بخش 1 درآمد 3 : صدقمحورىِ قانون معرفتگرا
بخش 1 درآمد 3 : صدقمحورىِ قانون معرفتگرا
صدقمحورىِ قانون معرفتگرا
ضمانت اجراى قانون در اجتهاد علمى، صفت ريشهاى « عدالت » و سلامت و « صدق » و راستىست كه در رأس هرم قانون جاى دارد و ضمانت اجراى عالى و توانمند آن مىباشد. ضمانت اجراى تمامى قوانين كه به تحقق عدالت كلى در جامعه منجر مىشود، عدالت و سلامت شخصى مديران و مسؤولان مىباشد و عدالت و سلامت آنان دليل اعتبار مسؤول و ضمانت تعهد وى به مسؤوليت خويش مىباشد. عدالت، بزرگترين ضمانت الاهى و پشتوانهى اعتماد به مديران و مسؤولان است كه خداوند آن را اعتبار كرده است. در برابر، هرگونه دخالت و تصرفى بدون عدالت، هم حرام و ممنوع و ظلم بيّن و جرم داراى مجازات است و هم داراى آثار وضعى مىباشد و در صورت كوتاهى و اجحاف مسؤول و سوءاستفاده از منصبى كه به امانت در اختيار دارد، با بدترين شقاوت و بدبختى و سوءعاقبت مواجه است؛ چراكه حرمت اين منصب الاهى را نگاه نداشته است و به مكافات اين حرمتشكنى و عوارض وضعى آن مبتلا مىگردد. براى همين كسىكه توان عهدهدارى مناصب الاهى را ندارد، نبايد آن را بپذيرد. اين خط از مهمترين تفاوتهاى نظام الاهى با نظامهاى غيرالاهىست.
صفت ريشهاى « صدق » در مسؤولان و مديران، بنياد تمامى سياستهاى دينى و ريشهى محبت و ولايت عمومى شيعى و سازگارى تودههاست. وجه اصلى تمايز سياست الهىِ اجتهاد علمى با سياستهاى ديگر و صفت مايز سياست اين اجتهاد از ديگر انواع حكومتها « صدق حقيقى » مىباشد. اين گوهر بنيادين نشانهاى مهم براى شناخت عدالت فقيه و ملكهى قدسى او و الاهىبودن
سيستم وى مىباشد. « صدق » مديران كلان جامعه براى آنكه در جامعه اجرايى گردد با سه معضل بشرى درگير مىگردد: يكى پيرايهها و خرافات و عادتهاى سنتى و عرف باطل اجتماعى و ديگر بدعتها و تحريفها و اشتباهات و بهاصطلاح پيرايههاى دينى و سهديگر استبداد و خودمحورى كارگزاران و قانونگريزى دولتمردان و صاحبان نفوذ و دانهدرشتها. مقام رهبرى براى آنكه صدق خود را نشان بدهد بايد در اين سه جبهه با روشنايىگرفتن از آگاهىها و تخصص علمى خويش و كارشناسان مربوط به صورت همانديشى جمعى، و با استفاده از قدرت باطنى و امداد غيبى، مبارزهاى آهنين و مستحكم داشته باشد و گزارههاى كاذب را از محيطهاى علمى و اجتماعى دور دارد و گزارههاى صادق را در تمامى حوزههاى علمى و نيز عملى به كرسى بنشاند و جامعه را با « علم » و با تعهد به پژوهش سياست كند. صدق، ريشهى محبت و البته نيازمند حكمت و فرزانگى و دانش بهروز و تحقيق و در اختيارداشتن آخرين داشتههاى علمىست. صدق هر چيزى، قوام آن است. چيزى كه قوام دارد، داراى تماميت، حقيقت، سلامت، باطن، عيار و محتواست. كسى صادق است كه قوام دارد و تمام است و داراى صحت و سلامت مىباشد. به موضوع يك امر، « مصداق » گفته مىشود كه از « صدق » برگرفته شده است؛ زيرا داراى اُستقس، قوام، واقعيت، تماميت، صحت و باطن و تأويل مفهوم است. فرد صادق توان مقاومت دارد و سستى از آن دور است؛ زيرا سست و ضعيف، قوامبردار نيست. صدق حقتعالا به قوام و قيّوميت اوست؛ چنانچه در ذكر بسيار عالىِ « يا حىّ يا قيّوم »، قيّوم بعد از حيات آمده است. « قيّوم »، تمام علم و تمام قدرت و تمامى اسما و صفات الاهىست. عالِم نيز كسى دانسته شده كه گفتار وى با كردار او يكسان باشد و كردارش تصديق گفتارش نمايد. صدق قلب به قوام اظهار و صدق واقع به مطابقت آن با نفسالامر است و همين مطابقت با نفسالامر و دارابودن نفسالامر، قوام آن است. سياست با صدقْ قوام و استحكام و مقاومت مىگيرد و پايدار مىشود. حقيقت هر شىء و واقعيت و محتوا و تحقق و حصول و وصول هر چيزى و وقوع آن، صدقش مىباشد. صدق، مطابقت با واقع است. براى همين، صدق هر چيزى درصد قوام آن را مىگويند. قوام و صدق جامعه به محترمدانستن طبيعت هر كسى و حفظ « تنوع » انسانها و توان رقابت آنهاست؛ وگرنه اعمال زور در جهت يكسانسازى تمامى افراد، نفرت و تهوع مىآورد. صدّيق به فردى صريحاللهجه مىگويند كه صراحت و راستى و استوارى در گفته و نيز قوام در كردار دارد و صدق او داراى ظهورى عيان و آشكارى محكم است و بر يك صراط و طريق، استوار مىباشد. كسى نمىتواند بدون حكمت و كتاب ( گزارههاى منطقى و مستند درست ) و بدون علم و دانش بهروز، صدق در عمل و مقاومت و پايدارى و دوام داشته باشد و كارهاى وى ميلى و هوايى و برآمده از هوسات نفسانى و مشتهيات بوده و درنتيجه، ضعيف و سست و پوك مىباشد و نارضايتى جامعه و اضمحلال دستگاه خود را موجب مىشود. زيرساخت صدق، حكمت و كتاب و دانش و معرفت مىباشد. از اينرو « صادق » كسىست كه حكمت و كتاب و
علم و معرفت دارد. چنين كسى هرچه مىگويد صدق است؛ به معناى راست و استوار بودن، نه صرف راستگفتن؛ يعنى صدق وصف قول نيست، بلكه وصف شىء است. بنابراين صادق به كسى گفته مىشود كه هم سخن و هم كردار محكم، مقاوم، يقينى، برهانى، حقيقى، ذاتى و اولى يعنى راست دارد و نظام چنين كسى برقرار مىماند. اين گفته و كردار هم در دل خود او مانند خورشيدِ روشن و درخشان هست و هم مىتواند آن را با سند ارايه دهد و چون علمىست، آن را قابل بيان و بيناذهانى سازد. كسىكه نسبت به گزارهاى شك يا گمان دارد يا آن را به سندى ظاهرى پذيرفته كه مستند درستى ندارد و به علم و پژوهش متعهد نمىباشد، صادق نيست و قوام ندارد. بر اين اساس، فقيهى كه خود درگير اشتباهات فراوان علمى و آلوده به گزارههايى كذب و نادرست در فقه و فتواى خود مىباشد و اجتهاد علمى ندارد، نمىتواند صدق داشته باشد. درنتيجه وى نه ولايت و سياست الاهى دارد، نه مىتواند مجرى و مديرى استوار براى قانون گردد. اگر مديرى در زندگى خود، به دروغ يا به اشتباهات علمى و تناقضات رفتارى و كردارى آلوده باشد، از بنيادىترين صفت ولايت و مديريت و رهبرى دينى يعنى توان صدق برخوردار نيست و شايستگى سياست و رهبرى براى وى احراز نمىشود. رهبر بايد بتواند در جامعهى مدرن دينى با سنتهايى كه مخالف قواعد طبيعى و علمىست و درنتيجه آزادىهاى مشروع مردمان را محدود مىكند و براى آنها بار اضافى، زايد و آزاردهنده است، مبارزه كند و اگر طبقهى اَشراف علمى و متنفذِ طرفدارِ سرسخت پيرايهها در حوزهى نفوذ او وجود دارند، به پشتوانهى عنايت الاهى، از آنها ترس و واهمه نداشته باشد و با مقابلهى حكيمانه و علمى با آنها، نگذارد اين پيرايهها و خرافات، زنجيرى محدودكننده بر پاى خلق خدا و ملت خويش شوند تا آزادىهاى مشروع از آنها سلب نشود؛ وگرنه اين امر، گزارههاى اشتباه و كذبى را به ساحت وى راه داده و او را از هرگونه ولايت و سياست علمى كه وى ادعاى آن را داشته است، به دليل از بينرفتن صدق حداكثرى و متناسب با مقام شامخ رهبرى و مديريت كلان جامعه، منعزل مىكند و بهخودى خود و بدون نياز به سفارش از ناحيهى هيچ مجلس يا فقيهى، بركنار مىشود و تمامى تصرفات وى غاصبانه مىگردد.
بيشترين آفت آزادىهاى مشروع، وجود پيرايههاى دينى و نيز عادتها و سنتهاى پيرايهآلود و پذيرفتهشدهى اجتماعى و سپس خودخواهىهاى هوسمحور افراد و سليقههاى مزاجى و ميلىِ جهلآلود و تعصبات تحجـّرىِ آنان است، كه فقيه حكيم و دانشى در اين سه جبهه، مبارزهاى نمايان، شجاعانه و حكيمانه دارد. فقيه وقتى مىتواند صدق داشته باشد كه زنگارهاى دينى، عرفى و نفسانى و گزارههاى كذب ( غيرمنطقى ) و غيرعلمى را بشناسد و توان مبارزه با آنها را داشته باشد تا بار اعتقادات و احكام زايد و غيرالاهى و نيز علوم نادرست را بر دوش جامعه نياورد تا مردمان زير فشار سنگين اين احكام زايد و پيرايههاى علمى و دينى يا سنتى و اجتماعى و پىآمد آن، قانونهاى فاقدِ درستى و صدق، به آستانهى نابردبارى و برخورد و واكنش و اعتراض عمومى و مبارزهى منفى نروند. يكى از
مهمترين ريشههاى اعتراضات مدنى، وجود گزارههاى كاذب و دليلوارههاى دينى و علمى و عقايد و افكار و نظريهها و قوانين نادرست در تمامى بخشهاى مديريتى جامعه اعم از سياست، اقتصاد، تغذيه، روانشناسى، فلسفه و علوم تجربى مىباشد كه زندگى درست و نفَس سالم آزادى را از جامعه مىگيرد. فقيه و مدير دينى به عنوان نخستين متولىِ تمامى اين بخشها لازم است سياستهاى كلان مديريتى خود را به گونهاى تنظيم نموده باشد كه دستكم در طول يكدهه همه بدانند كه علم و قوانين مديريتىِ مبتنى بر آن، در مسير صحيح خود و با تعهد به پژوهش در حركت بوده است و مديريت مبتنى بر دانشهايى كه فقيه حاكم از آنها حمايت دارد، امتحان درست و مقبول خود را پيش چشم عيان مردمان و مسؤولان گذاشته و اين قوانين داراى مقبوليت مردمانى و ملىست. جامعهاى كه بار سنگينى از پيرايهها و نادرستىها و گزارههاى كاذب علمى و دينى را تحمل مىكند، از شتاب رو به رشد و اعتلا و از پيشرفت بهروز علمى مىايستد و سقوط اخلاقى و انحطاط علمى و از دسترفتن توان خويش را به گونهى روزافزون و باژگونه و به صورت محسوس مىيابد و به جايى مىرسد كه بعد از گذشت يك يا چند دهه، از خود به نسل سوخته و نابودشده و منحط نام مىآورد و كشور نيز به شبكهى ويرانى و ارتجاع و عقبافتادگى گرفتار آمده است. جامعه با صدق در تمامى زمينههاى علمى و عملى، براى حركت سبكبار مىشود و احساس روانىِ آزادى و قدرت انتخاب و اختيار درستىها را در خود مىيابد. قدرت فقيه در اين است كه بتواند پيرايههاى سنتى و برخوردهاى استكبارى و استبدادى و خودخواهانهى صاحبان زور و قدرت و نفوذ كه بيشتر در حوزهى حاكمان و كارگزاران جامعه مىباشد و نيز عقايد و افكار باطلى را كه به نام دين بر تودهها تحميل مىشود و نيز قانونگريزىهاى مستكبران و معاندان و دانهدرشتها را شناسايى كند و با داشتن برنامهى علمى و قابل اجرا، با اين گزارههاى كاذب و دروغ و با معاندان و مستكبرانِ دنياخوار و سيرىناپذير مبارزه كند تا زمينه براى باور صدق رهبرى در جامعه به صورت نمايان و آشكار به وجود آيد؛ بهگونهاى كه همه باور كنند رهبرى جامعه با حفظ استانداردهاى علمى و حق و بر پايهى درستىها بوده است، نه به گونهى ميلى و مزاجى و هوسها و جهلها كه بعد از گذشت هر دهه، نادرستى آنها عيان مىشود و احساس خستگى و واماندگى و نااميدى و يأس را در پى مىآورد. قشر جوان و بهويژه دانشگاهى جامعه اگر با حلقههاى تو درتوى انواع پيرايهها و خرافهها و علموارههاى جاهلانه، در بند شوند و زير بمبهاى خوشهاى آنها قرار گيرند، با مشاهدهى خامى تصميمگيرىهاى مبتنى بر گزارههاى كاذب، توان حيات آزاد و نشاط و سرزندگى خود را از دست مىدهند و احساس افسردگى، محدوديت، دربهدرى، سنگينى، سوختگى، اختناق، ضيق خناق، خفگى، نااميدى و مرگ را در خود مىيابند. كثرت گزارههاى كاذب علمى و دينى، دلها را به مدعى سياستِ دينى، بىاعتماد و از او رميده مىسازد و اگر فقيه با ناآگاهى، بر درستى اجتهاد ادعايى و دينىبودن و لزوم اجراى آن اصرار داشته باشد، سستباورى و بىاعتقادى نسبت به دين و دينگريزى و
نيز دينستيزى و دهنكجى به دين و لجاجت و عنادبخشى از جامعه نسبت به دين را موجب مىشود و آنها را خسته، نااميد، ناراضى و خشمگين از احساس فريبخوردگى مىگرداند.
در دنياى سياست، برخى، زرنگى و حقهبازى بهخصوص از نوع ماكياولىِ آن را لازم مىدانند و به آن توصيه دارند. بعضى ديگر با اين نظر مخالفند و مىگويند زرنگ هميشه يك پايش در چاله است. فقيه نمىتواند به هيچيك از اين توصيهها نظر داشته باشد، بلكه او بايد نظر دين يعنى صدق و علمِ هماهنگ با تكوين و طبيعت و فطرت را در هر مسألهاى به دست آورد. او براى داشتن سياست دينى، نخست بايد بتواند گزارههاى صادق دين را از طريق اجتهاد علمى كه شيوهى معيار و روشمند آن در بخش ششم اين مجموعه قانونى شده است، به دست آورد، وگرنه نمىشود بر بالاترين كرسىِ مديريتِ دينى و بر سياست جامعه تكيه زد و از عوارض و پىآمدهاى مديريت خود كه ريشه در همين گزارهها دارد، گريز داشت. اين پىآمدها لازمِ جدايىناپذيرِ مديريتِ اجتماعىست كه فقيه را خواسته يا ناخواسته به گونهى عملى در مقام پاسخگويى مىنشاند و گذشت و مرور زمان و حوادث پيشامد بر اساس سياستهايى كه داشته است، پاسخى براى جامعه از كيفيت مديريت وى مىشود و به صدق و به حق، نتيجهى مديريت وى را به همه انعكاس مىدهد؛ انعكاسى آشكار و غالب كه هرگونه ارتباط كاناليزهاى را كنار مىنهد و بر آن چيره مىشود و نيز قضاوت و حكم در مورد درستى يا نادرستى اين سياستها را نيز با خود و در نهاد جامعه بهدور از هرگونه تبليغات و شعارزدگى دارد. با اين توضيح دانسته مىشود چرا ريشهى سياستِ درستِ فقيه فقط بر « صدق » استوار است و اگر اين عنصر بنيادين ناديده گرفته شود، چگونه جامعه، سياست آن و دين و ديندارى به آشفتگى مبتلا مىشود. دروغ و گزارههاى كاذب، بزرگترين قاتل يك مدير سياسى و عامل عمدهى بازندگى و حذف او از ميدان فعاليت و نيز ريشهى ناكامى جامعه و محروميت مردمان مىباشد.
كسىكه صدق حقيقى در نهاد خود دارد، اين صفت را با حب و دوستى و خيرخواهى عالمانه و آگاهانه و كارشناسىشده براى افراد و براى جامعه نشان مىدهد؛ چنانكه وقتى كسى، ديگرى را دوست دارد، به هيچوجه به وى دروغ نمىگويد و هميشه با او صادق است. صدق، ريشهى حب و دوستىست. دروغگو، دوست نيست و نمىتواند دوست داشته باشد. سياست و مديريت جامعهى دينى، توحيدى و ولايى، بر صدق حقيقى و حب راستين و عشق پاك و بىطمع استوار است كه خود را در توان ايثار و مسؤوليتپذيرى نشان مىدهد. سياست و مديريت جامعه اگر به دروغ آلوده باشد، جامعه غيرولايى، غيردينى، منحط، استبدادى و درگير خودخواهى، شهوت و ظلم مىشود و كسى نمىتواند ديگرى را دوست داشته باشد. جامعهاى كه دروغ، مديريت آن را به دست بگيرد، صداقت و محبت در آن مىميرد و همه بىپروا از خداوند و دين و قيامت، به هم ظلم مىكنند و با هم برخوردهاى خشن و دور از احترام دارند. آنها بهراحتى به هم دروغ مىگويند و نسبت به هم با قساوت و بىمهرى
برخورد مىكنند و حاكم در دعاوى آنان، قوانين بىروح و خشك همراه با چاشنى استكبار و استبداد و نفاق و تزوير است و حرمت و احترام برادران ايمانى بهكلى از جامعه رخت مىبندد و امور و احساسات منفى به گونهى مضاعف در مضاعف و با توانى مضاعفتر، تمامى شراشر جامعه را مىگيرد و فساد حاصل از گزارههاى كاذب، در تمامى اركان جامعه فراگير و نيز توليدِ فساد، سيستميك و دستگاهمند مىشود.
براى تحقق جامعهى ولايى و قانونمحور، هركسى ابتدا صدقِ دل و سلامت نفس خود را مىيابد و سپس به سوى جامعه گام برمىدارد و هر كسى معرفت نفس و « عليكم انفسكم » را پىگير مىشود. در جامعهى معرفتمحور، تا وقتى فرد به صدق حقيقى نرسيده و نفاق را از خود بهكلى برنداشته است، به سراغ ديگرسازى و مردمان نمىرود و تا خود سلامت و عدالت نداشته باشد، مسؤوليتى را نمىپذيرد و خود را به افراد جامعه بدهكار و مديون نمىسازد. البته عاشق صادق در مسير مجاهدتِ پيوسته، هرگز به خود سر و سامان نمىبيند؛ اگرچه به لحاظ پيروزى، فراز بام و بر بالاست و با همت بلند ربوبى و با انگيزهى قرب و محبت پروردگار، اقتدار ايثار و فداكارى و وفادارى را در خود نهادينه مىسازد تا بتواند با پيرايههاى سه جبههى: مدعيان باطل دينى، حاكمان استبدادى و گزارههاى كاذب اعتبارى و مسلمات و مشهورات ناصحيح اجتماعى و سنتهاى اشتباه مبارزه و مقابله كند؛ وگرنه كسىكه چنين توانى ندارد و نمىتواند در راه دين سر خود را به دار دهد، بهتر است در عصر غيبتِ صاحب عصمت و ولايت، گوشهى انزواى خود را پىجو باشد و با نفاقسوزى، خودگريزى، طمعشويى و دورى از دورويى و برداشتن غدهى خبيثِ دروغ از نهاد خود، به خويشتنِ صادق و بدون نقابِ خويش برسد و سلامت و عدالت خود را باز يابد. فرد تا به صدق نرسيده باشد، نه صلاحيت رهبرى در او ظهور مىيابد و نه قدرت بر سياست كلان و دستگاهمند بر مردمان يعنى رهبرى را در نهاد خود دارد.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.