه‌ى جان رخ مى‌دهد و اين جان و حقيقت آدمى‌ست كه عاشق مى‌شود. عشق چون در جان و حقيقت آدمى جاى دارد، حتا اگر به صورت و ظاهر تعلق گيرد، خودِ عشق فنا نمى‌پذيرد و هيچ‌گاه از بين نمى‌رود و برش ندارد و آن‌كه مى‌بـُرد، عاشق نبوده است. عشق در هيچ مرحله‌اى برش ندارد و وصول به عشق و وحدت با معشوق پايان‌ناپذير است و رفته‌رفته بر شدت عشق افزوده مى‌شود. عشق چون وصف جانِ مجرد و پايدار است، فنا ندارد و اين متعلق عشق است كه مى‌تواند موضوعى از بين‌رونده و فناپذير باشد، نه خود عشق. عشق سيرى ندارد و چون جان عاشق فناناپذير است، حقيقت وى حتا با وحدت دو روح، همواره بر شدت وحدت مى‌افزايد و عاشق در كنه بى‌پايان معشوق سير مى‌كند.

عشق و دل‌بستگىِ پايدار با سيستم نكاح و نظام خانواده، به ارضاى سالم نيازهاى بهداشتى، عاطفى و روانى و جنسىِ زن و مرد و به سلامت و مصونيت جامعه مى‌انجامد. نظام خانواده به مهر و محبّت و عشق و صفا و ديگر ارزش‌هاى فطرى و معنوى همچون جوان‌مردى و حمايت تمام‌عيار از ناموس كه لازم است هميشه انحصارى باشد، جان مى‌بخشد؛ به‌گونه‌اى كه مى‌توان گفت انسان در ناسوت با اين معانى، انسان است و ناسوت براى تحقق خانواده و زيست خانوادگى و تحقق تولّى و تبرّى در چنين كانونِ عاطفى‌ست. زن از كانون گرم و پر از عشق خانواده، جامعه را حيات مى‌بخشد و زنده و تازه و داراى نشاط نگه مى‌دارد و جامعه بدون زن و نشاط خانواده، فسيل و فاسد مى‌شود.

زندگى مشترك، تبلور گرايش دوسويه‌ى مرد و زن به هم، براى ارضاى شهوت در مرتبه‌ى پايين و محدود و انس متفاوت آنان به يك‌ديگر، به‌خصوص انس عقلانى آنان به هم مى‌باشد و شدت انس نيز تابع ميزان شهوت هر دو و مقدار منى مرد و قدرت توليد وى در اين زمينه و اندازه‌ى بيضه‌ها و توان كام‌بخشى وى مى‌باشد و سپس به اندازه‌ى سلامت، حيات و شعور خويش به عشق مى‌رسند و عشق هر زن و مردى به هم به مقدار سلامت، حيات و شعور و تابع مايه‌ى انس آنان مى‌باشد و آنان در عشق هم تن و بدن و هم نفس و جان و قلبِ يك‌ديگر را مى‌خواهند و مى‌يابند و يك‌ديگر را كامياب مى‌سازند. كاميابى و التذاذ حلال، ريشه‌ى سلامت روحى و روانى فرد و جامعه مى‌باشد. كاميابى و لذت، با هوس و شهوتِ تنها به دست نمى‌آيد و كام و لذّت حقيقى در عشق زن و مرد به يك‌ديگر و هويّت كاميابى در ازدواج طيّب و پاك و در تمتّع و لذت‌برى حلال مى‌باشد، كه زن و مرد، خودِ زندگى و اوج كمال و زيباى زيبايان و زيبايىِ جمعى‌اند كه هريك عاشق زيبايى ديگرى‌اند و تمتّع و تلذّذ و عيش و صفا و شور و مستى، بدون زنِ طاهر و طيّب و مردِ مقتدر و باصلابت و داراى ايمان حاصل نمى‌شود و حياتِ خانواده و روح آن، همسر پاك و عفيف مى‌باشد. زن شايسته و عفيف، بهترين گوهر طيّبات در زندگى ناسوتى‌ست و در دنيا، گوهرى گران‌قدرتر از اين لطيفه‌ى الاهى و الهه‌ى عشق، ناز و دلبرى نمى‌باشد. البته محبّت، شهوت، زينت و كاميابى، افزون بر واقعيت دنيوى، در جهان ديگر نيز داراى ارزش و اهمّيت است و هم در دنيا و هم در عوالم ديگر، چيزى به اندازه‌ى زن و مرد و كاميابى آنان از هم گوارا نيست و زن و مرد در تمام شؤون دنيا و آخرت حضور ارزشمند دارند و زمينه‌ى تمام وصول‌ها و كمالات و حقيقت سلامت و سعادت يك‌ديگر را فراهم مى‌كنند.

خاستگاه ايمانى عشق و وفادارى

عشق، داراى شدت و ضعف است و عشق به زيبايى‌هاى ظاهرىِ معشوق، ضعيف‌ترين مرتبه‌ى آن است. مى‌شود عشق به چهره و زيبايى و كمالات اندامى، كسى را گرفتار سازد و عفيف باشد. عشق به صورت و زيبايى‌هاى اندامى، اگر با فجور و معصيت همراه شود، به‌خاطر عشق نيست؛ بلكه براى خباثت نفس فرد آلوده است. عشق در كسى كه صفاى باطن ندارد، به گناه و ستم كشيده مى‌شود؛ وگرنه عشق به ظاهر و تماشاى زيبايى‌هاى اندامى معشوق، اگر خالى از افراط باشد، خود بر صفاى باطن مى‌افزايد. اما آنچه هم بر عشق مى‌افزايد و هم به آن طريق سالم مى‌دهد، توجه به حق‌تعالا و امور معنوى‌ست كه در كيفيت زندگى زناشويى و جلب انرژى‌هاى مثبت و دورداشتن بدافزارهاى معنايى موثّر است. كم‌ترين پى‌آمد غفلت از امور معنوى در پيوند ازدواج، تزلزل پايه‌ى مهر و محبّت و عشق و صفا و حتّى ضعف در كاميابى‌هاى جنسى‌ست؛ به‌خصوص كه عشق، مهر و الفت ميان زن و مرد،
امرى الاهى[1]  و متأثر از توان مسانخت و جذب معناهاى كمال‌بخش و نيروهاى ارتقادهنده‌ى معنوى

مى‌باشد و كاميابى حقيقى و آرامش‌بخش بدون ايمان به غيب عالم و توجه به خداوند شكل نمى‌گيرد. نمونه‌ى آشكار آن، عشق وثيق مؤمنان راستين است كه در زندگى دنيوى خود خانواده‌اى سرشار از عشق و صفا و كاميابى در سطح عالى داشته‌اند و آنان چنان تمايل و انجذاب شديدى نسبت به هم دارند كه به‌صورت غالبى نيز با مرگ يكى، مرگ ديگرى نيز تحت تأثير او و با فاصله‌اى اندك صورت مى‌گيرد. چنين خانواده‌هايى در پرتو عنايت خداوند عشق‌آفرين و همّت يا اراده و مشيّت خويش، نسبت به يك‌ديگر، مهر و محبّت و عشق و دلبستگى پايدار و صفت نفسانىِ وفادارى عميق و ابدى پيدا مى‌كنند. قلب چنين زن و مردى را خداوند به يك‌ديگر متمايل كرده است.

اگر زن و مردى كه با علاقه و عشقى وصف‌ناپذير با يك‌ديگر پيمان زناشويى بسته‌اند، توجه به خداوند و عنايت ويژه‌ى او را از دست دهند، پس از مدّتى از عشق و علاقه‌ى آن‌ها كاسته مى‌شود و حتّى گاهى رابطه‌ى آنان به جنگ و ستيز يا در بعضى موارد به تنفّر و طلاق هم مى‌انجامد! اين عاقبتِ كسانى‌ست كه از ذكر خدا دورى مى‌كنند و تنها ظاهرى مهرورزانه از خود نمايش مى‌دهند و توجه به خداوند و مددگيرى از او در اعماق دل و زندگى درونى‌شان نيست. عشقى كه ايمان به خدا در آن نباشد، تظاهر به عشق احساسى‌ست، و جز هوس نمى‌باشد و كاميابى حقيقى و خشنودساز در آن نيست و چنين به ظاهر عشق‌هاى بسيار احساسى، آكنده از تزوير، ريا، خودنمايى و ظاهرسازى‌ست. باطن چنين آلوده‌اى دلى مرده است كه انسانيت آن مسخ شده و ظاهرى بى‌احساس مى‌باشد كه عاطفه را درون خود كشته است و فقط از پشت زبان خود احساس‌هاى بسيار گرم مى‌ريزد؛ به‌خصوص كه احساس و عاطفه مربوط به نفس و امرى درونى‌ست و محسوس نمى‌باشد تا بشود صدق و كذب آن را آشكارا در همان كلمات يافت. براى عشق و كاميابى حقيقى، دلِ متوجه به خداوند و قلب ايمانى

لازم است و عشق حقيقى و عميق در مرتبه‌ى نفسِ پر از هوس و غافل از خداوند شكل نمى‌گيرد و كاميابى نمى‌آورد.

الفت كه سرآغاز عشق است، نياز به مناسبت و سنخيت و وحدت دارد و تناسب زن و مرد در ايمان و توجه به حق‌تعالاست و به واسطه‌ى اين پيوند وثيق و پايدار و جاذبه‌ى الاهى، وحدت و صدق و وفادارى مى‌يابند. اين وحدت ايمانى، مودت، الفت، محبت، عشق و وفا مى‌آورد، چنان‌كه

خداوند مى‌فرمايد :

( وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الاَْرْضِ جَمِيعآ مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ).

و ميان دل‌هايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روى زمين است، همه را خرج مى‌كردى، نمى‌توانستى ميان دل‌هايشان الفت برقرار كنى، ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت؛ چراكه او تواناى حكيم است.

زن، اين مظهر كمال و زيبايى كه در لطف و صفا و حسن و هنر بر ديگر پديده‌هاى هستى برترى دارد، با ايمان و توجه به خداوند، يكّه‌شناسى عشق و وفادارى را مى‌يابد و امانتدار ظرافت‌هاى جذّاب خويش مى‌گردد؛ به‌خصوص كه زن با ايمان به خدا مى‌تواند اعتماد به نفس و اعتماد به حق تعالا داشته باشد و بر خود و خداوند تكيه نمايد؛ اما زن اگر به ضعف ايمان دچار باشد، نمى‌تواند اعتماد به نفس و خودباورى بيابد و بر خود تكيه نمايد و زنان بريده از خدا، بيش‌تر درگير خودباختگى و تضييع استعدادهاى غريزى و طبيعى خود مى‌باشند؛ چنان‌كه خودباورى زن و مرد به اين است كه هركسى خود باشد و خويشتن خويش و طبيعت خود را شكوفا نمايد و آن را قوت بخشد نه اين‌كه خود را همانند ديگرانى كه طبيعتى متمايز از او دارند، شبيه‌سازىِ ابزارى و كاذب و بريده از طبيعت خويش كند و زن ايفاگر نقشى گردد كه براى آن آفريده نشده است و در زندگى خود، نقش ديگرى را بازيگرى كند، نه آن‌كه خود را به‌طور حقيقى زندگى كند. در شبيه‌سازى، هيچ‌چيز در جاى خود نيست و چه‌بسا زنان شبيه مردان و مردان شبيه زنان مى‌گردند و نه زن زن است و نه مرد مرد و چيزى كه يافت نمى‌شود، صداقت است. صداقت يعنى اين‌كه هركسى خود و مبتنى بر استعداد طبيعىِ خويش باشد و نقش ديگرى را بازى نكند و زن، شغل اختصاصى مرد و مرد نقش اختصاصى زن را نداشته باشد. نهايت بازيگرىِ نقش ديگرى، خستگى، نارضايتى و وازدگى از اين بازيگرى و نقش خود و آلودگى به سالوس، ريا، عقده، حقارت، يأس و خمودى مى‌باشد. صداقت، ريشه‌ى عشق است و كسى مى‌تواند به عشق وصول يابد كه صداقت داشته باشد و خود و واقعيت طبيعى و غريزى يا حقيقت معرفتى و عقيدتى خويش باشد.

كاميابى مرد به اين نيست كه زنى در نهايت زيبارويى يا چندين زن داشته باشد، بلكه كاميابى در دلى فراهم مى‌شود كه نخست محبت الاهى در آن باشد و مرد به همسر خود محبت داشته باشد و از او كام بگيرد. بسيارى از كسانى كه در پى زن‌هاى متعدد هستند، چون زمينه‌ى محبت در دل آنان نيست، از زن سيرايى ندارند و نمى‌توانند از زن كامياب شوند و همواره چشم دل آنان به زن بعدى‌ست. زنانى كه همواره در پى مردان هستند نيز هيچ‌گاه از اين رابطه لذت بايسته را نمى‌برند؛ چراكه اين محبت است كه لذت مى‌آورد و در چنين دل‌هايى محبتى نيست. دلى كه سايه‌ى محبت بر آن افتاده به‌راحتى از زنى كه او را دوست دارد، اشباع مى‌شود و از او كام حقيقى مى‌برد، هرچند آن زن چندان زيباروى نباشد؛ برخلاف كسى كه محبتى به زن ندارد و وى با زن ديگرى نيز اشباع نمى‌شود. كاميابى براى افرادى كه ايمان ندارند زودگذر، مقطعى، محدود، ظاهرى، صورى و منحصر به همان لحظه‌ى تماس است و كاميابى آنان از ديگرى، حكم مسكّن را دارد؛ برخلاف مؤمن كه حتا در پيرى با همسر خود عشق و صفا
دارد و از نوشيدن يك استكان چاى در كنار همسر خويش و با نگاه به چهره‌ى فرتوت او، با دلى جوان و سرشار از مهر و عشق، نهايت التذاذ و كاميابى را دارد.

ايمان، ثروت، زيبايى، علم، صفاى باطن، روابط خونى و ولايت و ايمان، از عامل‌هايى‌ست كه محبت مى‌آورد. محبت زناشويى، هرچند بر شهوت استوار است، مى‌شود از اين مقدار فراتر رود و جهت‌هاى بسيار ديگرى را در بر گيرد تا به محبت ولايى و ايمانى مى‌رسد.

جامعه‌ى سالم نيز بر اساس فرهنگ و فكر توحيدى همراه با ولايت و محبت از يك سو و ترك ظلم، ستم، تكاثر و استكبار از سوى ديگر بنا نهاده مى‌شود؛ به‌طورى كه اساس كلى اذهان عمومى را « تولّى »؛ يعنى دوستى و حب و يكّه‌شناسى اجتماعى در مقام رهبرى و مديريت كلان جامعه و ولايت عمومى و « تبرّى »؛ يعنى دشمنى و بغض با زشتى‌ها و نارسايى‌ها تشكيل مى‌دهد. البته، حب و بغض در چنين ترسيمى صرف دوستى و دشمنى نيست؛ بلكه معناى تولّى، رسيدن به حق از طريق حبّ و طريق مخصوص ولايى و مديريت و رهبرى خاص و مورد نظر حق‌تعالا مى‌باشد. به عبارت ديگر، محبت و دوستى يا بغض و دشمنى، هيچ‌يك به‌تنهايى كارگشا نيست. فرد آگاه يا ناآگاهى كه محبت ندارد، وصول حقى ندارد و دوستى و محبت در صورتى حقيقت مى‌يابد كه با تبرّى و دشمنى از زشتى‌ها همراه شود. تبرّى نيز هنگامى تحقق مى‌يابد كه دورى از زشتى‌هاى دشمن خدا از راه عداوت و بغض باشد؛ پس بودن با دشمن و نداشتنِ دشمنىِ مورد خواست خداوند نسبت به كرده‌هاى زشت و حرام آنان، تبرّى نيست. هنگامى جامعه مى‌تواند حب و بغض سالم خود را معيار ارزش‌ها قرار دهد كه بر چنين اساسى تشكيل گردد و حب و بغض‌ها جهات فردى و سليقه‌اى نداشته باشد و از غرض‌هاى ناسالم و شرك‌آلود به دور باشد.

عشق و كاميابى حقيقى حاصل از آن، رابطه‌ى مستقيم با ايمان قلبى به خداوند و ولايت الاهى دارد و بى‌قرارى‌هاى بشر بدون تحقق اين رابطه درمان نمى‌يابد و ديگر كاميابى‌ها صورى و داراى نوسان و امرى گذرا و نوعى سرگرمى و محدود به هوس‌هاست و خالى از نوعى اضطراب و ناآرامى و حرمان نمى‌باشند. البته معرفت و ايمان نيز در گرو سلامت است و بى‌سلامت، كاميابى و سعادت حاصل نمى‌گردد. لذّت و كاميابى در گرو سلامت، و سعادت در گرو سلامت و كاميابى‌ست؛ همان‌طور كه با غفلت و تباهى، راه كاستى و شقاوت هموار مى‌شود. ضمن آن‌كه فرد معتقد به خداوند، خداوند و رابطه‌ى مولوى و الاهى او با بندگان و وحى ختمى و عصمتى و احكام حق‌تعالا را ناديده نمى‌گيرد و همچون جوامعِ سكولار، رها و فاقد مولا و اعتقاد، بريده از خداوند نمى‌باشد و خداوند و عمل به اوامر او را نيز نياز باطن خويش مى‌يابد.

ايمان و اعتقاد، در تربيت فرزند نيز كارآمدى نافذ و سرنوشت‌ساز دارد. تمامى خصوصيات و صفات مادر در دوره‌ى شيردهى به كودك منتقل مى‌شود به‌طورى كه حتا زيبايى ظاهرى و اندامى وى
تابع مادر مى‌گردد. همچنين روحيه‌ى طفل در اين زمان است كه حيات مى‌يابد و شكل مى‌گيرد. وظيفه‌ى « مادرى » كارى بسيار دشوار و سنگين است و زيربناى شخصيت طفل در دست مادر تعيين مى‌گردد. كودك در اين سال‌ها قوه‌اى انفعالى دارد و مادر است كه قوه‌ى فعلى او را تأمين مى‌كند. با گذر زمان، فرزند آيينه‌ى تمام‌نماى مادر مى‌شود و تمام خوبى‌ها و بدى‌هاى مادر در فرزند اثر مستقيم مى‌گذارد. دوره‌ى تأثيرپذيرىِ هرچه بيش‌تر كودك از مادر، تا پنج‌سالگى وى مى‌باشد و حواس ادراكى و نيز هوش و ديگر قواى وى در اين دوره فعال مى‌شود و تحت تربيت مادر قرار مى‌گيرد. پنج‌سالِ نخست با آن‌كه محدود است، ولى بر تمامى عمر سايه مى‌افكند و مى‌شود اين پنج‌سال را نقشه‌ى راه آينده‌ى طفل دانست. كودك به‌ويژه در پنج‌سالِ نخست زندگى داراى قدرت انعكاس ناخودآگاه است؛ به‌طورى كه مى‌تواند دقيق‌ترين رفتارها و حركت‌هاى مادر و پدر و حتّى شكل و رنگ محيط خانه را در خود انعكاس دهد و از آن منفعل شود. اين قدرت ناخودآگاه به مراتب قوى‌تر از قدرت خودآگاه انسانِ عاقل و رشديافته است كه اراده وى تصميم‌هاى متفاوتى به وى مى‌دهد و در شاكله و ساختار انجام كارها دخالت مى‌كند. كودك در توان انعكاس روانى، عامل ناخودآگاه دارد؛ يعنى هنگام انعكاس، اراده و تصميم وى در آن دخالت ندارد و براى تبديل آن عمل نيز توان ارادى در او پيدا نمى‌شود. ارادى نبودن و دخالت نداشتن اختيار و توانِ تغيير، ويژگى نيروى ناخودآگاهِ نهاد آدمى‌ست. محيط خانه اگر كم‌ترين انحرافى از ناحيه‌ى پدر و مادر داشته باشد، همان را به ضمير ناخودآگاه كودك منتقل مى‌سازد و سبب انحراف كوتاه‌مدت يا درازمدت وى مى‌گردد. بر اساس قانون انعكاس ناخودآگاه بايد گفت ايمان مادر بزرگ‌ترين عامل سعادت فرزند است. اگر مادرى وارسته، داراى عاطفه، احساس، انديشه و اخلاق انسانى باشد، فرزند خود را سلامت و سعادت مى‌دهد و چنان‌چه داراى انحرافات اخلاقى و كمبودهاى روانى باشد، آينده‌ى كودك را به تباهى مى‌كشاند. اين‌گونه است كه براى ساخت جامعه‌اى سالم بايد خانواده‌ى سالم داشت و خانواده‌ى سالم را مادر سالم مى‌سازد.

دنياى امروزه بريده از ايمان و اعتقاد دينى، زن را با فجيع‌ترين وضع و ناهنجارترين شكل به خدمت مى‌گيرد، ولى چون از ايمان و توجه به خدا دور است، كامى نمى‌يابد و به ساديسم و جنون، خشونت و پليدى و زشتى و پرده‌درى هرچه بيش‌تر و خسته‌كننده مبتلا مى‌گردد. بشر بريده از ايمان، عشق را در شهوت خلاصه كرده و شهوت را در جنون و ساديسم و پليدى نهاده و هرچه دانسته و دارد و آنچه خواسته و توانسته است، انجام مى‌دهد، ولى هيچ‌گاه آرام نمى‌گيرد و راضى نمى‌شود؛ چرا كه ايمان به خدا را ندارد تا به عشق برسد و از شهوت حيوانى فراتر رود. بشر حتا شهوت را نيز كه ظهورى كم‌رنگ از عشق است، به انحراف برده و در مسير جنون و خشونت قرار داده و عزّت را از زن و غيرت را از مرد و كاميابى حقيقى را از هر دو گرفته است.

پيوند تكميلكنندهى احساس و عقلانيت

سراسر نفس و روان زن را « احساس نفسانى » فرا گرفته است؛ به‌طورى كه انديشه‌ى زن نيز توان درك
تمامِ احساس چيره‌ى او را ندارد. اين حقيقت فلسفى، روانى و عينى در زن، كمال اوست، نه نقص وى؛ زيرا اين احساسِ قوى و چينش خاصّ انديشه و تعقّل، زن را به كمال خود رسانده و او را براى وظيفه‌ى پر اهمّيت همسردارى، مادرى، فرزندپرورى و مانند آن آماده مى‌كند. زن، ضعيف و ناتوان نيست و به هيچ‌وجه ضعفِ طبيعى ندارد و لطافت زن و احساسات زودگذر و ظاهربين وى، اقتضا و نقطه‌ى قوت طبيعى و حـُسن اوست، نه سبب ضعف وى و اين احساس غالب و انديشه‌ى مغلوب را برخى به اشتباه « ضعف انديشه » و « استضعاف » گفته‌اند. زن، ضعف طبيعى ندارد، اگرچه موانع و محدوديت‌هاى ساختگى برآمده از جهل يا استثمار و استكبار، مى‌تواند عامل ضعف زنان گردد. همان‌طور كه زيبايى مرد در اقتدار و صلابت جسمى و نفسانى اوست، زيبايى زن و نقطه‌ى قوت او در لطافت بدن و نفس وى و قدرت شگردهاى ظريف و زنانه و احساسىِ وى مى‌باشد و زن با آن‌كه از باب عاطفى‌بودن نياز به سخن‌گفتن در خود احساس مى‌كند و درِ سخن بازكردن همان و دادِ سخن‌گفتن زن همان، ولى همين احساس و لطافت به او قدرتى مى‌دهد تا به‌راحتى كتمان خود را نمى‌شكند و تاب مقاومت وى در پنهان‌سازى خواسته‌ى قلبى خود حتا در كلمات خويش بيش‌تر است؛ به‌گونه‌اى كه مردشكن مى‌گردد. زن، تجسّم لطافت و زيبايى و مَظهر لطيف هم در جسم و هم در نفس خود است كه در چهره‌ى ملاحت، كرشمه و ناز و غنج و دلال و طنّازى ظاهر مى‌گردد و لطافت وى به او كتمان مى‌بخشد، و اين‌جاست كه لطافتِ لطيف، سينه‌ى مرد پرابهت را چاك چاك ساخته و صلابت و وقار مردانه را مى‌شكند و

خـُرد مى‌كند.

زن و مرد، دو طبيعت متفاوت دارند، اما آن‌ها با هم تقابل ندارند، بلكه تفاوت دارند و مكمّل طبيعىِ يك‌ديگرند كه هريك لازم است به اقتضاى طبيعى خويش و در جاى خود عمل كند و زن نيز همچون مرد در دايره‌ى اين طبيعت و اقتضاى آفرينش، داراى ولايت مى‌باشد و برخى از زنان شايسته و به صورت جزيى و موردى و نه به صورت صنفى و غالبى كه موضوع اين قوانين براى دوره‌ى حاكميت علم مى‌باشد، مى‌توانند حتا ولايت موهبتى و مقام دستگيرى را نيز داشته باشند؛ اگرچه در دوره‌ى رشد آدميان و با گذار از چيرگى علم به حاكميت عشق، اين امر، غالبى و مربوط به صنف زنان خواهد گرديد. به هر روى تفاوت‌ها نبايد در هيچ‌يك از اين دو صنف ايجاد ضعف نمايد و حس خودباورى را از آنان بگيرد يا به آنان حس خودباورى كاذب و ستيزه‌جويانه با جنس ديگر را بدهد.

نه‌تنها احساسات نفسانى زن، بسيار بيش‌تر از مرد است، بلكه نوع احساسات وى نيز با نوع احساسات مرد متفاوت است و زن به امورى حساسيت دارد كه برخى از آن‌ها براى مرد حساسيتى ندارد، ضمن آن‌كه حساسيت‌هاى زن نيز بيش از حساسيت‌هاى مرد است. با اين وجود، لطافت و عواطف سرشار و ظاهرانديشى زن منافاتى با رشد علمى، آگاهى و تقواى او ندارد. وفور عواطف و غلبه‌ى احساس در زن، امرى طبيعى‌ست كه نبايد آن را با استضعاف كه ميان مردان و زنان، مشترك و معلولِ
اهمال و داراى موقعيّت تعليلى‌ست، اشتباه گرفته شود. احساس زن آن‌قدر سرشار است كه به‌طور نوعى و غالب، در مواقع بحرانى و حوادث غيرعادى، انديشه‌ى وى و دورانديشى و كلان‌نگرى، او را مغلوب خويش مى‌سازد و در اين ميدانِ كلانِ تجاذبِ عقل و دل، عواطف زن و نگاه ظاهرانديش، زودبين و محدود بر او حاكم مى‌گردد و انگيزه‌هاى نفسانى، او را بيش‌تر تحت تأثير قرار مى‌دهند. احساس قوى و عواطف بى‌كران زن، ويژگى برجسته و طبيعى‌ست كه براى همسردارى و فرزندپرورى و رونق حيات خانواده و جامعه لازم مى‌باشد و اهمّيت زن نيز در همين طبيعتِ لطيف و احساسِ غالب وى مى‌باشد، اما وى در جهات عادى و برد كوتاه، محدوديت تفكر عقلانى ندارد و با مرد مشترك مى‌باشد. توجه شود كه ما از احساس و عاطفه سخن مى‌گوييم نه از حب و دوستى، و زن، مظهرِ احساس نفسانى‌ست و محبت و پيوند دل كه در نگاه دقيق و غيرمسامحى، جايگاه معرفت است، با احساس و عاطفه‌ى سطحىِ نفس يا رقت قلب و به تعبير درست، رقّت نفس تفاوت دارد. احساس و عاطفه كه گاه « دل » ناميده مى‌شود و با مقام قلب در عرفان متفاوت است و در دايره‌ى نفس است، از شؤون محبت است، نه برابر با آن. بنابراين هم حب و هم احساس زن، هر دو نفسى و بردى كوتاه دارد. زن داراى مهر عاطفى نفسانىِ محدود و مرد داراى انس عقلىِ پايدار مى‌باشد و رقت قلب ( نفس ) با اقتدار عقل، قوّت و استحكام مى‌گيرد. اين گزاره بر تمامى گزاره‌هاى مسامحى، حاكم است.

زن، نيازمند آن است كه در پرتو قدرتى مقتدر و داراى توان حفاظت كه نقطه‌ى وحدت مديريت را در تمامى فراز و نشيب‌ها پايدار بدارد، به سلامت و با امنيت زندگى كند. زن با پذيرش مديريت مرد در بُرد و محدوده‌ى بلندِ فكرى، با استفاده از اقتدار طبيعى و وحدت‌بخش مرد، داراى قوّت و استحكام طبيعى از طريق دلبستگى دايمى خويش به مرد مى‌گردد و با حس مقبوليتِ همسرش در دل خود، از او اقتدار و سلامت و امنيت مى‌گيرد و اقتدار و صلابت مرد و توانمندى و حسن تدبير او در مديريت زندگى، عواطف زن را تحت تأثير و ذيل مديريت خويش قرار مى‌دهد و مانع انفعال و ميل زن به نادرستى‌ها و عامل مؤثّرى براى كم‌تر شدن خطا در زندگى مشترك و بحران‌هاى پيشامد آن و ناامنى‌ها و موجبِ قرارگرفتن هر اقتضايى در جايگاه طبيعى و درست خود مى‌گردد و مديريت مرد، مسؤوليت‌پذيرى مرد در برابر زن مى‌باشد؛ چنان‌چه در صورت خطاى زن، عرف جامعه از مرد بازخواست و پرسش دارد؛ چنان‌كه عرف، مردى را مرد مى‌داند كه سختى‌هاى زندگى را به جان خود بخرد و مشكلاتش را خود به دوش كشد و سنگ زيرين آسيا باشد و راحتى و آسايش و آرامش را براى ديگران و به‌ويژه خانواده‌ى خود بخواهد. در برابر، اگر زن در جايگاه طبيعى خود نباشد، با تربيت‌هاى تحميلى مى‌شود اين زمينه‌ى صفا را به درنده‌خويى و دريدگى تبديل كرد.

زن و مرد، چنان‌چه در موقعيت مناسب و طبيعى خود قرار نگيرند، تعادل خود را از دست مى‌دهند و از رشد و كمال خويش باز مى‌مانند؛ چنان‌چه همين زن، با احساس و عواطف سرشارى كه دارد،
مى‌تواند سكّه‌ى مديريت مردى را كه عنان دورانديشى خويش از دست داده است، بى‌عيار سازد و عقل او را بربايد و با گوشه‌ى چشمى پريشانش سازد و با لبه‌ى تيز شگردى، خاكسارش نمايد و به حكم حلال‌بودن عاشق‌كشى، جانش را بگيرد و دوباره به لطف توجهى، زنده‌اش گرداند. البته مرد بر اثر محبّتى كه به همسر خود دارد، لازم است همواره خير خانواده و زندگى مشترك را با حزم‌انديشى ببيند و تابع عواطف زودگذر و خارج از مدار انديشه نگردد تا اهداف بلند زندگى و پايه و پيكره‌ى آن سست و ناپايدار نگردد يا به بى‌راهه و انحراف و آسيب كشيده نشود؛ همان‌طور كه زن در حوادث و امور غيرعادى لازم است اهتمام فراوان به تصميمات خود داشته و با مرد خويش هماهنگ باشد، تا دچار تزلزل و خطا نگردد. زن با توجه به عواطف و احساسات خويش مى‌تواند حتا اقتدار علمى يا مالى خود را در خدمت احساسات گيرد يا احساس خود را خادم علم و رشد عقل‌گرايى و توان مالى را در استخدام سلامت و ارتقاى خانواده گيرد. هر اقتدارى از جمله علم و نيز توانمندى مالى در صورتى براى زن سلامت دارد كه بتواند احساسات خود را با آن كنترل كند نه اين كه قدرت مالى و علمى يا ديگر امور اقتدارى را در خدمت احساس خود بگيرد.

اين تفاوت آشكار زن و مرد مى‌باشد و صنف زن چنين است كه همواره لطيف و به تبع آن، احساسى‌ست، هرچند مراتب والاى علمى را طى كرده باشد، و صنف مرد، داراى اقتدار و توانمندى عقلانى و حسابگر است، گرچه از مرتبه‌ى علمى چندانى برخوردار نباشند. براى همين است كه مديريت محدود خانه به احساسات شورانگيز و عواطف سرشار از محبت و لطافت زن و مديريت كلان خانواده و رهبرى جامعه به اقتدار عقلانى مرد سپرده شده است، تا خانواده در تصميم‌گيرى‌هاى كلّى و كلان به عواطف زودجوش و احساسات گذرا مبتلا نگردد و مسير درست منطقى و طبيعى، پيشِ روى خانواده قرار گيرد. حاكميّت اقتدار و صلابت عقلانى مرد كه به معناى مالكيت بر زن و تملّك وى نيست، بلكه هدايت او در مسير درست خردورزى با دورانديشى و عشق‌ورزى خيرخواهانه است، قانون خدا و حكم شريعت و گام‌نهادن بر طبيعت زن و مسير درست زندگى و يافتن كمال مطلوب خويش است، كه تخلّف از آن و حركت بر خلاف مسير طبيعى زن، هم سلامت طبيعى زندگى را از زن مى‌گيرد و او را دچار چالش‌هاى روحى و روانى فراوانى مى‌گردد و از كمال مطلوب خويش باز مى‌دارد و هم استحقاق مؤاخذه در آخرت دارد. خداوند، پذيرش و خضوع زن را در برابر انديشه‌ى درست مرد قرار داده است كه مطابق عقل و دين و نظر علم مى‌باشد؛ البته اگر مرد، به واقع منطقى‌انديش باشد و توان رهبرى، مديريّت و به دوش كشيدن مشكلات و سختى‌هاى زندگى را داشته باشد؛ وگرنه چنان‌چه ريحانه‌ى مرد و ميدان‌دارِ شور عاشقى، انديشه‌اى قوى‌تر از مرد خويش داشته باشد و مرد وى مرد واقعى با اقتدار عقلانى و حزم‌انديشى مردانه نباشد، درستىِ نظرگاه زن تبعيت مى‌شود و البته اين موضوع شخصى و جزيى، موضوع قانون قرار نمى‌گيرد و قانون، صورت نوعىِ هر موضوعى و اكثريت
افراد جامعه را لحاظ مى‌كند و ملاك و ميزان در قواعد عمومى ـ اجتماعى، اكثريت نسبى مردمان مى‌باشد و كليت امور با ملاك نوعيّت به دست مى‌آيد؛ به‌خصوص كه قانون خانواده داراى انعطاف احساسى مى‌باشد و خانواده را محفل انس و عشق مى‌خواهد، نه سالارىِ زن يا مرد را و نه زورگويى، ظلم و ستم‌گرى را از كسى برمى‌تابد. زن در نگاه شريعت هرگز برده و اسير مرد قرار نمى‌گيرد، بلكه او شكوفه‌ى عشق و شالوده‌ى طبيعت زندگى و شيرينى آن است كه اقتدار عقلانى و كفايت مرد، مكمّل وى و پشتوانه‌ى حمايت و محبّت و توازن‌بخشِ تمايلات سالم وى مى‌باشد و معنويّت و صفاى نفس و باطن و آرامش خاطر خانواده و عشق به آنان را هدف همّت مرد قرار مى‌دهد، نه آن‌كه اين حكم، مرد را بر آن دارد تا با سوءاستفاده از سمت مديريت كلان خود يا با ابتلا به ضعف و خودباختگى يا جهل، به آزار زن بكشاند و زن را گرفتار مشكلات حكمت‌سوز، خانمان‌برانداز و موانع آشفته‌ساز و حيرانى سازد.

زن، داراى احساس و عاطفه‌ى سرشار است و به صورت اولى فقط حضور مرد خود را مى‌خواهد و از او تمنـّايى ندارد. درست است زن در هر امرى، عاطفى و احساسى‌ست، اما در خواستن مردى كه به او اطمينان دارد، منطقى و پايدار مى‌باشد. مرد اگر با سوء تدبير خود، اطمينان و اعتماد زن را از دست بدهد و از او زخمى و عفونى شده و در شك و ترديد باشد، براى سنجش پاى‌بندى مرد به خود، مرتب بهانه يا دعوا مى‌آورد تا ببيند وى تا چه اندازه براى وى صبورى و مقاومت دارد.

زنان مى‌توانند به حسب استعداد و ضريب هوشى و يا حتا نبوغ موهبتى كه همچون نبوغ مرد، امرى شخصى و نادر است، از جهت علمى و توان مديريتى و كياست و سياست، برتر از مردهاى بسيارى باشند، ولى اقتدار علمى و فنّى زنان همچون مردان، تلازمى ضرورى با حزم‌انديشى دورنگر آنان ندارد و مى‌شود انديشه‌ى زنان، مقهور و مغلوب احساسات چيره و محدودنگر و زودگذر آنان گردد و به جاى دورانديشى، اسير حادثه‌اى در حال حاضر و در بند ظاهرى كوتاه و سطحى گردند و براى همين، هم زود به كسى توجه مى‌يابند و دل مى‌بندند و عاشق مى‌شوند و هم مى‌توانند با پيشامد حادثه‌اى زود از او ببُرند و انصراف و بى‌وفايى و فراغت پيدا كنند. صنف زنان، زود مى‌ترسند و زود نيز تهور و بى‌باكى مى‌يابند و اقتضاى « وحدت » كه مركزى‌ترين نقطه‌ى « مديريت » است، در طبيعت آنان نمى‌باشد و همين امر، خطر تربيتىِ مراعات‌نكردن حقوق و خويشتن‌دار نبودن و ناديده‌گرفتن و تضييع حقوق ديگران را در پيشامد بحران‌هاى احساسى و عاطفى دربردارد. زن‌ها اين قابليت و اقتضا را دارند كه زود هواهاى مختلف را در دل خود هموار سازند و زود نيز از آن هواها بگذرند و به هر چيز دل ببندند و از هر چيز دل ببُرند و مهار چنين اقتضايى، جهادى سخت و پر از پيكارهاى متنوع در ميدان هواها و هوس‌هاى نفسانى و نيز رقابتى نفس‌گير را مى‌طلبد. زن در ساختار خلقتى خود و با انرژى طبيعىِ عاطفى، اين قدرت اعطايى را دارد كه مى‌تواند توان شگرد و نوظهورى و جهش از يك شأن به شأن ديگر را داشته باشد. البته بايد بر واژه‌ى « اقتضا » كه در اين‌جا آمده است، دقت داشت؛ زيرا در تربيت و تبديل
خُلق، مسير اقتضا حايز اهميت است. مسير اقتضايى، همان‌گونه كه قابل تبديل است، مى‌تواند تخلف هم بپذيرد.

زن، داراى احساس و عاطفه است و احساس و عاطفه براى رسيدن به جوان‌مردى و وفادارى نيازمند تربيت و ايمان مى‌باشد و عشق اگر ايمان را با خود نداشته باشد، چنان‌چه پيشامد بحرانى موجب شود ارتباط اتصالى ميان زن و مرد برداشته شود، زن ديگر نمى‌تواند به مرد خود محبت و احسان داشته باشد. اين‌گونه است كه وفا و پايدارى در زن، به لحاظ چيرگى عاطفه، با تحمل فشارها و تربيت معنوى نقش مى‌بندد و اين نوع تربيت بر اقتضايى كه در ذات زنانه‌ى آنان وجود دارد، با تلاشى معنوى و با ايمان و عقيده، به دست مى‌آيد. بنابراين با چيرگى تربيت ايمانى بر عاطفه و احساسِ زن، مى‌شود مهر و محبت و عهد و قول او را اعتبار كرد. زنى كه داراى ايمان به خدا باشد و محبت وى از معنويت او بجوشد و دل‌باختگى وى داراى رنگ و صبغه‌اى ربوبى باشد، مى‌تواند از ايمان و اعتقاد خود صبورى و بردبارى و وفادارى بگيرد و دل بر ابد خويش استوار و محكم دارد.

در برابر احساس و عاطفه‌ى زن، مرد به‌صورت طبيعى و اگر مرد باشد، داراى اقتدار و صلابت است. در اين‌جا لازم است از تفاوت ماهوى اقتدار با زورگويى گفته شود. افراد ضعيف كه فاقد قدرت و قوت هستند، به زورگويى و ايجاد انحراف و شكست در طبيعت هر چيزى رو مى‌آورند. مرد اگر ضعيف باشد، نه عشق مى‌شناسد و نه قانون، بلكه فردى زورگوست كه رفته‌رفته در دل همسر خود ايجاد نفرت مى‌كند؛ هرچند زن به دليل پيچيدگى شخصيت روانى كه دارد ممكن است نفرت خود را اظهار نكند و آن را پنهان دارد. اين فرد ضعيف است كه تلخ، تند، دگم، خشك، بى‌مزه و زورگو مى‌گردد؛ اما فرد قوى و قدرتمند و آگاه كه طبيعت هر چيزى را مى‌شناسد، ترس و ضعف و جهلى در وجود خود ندارد و صاحب اقتدار است و كار خود را آگاهانه با استحكام و اقتدار و با نرمى و رفق و هماهنگى با طبيعت آن عمل پيش مى‌برد، نه با زور و اجبار. مرد خانواده اگر خود را ناتوان و ضعيف نيابد، احساس نمى‌كند براى جبران ضعف خود بايد دست به شلاق خشونت ببرد؛ بلكه با كردارى طبيعى، نظر خود را كريمانه و از سر قدرت بيان مى‌دارد و ديگر اعضاى خانواده را با مشى مهرورزانه و فتوّتى كه دارد و با تأثير روانىِ اقتدار خويش بر آنان، به شنيدن ارادتمندانه‌ى سخن خود راغب مى‌نمايد و از درگيرى ـ كه معلول ضعف است ـ مانع مى‌شود. ضعف، هر انسانى را به پستى، سستى، زبونى، رخوت، بدبختى، فلاكت، حسرت، عقده، پريشانى، خوارى و انواع بيمارى‌هاى روانى مبتلا مى‌گرداند و فرد قوى به اقتضاى قدرتى كه دارد، كريمانه، جوانمردانه و با ملاحت و لطافت برخورد مى‌كند. فرد مقتدر همواره رفتارى دور از خروش، عصبيت، آزار و نگرانى دارد و كارهاى خود را با آرامش تمام و با بزرگى، متانت و انسانيت پيش مى‌برد و از چيزى به خود احساس خطر راه نمى‌دهد تا برآشفته گردد و هيچ‌گاه از باب ضعف نمى‌خروشد و به اعتبار اقتدارى كه دارد، به‌صورت غالبى كارهاى خود را با لبخندى برآمده از نهاد نرم و
قوى خود پيش مى‌برد و متانت، فروتنى، تواضع، مهربانى، افتادگى، صفا، بزرگوارى و كرامت، همراه هميشگى و لازم جدايى‌ناپذير قدرت و توانمندى اوست و چنان‌چه ضعيفى از موضع ضعف خود به او بى‌احترامى كند و حرمت او را پاس ندارد، در برابر، او را احترام مى‌كند و با گذشت و بزرگى با او رفتار مى‌نمايد؛ چرا كه خطرى را از ناحيه‌ى او متوجه خود نمى‌داند. كسى كه قوت و توانمندى دارد، با فرد ضعيف و زيردست خود كريمانه رفتار مى‌كند و به همين سبب است كه هم جَذَبه دارد و هم جذْبه؛ اما فردى كه قدرت ندارد و ضعيف و ناتوان است، به سبب ترسى كه دارد، نمى‌تواند كريم باشد. مرد خانواده اگر اقتدار داشته باشد، ديگر اعضاى خانواده نيز با اقتدار و توانمندى زندگى مى‌كنند و در چهره‌ى كسى، دگمى و عصبيت‌هاى كور نيست و همه كريم و عطوف مى‌باشند و جامعه نيز با آنان داراى دولت كرامت مى‌گردد.

ارتباطِ درهمتنيدهى خانه و جامعه

در امور مربوط به جامعه، حق خانواده اين است كه مرد بر اساس استحكام عقلِ دورانديش و اقتدارِ مردانه‌ى خويش، نخست مديرى اجتماعى و سپس مديرى خانگى باشد. حق طبيعى زن نيز اين است كه بر پايه‌ى لطافت و احساسات و عواطف سرشار و شور هيجانى خويش، نخست مديرى خانگى و سپس مديرى اجتماعى باشد.

نقش « خانگى اجتماعى » بودنِ زن؛ يعنى زن نخست و با اولويت، در خانه مسؤوليت دارد و سپس در جامعه و در طول اين وظيفه؛ و بدون اين‌كه به اين اولويت كارى وى آسيبى وارد شود، داراى مسؤوليت اجتماعى مى‌گردد. در نمونه‌اى آشكار، زنى كه به‌خاطر اشتغال مشابه با مردان نمى‌تواند در خانه به فرزند خود محبت كند، چنان‌چه معلم باشد، در انعكاسى روانى، به بچه‌هاى ديگر نيز نمى‌تواند محبت مى‌كند. البته مديريت كلان زندگى و كل آن با مرد و مديريت داخل خانه با زن است و زن و مرد نبايد در مديريت يك‌ديگر دخالت كنند. زن حتا در خانه نيز نبايد به كارهاى سنگين مشغول شود و مسؤوليت‌هاى خانه او را خسته يا كلفت مرد سازد، چراكه به مرور زمان، پژمرده و از دست‌رفته مى‌گردد و نشاط و توانِ كام‌بخشى و رغبت مرد خويش را از دست مى‌دهد و زن لازم است آگاهانه مواظب و خودنگه‌دار نشاط خويش باشد و تمامى توان و عمر خود را صرف انجام كار نكند، همان‌طور كه مرد لازم است زن را در امر مجامعت و آميزش مورد استفاده‌ى فراوان قرار ندهد،  تا زن دچار زودپيرى و ناتوانى و شكست و ضعفِ زودهنگام و سردى نگردد و همواره مراقب سلامتى و نشاط و زيبايى آينده و درازمدت خود باشد؛ به‌ويژه آن‌كه زن نسبت به مرد، در سن پايين‌ترى شكست و پيرى مى‌پذيرد و مرد و زن لازم است با تعاون و گذشت، تناسب زندگى را براى تمامى دوره‌هاى زندگى مشترك رعايت كنند. در اين خصوص و براى تحقق اين مهم، لازم است به مرز كارويژه‌ى هريك از زن و مرد و تفاوت آن‌ها توجه شود و اشتغال و وظايف اجتماعى زن و مرد و مسؤوليت‌هاى سازمانى نظام حقوقى خانواده و
قراردادها و توافق‌هاى آزاد و عشق‌محور خانوادگى بر اساس اين تفاوت‌هاى طبيعى و سرشتىِ مردانه و زنانه تعريف و تعيين گردد. اين تفاوت‌هاى طبيعى منشأ تفاوت‌هاى حقوقى و مسؤوليتى ويژه و بدل‌ناپذير در خانواده مى‌شود؛ اما منجر به كم‌شدن ارزش يكى و برترى جنسى بر جنس ديگر و تبعيض ظالمانه ميان زن و مرد نمى‌گردد.

همچنين مرد لازم است با قدرت مديريت خود، همسر خويش را توانمند سازد. اقتدار زن نشان اقتدار مرد است. مرد اگر بر آن باشد كه اقتدار همسر خود را شكسته و خرد كند در واقع قدرت خود را تضعيف كرده است؛ زيرا قدرت زن توانى‌ست كه در تحت مديريت كلان اوست. ضرر هرگونه تهديد و تضعيف همسر به مرد باز مى‌گردد؛ چون همسر منطقه‌ى مرد است و هرگونه آسيب و ضعفى كه به آن وارد شود، در واقع به وى وارد شده است. مرد در صورتى كه در مديريت توانمند باشد، همسر و فرزندان خود را بزرگ مى‌كند و به آنان عظمت مى‌بخشد؛ نه اين كه آنان را تحقير كند يا آنان را به لج‌بازى و عناد بكشاند. به‌خصوص زنى كه حرمت خود و مرد خويش را نگاه مى‌دارد، هرچه اقتدار بيش‌ترى يابد، مرد را عزيزتر مى‌سازد. اگر مرد در مديريت توانمند باشد و درست عمل كند، چون زن دوست دارد از همسر خود اطاعت كند؛ زن را محبانه مطيع خود مى‌سازد، ولى چنان‌چه مديريت وى ضعيف باشد و از مرزهاى خود تجاوز كند و به جاى اقتدار، زور خود را نشان دهد و به او پرخاشگرى داشته باشد، زن توان تحمل وى را از دست مى‌دهد؛ زيرا او به‌خوبى تفاوت استثمار و اطاعت را مى‌داند. اطاعت در محيط صفا، صميميت، محبت، عشق و فروتنى‌ست كه همه برآمده از اقتدار مديريت درست است و استثمار در محيط‌هاى استكبارى‌ست كه زور حاكميت دارد.

[1] – « از نشانههاى خداوند آن است كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد تا در كنار آنها به آرامش برسيد ودر ميان شما عشق و دوستى و مهربانى برقرار ساخت. در اين امر نشانههايى براى انديشمندان است. » روم / 21.

← قبلیبعدی →

دستیار تحلیل محتوا

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن
مناسب برای: پژوهشگران و اساتید.

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی می‌شود.

Perplexity خودکار + کپی
DeepSeek
Grok
ChatGPT
Gemini
راهنمای استفاده:
موبایل:نگه داشتن انگشت + Paste
کامپیوتر:کلید Ctrl + V

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

صادق خادمی وب‌سایت

نظرات بسته شده است.