بخش 6 : فصل شانزدهم : سلوك عرفانى
بخش 6 : فصل شانزدهم : سلوك عرفانى
خط : معرفت و علم از هم متمايز و هر دو براى طلبه لازم است. « معرفت »، به حقيقت و ذات پديدار، ناظر است، نه صفات. صافى عمل انسان، معرفت اوست. « علم »، از اوصاف پديدهها بحث مىكند و امرى نفسانىست و به همين دو جهت، صافى نيست. علم از وهم شروع مىشود و خيال و ظن و نهايت اطمينان را در بردارد و هيچگاه يقينى نمىشود. علم نمىتواند جايگزين معرفت گردد؛ اگرچه علم به صورت جزيى و در محدودهى متوسط خود ارزش دارد. خداوند و حقيقت و حق، در حوزهى معرفت به نتيجه مىرسد، نه در دايرهى علم.
خط : با علمِ تنها نمىتوان از حقانيت گزارههاى علوم انسانى و اسلامى سخن گفت و بحث صدق آنها را به فرجام رساند، بلكه علمآموزى در نزد استادى كارآزموده و داراى منش و اجتهاد قدسى، مَعبرى لازم براى رسيدن به معرفت مىباشد. قطع و يقين نيز طريق اتخاذ دارد و روشمند است.
خط : تبديل معرفت به علم، تحويلبردن يقين به اطمينان و فروهشت از خود پديده به صفات آن بهگونهى مستدل است. اين تبديل بايد بهگونهاى صورت پذيرد كه عيار معرفت آنچنان از دست نرود كه چيز ديگرى شود. ارزش معرفت به عيار آن است و علم و اعتقاد نيز بايد داراى عيار باشد، تا ارزش صدق و درستى و حرمت آن محفوظ بماند.
خط : اگر كسى علمى فراوان داشته باشد، تنها به اندازهى عملى كه انجام داده از او پذيرفته مىشود و نه به اندازهى دانستههايى كه دارد؛ مگر آن كه علم وى از جنس معرفت باشد.
ساحتهاى باطنى آدمى
خط : براى نيل به عرفان، بايد به آداب روحانيان تربيت شد تا بتوان موتورهاى حركتىِ تعبيهشده در باطن ( نفس، قلب و روح ) را راهاندازى كرد؛ چنانكه قرآنكريم مىفرمايد: ( وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ )[1] . مدرسهى باطن، گذراندن دورهى آموزشى در محضر خدا با سير باطن و سوختن و ريختن و
عشق و فنا و قرب و وحدت مىباشد. از حضرت عيسى 7 چه بسيار نيكو و درست روايت شده كه فرموده است :
« لا تقولوا: العلم في السماء، من يصعد يأتي به، و لا في تخوم الأرض، من ينزل يأتي به، ولا من وراء البحر، من يعبر يأتي به، بل العلم مجعولٌ في قلوبكم، تأدّبوا بين يدي الله بآداب الروحانيّين، يظهر عليكم »[2]
نگوييد كه دانش در آسمان است! كيست كه بتواند به آنجا بر شود و علم را از آنجا فرود آورد؟! و نه اينكه در دل زمين است! كيست كه پايين رود تا به آن دست يابد؟ و نه در پشت درياهاست، كيست كه از آنها بگذرد، تا آن را آورد؟! بلكه دانش در قلبهاى شما نهاده شده است. در محضر خدا به آداب روحانيان درآييد تا دانش بر شما ظهور يابد.
انسان نفسانى
خط : انسان نفسانى، انسانيتى در سطح امور نفسانى دارد و به خور و خواب تا علم و سواد و كار بسنده مىكند. تحصيل وى براى حظّ نفس و به دستآوردن شغل و حرفه است تا كار و زندگى نفسانى و نيازهاى نفسى خود را سامان دهد. نهايت انسان نفسانى، لذت و كاميابى نفسانىست با تنوعى كه لذتها و مراتبى كه نفسها دارد. فرد در اين مرتبه حتا اگر به علوم اسلامى اشتغال داشته باشد، درسهاى وى از مرتبهى نفس وى فراتر نمىرود و به همين اعتبار از وى به ( ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ ) ياد مىشود. دايرهى وجود چنين كسى از خانه، همسر و فرزند يا دوستان وى به صورت محبت معمولى بيشتر نمىشود و آيندهنگرى وى بسيار جزيىست و محدود به مطامع دنيوى يا در كسانى كه طمع بيشترى دارند، به نعمتهاى اخروىست. چنين فردى حتا اگر نمرههاى عالى داشته باشد، ولى تا در مقام نفس محبوس است، به علم و قدرت استنباط و تحليل مطالب و اجتهاد دينى نمىرسد. نفس تنها به عنوان پايه و بستر مطرح است و به خودى خود كمالى نمىآورد مگر آنكه عيار علم يا معرفت به آن زده شود.
انسان قلبى
خط : انسان قلبى، صاحب اوج و حضيض مىشود، خواب و بيدارى وى براى حظوظ نفسانى نيست و با آن تفاوت دارد و ادراك و معرفت وى با انسانى عادى همسان نيست و وى انسانى ديگر شده است كه براى هرچيزى مىتواند بينديشد و ادارك كند. ملكهى قدسى در چنين فازى مىتواند موهبت شود. قلب، باشگاه ادارك، علم، استنباط و اجتهاد مىباشد. انسان در اين مرتبه فهيم است و فرد در اين مقام، خود هست و اداى كسى را در نمىآورد. اجتهاد در اين مرتبه، نخستين امرِ لازم و بنيادى براى حصول كمالات است و ادراك آدمى را مستقل مىگرداند.
انسان روحى
خط : انسان روحى، به ارادهى الاهى داراى رؤيت و به تبع آن، داراى معرفت مىباشد.
طهارت و صفاى نفس
خط : طلبه براى حصول علم نيازمند طهارت و صفا و پاكبودن از غير است. طهارت، معلول صفا و وابسته به آن است؛ بنابراين صفا بالاتر از طهارت مىباشد. علوم قربى، لدنى و ولايى بدون صفاى نفس و طهارت باطن، موهبت و جذب نمىشود. صفاى باطن، حركت در مسير خلاف اصل و مادهى اولى انسان كه خسران است، مىباشد تا نفس تشبّه به حق و سيرى آسمانى بيابد و نيازمند شكيبايىست.
خط : عشق، صفا، صميميت، محبت و مهربانى، ذهن و دل طلبه را جلا مىبخشد و به او قرب و انس ربوبى، رزق سماوى، قدرت باطنى، قوت نفسانى، توان آيندهنگرى و حرمت مردمانى مىدهد. برخلاف تكبر، بخل، حسد، كينه، دورويى و نفاق، بىرحمى، بىانصافى و خشونت و تندى نسبت به بندگان خدا و حيوانات و گياهان كه نخست دل حق را به درد مىآورد و سپس طلبه را به ضعف مىكشاند. قدرت در محبت و مهربانىست و خشونت هيچگاه به اقتدار منتهى نمىشود.
خط : هم صفاى نفس علمزاست و هم علم حقيقى صفا، عشق و مستى مىآورد. علم و صفا به صورت اشتباكى با هم درگير مىباشند. بهطور كلى، صفا در هريك از عوالم نمودى دارد. صفا از خداوند به صورت فيض و عشق نازل مىشود و در مرتبهى روح، ولايت، وحى و قدرت كرامت و آفرينش مىسازد. صفا در قلب به علم قدسى، حكمت و قدرتِ مديريت، جلوه مىكند و به عقل، قدرت نبوغ و علم مىبخشد و در جسم، به شكل زيبايى و نشاط نمود مىيابد. علمِ نورىِ حاصل از صفا، چهره را شاد، روشن، بشاش، ملكوتى و زيبا مىنمايد و طول عمر مىدهد. عالمى كه در علم موفق مىگردد و مست علم مىشود، ديگر دنيا و مظاهر آن براى وى جاذبه و كششى ندارد.
فضاى سبز
خط : عالِم ربّانى كه صفا، صميميت و قدس دارد، در حكم فضاى سبز براى جامعه است و با همان صفا و قداست خود مردمان را جذب و هدايت مىكند و مردمان به او اعتماد و اطمينان مىيابند و از او شنوايى خواهند داشت؛ برخلاف عالِمى كه صفا ندارد، چنين كسى حتا اگر با هزاران تلاش و اصرار به دنبال مردمان باشد، كسى به وى اعتنايى نمىكند. البته هرچه صفا و تقوا كمتر باشد، ادعا بيشتر خواهد بود. حتا خداوند نيز صفا را مىخرد. گاهى ممكن است صاحب صفاى نفسى در ذهنش دچار خطاى علمى شود، اما خداوند صفايش را اعتبار مىكند و خريدار همان مىشود؛ اگرچه صاحب صفا توان يافت صواب و ناصواب و مهارت كشف صدق و كذب را مىيابد. منبر، وعظ، کاوشگرى و درس و بحث اگر صفاى نفس داشته باشد، خاصيت دارد؛ وگرنه همانند رسانهها و ابزار هنرى سمتى جز اطلاعرسانى، سرگرمى، اصطلاحات و صرف حرف ندارد و تقوايى از آن بيرون نمىآيد و ديندارى جامعه را نيز به ضعف مىبرد. جامعه بدون عالمان ربانى و سبك صفامحور انبياى الاهى رستگار نمىشود. اين صفاست كه زمينه را براى اعطاى معرفت آماده مىسازد. صفا نيز با كثرت كارها و حجابهاى فراون سازگار نيست. كسى كه ذهنى كثرتى و پر اشتغال دارد، نمىتواند به فهم عبارات و متون قدسى نايل شود. بزرگان شيعى تحقيقات مهم خود را با استجماع برگرفته از مدد سجده و وضو و طهارت نفس و صفاى باطن نوشتهاند؛ نه با پراكندگى ذهنى و دغدغههاى ناسوتى.
تحصيل مبادى
خط : طلبه براى يافت باطن، صفاى نفس و ورود به غيب عالم و ارتباط به ساحت معنا و توان الهام، نيازمند تحصيل مبادى و طى مقدمات لازم و علم كسبى به عنوان مبادى دستيابى به اين كمالات مىباشد. طفره و پرش به عالم معنا بدون دستيابى به اين مبادى ـ بهخصوص نماز و عبادت حكمى، نياز و ناز ـ به صورت عادى ممكن نيست و چنانچه كسى بدون اين مبادى چيزى در خود احساس نمايد، كمال اين مرتبه را ندارد و فردى ناقص به شمار مىرود و سياهى اين نقص از چهرهى وى پاكشدنى نيست و ارتقايى كه در خود احساس مىكند، كمتر رنگ و روى حقيقت دارد و بيشتر درگير مخيلات است؛ هرچند ممكن است گزارههايى كه براى مردمان مىگويد، شيرين باشد و اين به جهت قوت خيالپردازى در آن گزارههاست، نه به سبب حقيقىبودن آنها.
وفق نفس
خط : براى يافت باطن لازم است وفق نفس داشت و از افراط يا تفريط پرهيز داشت و بيش از اندازه يا كمتر به خود فشار نياورد، و از استاد معنوىاى كه اين راه را به سلامت رفته است، كسب تكليف نمود، وگرنه با حركتهاى جهلآلود و خودسرانه و رشد احساسات به صورت تكبعدى از تكليفِ تحصيل مىماند و قدرت آموزش و يادگيرى و توان حفظ وى كاسته مىشود.
آموزش عرفان
خط : عرفان در حوزههاى سلوكى و زير نظر اساتيد ربانى و كارآزموده براى افرادى كه تناسب منشى و سنى دارند، آموزش داده مىشود.
سند عرفان
خط : حضرات چهارده معصوم : سند و صاحب اصلى عرفان اسلامى مىباشند و آنحضرات : براى تحقق انسان كامل و مقام جمعى و عارف محقق و واصل، الگو و اسوه مىباشند. در عرفان شيعى هيچكس نمىتواند براى عارف مصدر واقع شود جز حضرات معصومين : و ديگر اولياى الاهى تنزيلاتند كه خود را به اين راه كشاندهاند. بنابراين چهرهسازى و تبليغ عارفان
مدعى بهخصوص نقل كرامات مدعيان نااهل اين حوزه، امرى غيرعلمىست و از ناحيهى حوزويان مجاز نمىباشد.
خط : عرفان، عروس علوم است و بايد از حكمت محكمتر باشد. انديشهى عرفانى بايد به برهان كامل يا شريعت بىپيرايه يا رؤيتى كه مخالف اين دو نباشد، مستند گردد. برهان كامل و محكم يعنى دليل نظرى، اولى، ذاتى، كلى كه قابل امتحان و آزمايش باشد. شريعت بىپيرايه يعنى شريعت مستندى كه تسامح و اهمال در هيچ دليلى نداشته باشد. رؤيت و مشاهده نيز نبايد خردستيز يا مخالف شريعت باشد.
توحيد و ولايت انسان كامل
خط : دانش عرفان، گزارشى از توحيد حقتعالا و ولايت باطنى انسان كامل است، نه خود آن ولايت و قدرت باطنى. ولايت، قرب به حقتعالا و تأثيرپذيرى از همجوارى با اوست. ولايت به صورت كامل، امرى اعطايىست؛ ولى اين امر اعطايى، دو چهره دارد: يكى محبى و ديگرى محبوبى. ولايت اعطايىِ محبى، نياز به پيشزمينهى اكتساب و رياضت دارد، اما ولايت محبوبى تابع دو عامل رياضت و اكتساب نيست و اين دو هيچگونه دخالتى در ولايت محبوبى ندارد. ولايت حضرات چهارده معصوم : از سنخ ولايت محبوبىست.
موهبتىبودن خيرات معرفتى
خط : با توجه به موهبتىبودن ولايت و معرفت و اينكه معرفت، در حيطهى نفس و ذهن و در اختيار كوشش و تلاشِ صرفِ بشر نيست، مراكز علمى نبايد خود را به تقريرات و خوشهچينى محض و چشمدوختن صرف به صفحات كتابها محدود سازد و از آن توقع معرفت و علم داشته باشد؛ چراكه خيرات بهخصوص معرفت به صورت دهشى اعطا مىشود و بايد زير آن موهبت قرار گرفت؛ هرچند قرارگرفتن زير چنين بارشى جرأت و جسارتِ بلاپذيرى مىخواهد.
عرفان محبوبى
خط : اولياى محبوبى معرفتى موهبتىِ فاقد زمينهى رياضت و كسب دارند و در ناسوت، دانشهاى موهبتى خود را باز مىيابند، بهعكسِ محبان كه بايد معرفت را در ناسوت و نزد مربى كارآزموده و به همراه تحمل رياضت و زمينهى كسب، پىجو باشند تا بلكه اندكى بر شوند و
عروج گيرند.
خط : عارفان محبوبى با هم هماهنگ هستند و رؤيت و معرفتى يكسان و مستوى به دست مىدهند و همه بر پايهى رؤيت مصاديق يك سخن دارند و دانش آنان مبتنى بر كسب مفهومهاى ذهنى اختلافانگيز نيست، از اينرو در انديشههاى بسيار بلند و صافى آنان، اختلافى نسبت به معرفت به خداوند متعال نيست.
خط : كتابهاى درسى دانش عرفان كه در حوزههاى شيعى تدريس مىشود، لازم است بر اساس عرفان محبوبى نگاشته شده باشد نه عرفان محبى كه بيشتر متنپردازان و شارحان آن از اهلتسنن مىباشند و گزارههاى بسيار مهمى از عرفان را بر پايهى كلام سقيم مكتب خود تنظيم كرده و سلامت عرفان را از آن گرفتهاند؛ بهگونهاى كه قدرت پاسخگويى به نيازهاى روحى و عقيدتى و توان سيردهندگى طبيعى آدمى به سوى وصول به حق را ندارد. عرفان متأثر از فرهنگ اهلسنت با فرهنگ والاى شيعى كه عرفان آن محبوبىست، فاصلهى بسيار دارد.
خط : اگر عرفان محبوبى شيعه بهطور علمى سامان نيابد و ساختار آموزشى نيابد، كسانى متولى عرفان مىشوند و جايگاه معرفت را مىگيرند كه از عرفان تنها رفتار ظاهرى آن را شناخته و قشرىگرا شدهاند و يك فرهنگ را با يك رؤيت، خواب يا ادعا تخريب مىكنند بدون آن كه دليلى
ارايه دهند.
سير آموزشى عرفان
خط : عرفان شيعى داراى سير آموزشىست. براى آموزش عرفان شيعى نخست بايد گزارههاى دانش منطق را آورد آن هم با دقتى كه بايد در اين دانش داشت. بعد از آن بايد فلسفهاى بىپيرايه و شيعى را فرا گرفت. ورود به عرفان نيازمند مبادىست و كسى كه منطق و فلسفه نمىداند، نمىتواند به آن ورود پيدا كند. عرفان براى طلبهاى كه هنوز منطق، فلسفه و حتا فقه و اصول نخوانده است، سبب گمراهى مىشود. بعد از آن نوبت به عرفان مىرسد؛ عرفانى كه نيازمند سند است و در سه مرحله آموزش داده مىشود: عرفان ابتدايى، متوسط و عالى. مباحث اين مراتب نبايد با هم خلط شود.
خط : عرفان در مرحلهى عالى، ميان مسلمان و كافر كتابى و غيركتابى تفاوت نمىدهد و عارف نمىتواند به صرف شرقى يا غربىبودن عارفى، سخن وى را نشنيده بگيرد. در اين عرفان، لازم است تمامى عرفانهاى موجود از كنفوسيوس و هندو و بودا تا عرفانهاى آمريكايى و غربى مورد بررسى قرار گيرد. تصديق همواره فرع بر تصور است و تا سخنان و ادعاهاى مدعيان عرفان بررسى و تحليل نشود، نمىتوان دريافت آيا آن ادعا با حقيقت فاصلهاى دارد يا خير. در عرفان عالى نبايد هيچكس را نفى كرد و بايد از هر عارف و هر عرفانى بحث كرد.
فناى خود
خط : در عرفان، مهمترين امرى كه بايد خود را از آن تخليه كرد، خويشتن خويش است. بايد « خود » را از خود دور كرد و از خود خالى شد تا هيچ خودى نماند. اين تمرين را بايد از كمترين لحظهها شروع نمود و رفتهرفته آن را گسترش داد و خود را در محضر خداوند و تخليهى كامل قرار داد تا او هر كارى مىخواهد، با بنده كند و تنها شاگرد كلاس اين حضور از روى صفا شد و اشارههاى او را به قدرت او رفت. دنيا، علم، اخلاق، مهربانى و هر كمالى بدون حضور حق، اشتغالى باطل است.
علوم حقيقى
خط : عرفان و دانشهاى باطنى همچون اذكار، ختومات، ادعيه و بهطور كلى امور معنوى، از علوم حقيقىست كه اگر قواعد آن درست به كار برده نشود، تلاشى بيهوده و هدر است كه فرد را نسبت به امور معنوى و پديدههاى ماورايى و گاه حتا نسبت به وجود حقتعالا بىاعتقاد مىسازد؛ از اينرو، آگاهى از شرايط تأثير هر دانش و اصول و قواعد آن براى كسى كه در مقام تعليم يا كاربرد، از آن بهره مىبرد، يك ضرورت است؛ بهويژه آنكه متوليان حقيقى اين دانشها ـ كه حضرات معصومين : مىباشند ـ در شرايط سخت و تحميلى خلفاى جور مىزيستند و كمتر شاگرد متعهد، وفادار و داراى نبوغ فكرى و انديشارى با زمينههاى مثبت باطنى و با كششهاى معنوى داشتند و زمينه براى آموزش رسمى و سيستماتيك اين دانشها فراهم نبوده است.
مغيبات و اقتدار معنوى
خط : بدون مددگرفتن از مغيبات نمىتوان به معارف وصول داشت. حوزهها لازم است اقتدار رحمانىِ استفاده از مغيبات و بهرهبردن از پديدههايى مانند اجنه و فرشتگان را با حفظ صداقت و درستى و ديگر شرايط لازم حتا براى اختراعات و اكتشافات دنيوى دارا باشند.
تربيت فردى
خط : عرفان، تربيتهاى جمعى را ايجاب نمىكند. مربى معنوى بااستعدادترين افراد را شناسايى مىنمايد و وقت خود را تنها براى تربيت آنان صرف مىكند. تربيتهاى جمعى نمىتواند تعلقات خاطر افراد را به دست گيرد و آن را كنترل نمايد.
وحىمحورى علوم معنوى
خط : دانشهاى معنوى بهخصوص « ذكردرمانى » و استفاده از دعاها و اذكار و اوراد، لازم است بر پايهى نظام ديانت قرآنكريم و حضرات معصومين : ارايه شود و از خرافات و پيرايهها صيانت گردد. ذكردرمانى و استفاده از دعاها و اوراد همچون ديگر دانشهاى باطنى، دانشى بسيار پيچيده و تمام باطنىست كه پيچيدگىهاى آن متناسب با تكوينِ باطن و عالم معناست، و نياز به آموزش و تعليم در محضر استاد كارآزموده و صاحب شرايط دارد.
خط : فلسفه و عرفان، بدون فقه و ظواهر دينى، آدمى را به زهدِ زاهدِ « مانده »، قلندرىِ رندِ « رانده » يا كفرِ كافرِ « بريده » مىكشاند.
آفت قشرىگرى
خط : بدترين پىآمد دورى از صفا و لطافت باطن و معنويت سالم و ابتلاى صرف به قشرىگرى و ظاهرگرايى محض و جمود و نداشتن معقول در كنار منقول و گرفتارى به واپسگرايى، تبديل علوم انشايى و تصديقى و حكمتگرا و ملاكياب، به فنونى املايى و تصورى و رجوع از دلالت ـ كه فرايندى عقلى و فلسفى دارد ـ به روايت و تقليد و گمشدن حقيقت زبان، معناشناسى و فرهنگ دينىست؛ امرى كه بختك سنگين تقليد را با يقينى روانى بر درستى آن، كه جمود و عصبيت مىآورد، بر علوم اسلامى و انسانى مىاندازد و آن را از رونق و رمق باز مىدارد. از بزرگترين آسيبهايى كه حوزههاى علميه را تهديد مىكند، شكلگرايى، ظاهرمدارى و راهنيافتن به محتوا، باطن و معانى دقيق و ظريفىست كه دنياى ناسوت و ماوراى آن را در احاطهى خود دارد.
صورتگرايى افراطى و دور از ماده و معنا، حوزهها را از پيشرفت جامعه دور و از مردمان و رشد آنان، جدا مىكند و آنها را عقبمانده و ارتجاعى نگاه مىدارد و به تحجر و جمود مىكشاند. مبتلا به ظاهرگرايى به هر علمى ورود پيدا كند، آن را از دقت مىاندازد و به عرف رايج، عاميانهگرى، سطحىانديشى و تقليد مبتلا مىسازد. اگر قشرىگرايان سرنوشت حوزهها را در دست گيرند، آن را از مسير انبيا خارج كرده و به ادعاخانهاى نازل با دادههاى جهلآلود تبديل مىكنند كه جز تعصبهاى كور و روضهخوانهايى سطحى و اخلاقگوهايى عوام و گفتههايى پوسيده، مندرس و منقرضشده از آن بيرون نمىآيد. خشكى ظاهرگرايانه، چنانچه در شيوهى تحصيلِ حوزههاى علمى نفوذ كند، ملكهى قدسى و روح معنوى و طهارت باطنى را از آن مىگيرد و تحصيل علم را به آموزش فنون تبديل مىكند؛ فنونى كه طلبه را به چهرهاى فاقد روح و خشك و جمود تبديل مىكند.
خط : نه تمام حقيقت در رجوع صرف به باطن و دورشدن از حقايق ظاهرىست و نه بايد فقط قشرىگرا شد و تنها به ظاهر دين بسنده كرد و حقيقت روح آدمى و كمالات بلند آن را ناديده انگاشت. دين هم در ظاهر حقيقت دارد و هم در باطن. اگر انسان حقايق ظاهرى دين را رها كند، به حقيقت باطنى دين نمىرسد؛ چراكه مسير باطن دين از حقايق ظاهرى آن مىگذرد و اهمال و انكار هر طرف به جهت ديگرى آسيب مىرساند. بنابراين دين داراى دو چهرهى معنوى و صورى عمومىست و حقيقت دين همان چهرهى معنوى آن است كه وقتى نزول مىيابد به احكام و شعاير ظاهرى تبديل مىشود تا انسان را براى وصول به آن چهرهى معنوى مدد برساند و علت اعدادى براى اين وصولِ قربى و ربوبى گردد. شناخت جامع دين به هر دو چهره ناظر است.
[1] . بقره / 282.
[2] . تفسير آلوسى، ج 11، ص 56. و نيز ر. ك : قوتالقلوب، ابوطالب مكى، ج 1، ص 249.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.