بخش 6 : درآمد 2 : تبارشناسى جامعهى روحانيت
بخش 6 : درآمد 2 : تبارشناسى جامعهى روحانيت
تبارشناسى جامعهى روحانيت
در نظامنامهى حوزهها آنچه بسيار مهم مىباشد و براى همين، قانون روحانيت با آن شروع مىشود و نخستين اصل خود را مبتنى بر آن مىسازد، تبارشناسى جامعهى روحانيت مىباشد. هدف از تدوين نظامنامهى حوزه، تربيت نيروهايىست كه همانند پيامبران الاهى : توليد علم دينى و عمل الاهى داشته باشند. مرامنامهى حوزهها ستون اصلى ساختار جديد حوزهها و اسطقس و جوهر آن را بر اين هدف قرار مىدهد كه طلاب را ميراثبر انبيا و اولياى خدا سازد؛ ميراثبرانى كه دلسوز مردمان و پناهگاه آنان و سرشار از صداقت و صفا و صميميت مىباشند. تربيتيافتهى چنين قانونى صداقت در اجتهاد و ترجمانىِ دين دارد. « صداقت طلبگى » اعتماد مردمانى در دينشناسى مىآورد و كسى كه صادق نباشد، مردمان حتا به خوبىهاى او نيز شك مىكنند تا چه رسد به اينكه با ديدن چهرهى او ميراثبرى وى از پيامبر اكرم 9 و حضرات معصومين : را به ياد آورند.
طلبه تنها با انبياى الاهى مقايسه مىشود. اين چشمانداز عالىِ طلبگىست: « علماء أمّتي كانبياء بنى اسرائيل »[1] . خداوند نور ولايتى در دل عالمان ربانى قرار مىدهد كه آنان را برتر از برخى از انبياى
معصوم گذشته مىسازد. اين قداست و حرمت كه براى عالمان دينىست، بهخاطر محتوايىست كه در آنان مىباشد؛ محتوايى كه با عنوان « زىّ طلبگى » يا راه و رسم طلبگى ياد مىشود كه همان سيرهى انبياى الاهى : است. بنابراين طلبگى، عنوان بلندىست؛ چراكه طلبه، وارث پيامبر است؛ اما طلبهاى كه داراى معنا و محتواى ولايى باشد.
تفاوت عالم دينى با ديگر دانشمندان در همين نكته نهفته است. همين اصل، زيرساخت و اسكلت نظام روحانيت و ريشهى تفكر مكتبى آن است. عالم شيعى نمىتواند از خود چيزى بگويد، بلكه بايد نظرى را بگويد كه ترجمانِ مراد شارع است؛ اما ديگر عالمان، خود را همچون معصوم، اصل مىدانند و از خود نظريهپردازى دارند و نسبت به دين الاهى تعهدى ندارند.
روحانيان، وظيفهى فهم دين و توليد علم دينى را بر عهده دارند. علم دينى تمامى شؤون زندگى را در برمىگيرد. اصلاح، تشريح و تبيين قواعد كلى جامعه نيز به دست روحانيان است. روحانى و طلبه شخصىست كه خواهان و جوياى دانشهاى دينىست و علم دينى از او به دست مىآيد. او كسىست كه در تاريخ سير كرده و كتابهاى علمى گذشتگان را خوانده و مشكلات بزرگ آنها را ديده و راهحلهاى عدهاى را نيز به خود پيچيده و راهحل نهايى را به مدد ملكهى قدسى اعطايى از ناحيهى حقتعالا بيرون آورده است. اين شخص ربانى با عنايت ويژهاى كه از ناحيهى حقتعالا دارد و با تخصص دينى خود، مىتواند جامعه را رهبرى، هدايت و اصلاح كند؛ كسى كه چشم به دستور و فرمان پروردگار دارد و هدايتشدهى مقام عصمت و طهارت و مورد عنايت حضرات معصومين مىباشد؛ كسى كه داخل در نظام عنايى و موهبتى خير « باطنى و خاص » است، نه خير عام و ظاهرى كه به حسب فطرت و نظام طبيعت توزيع مىشود؛ نظامى كه محورىترين اصل آن، داشتن صدق و صفاى باطن است و بر آن است تا خود و بندگان الاهى را به خداوند برساند.
اين چشمانداز طلبگىست: حركت بر مسير پيامبرانى چون حضرات ابراهيم، يوسف، موسى، داوود، سليمان، عيسى : و پيامبر اكرم 9 و تلاش و مجاهدت براى وصول به فينال معرفت و بندگىِ آگاهانه در برابر دشمنى افرادى چون كاهنان، سامرىها، خاخامهاى دنياطلب يهود، ابولهبها، ابوجهلها، ابوسفيانها و جادوهاى رنگارنگ شيطانى و فريبندههاى نفسانى هر عصر. اين چشمانداز حوزههاى علمىست: مركزى مبتنى بر سيستم الاهى كه تنها حكم را براى خداوند قايل است و وحى و ولايت را به اعتبار استناد عصمتى كه به خداوند دارد، معتبر مىشمرد و در پى كشف آموزههاى شريعت، مبتنى بر نظام استنباط و اجتهاد شيعى براى وصول به معرفت و بندگى خداوند مىباشد؛ ديندارىِ خدامحور و تابع سلسلهى انبياى الاهى : و وحى.
جامعهى روحانيت از تبار انبيا و اولياى الاهى و ميراثبر آنان مىباشد. وراثت، بدون سبب اتصال و همسنخى، صورت نمىگيرد. اين همسنخى نمىتواند در زمينهى وحى، عصمت، نبوت، وصايت، معجزه و كرامت باشد كه باب آن با طرح « خاتميت » بسته شده است و ديگر دست بشر به آن نمىرسد؛ بلكه اين سنخيت، تنها مىتواند در بنمايهاى باشد كه انبياى الاهى را نبى و اوصياى آنان را وصى ساخته است؛ بنمايهاى كه همان « ولايت » است و اين، همان ارثىست كه به جامعهى روحانيت مىرسد و آنان را همسنخ با تبار خود مىسازد. شكل تنزليافتهى ولايت، « ملكهى قدسى » نام دارد. ملكهى قدسى و در شكل عالى آن، ولايت، به روحانىْ همسنخىِ اصيل با پيامبران : مىبخشد. همسنخى از طريق اجتهاد، نسخهى تنزليافته و مركّب از علم، عدالت و قدرت است، كه علم به جاى وحى تشريعى، و عدالت به جاى عصمت موهبتى، و قدرت به جاى معجزهى قولى و فعلى مىنشيند؛ البته با تنزلى كه هريك دارند. مظاهر دنيايى براى صاحب ملكهى قدسى دلربايى نمىكند. وى مانند محتضر مىماند كه همواره آن سرا و مرگ را پيش چشم دارد. چنين كسى نه دل و دماغى و نه حالوهوايى براى عافيت دارد و البته نشاط كامل دارد براى انجام كارى كه حقتعالا به آن اشاره مىكند.
علم، عدالت و قدرت، سه امرىست كه از حضرات چهارده معصوم : براى زمان غيبت به ارث گذاشته شده و هركسى كه رشحهاى از آن را برده باشد و به همان مقدار ادعا كند، از وى پذيرفته است؛ ولى اگر كسى تنها بخشى از آن را دارد و ادعاى تمامى آن را مىكند، وى ظالم به خود و ديگران است و تصرفات وى در محدودهاى كه در تخصص وى نيست، نامشروع است و نمىتواند ولايت آن را ادعا كند.
تخصص علمى حوزويان بر مدار ملكهى قدسى، « اجتهاد » نام دارد و متخصص در علوم حوزوى كه ملكهى قدسى به وى موهبت شده باشد و توان كشف دادههاى دينى را از كتاب و سنت دارد، « مجتهد » ناميده مىشود. مجتهد صاحبشرايطى كه تخصص وى در استنباطِ مراد شريعت است، « فقيه » نام دارد. او ترجمان گزارههاى شرعىست و خواستهى الاهى را در هر موضوعى، كه از آن به « حكم » ياد مىشود، به دست مىآورد و قدرت انشاى آن را به صورت جزيى دارد. انشاى حكم شرعى از ناحيهى فقيه، اگر به صورت كلى ارايه شود، « فتوا » نام دارد. فتوا بيانگر احكام تكليفى چهارگانه براى مكلف است.
با توجه به آنچه گذشت هدف حوزههاى علمى و رسالت آنان اين است كه طلبهاى را پرورش دهند كه شبيه انبياى الاهى باشد و قدرت اخذ وحى و الهامِ تنزليافته را ـ كه ملكهى قدسىست ـ در او زنده نمايد؛ نه محققى كه علم دين را در قالب فن برمىرسد و اسير در مبادى علمىست و از آن مبادى فراتر نمىرود و مهارت دينى وى ريشهاى در امور معنوى ندارد و او را ربّانى نمىسازد و منش و طبيعت دينى در او نيست.
به دست آوردن اجتهاد و موهبت ملكهى قدسى، صبورى و بردبارى مداوم زير انبوه مشكلات طبيعى و بعد از سالها زحمت و ممارست و تلاش براى خوديابى زير نظر استادى كارآزموده را مىطلبد و بعد از آن است كه اجتهاد در لوح جان نورانى به ملكهى قدسى نقش مىبندد و قدرت توليد علم به مدد باطن رخ مىنمايد.
در تبارشناسى روحانيان اين اصل مورد اهتمام است كه تمامى ويژگىهاى مشترك ميان پيامبران الاهى بايد براى جامعهى روحانيت ثابت باشد تا روحانى را قابل انتساب به اولياى دين گرداند؛ وگرنه با نبود يك وصف، در انتساب وى خلل وارد خواهد شد. در اينجا، به دليل اهميت موضوع، نتيجه تابع اخس مقدمات است و همين ويژگىهاست كه آنان را از ديگر عالمان و جوامع علمى ممتاز مىگرداند. همانطور كه تمامى پيامبران در نظامى گزينشى و عنايى، براى پيامبرى انتخاب شدهاند، روحانى نيز با موهبت « ملكهى قدسى » از ناحيهى حقتعالا برگزيده مىشود. صداقت و راستى ـ كه اصلى محورى براى برگزيدهشدن است ـ از الزامات روحانىشدن است. توحيد و يكتاشناسى رسولان الاهى : كه به تفاوت مرتبه در تمامى آنان وجود دارد، هدف براى جامعهى روحانيت است. نداشتن استقلال و واسطهبودن در رساندن پيام الاهى كه همان مقام ترجمانى شريعت است و اجتهاد براى همين مهم مىباشد و نيز ايمان و كمال متوسط تقوا كه در ظرف عدالت جاى مىگيرد و كمال عالى فلاح و رستگارى كه نداشتن ظلم و آزار نسبت به كسىست، صالحتبارى روحانيان و تعطيلناپذيرى نبوت انبايى ( كه با نبوت تشريعى تفاوت دارد و برآمده از ولايت محبى يا محبوبىست ) از ويژگىهاى مشترك ميان پيامبران الاهى و جامعهى روحانيت است. همچنين روحانيان بايد همانند پيامبران، پدران دلسوز، مهربان و عطوف امت باشند و ملجأ و پناهگاه مردمان در مشكلات و در پاسخگويى به پرسشهاى آنان شناخته شوند؛ همانطور كه « اعتماد » متقابل ميان مردمان و روحانيان وجود دارد؛ روحانيانى كه در مقام مرجعيت دينى با دو سلاح علم و تقوا، مدافع حق و مكتب اهلبيت عصمت و طهارت : و حريم مردمان بودند و در اين راه مقدس، از جان پاك خود مىگذشتند.
روحانيت در چنين سيستم آموزشىِ استادمحور و الاهىست كه مىتواند نحوهى نگرش خود به اجتماع را با توليد علم دينى و ارايهى رو به رشد عقايد و كاربردىنمودن فقه بر اساس جامعهى هدف، همراه با دليل و با روش علمىِ پذيرفتهشده و زدايش پيرايهها ارتقا بخشد.
حوزهها با بازگشت به تبار اصيل خود و سيستم آموزشى و تحصيلى تابع آن، مىتواند به قلب تپندهى انديشه و مركز تفكر دينى تبديل شود و سِمَت رهبرى فرهنگى و هدايت جوامع را عهدهدار گردد و دينى را كه با عالىترين محتوا به امانت در دست دارد، به مردمان عرضه نمايد. در اينصورت است كه مردمان حوزهها را قوىترين پشتوانهى علمى و فرهنگى خود مىدانند و احساس مىكنند حوزهها همچون خون در رگهاى جامعه هستند و نبض علوم اسلامى و انسانى در سراسر جهان در پرتو هويت ممتاز فقاهت دينى كه همان اجتهاد بر مدار ملكهى قدسىست، به دست آنان مىباشد.
قشرىگرايان و روحانىنمايان بىتبار
گروهى از روحانيان، عالمانى هستند قشرى و ظاهرگرا كه از صرفِ آموختن واژهها و مفاهيم فراتر نمىروند و در بند كاغذ و كتاب مىمانند و كمتر مىشود به چيزى بيش از اين و به خويش و باطن خود توجه كنند و درد غيب، آه تجرد و سوز باطن داشته باشند يا راه به جايى ببرند و به موهبت ملكهى قدسى برسند، اما آنان با ظاهرسازى، بسيار بيش از آنچه هستند، مىنمايند و حال آنكه بدترين ظلم به دين، ظاهرسازى و ادعاكردن و عنوانشدن به بيش از داشتههاى درونى و سالوس و رياست. با آنكه عوالم معنوى پر از معناست، ظاهرگرايان كمترين سخنى در وادى معنويت ندارند و اگر سخنى به ميان مىآورند، تنها سخن و مفهوم صرف و فاقد معناست و چنانچه زرنگ باشند، چيزى نمىگويند تا مشت آنان گشوده نشود و چنتهى تهى آنان نمايان نگردد. از معرفت ربوبى در آنان اگر هم چيزى باشد، تنها صورت ظاهر ربوبيت است و اين مشابهها، ظاهرِ اصل را بهخوبى دارند، اما حقيقت و باطن آن را ندارند و بريده از تبار انبياى الاهى مىباشند. علم صورى، مجموعه اطلاعات و معلوماتى تقليدىست كه به تدريج از اين و آن تكدّى مىگردد و چون به حافظه و سلولهاى خاكسترى مغز تكيه دارد، امرى دنيوى و محدود به ماده است كه با مرگ به عالم ديگر منتقل نمىشود و در همين دنيا، اگر قواى صاحب آن به ضعف بگرايد، به هنگام لزوم، قدرت بر استخدام، احضار و تمكين آنها نيست و همانند علم، انكشاف و نورى نمىباشد كه به صاحب آن توان رد فروع به اصول بدهد؛ برخلاف اجتهاد حقيقى و علم توليدى كه پس از سالها تمرين و ممارست، جوشش و هجوم ناگهانى دارد و با تمركز و استجماع، احضار و هدايتگر مىشود و چون با نفس و جان آدمى پيوند انشايى دارد، با مرگ به زندگى ابدى انتقال مىيابد و چنانچه درست باشد، بذر مشاهده و رؤيت مىگردد و به صاحب آن بسط مىدهد. علم حقيقى مىتواند توليد معلومات نمايد، اما از مجموع معلومات نمىتوان به علم رسيد. علم، نيازمند جلا و توجه است، اما معلومات، متكى به حافظه و تكرار مداوم است تا از دست نرود و فراموشى يا غفلت نگيرد. علم صورى يا معلومات، دانشى تحصيلىست و بايد هرچه فرا گرفته مىشود، در توبرهى حافظه رود تا پس از مدتى دراز، علم قشرى كسب گردد و بدون گذر چنين تاريخى، علم در مغز شكل نمىگيرد. علوم صورى، تكبر و منيت مىآورد؛ ولى علوم حقيقى آدمى را فروتن، با صفا و روشندل مىنمايد. علم حقيقى روحبخش است و علم صورى جان را سنگين و روح را اسير زمين مىكند. علم صورى، تنها صورتى از علم است و در اراده و منش باطنى و ساختار روحى آدمى نقشى ندارد و حتا انسان را در حد حيوان به رؤيت و مشاهدهى حقايق نمىرساند و حال اينكه كمترين اندازهى تربيت اين است كه انسان بتواند توانمندىهاى حيوانات را در خود فعلى نمايد.
علم صورى حوزوى گاه با گرايش به تعبدهاى افراطگرايانه دچار مشكل بدفهمى و ركود در چارچوبهاى عوامانه و سنتگرايى جامد و متحجر مىگردد. علم صورى، علمى مفهومىست كه دسترسى ملموسانه به چيزى ندارد و مفاهيم دينى براى آن، هم در تبيين مفهومى و واژهشناختى و هم در تشريح مصداقى مجمل يا مهمل باقى مىماند و به فهم درست و عمل صائب دينى نمىرسد.
علوم صورى از دانشهاى قابل كنترلىست كه مىتواند حتا براى استعمارگران نفع مادى داشته باشد و براى همين مورد حمايت بدخواهان دين قرار مىگيرد، ولى علوم حقيقى و ريشهدار كه پشتوانهى معنويت و غيب را دارد، در باطن افراد وارستهاى نهادينه مىشود كه نهتنها هرگز خود و دانشهاى خويش را در اختيار ايادى طاغوت و دنياطلبان چيره قرار نمىدهند، بلكه سدّ راه ايادى باطل مىگردند. اگر چيرگى با عالمان قشرى باشد و عالمان حقيقى به انزوا و محاق روند، خوبىهاى انسانى و عقايد سالم رو به افول و معانى معنوى راكد و حقايق ربوبى تعطيل و صفات كمال بهخصوص صفا، صميمت، مهر، محبت و عشق و صداقت به ضعف و خاموشى مىگرايد و در برابر، كژىهاى اهريمنى و بدىها و انگيزههاى صورى و هوسهاى مادى بهراحتى رشد مىيابد و نهتنها جايگزين كمالات مىگردد، بلكه حتا مثل قرآنكريم و ديگر شعاير دينى در مردمانان خوب و اهل ديانت، رنگ و روى دنيا به خود مىگيرد و آنان بهظاهر دين بسنده مىكنند و مبادى معرفت و معنويت در معانى صورى خلاصه مىگردد. با چيرگى علم صورى، علمها فاقد روشنايى و عرفانها بدون رؤيت و معرفت و حقيقت نهتنها از هر صورتى گرفته مىشود، بلكه حق درگير مفاسد و اهل حق مبتلا به تاريكى مىگردند تا آنگاه كه دست حق از آستين غيب ظاهر گردد و عالمى حقيقى را قدرت دهد تا پاكى و درستى را براى جامعه و مردمان تبيين سازد و مديريت كند. همواره چنين است كه روحانيت واقعى با اعتقاد به ولىنعمت خود امام عصر ( عجلالله تعالى فرجه الشريف ) و احساس وابستگى به آنحضرت و توجهات و عنايات ايشان، سلامت، مجاهدت مستمر علمى و تلاش عملى و ماندگارى
داشته است.
بريدهشدن از تبار پاك انبياى الاهى سبب مىشود خروجى و دادههاى علم صورى، امورِ ذهنىِ فاقد پشتوانه و حجيت، و تعزيهى علم و دين باشد كه نمىتواند پاسخگوى نيازهاى عقيدتى و دغدغههاى مطرح در جامعه و در نهاد افراد گردد و روندگان به ژرفاى چنين علموارههايى كه حقيقت علم و دين در آن نيست، در خود حوزههاى علمى نيز به تحليل روند و فرد مدعى را روحانىنما بسازد نه روحانى حقيقى و اصيل؛ روحانىنمايانى كه نهايت همت آنان رواج انديشههاى قدما، آن هم به صورت كمّى و فهرستوار و ظاهرگونه مىباشد و قرآنكريم كه منبع تمامى دانشهاست، نزد آنان مهجور مىماند و بررسىهاى روايى آنان نيز از روايت فراتر نمىرود و به درايت نمىرسد. چنين كسانى چون عيارى از علم و معنويت ندارند، دلزدگى مىآورند.
مشكلات اساسى اين گروه بريده از باطن و تبار انبياى الاهى وقتى خود را بهطور بارز نشان مىدهد و معضلات سياسى و اجتماعى فراوانى را در پى مىآورد كه اين ظاهرگرايان بيگانه از فهم زبان تخصصى دين و مگوهاى آن، و فاقد اجتهادِ مبتنى بر ملكهى قدسى، حاكميت بيابند و بخواهند بر پايهى فهم غيرالاهى و تمامنفسانى و بيگانه از نور ربوبى، قانون دينى بنويسند و ظاهرگرايانى بيگانه از ملكهى قدسى موهبتى، و پايبند به دادههاى سنتىِ اجتهاد ادعايى، ظاهرى و سطحىِ خويش، سياست و تدبير را شرعى بخواهند؛ آن هم شرعى پرپيرايه كه آنان با ذهن سادهباور و انديشهى سطحى و مغز خشك و سينهى سرد و يخزده از جمود و ارتجاع در دست دارند؛ نه شرعى كه فهم عالمان و آگاهان به زبان دين، آن را سينه به سينه و با درك حضور ربّانى عالمان ولايى و در نظامى استادمحور و الاهى به آن رسيده است.
اما فاجعهبارترين و غمانگيزترين پىآمدِ قشرىگرى، برخوردهاى معاندانهى برخى ظاهرگرايان با عالمان حقيقى در چهرهى تكفير و حكم ارتداد است. در زمان غيبت، مىشود متوليان دين، عالمانى ربانى باشند كه صاحب ملكهى قدسى و ولايت و جامع ظاهر و باطن هستند كه همواره در حفظ دم، عِرض و ناموس مردمان جانب احتياط را پيش مىگيرند و ممكن است ظاهرگرايانى عادى يا صاحبان شعبده، حيله، تخدير و دغل كه در عصر غيبت فراوانند، نفوذ و مقبوليت اجتماعى يابند كه ملكهى قدسى و ولايت ندارند و با قشرىگرى لفظى تنها فن دينى در اختيار آنان است و دين از دريچهى فهم فنى و برداشت آنان دچار پيرايههاى برآمده از كجفهمى دينى و سليقههاى متعصب و گاه اوج خشونت و قساوت مىگردد و از آنان چهرههايى همچون كاهنان معابد با صندوقهاى سرشار از زر و سكه و تزوير و ريا مىسازد. فاجعهبار و غمانگيز اينجاست كه مىشود ظاهرگرايان در لباس دين، به اشتباه يا آگاهانه و به جسارت حاصل از قساوت قشرىگرى و جمود، حكم به ارتداد مجتهدى قدسى يا ولايى بدهند كه دين حقيقى و بدون پيرايه را دريافته است. البته آنان در حقيقت ارتداد خويش را رقم مىزنند؛ هرچند پيشينهاى از انواع عملكردهاى آيينى داشته و در صف پيشتازانِ مقدسان باشند. اگرچه كسى كه مرتكب چنين گناه بزرگى مىشود، مقدسمآبى مغضوبىست، نه اهل قدس! و عمرى باطن روبهى و درندگى گرگى را با ماسك قديسى و خباثتى عميق در ظاهرى ايمانى داشته است.
ظاهرگرايى و قشرىگرى با ظاهر پير علمايى و ريش بلند، از نخستين نمودهاى شيطانى در كودتاى سقيفه بود. در تاريخ است جناب سلمان فارسى بهسرعت نزد اميرمؤمنان 7 آمد و با شتاب گفت: يا على 7، از چه نشستهايد، زود مسجد بياييد كه مردمان با ابىبكر بيعت كردند. حضرت كه آرام نشسته بودند فرمودند: آن كه ابتدا بيعت كرد، ريش بلندى داشت؟ سلمان گفت: بله. حضرت فرمود: آيا شخص پيرى بود؟ سلمان گفت: آرى. حضرت فرمود: سلمان، آن را كه ديدى، شيطان بود. وقتى شيطان با ريش بلند و به صورت پيرمردى ظاهر مىشود، نخستين هنرپيشه در بازار ادعاست.
بايد به خداوند پناه برد از عالمانى كه در اين روايت نبوى توصيف شدهاند :
« أَبْغَضُ الْعِبَادِ إِلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ مَنْ كَانَ ثُوَيْبُهُ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ، أَنْ يَكُونَ ثِيَابُهُ ثِيَابَ الأَنْبِيَاءِ، وَعَمَلُهُ عَمَلَ الْجَبَّارِينَ »[2] .
ـ بدترين بندگان نزد خداوند كسىست كه لباسش ( ظاهرش ) از كردارش بهتر باشد. لباس او لباس پيامبران و كردار او، عمل ستمگران ( سلطنت و چيرگى ظالمانه ) باشد.
گروهى ديگر از روحانىنمايان حتا همين علوم صورى و صورت معنويت را هم ندارند و افرادى ضعيف، ولى پر سروصدا و مدعى هستند كه هوا، ريا، سالوس و پنهانكارى را در هم مىآميزند و بهجاى طلبگى معنوى كه از آن بىبهرهاند، با امكانات و روشهاى پيچيدهى تبليغاتى، هنرپيشگىِ زننده مىكنند؛ اين در حالىست كه عالمان حقيقى همانند پيامبران الاهى شخصيتى ممتاز و منحصر به خود دارند و هنرپيشهاى نمىتواند نقش واقعى و ربوبى آنان را حتا بازى كند؛ بهگونهاى كه مردمان در سيماى آن بازيگر به تماشاى خود حق بنشينند نه بازىگرىِ نقش حق. اين گروه اگر نفوذى بيابند، نجابت روحانيت و صداقت طلبگى و معنويت عالمان حقيقى را به حاشيه مىرانند. منبريان آنان دنياطلبند و براى دنياخواهى خود سعى مىكنند تمام موقعيتهاى تبليغى و تريبونها را در دست بگيرند، اما آنان نه خود مردمانىاند و نه تأثير عميقى بر مردمان دارند. آنان به تبليغ گزارههايى مىپردازند كه مردمان، بهتر و كارآمدتر از آن را در فيلمها و در هيأت بازيگران مىبينند و اين بحران براى آن است كه كيفيت و پرداختن به محتواى الاهى و معنوى روحانيت و به تبع آن، اجتهاد حقيقى در آنان نيست. تفاوت طلاب معنوى و عالمان حقيقى با چنين آخوندهاى بازيگر و سايهنشين همانند تفاوت بهشت و جهنم است: يكى صادقانه در خدمت دين و مجاهدت علمىست و حتا جان خود را در اين راه مىدهد تا به خدا برسد و ديگرى، دين را به خدمت منافع و مطامع دنيوى و هوسهاى نفسانى خود مىگيرد و با آن كاسبى مىكند تا به ثروت، قدرت يا شهرت موقت دنيا برسد. اينان بدون سند و اعتبار، هرچيزى را مدعى مىشوند و حوزه را به بازار تبديل كرده و حتا با دانش ادعايى كاسبى مىكنند؛ اما وارثان حقيقى پيامبران، اهل معنا، محتوا و سند و علم و اجتهاد مىباشند و سخنى بدون مدرك و دليل و تحقيق ندارند. اگر سرنوشت دين در دست آنان قرار گيرد، مردمان هم خود عاشق راستى مىگردند و هم بهراستى و از روى صداقت در پى دين راه مىافتند و خداوند و ديانت را دوست دارند و به زندگى خود رنگ محبت مىدهند.
حوزههاى علمى، حوزهى روحانيانىست كه زندگى آنان طلبگى و شبيه زندگى انبيا، ساده است، ولى در اين ميان، روحانىنمايان از خودبيگانهاى سالوسباز و رياكار هم هستند كه كارهاى خود را با بينندگان تنظيم مىكنند؛ فارغانى عافيتطلب و حاشيهنشين كه زحمت و مجاهدت عالمان حقيقى را به خود مىبندند، بدون آنكه كمترين سختى به خود داده باشند؛ دنياخواهانى كه هيچ شباهتى به پيامبران خدا ندارند و با آنكه كمتر موضوعى را به دقت مىيابند، علم و دين و عقل كل را منحصر به دانستههاى خود مىدانند و براى كسى گوش شنوايى ندارند. دين اگر گرفتار دوگروه نادانان مدعى و ستمگران شود، آنان با دين بهطور دلخواه عمل مىكنند و بر مردمان هرچه مىخواهند، روا مىدارند و گذشته از خودبينى و گرفتن قيافهى حق به جانب، طلبكار نيز مىشوند. اينان دين را به بدترين نوع استبداد تبديل مىكنند و دينى مىسازند كه از كفر و بىدينى بدتر است. از چنين دينى جز بغض و نفرت در دل بندگان خدا چيزى نمىنشيند و مردمان در باطن از فرامين الاهى گريزان مىگردند.
با توجه به تبارشناسى روحانيان، در صورت پذيرشهاى كمّى و ناديدهگرفتن منش دينى و لياقت معنوى و تناسب بيشتر پذيرششدگان، آنان استعدادهاى خود را هدر مىدهند و بايد گفت اكثر پذيرششدگان بهخاطر خدا از حوزهها بروند و كارى ديگر را دنبال كنند. صرفِ رفتن چنين كسانى از حوزهها كمك به دين مىباشد؛ چراكه دشمنان دين با استفاده از همين سياهىلشكرِ فاقد تخصص و علم دينى و تربيتنشده به آداب روحانيان و برگزيدهنبودن از ناحيهى خداوند و محروم از عنايت ويژهى حقتعالا، به چهرهى دين و جامعهى روحانيت آسيب مىزند. اگر آنچه از روحانيت در ميان مردمان ديده مىشود، همين قشر ضعيفِ در علم و بىتبار باشد و اگر تبليغ به دست آنان باشد، نه در اختيارِ عالمان حقيقى، حوزهها ديگر حوزههاى علم و دين نمىباشد و در اينصورت جامعهى روحانيت نيز فقط آخوندهايى ملبس و قشرى مىشوند كه محتواى غنى و درست و بدون پيرايهى علوم دينى و فرهنگ والاى شيعى و معارف اهلبيت را در خود ندارند و دين رفتهرفته رونق علمى خود را از دست مىدهد و ديانت عملى مندرس مىگردد و شعاير دينى و مظاهر مذهبى، نتايج منفى و مخدرّ در پى مىآورد و بىدينى يا بىتفاوتى نسبت به دين، فرهنگى اجتماعى مىشود و فراگيرى عمومى مىيابد و البته آنكه در اين فضا آسيب مىبيند، مردمانِ اسير به چهرههاى روحانىنما مىباشند؛ روحانىنمايانى كه آسيبهاى گستردهاى براى مردمان و شيعه دارند. معيار شناخت اين دوگروه روحانىنمايان و مرجع تشخيص بىعيارى آنان، همين مرامنامهى روحانيت شيعه مىباشد.
اگر خطوط نظامنامهى روحانيت لحاظ شود، صاحبان فقاهت كه به حقيقت محتواى دينى را با استنباط و اجتهاد داشتهاند و داراى قدرت توليد علم دينى و صاحب ملكهى قدسى بودهاند، شناخته مىشوند و روحانىنمايان مادىگرا و تفرقهافكن نمىتوانند آن چهرههاى نصرت دين را به حاشيه و انزوا برند و حقيقت آنان را با واقعيت پوشالى خود بپوشانند. اگر بخواهيم صاحبان معرفت حقيقى دين سكاندار فرهنگ تشيع گردند بايد نظامنامهى جامع حوزهها را با قاطعيت، مهندسى و عملياتى نمود و بدينگونه مانع از آن شد كه آب از سرچشمه گلآلود گردد.
جاى خالى عمل قاطع به اين مرامنامه سبب مىشود روحانىنمايان كه قدرت علمى لازم را ندارند، بدون آنكه آزمايش شوند و امتحان دهند، امكانات را به خود اختصاص گردانند. آنان هزينههاى بسيارى را بر حوزهها تحميل مىكنند و چهبسا مانع حمايت از طلابى مىشوند كه شبانهروز زحمت مىكشند و از عمر و هوش و حافظهى خود براى كارهاى حوزوى سرمايهگذارى مىكنند. رهايى از دام عالمنمايان بىكار، از هر دامى بدتر و سختتر است و مىتواند انسان را از كار و زندگى باز دارد و او را مستأصل نمايد.
اعتماد صفانهاد و محبوبيت مردمانى
روحانيت اصيل و حقيقى داراى نفوذ مردمانى و مقبوليت و محبوبيت است، نه بهخاطر آن كه در هر كارى كه شأن گروهى از مردمان است، دخالت دارد و پيشتاز است و نه به خاطر آن كه سبب رشد اجتماعى و توسعهى روابط عاطفهآميز مىشود ( كه چنين نقشهايى را برخى ارگانهاى خيريه و مردماننهاد نيز دارند ) و نه به خاطر توليد علم مجرد و محض، بلكه آنچه به روحانيت به عنوان جانشينان حضرات معصومين : و اولياى كُمّل الاهى در عصر غيبت، ارزش والاى اجتماعى داده است، توان توليد علم دينى مىباشد كه به تبع تخصص در اجتهاد و ترجمانىِ دقيق دين و واسطهى نقل گزارههاى وحيانى از خداوند و حضرات معصومين : و مقبوليت تقوايى و صفانهادانه و دارابودن ملكهى متناسب عدالت ( ملكهى قدسى ) است. جامعهى روحانيت كه بهترين چهرهى دانش و صداقت در زمان غيبت مىباشد، زبان دين دانسته مىشود. مشروعيت اين جامعه، به قدرت فهم مرادِ شارع و ترجمانىِ صادقانهى آن است. كشف مراد شارع و انشاى آن در قالب حكم يا گزارهى علمى، نيازمند استناد درست است تا روحانى بداند آنچه مىگويد « دين » است و از غير دين نمىگويد.
همين ويژگىها، روحانيان را امين مردمان و گزارههاى وحيانى ساخته است. اعتماد مردمانى برآمده از اين است كه روحانيتِ دانشمحور با احساس مسؤوليت و تكليف عظيم نسبت به دين، بلكه با ايثارگرى و گذشت جوانمردانه از خانوادهى خود و تمايلات نفسانى، تلاشى شبانهروزى براى رشد تخصص و توليد علم دينى داشتهاند و مردمان، هر دورهاى خيرى تازه و مرحمت و خدمتى نو از روحانيان مىبينند؛ آن هم در اين عصر كه اسلام به بيشترين گذشت، ايثار و از خودگذشتگى نياز دارد.
نقطهى ورود روحانيان به جامعه و شكلگيرى اعتماد مردمانى، در قدرت افتا و نظريهپردازى علمى آنان است. جامعه در صورتى نسبت به روحانيان اقبال عام دارد كه آنان ريشهاىترين ركن اين نهاد را، كه توليد علم دينىست، با قوت پىگير باشند. اگر جامعهى روحانيت نتواند نقش پيشتازى در دانشهاى انسانى و اسلامى را براى خود احراز و حفظ كند و پاسخگوى نيازهاى علمى در اين حوزهها باشد، نفوذ اجتماعى و محبوبيت آن رنگ مىبازد و به افول مىگرايد.
اعتماد و مقبوليت مردمانىِ روحانيت در صورتى پايدار مىگردد كه بيشتر حوزويان داراى تبار معنوى پيامبران الاهى باشند؛ وگرنه در صورتى كه مدعيان دروغين علم و اجتهاد با اجراى دقيق مرامنامهى روحانيت، از حوزهها هرس نشوند و كيفيت حقيقى باقى نماند، حوزهها مقبوليت اجتماعى خود را از دست خواهند داد؛ بهخصوص كه در عصر ارتباطات، هيچ گفته و نوشتهاى از ديد جامعه پنهان نمىماند و عالَم بىخبرى، پوپوليسم و عوامگرايى گذشته است.
روحانيت شيعه يعنى طلاب صديق، بهترين پديدهها و خير دين و ديانت مىباشند، اما نبايد از اشتباهات سهوى يا عمدى گروه دوم كه از بىاعتقادى و بىعملى حكايت مىكند و كژروىهاى بزرگى را مرتكب گرديده و علت سستى، سوء اعتقاد و انحراف مردمان و مؤمنان را ايجاد مىكنند و از وقار و قداست لباس مقدس روحانيت سوء استفاده مىكنند، ساده گذشت؛ چراكه اين مدعيان نهايت همانند پرستاران مىباشند، اما پرستارانى كه براى انجام يك جراحى حساس اقدام مىكنند كه نتيجهاى جز مرگ گروهىِ افراد جامعه ندارد و هركسى بر تخت بيمارستانِ چنين پرستاران مدعى پزشكى و تخصص بنشيند، بايد منتظر تابوت خود باشد. البته بايد انصاف داشت و حكم يك فرد خاطى را بر نوع حمل ننمود.
از سوى ديگر، مردمان نيز بايد با مجتهدان حقيقى محشور باشند. اگر جامعهى روحانيت با اصل « اجتهاد » و « آزادى بيان مجتهد » ارزش معنوى و مردمانى دارد، مردمان نيز در صورت حشر و نشر با آنان به آگاهى و سلامت و سعادت مىرسند، وگرنه آنچه روزى در كودتاى سقيفه بر مردمانان رفته است، باز با مصايب و مشكلات بيشترى از ناحيهى روحانىنمايان خواهد رفت.
جامعهى روحانيت اگر در عصر غيبت، حياتى اقتدارى و رحمانى دارد، با تلاش هزار سالهى عالمان حقيقى دين و مجاهدتها و همراهىهاى مردمان بوده است. اعتمادى كه مردمان به روحانيت دارند، به اعتبار تخصص دينى و عدالت است و پايدارى اين شأن، ضامن بقاى آن است. اگر اين شأن از دست رود، روحانيت فلسفهاى براى ظهور اجتماعى نخواهد داشت؛ زيرا روحانيان، اعتماد دينى و پايگاه مذهبى خود را از اين رهگذر دارند. مردمان، حوزهها را موهبتى الاهى براى عصر غيبت و در خدمت مردمان مىدانند. آنان مىدانند اجتهاد علمى و دينى حوزهها با قلمزدن حرفبهحرف و سطربهسطرِ محققان و متفكران حوزوى و با جهاد علمى و معنوى طلاب در طول تاريخ به دست آمده است. پيش از انقلاب، با چشم خود ديدم كه همين طلاب معنوى به دست كماندوهاى شاه در مدرسهى فيضيه تكهتكه و پارهپاره مىشدند. چند كماندو بر سر طلبهاى مىريختند و با ايجاد كوچه، تا او را به كاميون نظامى خود مىرسانند، چيزى از او باقى نمىماند جز لاشهاى پر از خون. اين مجاهدتها و ايثارگرىها در كنار سطح بلند علمى حوزهها ارزش والاى اعتماد مردمانى را آورده است.
حوزههاى علمى شيعى در نزد مردمان، حوزههاى دانشمندانى قوى در دانشهاى دينى و تدين علمى و بدون پيرايه و سعادتبخش در آخرت و تمدن پاك و تضمينكنندهى سلامت دنيوىست؛ متدينانى كه در حوادث و به گاه فتنههاى فردى يا عمومى، خودنگهدارند و حريمها و مرزهاى شرعى را ناديده نمىانگارند و خداوند را در هر ماجرايى لحاظ مىكنند و هجوم انبوه سختىها و مشكلات نمىتواند آنان را از مسير خداوند و حقخواهى باز دارد و حق را با تهديدها و ارعابها و يا وعدهها ترك نمىنمايند؛ خودنگهدارى آنان به سبب ايمان و تقوا و به نيت قرب الاهىست، نه به انگيزههاى ديگر؛ متدينانى تحملپذير و آزادانديش اما وفادار به آموزههاى دين الاهى و شريعت بىپيرايه؛ عالمانى كه مردمان بهخوبى لمس مىكنند به آگاهى و تخصصهاى آنان نيازمندند و تمامى ويژگىهاى مطلوب و شرايط لازمِ تأكيدشده در مرامنامهى روحانيت را دارا مىباشند و با اطمينان كامل به آنان اعتمادى پاك و خالص دارند.
[1] . مستدرک الوسائل، ج 17، ص 320.
[2] – الضعفاء الكبير، عقيلى، ج 2، ص 163.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.