بخش 4 : خانواده: درآمد 3: دستگاه ازدواج
بخش 4 : خانواده: درآمد 3: دستگاه ازدواج
دستگاه ازدواج
در جوامع مدرن كه مديريت يك ملت به عنوان جامعهاى بزرگ، دستگاهمند و بر مدار قوانين مدوّن، شفاف، بسيار هماهنگ و يكسانساز و بدون ابهام و راهِ گريز، با پيشبينىهاى لازم و فاقد خلأ، و شكستناپذير و غيرقابل نفوذ و دورزدن و تفوّق شده، به همين تناسب، با دگرگونى سبك سنتى زندگى، تشكيل، پايدارى و مديريت و انحلال خانواده نيز از صرف احوالِ شخصى بودن تبديل گرديده و نظامْيافته و مدرن شده و قانون و نظم عمومى بر تمامى اعضاى خانواده حاكم است و به مديريت مرد، چارچوب و نظم عمومى و سيستميك مىبخشد.
خانواده، نه آنكه كارگروهى كوچك، بلكه جامعهاى منسجم و دستگاهمند و تابعى از جامعهى مدرن است و مديريت كلان جامعه در موضوع ازدواج و خانواده نقشآفرينىِ مؤثر و نظاميافته دارد. بنابراين در سيستم دينى، ازدواج از نهادهاى وابسته به مقام مديريت كلان و ولايت رهبرىست و تأمين عفت عمومى و حفظ و صيانت اخلاق اجتماعى بر عهدهى عالىترين مقام كشور مىباشد.
جامعه همانطور كه در زمينهى اقتصاد، تجارت و مديريت دولتى مدرن شده و مسايل امنيتى و حفظ قدرت از فردگرايى و قبيلهگرى بيرون آمده و جهانى شده است، در موضوع تشكيل خانواده و امر بسيار مهم ازدواج نيز داراى رويكرد مديريت مدرن و كلان و دستگاهمند و وظيفهاى حكومتى و شأنى از شؤون نظام شده است. اگر نظام اسلامى براى اين وظيفهى حياتى و مهم، مديريت و نظارت دستگاهمند نداشته باشد، افراد به تنهايى قادر به تشكيل خانوادهى سالم و همسانگزينى و شناسايى و همسرگزينى مناسب نخواهند بود و اين مسأله هم بنياد ديندارى جامعه و هم امنيت و عفاف و هم نظام جمعيت آن را تهديد خواهد نمود و زمانى را پيش خواهد آورد كه عزوبت و تنهايى فردى براى ديندارى و سلامت، مفيدتر از ازدواج و تشكيل خانواده خواهد بود.
ازدواج و صيانت خانواده، سيستمى حكومتى دارد و مديريت جامعهى اسلامى با ديگر جوامع در اين زمينه تفاوت دارد؛ بهويژه آنكه جوامع ديگر، بهرهگيرى جنسى را به رهايى كشانده و اين امر را از همان عنفوان جوانى در اختيار افراد خود قرار داده و نظام تحصيلى و ديگر امور مرتبط با شؤون زندگى را با اهدافى تماممادى و سودانگارانه مهندسى كردهاند؛ اما نظام اسلامى نه در مهندسى ازدواج مىتواند از آنان الگو بگيرد و نه در نظام تحصيلى يا شغلىِ درگير با سيستم ازدواج آنان كه اهداف كمالگراى انسانى را در بلنداى مديريت دينى آن تعقيب نمىكند. سيستمهاى مديريت اجتماعىِ مسايل جنسى ديگر كشورها حتا به صورت تركيبى نيز قابل الگوبردارى نيست و نيازمند طراحى الگوى مستقل اسلامى ايرانى در تمامى اجزا و روند خود مىباشد.
در جامعهى مدرن كه مهمترين شؤون زندگى فرد بهطور سيستميك توسط دولتها و قدرتها مديريت مىشود، ترك گناه واجب است و بايد به فرد توصيه به خويشتندارى داشت؛ اما چنين نيست كه براى ترك گناه ( زنا ) اقدام بر ازدواج بر عهدهى فرد واجب باشد و حتا عقل نيز چنين حكمى ندارد؛ زيرا خردورزى با نگاهى كلى و اجتماعى به ازدواج مىباشد و آن را مسؤوليتى فردى و تكليفى شخصى نمىداند و براى خويشتندارى فرد از ارتكاب گناه، آن هم در حالىكه بايد بيش از ده سال از دورهى جوانى را به تحصيل گذراند تا بتوان شغل و منبع درآمدى در آينده يافت و موقعيت خود را در جامعه به دست آورد و تثبيت نمود، ازدواج را لازم نمىشمرد؛ هرچند ترك گناه واجب است. براى پيشگيرى از معصيت و كنترل شهوت و ايجاد زمينهى عفاف، صرف مراقبتهاى فردى كافى نيست، بلكه بايد زمينههاى عملى متعادل و مناسب اجتماعى آن را بهگونهى دستگاهمند فراهم ساخت تا جوان بتواند رشد علمى ـ اجتماعى خود را همراه با ازدواج و عفاف طى نمايد و تحقّق چنين موقعيّتى جز با كارشناسى علمى و عملى متفكّران جامعه و حمايت دولت اسلامى، امكانپذير نمىباشد و بدون تحقق اين امر، گناهان و انحرافها قابل كنترل نيست و نبايد از قشر جوان يا ديگران توقع كنترل چنين امورى را داشت و با چنين وضعيت و موقعيتى، زمينههاى اخلاقى و حدود شرعى نيز امكان تحقق ندارد و به اهمال خواهد گراييد و مىتوان گفت: بهطور مطلق، اجراى حدود شرعى به زور و تهديد، شرعى و نيز عملى نيست.
بستر ترك گناه در صورتى فراهم مىشود كه جامعه داراى نظام و سيستمى سالم باشد و فرد با عرضهى خود به سيستم وابسته به مديريت كلان جامعه، خويشتن را در برابر گناه واكسينه سازد. همانطور كه اگر زنى بدهكار مالى شود و براى او اين امكان وجود داشته باشد كه با ازدواج، مالى به دست آورد و بدهى خود را پرداخت نمايد، اقدام بر ازدواج براى وى واجب نيست، براى خوددارى از گناه جنسى نيز اقدام بر ازدواج واجب نمىباشد و ميان اين دو، تنها تلازم عقلى در نظامى فردگراست، نه شرعى كه براى آن نظامى اجتماعى و مديريتى ( ولايى ) قايل است.
ازدواج، اگر به صورت دستگاهمند ساماندهى و اصلاح نشود، انبوهى از حرمان و حسرت، فقر و كمبود يا سالوس و ريا جامعه را درگير مىسازد؛ با آنكه مديريت سالم و عمومى ازدواج مىتواند وفور عرضه و تقاضاى زن و مرد را به سمت كاميابى و صفاى توحيد و ولايت و چنگ لطف و دف عشق و وصول به آسايش و آرامش حقيقى سوق دهد و از تفويت و اسراف مواهب الاهى جلوگيرى نمايد و مانع از نفوذ افكار خشك و پوسيده و پيرايهساز كه عفاف جامعه را در مخاطرهى جدّى قرار مىدهد، گردد؛ وگرنه حكومتى كه داعيهى ديندارى دارد، براى پيشگيرى از فساد، ناچار به دخالت بيش از اندازهى نيروهاى امنيتى و پليسى و آهنيننمودن اجتماع با روشهاى استبدادى مىشود؛ در حالىكه استبداد، خود از عاملهاى مهم عفتشكنىست و خفقان و استبداد، آنتىتز خود را درون خويش رشد
مىدهد و هر محكومى، روزى از حاكم خود، تقاص خواهد گرفت. اين قانونى طبيعى و فرارناپذير است. پليسىنمودن جامعه و فرهنگ عمومى، جبران كمبود عفت عمومى را نمىكند و مسير ترويج و نهادينهساختن عفت و پاكى جامعه نمىباشد. پاكى و طهارت را نمىتوان با زور و تهديد يا پنهانسازى زنان و دختران از ديد ديگران برقرار ساخت؛ چراكه خانهنشين نمودن زنان، نابسامانىهاى اجتماعى و فرهنگى را در پى خواهد داشت؛ هرچند دختران و زنان به مدرسه و دانشگاه نيز راه يابند.
شهوت جنسى، لازم است مسير ارضاى سالم و طبيعى در چارچوب تشكيل خانواده به صورت دايم و پايدار داشته باشد، وگرنه نيروى سركوبشده براى تخليهى انرژى و احساس متراكم جنسى، به هر وسيلهاى روى مىآورد.
اگر مسير تشكيل خانواده و عفت سالم فراهم نباشد و سياستمداران و مسؤولان بر آن باشند تا تنها عفت ظاهرى و شكلى و فاقد محتواى حقيقى را فراهم كنند و مشقت فراهم كردن زيرساختهاى لازم و به روزِ دستگاهمند نمودن خانواده را بر خود هموار نكنند، به سركوبِ پليسى فرهنگ عمومى روى مىآورند و افراد جامعه نيز تجاوزهاى ديدارى و روابط جنسى مجازى و آميزشهاى اينترنتىِ ايزوله ( بدون دخالت پليس و نيروى امنيتى ) و فسادهاى ديگر را گسترش مىدهند. كمبودهاى جنسى و فشارهاى حاصل از آن از يك سو و نظارت و كنترلهاى پليسى از سوى ديگر، جوان را به چنين تجاوزهايى وا مىدارد. همانطور كه بىبندوبارى و رهايى جنسى در جوامع آزاد با عفت سازگار نيست، استبداد و سركوب قهرى نيز عفتآفرين نمىگردد، بلكه راه درست تأمين عفاف و امنيت اخلاقى و فرهنگى جامعه در سرمايهگذارى كلان بر مسألهى ازدواج و ترويج و نهادينه كردن آموزههاى دينى و اخلاقى و باورهاى ايمانى و اعتقادى مىباشد؛ آن هم به قامت سازمانِ گسترده و پيشرفتهى سلامت و كرامت اجتماعى كه زير نظر رهبرى جامعه اداره مىشود و بيش از وزارتخانهاى مانند آموزش عالى و يا آموزش و پرورش، توسعهيافته باشد و قدرت و نفوذ آن نيز به مراتب بيش از نيروهاى نظامى، انتظامى و امنيتى باشد؛ سازمانى كه به همراه سازمان فرهنگساز حكمت، فرهنگ و هنر، زندگىِ مشترك و سالم خانوادهها كه در تمامى دورهى تحصيلى كه اين دوره در جوامع مدرن، امرى اجتنابناپذير است، و نيز اشتغال و فرزندآورى آنان را مديريت و هدايت مىكند و عفت جامعه و سلامت جنسى افراد و نشاط و حرارت جوانى را از اين رهگذر، پايدار و كمالآفرين مىدارد. اگر جامعه، سلامت جنسى نداشته باشد، نسبت به جنس مخالف دچار آلرژى و حساسيت و عقده مىشود و او را در نهاد خود يا آلههاى معبود و يا ديوى مغضوب مىيابد كه بايد از او تنفر داشت، و با افراط و تفريط جنسى، تعادل جامعه را در تمامى زمينهها بهويژه در حوزهى آموزش عالى كه جوان ناچار از تحصيل كلان براى دستيابى به جايگاه شايسته و تأمين نيازهاى خود، آن هم در جامعه كه كار با ميزان تحصيلات ارزشگذارى مىشود، نه به ميزان مهارت و بازدهى، و مدركگرايىِ افراطى و بدون تناسب با استعدادها
بر آن حاكم است، همراه با رياضت جنسىست و نظام آموزشى به هيچوجه در راستاى آموزش حقوق خانواده و مقررات و قواعد شكلگيرى، تداوم و انحلال خانواده و تأمين عفت عمومى طبيعى و غيرقسرى، مهندسى نشده است، دستخوش تغيير و كمبازدهى و مواجه با فوران انرژىهاى متراكم و سركوبشده در مواقع خاص ( و غيرقابل مديريت و كنترل كه از همين رو نمىتوان به آن به عنوان سوپاپ اطمينان نگاه كرد ) مىگرداند. رفع تمامى اين مشكلات، نيازمند مهندسىِ جامع ازدواج و خانواده و الگوسازى بومىِ مبتنى بر آموزههاى دينى و سلايق ملى و هماهنگسازى تمامى دستگاههاى درگير با آن مىباشد و وجوب ازدواج و تشكيل خانواده به معناى تهيهى سازوكار مناسب بسترساز براى تأمين ازدواج عمومىِ شايسته و ارزانقيمت به عهدهى مسؤولان مىآيد، نه بر افراد جامعه كه ازدواج براى آنان مطلوب نفسىست، نه حتا مستحب.
در نظام دينى، هزينههاى زندگى هم لازم است بركت، رفاه و صفاى خود را داشته، و هم ارزانقيمت و در دسترس باشد. اين سبك زندگى، الفتساز و صميميتآفرين است؛ وگرنه با شتابى كه تمدن جديد و مظاهر آن در حال درنورديدن زندگىهاست و استثمار تودههاى ضعيف و استفادهى بىجهتِ سيستميك بر تجارت جهانى حاكم است و سيستم اقتصادى كشور نيز منفعل، ناپايدار، غيرمقاومتى، مبتنى بر سود ( ربوى ) و غيرايثارپذير مىباشد و تراكم ثروت در دست عدهاى خاص ( حدود دو درصد جامعه ) است و تا زمانى كه ازدواج، سازوكار مناسب اجتماعى خود را نيافته است و خانوادهها احساس كرامت، عزت و امنيت از درآمدزايى پايدار و مقاوم را ندارند و ازدواج و خانوادهدارى بسيار گران و با هزينههاى گزاف همراه است، « تنهايى » ناگريز و ناگزير مىباشد.
اگر جامعهاى داراى ازدواج سيستميك نباشد، در طول زمان چنان نابسامان مىگردد كه رفتهرفته مصداق روايات جواز عزوبت مىگردد و جوان در چنين جامعهاى كه بريده و شخصى و غير نظاممند براى ازدواج تصميم مىگيرد و از نظام حاكم، قدرت و حمايتى براى اين مهم نمىيابد، توان حمل بار سنگين ازدواج و تشكيل خانواده را نمىيابد و قرآنكريم نيز بار و تكليفى خارج از مدار توان آدمى بر دوش او نمىنهد؛ چنانچه مىفرمايد: ( لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسآ إِلاَّ وُسْعَهَا )[1] ؛ هرچند هيچكسى براى
ارتكاب گناه و خيانت، مجوز ندارد و گناهكردن در هر شرايط و در هر جامعهاى حرام و ممنوع است؛ چنانكه پيمانشكنى حتا اگر تعهد با كفار باشد، تا زمانى كه طرف مقابل، به تعهدات خود پايبند است، حرام و ممنوع مىباشد.
ازدواج و تشكيل خانواده وظيفهاى حكومتىست و حكومت اگر نتواند ارضاى جنسى حلال و ازدواج دايم را براى افراد جامعه فراهم سازد و شرايط اقتصادى و معيشتى به گونهاى سخت گردد كه نتوان درآمد حلال براى خانواده داشت، تنهابودن و عزوبت، مجاز مىگردد و ترك ازدواج، مصداق ترك سنت
نمىباشد. توجه شود كه « معيشت » به حداقل امكانات مورد نياز براى زندگى سالم گفته مىشود. در چنين شرايطى نبايد به خاطر تشكيل و حفظ خانواده، تن به معصيت و كسب درآمد حرام داد؛ چراكه مال حرام اگر به زندگىِ زن و مردى داخل شود، رغبت به ارتكاب حرامها در آنها اوج مىگيرد و آنان ديگر حتى ميل و رغبت به خود نيز پيدا نمىكنند و هريك به دنبال بيگانهاى حرام مىگردد، بنابراين بايد خود و دين خويش را با مال حلال و در صورت ناتوانى از كسب آن، با عزوبت و تنهايى پاس داشت، وگرنه در آن زمان، مرد به دست همسر خويش و با فشارهايى كه او براى كسب مال بيشتر وارد مىآورد، دينگريزى خواهد يافت و سلامت زندگى دنيايى و سعادت اخروى خود را از دست مىدهد؛ چرا كه مجبور مىشود بارها، مسؤوليتها و تكليفهايى را تحمل كند كه توان عادى براى تأمين حلال آن را ندارد. زندگى در چنين شرايطى سخت و سنگين و غيرقابل مديريت مىشود و قلادههاى اجبار و بيدادِ زور، جايى براى حركت سالم نمىگذارد و ضعف توان خريد، مايهى شرمسارى و شكست آبروى افراد و هتك حيثيت آنان مىگردد؛ بهخصوص اگر « دينهم دنانيرهم » و دين زر و زور حكومتى چيره شود. اين بدان معناست كه اگر جامعه سالم نباشد و فساد در اقتصاد آن ريشه دوانده باشد، پولمحورى در تمامى اركان جامعه حتا در ديندارى نفوذ مىكند و ارزش معلم، مادر، پدر، پرستار و دختر در روزهاى قدردانى از آنان و نامگذارىشده به نام مبارك آنها، به جاى توانگرفتن از روحيهى ايثار و جوانمردى، به ارزش ريالىِ هديهها برآورد مىشود و پولمحور مىگردد. اين در حالىست كه تشكيل خانوادهى سالم بر مدار شور و شوق و عرضه و عشق و مستى مىباشد كه حيات شيرين انسان را رقم مىزند؛ حقيقتى كه برتر از تكليف و دشوارى و دور از ارزشسنجى با بهاى ريالىست و بر مدار عشق و مستى معنا مىشود. بهطور كلى، زندگى خانوادگى بر پدر، مادر و ارتباط كلامى، جنسى و عاطفى آنان و بر فرزند، تعاون پدر با مادر و فرزند، معاشرت زن و مرد و اعضاى خانواده به معروف و ارتباطات و مناسبات اجتماعى و حق و مسؤوليت جهت انجام صلهى رحم و درآمد و امكانات و سرمايهى اقتصادى كه عفاف و كفاف را تأمين كند، مبتنىست و پول نبايد جاى ديگر اركان خانواده را بگيرد.
معيشت اگر با معصيت پيوند بخورد، عزوبت مجاز مىگردد؛ وگرنه همسر و فرزندان، بارهايى بر دوش فرد مىگذارند كه او را از گناه، سنگينبار خواهد ساخت و ديگر نمىتواند خانوادهى خود را به سلامت و با اقتدار مديريت كند و به اجبار به كسب درآمد حرام تن مىدهد. چنين خانوادهاى از صفا و عشق و صميميت بريده مىشود و مصرف مال حرام، به آنان هارى و دريدگى خواهد داد؛ بهگونهاى كه ديگر هيچيك براى ديگرى احترام، كرامت و بزرگى قايل نخواهند شد و با پيشامد كمترين موضع درگيرى، به شدت تحريك شده و همچون كلاب اهل دنيا براى دريدن يكديگر به هم هجوم مىآورند و در اين هجوم، هيچيك نمىگذارد ديگرى آسايش و راحتى و قدرت بهرهبردن از امكانات دنيايى را داشته باشد و از داشتههاى خود استفادهاى مطلوب ببرد. لزوم عزوبت و تنهايى در زمان طولانىِ غيبت
كه شيعيان درگير نوسانهاى بسيارى خواهند شد، در زمانها و يا مكانهايى خاص رخنمون مىگردد، چنانچه شيخ « احمد بن فهد حلى » در كتاب « التحصين » آورده است رسول خدا 9 فرمودند :
« ليأتين على النّاس زمان لا يسلم لذي دين دينه إلّا من يفرّ من شاهق إلى شاهق و من حجر إلى حجر كالثعلب بأشباله، قالوا و متى ذلک الزمان؟ قال: اذا لم تنل المعيشة إلّا بمعاصي الله فعند ذلک حلّت العزوبة. قالوا يا رسولالله امرتنا بالتزويج قال: بلى ولكن إذا كان ذلک الزمان فهلاک الرجل على يدي أبويه فإن لم يكن له أبوان فعلى يدي زوجته و اولاده فإن لم يكن له زوجة و لا ولد فعلى يدي قرابته و جيرانه، قالوا : وكيف ذلک يا رسولالله؟ قال: يعيرونه بضيق المعيشة و يكلّفونه ما لا يطيق حتا يوردوه موارد الهلكة »؛ بر مردمان روزگارى خواهد آمد كه دينِ هيچ ديندارى سالم نمىماند، جز آنكه از سر كوهى به سر كوهى ديگر و از سوراخى به سوراخ ديگر برود، همانند روباهى كه مىخواهد بچههاى خود را نجات دهد. عرض كردند چنين زمانى كى خواهد شد؟ فرمود : هنگامى كه به معيشت و زندگى جز از راه حرام نتوان رسيد. در چنين روزگارى عزوبت و ترك ازدواج، مجاز خواهد بود. عرض كردند: اى رسولخدا هميشه ما را به ازدواج و تشكيل خانواده امر مىفرمايى. فرمود: بلى، ولى وقتى چنين روزگارى فرا رسد، هلاكت فرد در دست پدر و مادر خويش است و اگر آنان نبودند، پس به دست همسر و اولاد خويش، و اگر نبودند، پس به دست اقربا و همسايگان اوست. عرض كردند: اى رسول خدا چگونه است كه پدر و مادر و همسر و فرزندان و اقربا و همسايگان عامل هلاكت گردند؟ فرمود: او را شماتت و سرزنش مىكنند كه زندگى وسيع ندارى و او را به كارها و امور دشوار و خلاف شرع تكليف مىنمايند تا آنكه به جايگاههاى هلاكت واردش مىكنند.
فرهنگ خانوادهمحور عفت و پاكدامنى
عفت به معناى پاكدامنى و پرهيز از فساد و فحشاست و عفيف به كسى مىگويند كه خود را از منكرات و فحشا كنار مىكشد و حفظ مىكند و به عصيان، طغيان، اعوجاج، انحراف و تعدى نمىآلايد و تظاهر به فساد ندارد و متجاهر به فسق نمىباشد و آبرومند و داراى حيثيت، حرمت و مصونيت است. عفاف از صفات مشترك ميان زن و مرد است، اما كيفيت عفاف هريك متفاوت است.
عفاف بر دو قسم « شكلى » و « محتوايى »ست. عفافِ شكلى، پوشش مناسب و بهدور از جلفى، شهرت و تحريكبرانگيزىست. عفاف محتوايىْ نجابت، پاكدامنى و حفظ حرمت انسانى خويشتن است. عفاف محتوايى، مهمتر از عفاف شكلىست. نجابت و سلامت زن و مرد، نخست با دورى از آلودگى و فساد و در پرتو تربيت خانواده و فرهنگ آن به دست مىآيد و عفاف شكلى براى تحقق اين مهم است كه بهطور مقدّمى و همانند وضو براى نماز لازم است.
دو ويژگى مهم عفيف، داشتن « غيرت » و « حيا »ست. عفتِ انسان، دو مركز حساس دارد: يكى مغز است و ديگرى دل. براى مغز، « فكر » و آگاهى، و براى دل، « عشق » لازم است. اگر ايندو كانون، دچار افراط و تفريط شود و فكر در شناخت خود، به جهل و ناآگاهى دچار شود و دل در عشق خود به خشكى يا افراط و آلودگى دچار شود و به محبت و عشق نرسد، كوتاهنظرى و آلودگى ذهن و تحريكِ بىتناسب و بيمارى « حساسيت به جنسيت » پديد مىآيد. در برابر بيمارى حساسيت، حالت تعادل و سلامت و « آزادمنشى » و « تقوا » قرار دارد كه با آگاهى و عشق حاصل مىشود. در مناسبات اجتماعى، اصل « آزادمنشى » و بزرگوارى و كرامت و دورى از جمود و تعصبهاى مزاجى و پرهيز از غيرتورزىهاى بدون پشتوانهى دينى بسيار مهم مىباشد و جامعه لازم است در اين خصوص آزادمنشانه رفتار كند تا مانع زندگى عادى و سالم زن و مرد در معاشرت اجتماعى نشود و آزادىهاى شرعى و مجاز زن و مرد را از آنان نگيرد و خشونتورزى و رفتار مستبدانه و خشك و خودرأيى ميلى يا لاابالىگرى و اباحهورزى نداشته باشد. « آزادمنشى » بيانگر حالت روانى متعادل و سالم در مواجهه با صنف ديگر انسان مىباشد. براى تحقق آزادمنشى بايد استعدادها را گسترش داد و بينشها را بالا برد و از ممنوعيتها كاست و عشق و مرحمت و صفا را نهادينه ساخت؛ تا جايى كه جامعه به جايى برسد كه هر كارى را بر اساس « علم » و « اراده » و با پاسداشت مرحمت انجام دهد. براى آنكه جامعه به اين بلوغ برسد، بايد ممنوعيتهاى نامشروع و استبدادى در آن كاسته شود و « آزادىِ » طبيعىِ جامعه به آن داده شود تا جامعه مسير سالمسازى خود را بپيمايد و تطهير جامعه، با توسعهى جامعه امكانپذير است، نه آنكه احكام الاهى و قوانين بىپيرايهى خانواده بيان نشود يا حلالهاى شرعى به صورت ميلى حرام و ممنوع شود و آزادىها بهطور كلى و ثابت و بدون ردهبندى محدود گردد. توجه شود اينكه برخى از احكام و قوانين مىگويد چيزى حرام و ممنوع نيست و اشكال ندارد، به معناى خوببودن آن نيست. برخى از امور با آنكه حرام نيست، بهطور ميلى يا عرفى خوب هم نيست و خوبنبودن ميلى يا عرفى نبايد جايگزين حرامنبودن شرعى شود. مگر مىشود بدون داشتن دليل شرعى، چيزى را كه خوب و شايسته نيست، حرام كرد و هر چيز خوبى را حلال يا مستحب يا واجب دانست؟ با آنكه فقيه تنها ترجمان دين است، نه مشرّع و قانونگذار! به هر روى، با بالارفتن بينشها، انسان عاقل و با اراده، تنها از چيزى كه براى وى مفيد است، بهره مىبرد و در چنين جامعهاى كه در روند عمومى خود سالم و آزادمنش است، نبايد
تمامى افراد آن را از آزادىهاى طبيعى خود محروم ساخت؛ اگرچه مفاسدى جزيى نيز در آن اتفاق بيفتد كه ايجاد عصمت كلى در جامعه امرى ناممكن است. در اين راستا، آگاهىبخشى به بانوان براى ايجاد قدرت شگرد و دلبرى براى همسر خود كه اسلام از آن به جهاد زن ياد كرده است و ترويج عشق عفيف و آموزش مهارتهاى عشقورزى به افراد جامعه، از اركان مهم تأمين عفاف در جامعه است.
نهادينهشدن فرهنگ عفت و پاكى در جامعه، نياز به بنيانهاى سيستميك اجتماعى و زيرساختهاى كلانِ دستگاهمند با محوريت خانواده دارد. رفع فقر و محروميتها و ايجاد شغل براى جوانان و فرهنگسازى ازدواج و همسانگزينى از ناحيهى نظام و نيز پايينآوردن هزينهى ازدواج و گران و سنگينساختن هزينههاى فساد و فحشا با مجازاتها و جريمههايى كه براى آن لحاظ مىشود و نيز اهتمام به اجراى عدالت از ناحيهى دولتمردان و تصحيح تربيتهاى آلوده از متوليان عالى تا درون خانوادهها، از مهمترين عاملهاى توسعهى عفت و نهادينهشدن آن در جامعه مىباشد و اين مىرساند سلامت و عفت جامعه، بهتنهايى و بدون پشتوانهى حكومت و نظاممند شدن ازدواج، فراهم نمىشود. در اين زمينه بايد علتنگرى داشت، و نه نگاه به معلولها. فقر مالى و در پى آن، كمبودهاى نفسانى، به تهييج هوسها مىانجامد و تراكم شهوت و حسرت، همراه با كمبود فضاى ارضاى مناسب، موجب اشتداد بيمارىهاى نفسانى، اباحهگرى و دهنكجى به معنويات و نيز نارضايتى از زندگى و سيرىناپذيرى و احساس كمبود بيشتر مىشود و عطش جنسى و تحريكپذيرى نامناسب و نابهجا و استثمار جنسى بر افراد چيره مىشود. در جامعهى بيمار و حساس به جنسيت، بايد بيمارى را از اين جوامع رفع نمود و با حساسيتزدايى از جامعه نسبت به زن و اشباع جنسى افراد در چارچوب قوانينِ بىپيرايهى شرع، سلامت، بر جامعه غالب مىشود. رفع حساسيت جنسى نيز به افزودن مانع و جداسازى زنان و مردان نيست، بلكه مردان و زنان بايد چنان تربيت شوند كه با ديدن بيگانهاى، به او طمع نورزند و فرهنگِ ايمان، قداست، محبت و صفا را در خود بيابند و نيز لازم است براى رفع مشكلات روحى و روانى افراد و ريشهكنى فقر و ناآگاهى، برنامهريزى و تلاش سيستميك با محوريت نهاد قدسىِ خانواده داشت. تنها مديريت كلان جامعه، آن هم با داشتن سياستها و تدبيرهاى درست و تصحيح قوانين خانواده، مىتواند جلودار طغيان و فساد جامعه و تربيت درست نسل شود و مديريت صحيح و دستگاهمند خانواده و عفاف حاصل از آن مىتواند نظام را از اين چالش، گذار دهد. حل اين مشكل، نه در دست جوانان محجوب و نجيب، كه در دست متوليان دين و جامعه براى محور قراردادن خانواده در تمامى سياستهاست و انتظار آگاهى و مديريت صحيحِ امكانات و فرهنگ را بايد از متوليان نظام و مديران كلان دولت خواست.
رابطهى عفاف و اعتقاد معرفتى
نظاممند نبودن امور جنسى و لاابالىگرى و شكستن حريم قدسىِ خانواده و عفاف، فرد و جامعه را
به بىهويّتى و بىاعتقادى مىكشاند و انسانِ فاقد عقيده و ايمان را در سطح حيوان و به زندگى غريزى تنزل مىدهد. در زندگى غريزى، حتا انديشه و علم، همان غريزه را تربيت مىكند و از اين ظاهر، فراتر نمىرود و براى همين، انديشه و علم همانند عقيده و ايمان صورى و فاقد محتوا كه خدايى در آن نيست، نمىتواند مانع فساد گردد. انديشه و علم، ظرفِ عقيده و ايمان، و پوستهى معرفت و حقيقت، و ابزارى در خدمت آن است و بدون آن، محتوا و ارزشى ندارد تا بتواند هويت آدمى و حقيقت او را بسازد.
عقيدهستيزى و عفتسوزى استثمار
استثمار پنهان، بشر را بريده از عقيده و معرفت و غافل از حقتعالا، براى صرفِ زندگىِ مادى و ظاهر آن مىخواهد و نظام اجتماعى و سياسى خود را بر پايهى علم گذاشته است، نه عقيده، معرفت و ايمان؛ اگرچه بشر نظام سياسى را با اعتقادات فاسد و تحريفىِ گيوتين خشونت ارباب كليسا و تحقير انسان در اين مكتب تجربه كرده و از آن رميده است و براى همين، ديگر به آن تن نخواهد داد و استثمار پنهان، نظامهاى سياسى و حكومتها و مردمانان را در ظاهر دموكراسى و مردمانسالارى كاذب و ابزارى، كه مردمانانِ آن شست و شوى مغزى داده شدهاند، در اختيار خود گرفته است؛ مردمانانى كه تنها در پىِ زندگىاند و مىخواهند در زندگى، كمترين مزاحم و مانعى براى خواستههاى نفسانى و انديشارى غريزى خود نداشته باشند و زندگى مادى و هوسمحور آنان، بيشترين تأمين را داشته باشد؛ انديشهها و كردارى كه از غرايز و طبايع مشترك ميان حيوان و انسان فراتر نمىرود و محدود به غريزه و طبيعتِ ظاهر آدمى مىباشد كه با توجه به اينكه كمّىنگر و در سيطرهى كمّيت است، انسانها را عرضى مىبيند كه همه در برابر قانون محترمند، نه طولى و داراى كيفيتهاى ضعيف و شديد و متفاوت كه بعضى مىتوانند عصمت و وحى موهبتى داشته باشند. متأسفانه نظام خانواده در چنبرهى چنين همهگيرىِ محدودِ به غريزه، رو به افول و زوال مىباشد؛ به خصوص كه محبت و عشق به خانواده ـ چنانكه خواهد آمد ـ از عقيده، معنويت و ايمان به حقتعالا انرژى و توان مىگيرد. البته آيندهى بشر، وازدگى از بىدينى و خستگى و نااميدى از بىخدايى و رو آوردن به گرايشات دينى و اعتقادى مىباشد؛ اگرچه بشرِ تشنهى خدا، عقيده و خداخواهى را با هوسها و غرايز و انديشهى علمى خود در هم خواهد آميخت و دولتها را از حاكميت فردى به حاكميت شورايى تحويل خواهد برد و مبتنى بر مردمانگرايـىِ جامعهى غريزىِ رو به خدايى خواهد ساخت كه هوسهاى خود و رهايىِ تابعِ آن را از دست نمىدهد و هر جامعه و ملتى با توجه به فرهنگ مردمانى خود، بخشى از دين را بهطور نسبى و به صورت آزاد و بدون جبر و مطلقگرايى و اقتدارخواهى خواهد پذيرفت و به آن پايبند خواهد گرديد؛ چنانكه كشور ايران، بيشترين گرايش مردمانى به دينِ حداكثرى را همواره دارا خواهد بود و گزارههاى مشترك دين و اعتقادات مذهبى، از عوامل ايجاد همزيستى مسالمتآميز و صلحِ پايدار ميان كشورها، بر محور قانونى حداقلى و همهپذير مىگردد. بر اين اساس، در چنين جوامعى اگر رهبران دينى جامعه فقط بر
حفظ ظاهر دين پاىفشارى كنند و هوسهاى جامعه را بهطور كلى ناديده بگيرند، بهگونهاى كه براى ارضاى آن، راهى قانونى و آزاد طراحى نكنند و فضاى جامعه چنان نباشد كه مسلمان مسلمانى كند و گبر گبرى، مورد خدشه و بىاعتنايى قرار مىگيرند؛ چرا كه جامعه تمامى انواع استبداد و استكبار حتا استبداد دينى را بهطور عملى و قلبى نمىپذيرد و روزى كه قدرت اجتماع بيابد، عليه آن قيام مىكند و مىشورد. دين براى بقاى خود نيازمند مقبوليت مردمانى و توجه نظام فقهى و حقوقى برآمده از آن به شناخت دقيق و صحيح موضوعات روز و واقعيات جامعه و دادههاى واقعگرايانهى آن و درك درست از تأثير و تأثر نظام خانواده و حقوق آن به معناى توانايىها، امتيازات و مصونيتهاى زن و مرد و مسؤوليتها و تكاليف آنان نسبت به يكديگر، در روند تعامل فقه، حقوق و جامعه مىباشد؛ بهخصوص كه فقيه و متولّى دين، بدون مقبوليت فراگير مردمانى، قدرت اجرا ندارد تا تكليفى داشته باشد.
سياست زنابزارى و زنكاذبى استثمار
كشورها و فرهنگهاى متخاصم با انگيزهى سياسى، فرهنگى و اقتصادى براى استعمار ملتها و سقوط نظامهايى كه داعيهى ديندارى دارند و عليه منافع استكبارى آنان مىباشند، به نام حمايت از زن يا گسترش آزادى، زنان را به بىبندوبارى و مردان را به بىغيريتى و بىرگى وادار كرده و گرفتار فساد و فحشا نموده تا با ايجاد فساد سيستميك عمومى و بهرهكشى دستگاهمند از زن و مرد و استثمار ضعيفان و استفادهى نابهجاى جنسى و اقتصادى آنها و تخريب معنويّات و بههمريزى اخلاقى و فرهنگى، با ابزار سكسِ رها و اهرمِ زنِ بىبندوبار و هوسهاى بىحد و مرز مردان، زير هجمهى سنگين جدالهاى سخت تبليغاتى و تزريق تمايلات و جاذبهها و شخصيتهاى كاذب به جامعه و تشويق و ترغيب به ايجاد پارتىهاى مختلط و بىباكى در انجام فحشا و فساد، بهخصوص با ساخت فيلمها و مجموعههاى خيانتآلود و تزريق فرهنگ مستهجن با پوشش انواع عشقهاى آلوده و استفادهى ابزارى از واژهى زيبا و دوستداشتنىِ « عشق » و شستوشوى مغزى جوانان با فلسفهسازى و توجيهات كوتاه اما تأثيرگذار بر نفس، اجتماع را به تباهى و نابودى كلان و ناپايدارى، در برابر خواستههاى استعمارى و مقاصد شوم خود در ايجاد بىهويتى در افراد جامعه و تغيير نظام دينى بكشانند؛ بهخصوص كه دنياى استكبار و صهيونيسم جهانى راهكار نظامى و سياسى را امتحان نمودهاند و يافتهاند از طريق تخريب اركان خانواده با اهرم تحريم اقتصادى و فشار مالى و اشاعهى فساد و فحشا مىتوانند به تغيير نظام سياسى در هر كشورى دل خوش دارند. بسيارى از انحرافهايى كه دامنگير برخى زنان و مردان مىشود نتيجهى حمايتها و سرمايهگذارىها و هزينهى امكانات و تبليغات هدفمند سياستبازان و كارتلهاى اقتصادى و دولتهاى استكبارى مىباشد. هدف آنان از اين استثمار ابزارى زن، ايجاد سلطه و نفوذ و كسب درآمد هرچه بيشتر از تجارت انسان و شرففروشى و ترويج دستگاهمند فسادهاى حاصل از جاذبههاى جنسى براى فروش هرچه بيشتر محصولات خود مىباشد. سوگمندانه اين
تجارت كثيف به نام حمايت پرطمطراق از زن صورت مىگيرد، اما به كام استثمارِ سيستميك و لجنبار، با بىهويتساختن افراد جامعه و تضعيف معنويت و ديانت مىباشد. استثمار دستگاهمند در تجارت جهانى، بهترين ابزار سود در اقتصاد جهانى را زن و جاذبههاى كاذب جنسى قرار داده است. اين صفتِ بشـرِ نفسمحور و بريده از مقام عصمت است كه اگر زورى بيابد و چيره شود، مىخواهد با غلبهجويى كه خصوصيت بارز نفس است، ديگران را از هر طريقى كه شده؛ اگرچه به جنايت، استثمار كند و براى اين كار، جنگ روانى و توجيه فلسفى مىسازد و آن را بهگونهى هنرى تبليغ و نهادينه مىكند. اين تبليغاتِ هدايتشده و فريبنده نبايد زن و جامعه را اسير حيلهها و شخصيتسازىهاى كاذب خود سازد، بهگونهاى كه ملاكهاى درست عقلانى در زندگى و در حمايت سالم از زن ناديده گرفته شود. آزادى زن را بايد عشق عفيف به زن و عشق به اصل و حقيقت او دانست و غير آن هرچه باشد، قبض و اسارت و بست و بند است. البته تبليغات انحرافى و گمراهكنندهى استثمارگران، واژهى قدسى عشق را چنان به فرهنگ منحط خود لجنمال نموده، كه معناى عشق را به انحراف برده و خيانت و ظلم و حتا جنايت را در كنار عشق آورده است. در برابر، نهادينهكردنِ عشق سالم و عفيف در نظام خانواده به جاى زورِ سنتى و فساد سيستميك و ترويج اعتقاد درست كه به انسان حرمت و ارزش مىدهد، از مهمترين راهكارهاى رشد فرهنگى جامعه و سلامت آن مىباشد.
سوءاستفاده از احساسات و عواطف زن، سياست استثمارگران بشريت مىباشد و كارتلهاى اقتصادى، هويت و عشق زن را در بدن وى و در توانايىهاى او در ارضاى نيازهاى جنسى مرد خلاصه كرده و روح معنوى و قدسى و حتا سلامت جسمى و نيازهاى عاطفىِ حقيقى و صادق و معنوى را از او گرفتهاند و نفس وى را با دستكارى در سيستم انديشارى زن ـ كه احساس و عاطفهى وى بر آن بسيار چيره است و در تصميمگيرى به موارد جزيى و زودگذر توجه دارد ـ به پليدىها و پستىها و نيازهاى كاذب عاطفى سوق دادهاند تا با استفادهى نابهجاى جنسى از زن، دايرهى استثمار ضعيفان را
گسترش دهند.
پيشرفتهاى تكنولوژيك و صنعتى بشر، آلوده به استثمار است. كارتلهاى اقتصادى نه آنكه شناختى درستى از انسان و شخصيت والاى زن نداشته باشند، كه تجارتِ پرسود با كمترين هزينه، در كالاساختن زنان و استفادهى ابزارى از آنان مىباشد. اقتصاد جهانى بر اهرم زن و سكس و خشونت پايهريزى شده است و اين سودجويى تحريف هويت زن را لازم دارد. اين تحريف بدون براندازى و دهنكجى به امور باطنى و لجنمال كردن سرشت معنويتخواهى و انحراف ذهنها از حقايق عوالم غيبى ممكن نيست. اگر زنان به مدار انديشهى درست و اعتقاد سالم بيايند، نخست سودجويى استثمار جهانى سقوط مىكند.
زن، اگر بر فطرت پاك خود و طبيعت خويش باشد و تحت تأثير تبليغات سنگين رسانههاى
وابسته به دنياى استثمار شستوشوى مغزى داده نشود، براى خود قداست و پاكى قايل است و در نهان و باطن خويش، عفيف و نجيب مىباشد و عفت و نجابت و وقار را دوست دارد و به آن مايل است. زن، خود را محترم مىيابد و براى حفظ احترام و كرامت خود در جامعه، خويش را نيازمند عفاف مىداند تا عزيز و بزرگوار باشد.
اگرچه امروزه راههاى لذّتيابى متعدّد و متنوّع شده است، ولى بر اثر كدورتها و آلودگىهاى ذهنى و نفسانى، به همان اندازه، عشق رنگ باخته و اين امر سبب گرديده كه افراد بريده از عشق و گرفتار در هوس و شهوت، بعد از هر ارتباط جنسى از يكديگر جدا شوند، بىآن كه دل به يكديگر بسته باشند؛ چنانكه گويى يكديگر را نمىشناختهاند. همين كه دو طرف، نياز مقطعى و هوس نفسانى خود را با صرف شراكت جنسى برطرف كردند، راه خود را گرفته و مىروند و باز مدّتى ديگر براى رفع نيازى نوپديد و كامى تازه، در كنار ديگرى قرار مىگيرند. البته ممكن است اين مراودهها، انس و عادتى شهوتآلود نيز براى برخى ايجاد كند، ولى چنين انسى جدا از عشق و تنها ظهورى از هوس است كه شهوت نام دارد. شهوت و نفسانيّت اگر در بُردى بلند ريشهدار گردد و از مرزهاى سطحى بگذرد، مردابى عميق از فساد را مىسازد.
با توجه به اينكه زن منبع احساسات و عاطفه و نيازمند محبت است، اهل فساد و تباهى، زن را كه صنفى فريبپذير و زودراضىست، با محبتهاى ابزارى و ابراز علاقهى ظاهرى يا كاذب و با گفتن يك جملهى دوستت دارم، به انحراف و به كام خود مىكشند تا از گذر اين محبت ابزارى و با سوءاستفاده از عاطفهى زن، به هوس و لذتى زودگذر دست يابند؛ بهخصوص اگر زن، اسير خودباختگى در شؤون مختلف خويش و درگير هوسهاى تعين زنانه باشد و خود را زير چنگال گرگصفتان ظالم نيز اسير ببيند يا وى در برابر مردى احساساتى شده باشد كه خبيث باشد و در مسير شرارت و خباثت خود و براى رسيدن به هوسِ آلودهى خويش، به دروغ، براى آن زن به صورت جدى گريه كند و زن، آن را گريهى شوق و عشق و محبت حقيقى و پايدار بپندارد. عشق پاك، بىطمع است و چنين رذلى در پوشش عشق، حيله و فريب براى خيانت و نامردى و فرصتطلبى مىسازد. البته نظام هوشمند طبيعت، براى آنكه به ناموس ديگران با فريب و حيله دست مىزند و حرمت عشق و خانواده را و قداست آن را مىشكند، تاوان و مكافات سختى لحاظ مىكند و تا آن لذتها را از دماغ وى با عذابى سخت، دردناك، ممتد، خستهكننده و جانكاه بيرون نكشد، از او دستبردار نخواهد بود.
اگر آدمى به فردى علاقه و محبت حقيقى داشته باشد، در مقابل او تحمل پيدا مىكند و نارسايىهاى وى را مىپذيرد و در برابر آن نارسايىها بردبارى مىنمايد و نسبت به آنها بهراحتى گذشت مىكند. يار مناسب، در قيد و بند عار نيست و براى همين، دار و ندار خود را فداى يار خود سازد. در ناسوت، عشقى عشق است كه تنها كفن باعث جدايى، آن هم جدايى تنها شود و روحها با وحدت
خود باقىست، اما محبتهاى كاذب و ابزارىِ افراد نامناسب، با اندك پيشامدِ نارسا و كمترين ناراحتى و رنجيدگى، جدايى خود را نشان مىدهد و و فرد فرصتطلب از ديگرى فاصله مىگيرد؛ در صورتى كه محبتهاى واقعى، از هرگونه جدايى پيشگيرى مىكند و مانع فراق و دورى مىشود. بر فرض جدايى نيز شدت علاقه، آدمى را آرام نمىگذارد و فرد را عذاب مىدهد و محبت، كار خود را انجام مىدهد و جدايى را برطرف مىنمايد.
دورىها بهترين ملاك براى وجود محبت و علاقه نسبت به فرد يا چيزى مىباشد؛ چرا كه دورى و جدايى، زندگى را بر مـُحـِبّ و عاشق مشكل مىسازد. در صورت نبود محبت، زن و مرد بعد از جدايى، چنان همديگر را « فراموش » مىكنند كه گويى چنين ارتباطى وجود نداشته است و به جايى مىرسند كه ديگر ميل ديدنِ يكديگر را نيز ندارند و در صورت برخوردهاى قهرى، هيچ آشنايىاى به يكديگر نمىدهند و بهراحتى از يكديگر مىگذرند. گويا در اصل يكديگر را نمىشناسند. اين روش، حكايت از همان « تماسهاى عادى » دارد كه در آن « محبتى » در كار نيست و از اين برخوردها تنها محبتهاى كاذب يا ابزارى به ذهن مىآيد كه صورتى از تماس را با خود دارد.
[1] . بقره / 286.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.