بخش دوم : مديريت كلان: درآمد 1 : سياست و مديريت
بخش دوم : مديريت كلان: درآمد 1 : سياست و مديريت
درآمد بخش دوم
مديريت دولت اسلامى، با مجموعه بخشهاى مختلف كشور، از جمله: مسؤولان، نهادها، قوانين، سازوكارها و روندهايى درگير است كه بر حاكميت جامعه و سرنوشت مردمان به صورت مستقيم اثرگذار مىباشند. « جامعه »، همراهى افراد همفكر است و « سياست »، انديشهورزى و چارهجويى براى مديريت سيستميك جامعهى داراى ارزشهاى پذيرفتهشده و اهداف و آرمانهاى يكسان مىباشد. بنابراين ارزش جامعه به انديشه و مكتب فكرى آن و به « انتخابهاى حق » و « رهبرىهاى آگاهانه و مقتدرانه » است تا همهى آحاد جامعه را هماهنگ به درستىها و حقايق ابدى و مانا ( قرب الاهى ) در مسير حقطلبى و هدايت به راه ايمانىِ مؤمنانِ پايدار ( محبوبان اِنعامى و مقرّبان عصمتى ) به عنوان الگوهاى زيست سالم، سوق يا وصول دهد. همانگونه كه نظام الاهى و ولايى « جمهورى اسلامى »، آرمان آن را دارد كه اميرمؤمنان 7 را در اين دوران با فرهنگ خود معرفى نمايد، كتاب حاضر آهنگ آن را دارد تا سلامت دنيا و سعادت آخرت را تنها در متابعت و پيروى دولتها و جوامع از طريق اميرمؤمنان على 7 تبيين كند و راه حق و شهريارى سعادتبخش را منحصر به آنحضرت و معيار حكمرانى و دولتدارى را بر مدار مولاى موحدان علیه السلام و شناخت درست و علمىِ مكتب ولايى و سياسى آنحضرت بشمارد؛ چنانچه مهمترين اصول حكمرانى و سياست دينى و طولانىترين آنها توسط اميرمؤمنان علیه السلام در عهدنامهى مالكاشتر تبيين شده است.
سياست و مديريتِ اطاعتپذيرىِ صادقانه در جامعه و تحقق مديريت سالم و توانمندى كه بر دلها حاكميت داشته باشد، بر مدار « ولايت عمومى » و بر دو پايهى « تولـّى » و « تبـرّى » شكل مىگيرد. تولـّى، حبّى قلبىست كه طريق برگزيده و خاص دارد و مرام الاهى و مسلمانى مىباشد. بىطريقى، هرزگى و هرجايىگرىست و كسىكه دوست دارد، ولى اطاعت ندارد، بىمرام است. اطاعتى كه از حب و برآمده از دل و دوستداشتن باشد، وِلا مىآورد، نه اطاعتى كه از روى ترس،
سودانگارى يا سياست نفسانى باشد. حب و دوستداشتن، دل مىخواهد و تولـّى بر مدار حب و دل است. تبرّى، « دشمنى خاص » و دورى از دشمنِ محبوب مىباشد. پس دورى بدون عداوت، و دشمنى بدون دورى هيچيك در تحقق تبرّى كافى نيست. چينش جامعهى توحيدى و ولايى بر اساس تولـّى و تبـرّى هنگامى تحقق عينى و حقيقى مىيابد كه ملاك حب و عداوت همهى افراد جامعه، حب و عداوت محبوب باشد و حب و عداوت افراد جامعه، حيات فلسفى و سير وجودى و حركت ايجادى داشته باشد و متن محتواى جسم و روح فرد و جامعه، حكايتى از تحقق عينى آن حب داشته باشد. بر ايناساس است كه جامعه تحقق توحيدى و ولايى مىيابد و رهبرى، اقتدار و توانمندى خاص خود را پيدا مىكند و دشمن در هر سطحى كه باشد، مغلوب مىگردد و حاكميّت رهبرى و شكوفايى جامعهى اسلامى شكل مناسب و موزون خود را مىيابد.
در بخش نخستِ اين مجموعه با عنوان « زمينههاى رهبرى »، اختيارات و مديريت مقام رهبرى در چارچوب نظام جمهورى اسلامى و بر معيار احكام الاهى آمد. در آنجا گذشت ميان نظام اسلامى با دولت اسلامى تفاوت مىباشد و ميان حاكميت و رهبرى با مديريت جامعه تفكيك مىباشد و با آنكه حكمرانى ولىّفقيه بر قوانين و دولت، مطلق است، ولى هريك از مسؤولان نظام و دولت اسلامى، شؤون ديگرى را پاس مىدارد و بر خطوط ترسيمشده براى مقام خود فعاليت دارد؛ چرا كه جامعه داراى عقايد بىپيرايه و قوانين اساسى و زيربنايىِ تدوينشده و شفاف و مورد قبول همگان است و بر اساس آنها حركت مىكند، مگر آنكه در جايى بىقانونى شود كه دخالت رهبرى يا مسؤول مربوط در مقام اين ضرورت مىباشد. اين كتاب، از قوانين مديريت كلانِ دولت اسلامى به معناى عام كه منحصر به قوهى اجرايى نيست و نيز از مديريت ارشد آن گفته مىشود؛ مديريتهايى كه اگر تخصص و سلامت نداشته باشد و شرايط لازم آن احراز نگردند، چون الگوى فاسد براى افراد جامعه مىشوند، صرف هزينههاى چند ميليارد دلارى، آن هم تنها در بخش تبليغات فرهنگى و دينى براى سلامت جامعه نتيجهبخش نخواهد بود و نهتنها دزدى و اختلاس در آن كاهش نمىيابد، بلكه جامعه چنان رو به افول مىگذارد كه شاخصهاى فساد و انحطاط و فلاكت آن برجسته مىگردد. هزينههاى تبليغات لازم است از طريق قوهى سلامت و امنيت به محرومان و افراد كمبرخوردار جامعه برسد كه اين كار، خود بهترين تبليغ براى نظام مىباشد.
سياست و مديريت
مديريت جامعه تحت اشراف سياست است. سياست به تمامى شؤون زندگى اجتماعى، فكر و برنامهى كلان مىدهد و آنها را به گونهى هماهنگ و هدفمند اجرايى مىسازد. سياست، سِمت فرماندهى براى تمامى شؤون را داراست.
حكمرانى نظام و مديريت دولت، نيازمند سياست است، اما نه سياست به عنوان دانشى مستقل و قابل تفكيك از ديگر علوم كه نگاه تفكيكى به سياست، مانع درستى و سلامت آن مىشود. مديريتِ ساختار اجتماعى و فرهنگ عمومى و تأمين امنيت و سلامت آن، تفكيكبردار نيست و تخصصى چندضلعى را مىطلبد تا بتوان اين موضوعِ چند لايهى اجتماعى و منطقهى درهمتنيده را دريافت و احكام آن را از نهاد تفقه جمعى، با همگرايى فكرى براى نيل به فهم اجتماعى درست به دست آورد تا از اين رهگذر مانع تخريب دانش تخصصى سياست و مديريت دينى شد. اعمال حكمرانى با معيار حكمت و فرزانگى مىباشد و حاكمان جامعه بايد حكيمان صاحب شرايط باشند و همين معيار برترى آنان بر ديگران است. حكيمانى كه مديريت مىدانند؛ يعنى توانمندى هماهنگسازى و جرياندادن ( دُورىنمودن ) امور با استفادهى بهينهى نيروها و امكاناتِ در اختيار و در كمترين زمان ممكن را بهسوى گشايشها و توسعه دارند.
سياست در زير چيرگى فضاى مشاعى، جمعى و درهمتنيدهى ناسوت به قافلهسالارى شتران، مثال زده مىشود. سياستمدار كسىست كه بتواند قافلهاى را هدايت كند و شترِ چموش سياست را به نيكى و به مدارا بر زمين بنشاند، بدون آنكه شتر را وحشى، رمان و مهارگسيخته و صعب و مستصعب سازد. اگر سياستمدار، ساربان باشد، سياست، هدايت شتران قافله است. براى سياست با توجه به صفتشناسى حيوانات، چنين مثال آورده مىشود. ساربان سيّاس كه نهتنها شتر را رام خود مىسازد، بلكه او را به خويش عادت و انس مىدهد، بهگونهاى كه شتر بدون رهبرى، توجه و عنايت ساربان دلگير و ضعيف مىشود؛ شترى كه ساربان مىتواند نهتنها از شير و پشم، بلكه از هر چيز حتا از بول آن استفاده و بهرهورى داشته باشد. اين هنر سياست است كه مىتواند مديريت استفادهى بهينه، حداكثرى و جمعى از هر چيزى را بدهد و پديدهاى را ناكارآمد نمىسازد. سياست، به نظام و دولت، توانِ مديريت و كارآمدى حداكثرى مىبخشد و مشروعيت نظام سياسى را در بالاترين سطح خود، تضمين مىكند. مديريت سياسى كه بسيار بالاتر و سختتر از اجراى پيكار و جهاد در ميدان است، شايستهى كسىست كه كارها را با ثبات علمى و قوت باطنى خود بهطور هماهنگ، بهجا و مناسب و با بردبارى و صبورى و نرمى به گردش طبيعى مىآورد، نه با ورودكردن زورى و استبدادى به جزيياتِ اجرا و ناديدهگرفتن سلسلهمراتب و دخالت و اختلال در وظايف كارگزاران مباشر و مسؤول. سياستمدار عادى كه تمرين خويشتندارى و بازدارندهى الاهى ندارد، بسيار مىشود كه نانجيب و ظالم مىگردد و قدرت را در مسير فسادزايى قرار مىدهد و مصداق از حدگذرندهاى مىشود كه مردمان نهتنها به هيچوجه علاقهاى باطنى به او ندارند، بلكه از وى بيزار مىشوند. اين گروه از سياستمداران غيرمقبولترين و بىاعتمادترين و منفورترين افراد جامعه مىباشند؛ بهعكس سياستمداران حكيم، جامعه را با شگردهاى ظريف خود رو به جلو و پيشرفت مىبرند؛ بهگونهاى كه اعجاب و تحسين عمومى و اقبال قضاوت مثبت عام را با خود دارند.
مديريت هر جامعه و سازمانى نيازمند سياست و تدبير مىباشد. هرجا سياست نباشد، انزوا و قهقرا پيش مىآيد و حكمرانى آن جاهلانه و به تبع ظالمانه خواهد شد. حكمرانى جاهلانه و ظالمانه، حركتى قهرى و زورىست كه افراد آن سازمان و جامعه را خسته و نااميد و فضا را استبدادى و به طغيان و انقلاب مىكشاند.
مديريت خلّاق سياسى و حراست سيستميك
اين امرى عقلايىست و تمامى كشورها پذيرفتهاند كه مديريت نظام بايد داراى سلامت باشد و سلامت مديريت در صورتى تأمين مىگردد كه مدير قدر متيقن صفات و خصوصياتى را دارا باشد؛ وگرنه مديرِ بيمار و آلوده هرجا كه باشد، بيمارى و آلودگى و هوا و هوسهاى نفسانى و خباثت و ستمگرى را سرايت مىدهد. مديريت نظام و دولت اسلامى نيازمند سياست به معناى روش حكمرانى و تدبيرِ نظاممند و سيستميك است؛ سياستى خلّاق و متفقّه جامع و داراى اجتهاد علمى و بهروز كه تحت تعليم و تربيت شريعتِ بىپيرايه بوده و طرح و برنامهى ارتقابخش و فرهنگسازِ مديريت كشور را متناسب با زمان و مطالبات مردمان و در چارچوب اجتهاد دينى به مردمان ارايه مىدهد و آن را در معرض انتخاب مردمان مىگذارد و قدرت داورى و قضاوت و حكم و آمريت و فرماندهى و نظارت همراه با بصيرت و آگاهى درست دارد و جامعه را عالمانه و به صورت ممتد در مسير درستىها و سازگارى و آرامش قرار مىدهد و براى مردمان و كشور حياتبخش مىباشد، نه آنكه آنها را در عسر و حرج و فشارهاى مضاعف قرار دهد كه ضعف و تنگدستى مردمان همان ضعف دين و بىدينىست.
خداوند از نمايندهى دينى و سياسى خود، آن هم در دنيايى كه پر از الحاد و سياستهاى بىريشه و فاقد باطن و معنويت است و ديجور غيبت امام معصوم بر آن چيرگى دارد، مىخواهد براى مردمان گشايش و يسر و راحتى و محبت و امتنان بياورد و آنان را در تنگنا و فشار و تنفر و زير سلطه قرار ندهد كه همين، شكوفايى دين است و زمانى كه مديريت به مدير داده مىشود با زمانى كه مديريت را واگذار مىكند، تفاوتى نداشته باشد و همان افتادگى و سادگى و بندهى خدا بودن را حفظ كرده باشد و به قلدرى، استكبار، استبداد و گردنفرازى براى مردمان آلوده نشده باشد.
رابطهى سياست و حكمت
سياست و مديريتِ حكيمانه، علمى و فرهنگى، اطمينانآور و اتقانزا كه از وهمِ غيرواقعى عارى و مبتنى بر عقيدهى هويتساز و شاكلهى انسانيت انسان و معرفت اوست يا منحصر به خود به صورت يك فرد است يا به جمعى محدود يا به جامعه و جهان. درنتيجه سياست، يا تدبيرِ فردىست يا تدبيرِ منزل و خانواده و كارگروهها يا مديريت شهرى، جامعه و مردمان ( مدن ). سياست، جزوى از علوم فلسفى و تابع آن است و سياست مدن، چهرهى سنتى اين دانش مىباشد. دريافت « موقعيت خود » با تهذيب اخلاق، « زندگى متوسط و خانوادگى » و حضور در خانه، گروههاى كوچك و كارگروهها و تيمها با « تدبير
منزل » و در جامعهاى بزرگ ـ مانند شهر و مملكت ـ با « سياست مدن » است. سياست و احكام شهريارى، حكمرانى و مملكتدارى، از « نواميس » و داخل در فقه و مبتنى بر وحىست كه در كنار حدود، قصاص و ديات بحث مىشود. كسىكه فلسفه و حكمت نمىداند و تفقه ندارد، نمىتواند سياستمدارىْ فرزانه باشد. سياستِ مؤثر و مشروع، نيازمند فرزانگى ( حكمت ) و نبوغ علمى و تفقه و قوهى قدسىِ لازم آن است.
فقه شيعى براى هر سهبخش گفتهشده در فلسفه يعنى مديريت فرد، منزل و شهر، داراى احكام و برنامه مىباشد و برنامهى سياست دينى، عناصر مهم كمال انسانى يعنى تعقل، عاطفهورزى، عفاف، عشق، ولايت و توحيد را گفتمانِ محكم و غالب جامعه مىسازد. چگونگى ولايتِ فقيهِ غيرمعصوم و پارهاى از احكام مربوط به مديريت جامعه و سياست مدن، در اين بخش و در بخش نخست ( زمينههاى رهبرى ) و در بخش سوم ( اقتصاد سالم و رفع فقر ) و بخش ششم ( نظامنامهى روحانيت شيعه ) و سياست منزل و خانواده در بخش چهارم اين مجموعه با عنوان « خانواده » مىآيد. « قضا و مجازات » به عنوان خطوط بازدارنده از تعدى و تجاوز نيز در بخش پنجم اين مجموعه مىباشد.
حكم، حكومت و حكمت، از يك ريشهاند و معناى « محكمبودن » را در خود دارند. استحكام و يقين از معرفتِ اقتضاءات پيشينى پديدهها و شناخت نورىِ كردار نيك و خير كه مبتنى بر آن است، به دست مىآيد و با « علم » و « عزت » همراه است. عمل خير، عمل مبتنى بر طبيعت متناسب هر پديده است و سياستمدار و حاكم تا هستى و حقيقت را لمس نكند، كردار محكم و سياستورزى حكيمانه ندارد. معرفت، دو چهرهى نظرى و عملى دارد. چهرهى نظرى آن، « انديشه » و چهرهى عملى آن به « جلاى انديشه » و قرب به حقايق و شناخت بهتر مىانجامد. بنابراين علم، اگر با ملكهى قدسى كه موهبتى الاهىست همراه شود، حكمت است. به فيلسوف يا طبيب، حكيم مىگويند به لحاظ علم و تخصصى كه دارد و به كسىكه حكومت در دست اوست، چون اين شكوه را دارد، حاكم گفته مىشود. در نظام ولايى « جمهورى اسلامى »، برخلاف نظام جمهورى و دموكراسى غربى، « حاكم » وجود دارد و مقام رهبرى، حاكميت را بر عهده دارد.
توانمندى تدبير و استحكام سياست دينى، بدون اكتساب و تدوين برنامههاى از پيش طراحىشده و اجتهاد شفاف به دست نمىآيد. سياستمدار، تدبيرهاى كلان را مىشناسد و مديريتِ گسترده دارد. سياستمدار دينى، داراى حسن سريره و نهاد پاك و خوش اصل و نسب است و آلودگى باطنى و خبث باطن و عناد ندارد. وى با خلق خدا مهربان است و تمامى را عيال او مىبيند. او در رونق معرفت و كمال معنوى و قداست خود، در پيوند با غيب و شهود، مردمان را فرزندان خود مىبيند و پدر معنوى، روحانى، شفيق، دلسوز و خيرخواهِ همه با ملاطفت و مدارا و مهربانى مىباشد. سياستمدار و والى دينى، عافيتطلب و خوشگذران نيست و همين به او فهمى مىدهد تا بتواند دردهاى جامعه را
درك كند. دانش سياست دينى، علمىست كه بر فرهنگ، نظام آموزشى و پرورشى، اجتماع و اقتصاد پيشى دارد و با اشرافى كه بر تمامى وجوه جامعه دارد، براى همه ريلگذارى مىكند.
اصول سياست را بايد با روش تعقل فلسفى و شناخت وجود و ظهور و روابط آن و از فلسفه و حكمت گرفت و آن را به اجتهادِ فقه مدرن كشاند؛ چرا كه حكمت بدون تفقه جامع و اجتهاد علمى به شناخت درست نمىرسد و به گمراهى كشيده مىشود؛ فقهى كه تعريف آن در ى بخش نخست اين مجموعه آمده است.
فقيه و فيلسوف تا كمال و اقتدار نفسى نداشته باشد، ايمان و آخرت خود را در گرو خون مردمان قرار نمىدهد؛ چرا كه مىبيند فرداى قيامت نمىتواند جواب خون جوانان مردمان را بدهد. كيست كه بتواند بگويد من براى فرداى قيامت كه در پيشگاه خداوند حاضر مىشوم براى خونهاى مردمان حجت دارم. اين يك فيلسوف و يك عارف است كه چنين قدرتى دارد و خود را حجت ميان خداوند و مردمان مىبيند. حتى فقيه اگر فقط فقه داشته باشد، زير بار چنين خونهايى نمىرود. اين شأن فيلسوف و عارف است كه از سياست سخن بگويد و با سياستورزى حكمرانى كند؛ چرا كه گفتيم سياست با هستى و با نحوهى وجود معنا مىشود. جايى از وجود نيست كه سياست نداشته باشد و حقتعالا داراى سياست و اسماى سياسىست. درايت، مديريت و سياست امرى روشمند و داراى دانش و برنامه است. « روشمندبودن » سياست و ادارهى مملكت تا تدبير منزل همانند دين و طبيعت، داراى مجموعه قوانين منظم و تكوينىست كه با تفكر فلسفى و تعقل روشمند و منطقى و نيز با حسن بصيرت و قوهى قدسى كه بخشى از عقل و كمال انسانىست، دانسته مىشود و به قوانين مصوب و خطوط از پيشتعيينشده تبديل مىشود و با خلاقيت و نوآورىهاى مديريتى و حفظ تناسبها عملياتى مىگردد.
سياستمدار لازم است فلسفه و مباحثى مانند انسانشناسى، روانشناسى و جامعهشناسى بداند. اين دانشها، هم براى فقيه در راستاى استنباط احكام و هم براى سياستمدار در راستاى تبيين منش، آرمان و اهداف مبتنى بر عقايد و اصول ملت و مديريت كارآمد جامعه، مورد نياز است. سياست و حتى فقه با فلسفه كه قدرت انديشهى انسانىست مىتواند گزارههاى صائبى را به دست آورد. همواره حكمت عملى كه بسيارى از دانشها را در برمىگيرد به معيار حكمت نظرىست كه ارزش مىيابد و سرآمد دانشها در حكمت نظرى، فلسفه و جهانبينى درست و قدرت انديشيدن سالم و منطقىست و تا انديشه منظم نباشد، عمل سالم، موزون و مُنتجى حتا در صحنهى سياست و مديريت نمىتوان داشت. در سياست، كسى مىتواند توانمند باشد كه پيش از آنكه به جرگهى اهل سياست وارد شود و اقدام به عملى سياسى نمايد يا انديشهاى سياسى را طراحى كند، داراى فلسفه باشد. سياستمدارى كه فلسفه خوانده باشد يا اهل فلسفيدن و تعقل منطقى و تفقه باشد مىتواند خوبىها و بدىها را تشخيص دهد و در مقابل هريك برخورد مناسب داشته باشد. او مىتواند اشك چشم يتيم را از اشك
چشم ظالم و گردن افتادهى ضعيف را از گردن كج گردنافراز و آه و سوز دردمند را از آه و سوز مظلومنما بشناسد. سياستمدار اگر اعتقاد و اصول ثابت و آرمان و هدف حقيقى ملت را در چارهجويى خود نداشته و از فلسفه و دانش و كفايت بىبهره باشد، ملت را هر روز به راهى مىكشاند و مردمان و جامعه را به هرجايى كه بقاى خويش را تضمين كند، مىبرد و مىتواند با هر فكرى كنار آيد و با هر كس مذاكره و توافق داشته باشد و در عين حال، خود را با هر كس و يا هر عقيده و فكرى ـ حتا عقيدهى خود ـ مخالف جلوه دهد.
سياست، اگر مبتنى بر حكمت و تفقه حقيقى نباشد و به توجيه و تأويل حقايق در مقام حكمت نظرى و نفاق و تزوير درونى نزد نفس خود و نيرنگ و دورويى برونى نزد ديگران در مقام حكمت عملى برآيد، سياست مزورانه، نفسانى و شيطانىست و لبهى تيزى مىيابد كه مىتواند وهمآلود گردد و به جهل مركب گرفتار آيد. جهل مركب از مقولهى علم است و مىتواند به گرفتار آن، يقين دهد كه سياست وى درست است و براى آن مبارزه كند، به جنگ رود و حتا مرتكب قتل شود؛ اگرچه پاكترين انسان را در برابر خود داشته باشد. اين ناآگاهى و نفاقِ مخرّب، چنانچه پايدار باشد و به روح و جان جامعه بريزد، آحاد جامعه را از آگاهى و درستى باز مىدارد و اطمينان عمومى و احساس امنيت، بلكه خود امنيت را زايل مىسازد. براى رهايى از توجيه و تأويلهاى بىپايه بايد معرفت يقينى و براى رهايى از نفاق و تزوير بايد قسط يا دستكم انصاف داشت. معيار سلامت افراد، جوامع و فرهنگها؛ اعم از دينى و غيردينى، « معرفت يقينى » و برهانى در مرتبهى انديشه و « قسط » و دستكم « انصاف » وجدانى مبتنى بر اين معرفت در مرتبهى عمل است. بر اساس اين دواصل، مىتوان هر انديشهى غير موجه يا كردار باطل را بازشناخت.
كسىكه نه معرفت يقينى دارد و نه قسط و انصاف، هر ظاهرى كه داشته باشد و در هر لباسى كه باشد، از درستى و پاكى بىبهره است و يافتههاى وى آلوده به جهل و كردههاى وى جز ظلم نيست و از تبار زورمداران ديكتاتور و تجاوزگران مستبد مىباشد. معرفت و قسط و انصاف و دورى از كمترين ستم، « حيات معنوى و دينى » و زندگى سالم را در سراسرِ روحِ جامعه و مردمان جريان مىدهد؛ به عكس، تمامى اختلافها از نداشتن باور يقينى و قسط و انصاف مىباشد. معرفت يقينى هيچگاه جايى براى رخنهى استبداد نمىگذارد و تعصب بر يقين، پيروى از دليل و آگاهانه است، نه جاهلانه و تبعيت كوركورانه، بدون تحقيق، ظاهرگرايانه و سطحىانديش.
اگر سياستْ حكيمانه، علمى و كارآمد نباشد، انبوه ثروت و امكانات نيز نمىتواند اقتصادِ توليدگر و پايدار و سرافرازى براى كشور بياورد و جامعه را بهجاى توليد به مصرف سوق مىدهد و آن را عقيم و منزوى مىسازد. سياست، اتاق انديشه و مغز متفكر جامعه است كه به حكمران و مدير، توانِ چارهجويى و قدرتآفرينى محكم و مطمئن مىدهد و افراد توطئهگر، ضالّه و خائن را بدون لحاظ
سابقهى آنان تشخيص مىدهد و به مردمان داراى اخلاص و تبعيت صادقانه حرمت مىنهد و براى آنان هم امنيت واقعى و هم احساس عمومى امنيت مىآورد و براى توطئهگران جاى امنى نمىگذارد. همراهى رفق با شدت عمل براى حكمران، الزامىست و سياستمدار حكيم از عهدهى آن با شناخت درستى كه از واقعيتها دارد، برمىآيد.
مدير مسؤول و سياستمدار بر كارگزاران، گروههاى برانداز و معاند و بيگانگان سختگير، محتاط و داراى شدت عمل و مواظبت اطلاعاتى و امنيتى مىباشد، اما براى مردمان رفق و مدارا دارد و جامعه با اين دو صفتِ مسؤولان، به تعادل، امنيت و ثبات نسبى مىرسد.
رابطهى سياست و طبيعت
سياست، تحت تصميمهاى نظام طبيع جمعى و مشاعى هوشمند و داراى تناسب عمل و جزا و نيز پيشينهى فرد بهخصوص ژنتيك و تغذيه و نظامِ نافذ الاهى مىباشد؛ نظامى اقتضايى كه همين اقتضايىبودن، تصميمگيرى و عمل سياسى را به حول و قوهى الاهى موجه و معقول مىسازد. اراده و خواست خداوند بر اساس اقتضاءات و انتخابات تنفيذ مىشود.
سياست به معناى حيلهگرى ( چارهجويى ) در جهت پيشبرد منافع و اهداف و مديريت عمل و هماهنگنمودن نيروهاى اجرايى، دخيل در دنيايىست كه خداوند نيز در آن مكر و تدبيرِ نافذ دارد. براى همين، گاه ناآگاه، بُله و ضعيفى بر سياستمدارى كارآزموده و مقتدر پيش مىافتد و سد راه و خار چشم او مىشود؛ سياستمدارى كه بايد خداوند و سياست و عنايت او را التفات داشته باشد تا نيروها و امكانات خود را هدر ندهد و نگاه مرحمتى خداوند به امت يا انتقام و خشم خداوند بر ستمگرى را ببيند. به تعبير شاعر :
خدا روزى به نادانان رساند كه صد دانا در آن حيران بماند
سياست، اگر با تدبيرهاى الاهى همراه شود، آمدِ كار و افتادن نيك مهره است، نه كردنِ محنتآلود و سخت كار و تلاش.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.