بخش 2 : درآمد 2 : رابطهى سياست و ديانت
بخش 2 : درآمد 2 : رابطهى سياست و ديانت
رابطهى سياست و ديانت
« سياست »، مديريت درست مسايل است و « دين » روش سالم زندگىكردن است. برايناساس، دين همان معنايى را مىدهد كه سياستْ گوياى آن است؛ با اين تفاوت كه دين سعادت اخروى و رشد باطن انسان را در خود دارد، اما سياست معطوف به دنيا و فاقد باطن است و با پيوند به دين داراى باطن مىگردد.
سياستِ دينى داراى كشش باطنىست و به ظاهر و شكل خلاصه نمىشود و محتوايى معرفتى و قاعدهمند پشتوانهى آن مىباشد كه به آن چارچوب مىدهد و به مردمان كرامت، عزت و آرامش مىبخشد و آنان را از استرس و تنيدگى و پىآمدهاى بسيار منفى اين دو دور مىدارد.
رهبر و مدير در جامعهى دينى نهتنها سياستمدار و « سَيّاس » و چارهانديش است، بلكه در سياست، با در دستداشتن طرح كلى مديريت جامعه، در داورىِ صحيح و قضاوتِ دقيق، تواناست و مىتواند صلاح جامعه را تشخيص دهد و بهطور سيستميك و بهدور از هرگونه خشونتى مانع آن شود كه جامعه به ظلم و فساد و آزار بگرايد و آگاهى و عفاف جامعه را توأم مىكند و چون سياست وى ريشهدار است جامعه و صاحبان استعداد را از مرحلهى ديندارى عمومى به حقطلبى واقعى ( نه شكلى ) و نهايت به ايمان قلبى و حقيقى ( نه صورى ) و ايثارِ تابع آن مىكشاند و در مردماندارى و هماهنگساختن افكار عمومى و رشد و تعالا دادن آنان در مسيرِ كمالِ يادشده، بصيرت و دانايىِ كارآزموده و تجربهمند و خلّاق دارد.
سياست يعنى داشتن طرح و برنامه و روش و سبك براى مديريتِ نظاممند جامعهى گسترده و مدرن كه نمىشود آن را همانند گذشته قائم به فرد و بهگونهى اقتدارگرا مديريت نمود؛ طرح و برنامهاى كه در ورودى و خروجى آن قدم صدق و فرجام خير به سياستمدار مىدهد: ( رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانآ نَصِيرآ )[1] . بدينگونه، سياست و ديانت تعريف
بسيط و جداناپذيرى دارد و همانطور كه دين امرى فطرى و الاهىست، سياست نيز همانگونه كه پيشتر نيز گفتيم بر وجود حقيقى فلسفى و ظهور آن بنياد دارد و نيازمند كشف از هستى و پديدههاى آن مىباشد كه همانند دين براى جامعه عرضه مىشود و عرضهى دين و سياستِ حق و ريشهدار مىتواند مورد اقبال عام و مقبوليت عمومى يا مورد انكار و استهزاى معاندان قرار گيرد.
سياست به خودىخود اصالت ندارد و هدف نيست، بلكه ابزارى آلى براى عنوان عقيدههاى ثابت و به مثابه روشى براى بيان ارزشهاست و تنها سمت و سوى خدا و مسير حق را مىرود و سويى ديگر غير از جهت الاهى نمىشناسد و هيچ مصلحتى را جز مصلحت خدا در نظر نمىگيرد. البته روش سياسى همانند ارزشهاى آن، بايد از دين گرفته شود؛ نه آنكه سياست دين را سياسى و تابع خود گرداند و به جاى سياست و حكومت دينى، دين سياسى و حكومتى را ترويج كند.
سياستمدارى، آگاهى و بصيرت نسبت به امور جامعه و مردمان، و كاردانى و نوآورى و قراردادن هر كسى در مسير استعداد طبيعى خويش با تدبيرهاى طبيعىست كه اگر برآمده از ديانت باشد، سياست دينى و طبيعىست، نه سياستى قانونى به معناى وضعى و قراردادى اعتبارى و دفعى و فورى. كمال هر پديدهاى، در چيزىست كه ويژهى اوست و مجموع ويژگىهاى او آن را ايجاب مىكند. اين كمال از آثار ظهورىِ خاص اوست كه در پديدهى ديگر وجود ندارد و در آن جهت، به آن شناخته مىشود و از همگان در آن جهت برتر و پيشتر است و سياست، مديريت عمومى جامعه در مسيرى كلى با ابزار قانون فراگير است تا هر فرد در جهت شكوفايى داشتهى اختصاصى خود قرار گيرد و همه را به تماميت كمال آدمى كه دل، دين، عشق و استقامت است، بدون هراس و محكم وصول دهد.
مراد از دين و شريعت، اسلام علوى و شيعىِ دوازده امامىست، نه هر آيين و مذهبى، همچنان كه مراد از وحى در اين مجموعه قوانين، تنها قرآنكريم است.
جداناپذيرى دين سالم از سياست حكيمانه
تفاوت ميان حكومت دينى با غير آن در اين نكته است كه حاكم دينى هيچگاه حكمى از نهاد نفسانى خود نمىآورد و در تمامى احكام بايد لحاظ نظرگاه دين را داشته باشد. سياست دينى سياستى فرهنگى، معنوى و معرفتىست كه مىخواهد با رهنمودها و تدبيرهاى كلان خود، جامعه را به سلامت دنيوى و سعادت اخروى برساند؛ آن هم جامعهاى كه زنده است و حيات آن نياز به مراقبت و سياست دارد. جامعه، كشور، وطن و نظام، واقعيتهايى زنده و داراى حيات و آثار مىباشند و پايدارى آنها نيازمند مراقبت است. ايران، پديدهاى زنده است كه عهدهدار قراردادها و تعهدات بينالمللى مىشود و اين يعنى ايران، يك عنوان حقوقى معتبر و زنده است كه نحوهى شهريارى و سياستمدارى، مىتواند حيات آن را ارتقا بخشد يا به افول بكشاند. ايران زنده براى تمامى اقوام و اديان آن است و همه ايرانى و يك « ملت » مىباشند كه تمام ايران را براى همهى ايرانيان مىخواهد و همين سياستِ همه با هم بودن، سياست دينىست. سياست دينى بخشى از دين است كه اعتقاد به آن، بخشى از مسلمانىست كه نمىتوان بدون اعتقاد به آن، مسلمانى كرد.
سياست دينى برآمده از فقه اجتماعى اسلام و مبتنى بر فلسفه و جهانبينى عقلانى مىباشد. بنابراين سياست و مديريت، دانشى دروندينىست كه از خود دين به دست مىآيد؛ دانشى كه به سياست اصالت نمىدهد و آن را در مسير بندگى آگاهانه و وصولبخش مىخواهد.
سياست، يعنى داشتن طرح و برنامه براى مديريت جامعه و سياست دينى برنامهاى مديريتىست برآمده از منابع دينى و از متن قرآنكريم؛ آن هم دينى كه اجتهاد علمى دارد و بىپيرايه شناختهشده است و سياستى كه شفاف، واضح و برنامهاى گوياست. براى سياست دينى بايد تفقه سياسى داشت و تفقه سياسى بدون شناخت قربى قرآنكريم و موهبت فراست نورى و قدسى ممكن نيست. سياست اسلام، سياست صفا، صداقت، پاكى و طهارت و نيازمند حكمت، عرفان و قرب الاهى براى فهميدهشدن و كشف است. سياست بدون فلسفه و حكمت، همانند فقهِ فاقد اصول و فلسفهى بدون منطق است. سياستمدارى كه فيلسوف و حكيم نيست، به اختلاط و التقاطهاى فراوان مبتلا مىشود.
سياست دينى، همان سياست قرآنىست و فقه جامع شيعى كه از استادى و هدايت دويست و شصت سالهى مقام عصمت برخوردار بوده است، تمامى شؤون سياست را در برمىگيرد و اين سياست به فقيه صاحب شرايط و جامع، فراست قدسى و نورى مىدهد و او را از سادهانگارى باز مىدارد. گزارههاى سياسى قرآنكريم داراى حاكم و محكوم و ردهبندى و اولويتبندى، ضرورتيابى و
مديريت فرصتهاى پيشامد در چارچوبى مشخص و ساختارى معين است. اگر اين سياست به گونهى مستند و علمى مورد شناخت قرار نگيرد، سياستهاى ادعايى دينى ناكارآمدى و نيز به همين دليل، عدم مشروعيت سياسى خود را نمايان مىسازد و از دين و اجتماع منعزل و كنار خواهد افتاد و چنين سياست با چنان دينى از هم جداست.
سياست براى آن است كه زندگىها به عسر و حرج و جامعه با درگيرى و خشونت و خونريزى مواجه نشود. كسىكه سياست ندارد، راه طالبان، داعش، گروههاى انتحارى و تروريستهايى همچون سازمان منافقان را مىرود و خشونتطلب مىشود؛ گروههايى كه هيچ جايگاهى در نزد هيچ ملت و صاحب انديشهاى ندارند. چنين خشونتطلبانى هم امكانات و دنياى خود را به تضييع و نابودى مىكشند و هم به خاطر جنايتهاى خشونتآميز تا در حافظهى ملتها هستند، منفور مىباشند و لعن و نفرين مردمان را عليه خود دارند. نظام اسلامى با گروههاى معاند داخلى كه قصد براندازى دارند، مماشات ندارد و حتا پيشنهاد سازگارى آنان را نمىپذيرد؛ چرا كه آنان دست از توطئه عليه نظام بر نمىدارند و نمىتوانند در جايى خلوص نيت داشته باشند و براندازى نظام را دنبال نكنند؛ برخلاف گروههايى كه حقخواهى خود را در لواى بقاى نظام دارند.
با سياست دينى و وحيانى مىتوان زندگى آسان و يسرى داشت. اسلام، عسرت زندگى و معيشت تنگ و زير فشار را نمىپذيرد و حكمى را كه منجر به واردكردن عسر و حرج به زندگى مسلمانان شود، غيرشرعى مىداند. يسر و گشايش، تنها در زندگى دينى و رعايت سياستهاى كلان شريعت مىباشد. زندگى با صرف برنامههاى مبتنى بر علم بشرى و بريده از وحى، توانايى سالمسازى و سعادتبخشى هماهنگ و منسجم و استيفاى حقوق جامعه و مردمان را ندارد. سياست اگر بخواهد در خدمت سلامت و سعادت مردمان و تأمين حقوق آنها باشد، لازم است دينى و مبتنى بر وحى قرآنكريم گردد؛ آن هم دينى كه عالمانه و با تفقه فهميده شده باشد و برنامهى جامع چگونگى و مديريت نظام را بهگونهى مدون و عرضهشده بر اساس كتاب تمامى دانشها يعنى قرآنكريم در اختيار داشته باشد. برنامههاى غيردينى و بشرى و قانونهايى كه بهصورت غالبى به نفع گروهى خاص و كارتلهاى اقتصادى و مراكز قدرت نوشته مىشود، طبقهساز و استثمارىست و نهايت براى همه عسرى خواهد شد و دستكم اين است كه روان بيشتر افراد را به سمت رنجيدگى مستمر، جنون و اختلال شخصيت و ناتوانى در كاميابى و لذتبردن از زندگى سوق مىدهد و سيستمى جنونزا براى آنان مىسازد. اين را مىشود از آمار رسمى بيماران روانى و دچار اختلال در كشورهاى بهظاهر مرفّه و كامياب به دست آورد. بدون سياست و مديريت دينى نمىتوان به جامعه وارد شد و عملى اجتماعى انجام داد كه براى مردمان آسيبزا نباشد و مسؤوليت آنان را به عهده و ضمان نياورد. همچنين بدون شناخت سياست دينى، هرگونه عمل دينى كه شأن اجتماعى بيابد، ممكن است لطمههاى جبرانناپذيرى را به خود دين وارد كند.
بشر تاكنون تجربهى جامعهى دينى سيستميك و مدرن مبتنى بر سياستهاى دينى را نه به گونهى علمى و نه به صورت عينى نداشته است؛ يعنى نه ساختار و ويژگىهاى جامعهى دينىِ مدرن، در مقام اجتهاد و استنباط و در مقام ثبوت و داورى و مهندسى بهدرستى و عارى از پيرايهها به دست آمده، نه به تبع آن، جامعهى دينى در مقام اثبات و اجرا و در خارج به تحقق رسيده است و آنچه به صورت محدود و در زمانى اندك چون دولتى مستعجل بوده، براى جوامع بدوى محقق شده است. اين يعنى مهندسى جامعهى دينى در متن قرآنكريم، خام و مهجور مانده است و قرآنكريم پيشواى اهل سياست قرار نگرفته است، بلكه اهل سياست خود را پيشواى هر سياستى ساختهاند. بنابراين نسبتدادن ناكارآمدى به دينى كه هنوز جامعهى مورد نظر آن در جايى محقق نشده و سياست و مديريت آن، عينى نگرديده، اتهامى نارواست.
در مقام اثبات، جامعهاى جز مدينةالنبى ـ آن هم فقط همان ده سالى كه پيامبراكرم 9 و چهارسال و اندى كه حضرت اميرمؤمنان علیه السلام حاكميت داشتهاند ـ صلاح افراد و مجتمع را هدف خود قرار نداده است.
جامعهى صدر اسلام، جامعهاى بدوى بوده و ادارهى آن ـ چنانچه مقتضاى جوامع بدوىست ـ با اقتدار ممكن بوده و توانمندىِ حاكميت، ناچار به اقتدارگرايىِ آن رقم مىخورده است، اما امروزه اقتدارِ حاكميت به مدنيتگرايى آن است و قدرت در سيستمى مردمانى، شهروندى و اجتماعى ظهور مىيابد، افزون بر آنكه مردمانسالارى توصيهاى دينى و ساختارى برآمده از خود دين بىپيرايه مىباشد. ضمن آنكه جامعهى صدر اسلام ـ بهويژه حاكميت نوپاى مدينةالنبى ـ بيشتر در معرض جنگهاى دفاعى بوده است، نه ابتدايى و اگر جنگى ابتدايى در جايى پيش آمده، براى رفع حركتهاى مسلحانه و براندازانهاى بوده است كه احتمال خطر بسيار بالا و در حد انفجار داشته و در واقع نوعى پيشگيرى از جنگ بوده است، نه ترغيب به استفاده از زور و قدرت.
كسىكه دانش سياست عقلايى يا دينى نداشته باشد؛ يا شيطنتهاى نفسانى را بهخصوص در زمينهى پاسخگويى و مسؤوليتپذيرى، جايگزين تدبيرهاى عقلانى و دينى مىكند يا مقهورِ صاحبان اين دانش و حكمرانان سياستمدار مىگردد و عزت سياسى وى از دست مىرود. اين همان نقطهى شكست انقلابهايىست كه پس از اسلام، عَلَم خونخواهى، انتقام يا دينمدارى داشتند. انقلابها كه با تحريك احساسات جمعى و بيشتر با انگيزهى خونخواهى شكل مىگرفت، پس از به قدرت رسيدن مدعيان و رهبرانش، به دليل فقد دانش سياسى و نداشتن برنامهى مدون و پيشرو، به بنبست و شكست مىانجاميدند؛ همانگونه كه نيرومندى و اقتدار رهبرى و مدير به داشتن لشكر و ادوات نيست، بلكه به داشتن قدرتِ انديشه و برنامهى مدون براى هدايت هر پديده به كمال مطلوب طبيعى و نيز كمال ارادى جامعه و مديريت بر دلها و هدايت باطن آنهاست.
پديدهى انقلاب اسلامى كه توانست بناى نظام سياسى شاهنشاهى، سلطنتى و ديكتاتورى را فرو بريزد و آن را تخريب كند، متأسفانه تاكنون نتوانسته بر اين خرابه، بنايى فرهنگى كه پايدار و نهادينه شده باشد و بتوان آن را دينى دانست، برپا سازد و برنامههاى مديريتى آن، التقاطهايى بوده از سياستهاى شرقى و غربى در زير حجم سنگينى از نامهاى بدون محتواى دينى كه معمارى سياست دينى را ناكام گذاشته و حيات جامعه را به خمودى و ركود كشانده است. فقيهان راستين و صاحب شرايط شيعى از شروع عصر غيبت تا بروز اين پديدهى سياسى، هيچگاه حكومت و حاكميت نداشته و همواره در غربت و انزوا به سر مىبردهاند؛ از اينرو نتوانستند سيستم فقه سياسى را بهگونهاى قدرتمند بنا نمايند كه نمود حقانيت و عقلانيت و نماد تفكر ولايى و فرهنگ شيعى باشد.
رابطهى سياست، رياست و ولايت
خداوند شريعت را با حكمت، متانت، صداقت و ايمان اعتلا مىبخشد. در مرام الاهى همانطور كه ضعف كمال نيست، فرمان اجبارى و دستوردادن قانونى نيز كمال نيست، بلكه اين مهر و محبت و اطاعتكردن با عشق و از سر ولايت عمومىست كه كمال مىباشد. اولياى خداوند فرهنگ عشق و محبت و ولايت را داشتند كه اطاعت مىشدند. باور، رفتار و كردار بايد برآمده از حب باشد. عمل حبى چنان ارزشى دارد كه حتا مرام الاهى « حب و دوستى » دانسته شده و محبت مسلمانى و ولايت عمومى واژهاى اصطلاحى گرديده است. چنين حب و ولايتى مسلمان را در طريق اطاعت و درستىها قرار مىدهد. در سياست دينى، تبعيت و پيروى در محبت و علاقه و ارادت ريشه دارد، نه در فشار و زور. رهبرى و مديريت در صورتى كه اطاعت از رهبرى به سبب محبت باشد، رابطهى ميان وى و تابعان او ولايى مىگردد و اطاعتى كه از سر ترس باشد يا قوانين و مقررات آن را ايجاب نمايد، فاقد باطن و پشتوانهى معرفتى و ولايىست و كسىكه به سبب ترس از توبيخ، اطاعتپذير مىشود، فردى معمولى و مدنىست.
دين و شريعت يعنى متن قرآنكريم، سراسر متانت، مهربانى، صفا و صميميت با عموم مردمان مىباشد. سازگارى با ملت و آحاد مردمان، از مهمترين اصول سياسى و هماهنگ با نظام مشاعى ادارهى طبيعت مىباشد. مشاعىبودن كارها اقتضا دارد زيست انسان هرچه بيشتر مدنيت يابد و با الفت عمومى و همكارى و تعاونِ بينِدولى و سازگارى و درنتيجه با حيات همراه شود. سازگارى، بيشترين نيروى خود را از عشق و ولايت عمومى مىگيرد.
محبت پيش از ولايت قرار دارد و حب، نرمشى براى ورود و پذيرش ولايت است و عشق، رياضتىست براى ورود به ولايت، تا صعوبت ولايت آن را خرد و شكسته نسازد و تحملپذيرى بنده را بالا برد.
ايران، كشورىست كه به نام مبارك امامحسين 7 فرهنگسازى مىكند و مهد شكوفايى ديانت
ولايى به شمار مىرود و پايهى حكومتى و مديريتى خود را بر اساس حب و اطاعت از آموزههاى ناب اسلام استوار نموده است و براى همين از ابرقدرتهاى استكبارى باكى ندارد و در جنگ تحميلى و دفاع مقدس، رشادتها و صحنههايى مالامال از عشق و صفا آفريد. بازوى ارتشيان اين كشور با نداى « يا حسين » نيرو مىگيرد و هراسى كه دشمن از فرزندان اين كشور دارد، برگرفته از قدرت ايمان ولايى و عشق علوى و مهر به خاك ولايتخيز وطن است. خاك ايران، خاك ولايت و محبت و معنويت است و تمامى ايرانيان به تاريخ كهن، ريشهدار، معنوى، دينى و غرورآفرين خود افتخار مىكنند. محبت خاندان پيامبراكرم 9 و حضرات چهارده معصوم : در رگ و خون اين مردمان و ملت و برآمده از اين خاك ولايى مىباشد و سوز و حزن ولايى در نهاد هر ايرانىست. همهى ايرانيان بر پايهى محبتمدارى ولايى و مهرورزى عمومى با هم مىباشند و با اين اتحاد، تحت يك پرچم براى آبادانى ايران اهتمام دارند.
[1] . اسراء / 81.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.