بخش سوم : اقتصاد سالم و رفع فقر : درآمد 1 : لايههاى سهگانهى كمال انسانى
بخش سوم : اقتصاد سالم و رفع فقر : درآمد 1 : لايههاى سهگانهى كمال انسانى
اقتصاد، تقدير معيشت و مديريت سرمايه و حركتدادن روشمند، علمى و پايدار آن در چرخهاى سالم، حياتبخش، پيشرفتدهنده و داراى رونق براى كسب خير جامعه و خود و دورداشتن آن از هرگونه آسيب، آفت و كاستى و به اصطلاح « شرّ » بهگونهى سيستميك، جمعى و كلان مىباشد.
اقتصاد، مديريت وحدتبخش و يكپارچه و كلان ثروت، يعنى حركتبخشىِ آگاهانه و روشمند به رزق ( املاك و اموال ) براى تأمين معيشت سالم و رستگارى جمعى مردمان مىباشد.
خطوط و قوانين اقتصادى اين كتاب كه طرحى كلىست، بر پايهى سطح نازل « دين » و البته در مقام ثبوت و طرح و نقشه، مهندسى شده است و اجرا و عملياتىنمودن آن به دست مديرى لايق و كاردان، آن هم در چارچوب نظام جمهورى اسلامى مىباشد، نه براى جامعهاى بدوى و اقتدارگرا و استبدادى. نظام اقتصاد سالم با فرض حاكميت نظام جمهورى اسلامى و براى جامعهاى مدرن و سيستميك و نظامى مردمانى آورده شده است.
اقتصاد داراى دو لايهى به همپيچيدهى نظرى و عملىست. در مقام نظر و ثبوت از طرحها و نظريههاى اقتصادى گفته مىشود و در مقام عمل، اين طرح كلى بر اساس توانايى و اقتضاءات پديدآمده اجرايى مىشود، ولى اين عمليات ريشه در آن زيرساخت علمى دارد.
لايههاى سهگانهى كمال انسانى
دين، تنوع طبيعى مردمان را پاس مىدارد و خود داراى تنوع و لايههاى متعدد به حسب كمالات انسانىست. دين عمومى، به ساختار اجتماعى و ظاهرى جامعهى اسلامى با لحاظ عموم افراد جامعه و زندگى عمومى و مردمانى تمامى شهروندان معطوف مىباشد. دين عمومى در سطح نازل خود تمامى شهروندان حتا اهل كتاب و اقليتهاى دينى و گروههاى مخالف، ولى داراى التزام عملى غالبى و مدنى
به قوانين را شامل مىگردد و آنان نيز به اين اعتبار و با رعايت اين لايهى ظاهرى، داخل در دين و دينمدار مىباشند.
دين، ناظر به تعاملات شهروندى عادى و عقلايى مدنىست كه به همين اعتبار، تسامح و تساهل در برخورد با تمامى شهروندان عادى، خود توصيهاى دينىست.
دين، گرايشهاى عمومى و اطاعتپذيرى با احساس امنيت و باور به سالمسازى زندگى و كارگشايى اين برنامهى الاهىست؛ برنامهاى كه غالب افراد جامعه را به تعامل سالم و تعاون درست و معقول مىكشاند تا بتوانند همه با هم و نيز با ديگر ملتها زندگىِ كمالبخش و طبيعى و مدرن و رو به رشد داشته باشند.
كمال آدمى در سه سطح دينمدارىِ نازل، ظاهرى، سطحى و عمومى، دينمدارىِ « حقطلبانه » و بعد از آن، دينمدارىِ « ايمانى » مىباشد. دو مرتبهى اخير بهترتيب و با ترتّب در خواص جامعه ظهور مىيابد.
دين تلاش دارد تا دو مرتبهى اخير را بهصورت نرم و در بسترى آزاد، در خواص جامعه نهادينه سازد و آن را گفتمان غالب بر گروه خواص و نقشهى راه كمال آنان به عنوان الگوهاى عموم افراد جامعه نمايد. در ايندو مرتبه، حقطلبان و مؤمنان نمىتوانند انتظار تسامح و تساهل داشته باشند و بر آنان مواظبت و سختگيرى مىشود تا به اهمال يا ارتكاب عامدانهى خطا مبتلا نگردند و چشمانداز خود را قلهى بلند و صعب و مستصعب « ولايت » و « توحيد » تيز و عشق و وحدتِ بلاآفرين حقتعالا قرار دهند؛ چنانكه تحقيقهاى علمى يا اطلاعاتى و امنيتى داراى لحاظى سختگيرانه و دقتهاى مضاعف و موشكافانه مىباشد.
قوانين اقتصادى بر پايهى روند عمومى ( ناس ) شكل مىگيرد و نمىشود تكليف و تعهدى سنگين بر عهدهى آنان آورد، بلكه لازم است به آنان مرحمت عمومى و مدارا داشت و حقطلبى از شاخهها و ايمان از ميوههاى اين درخت ريشهدار در زندگى اجتماعى عموم مردمان است. مراد از ريشه آن است كه رفتهرفته فرهنگ دينى با جاذبههايى كه دارد، در پى مسالمت حاكميت و احساس امنيت فردى و اجتماعى، در باطن فرد نهادينه مىشود و او را به اعتقاد، حقطلبى و ايمان مىكشاند و مانع وازدگى وى از دين و كمالات عمومى انسانى مىگردد.
جامعهى مدرن اقتصاد سالم، داراى سه گروه و طبقه مىباشد: يكى گروه دينمدارى عمومى كه دين را بهگونهى خارجى و عمومى و ظاهرى دارند و دين در آنان زنده است و در حركت و رشد خود، تعاون و همكارى دينى و حركت به سمت الگوهاى حقخواهى و راه درست زندگى و جامعهى صفامدار و صداقتجوى ايمانى را پيش پاى همگان مىنهد. دين با حقطلبى و ايمانخواهى، در جامعه ريشهدار مىشود و رشد مىكند.
« دين » عمومى، ظاهر انسان و « حق »، يك اتصاف و رفتار و « ايمان »، امرى اعتقادى و مربوط به باطن آدمىست. دين ظاهرى، سليقههاى مختلف و متنوع مردمان را محترم مىدارد و در عينحال زندگىِ مسالمتآميزى را در جامعه فراهم مىكند.
لايهى ايمان
ايمان و لوازم آن همانند ايثار و گذشت، توقع بالايىست كه از خواص جامعه مىتوان داشت، نه از مردمان عادى كه نه مىتوانند از اهل ايثار باشند و نه وارستگى و آزادگى و جوانمردى و حقخواهى دارند و نه در پى ظلم و تجاوز و زيادهخواهىاند، بلكه به داشتههاى اندك خود قانعاند و با ايمانى صورى، دينىْ ظاهرى و حقخواهىِ كليشهاى، روزگار مىگذرانند.
جامعهى ايمانى و ولايى با حقطلبى و ايثار مؤمنان در مال و آبرو و جان شكل مىگيرد و تحقق اين آرمان بلند موجب مىشود افراد عادى و عموم مردمان، با مشاهدهى مرحمت و عنايت و جانفشانىهاى مؤمنان حقيقى، گروه گروه به دين خدا ملحق شوند. قوت و قدرت ايمانى مؤمنان و جانفشانى و ايثارگرى اهل ايمان موجب مىشود تا كمترين سختى و فشار به زندگى و معيشت مردمان عادى وارد آيد و آنان به چنين فرهنگ دينى كه الگوهايى ايثارگر دارد، متمايل و راغب شوند. همين الگوهاى ايثارگر، كمبودها و كاستىهاى جامعه را جبران مىكنند و به آن تعادل مىبخشند و نمىگذارند جامعه به دو قطب سرمايهداران اندك و فقيران فراوان تقسيم گردد. آنان صافىِ جامعه هستند و آن را تطهير و پاك مىكنند. تلاش و كوشش اهل ايمان و دقت مضاعف و توجه متعهدانه و مسؤولانهى آنان با وفور عمل شايستهاى كه دارند نمىگذارد كثرت افراد عادى و تودهها، كژى، فساد و انحراف را بر جامعه چيره نمايد، بلكه كمال بالا و نقش والاى آنان، هدايت جامعه را به دست مىگيرد. اين گروه به حل مشكلات جامعه اهتمام دارند و در پى گسترش قسط در جامعه مىباشند و براى خود بر پايهى عدالت متناسب، بلكه بر اساس محبت و ولايت رفتار مىكنند و براى همين است كه كاستىهاى برآمده از تودهها و افراد عادى و نيز مشكلات حاصل از گروه اندك دنياطلب طمّاع هموار مىگردد و به شكل جريان غالب در نمىآيد. اهل ايمان اگر بسيار اندك يا ضعيف و منزوى گردند يا مسؤوليت ايمانى و رسالت ايثارگرى خود را انجام ندهند، اقبال تودهها به كژى، چهرهى جامعه مىشود و آن را به فساد مىكشاند.
اهل ايمان به پنهانىهاى جامعه كارى ندارند و زور و جبر را به درون خانهها و لايهى ظاهر جامعه نمىبرند، اما خود به لايهى پنهان دين يعنى به حق و ايمان و مراتب عالى كمال متوجه مىباشند و البته اين لايههاى پنهان و باطنى را به ظاهر جامعه تحميل نمىكنند و در پنهانىهاى مردمان و افكار و اعتقاداتى كه داراى تظاهر و انعكاس اجتماعى نيست و بهصورت كامل شخصىست، تجسسى ندارند.
اهلايمان كه بيشترين دلنگرانى و دغدغه را براى اسلامىشدن جامعه دارند، اين مهم را با تلاش دلسوزانه و عمل مخلصانه و محبت و مهربانى عمومى دنبال مىكنند و غم جامعه دارند و براى آن از جان و مال خود مايه مىگذارند تا گروه گروه مردمان به دين اقبال نمايند. ايمان آنان حقيقىست نه كليشهاى و صورى. افراد جامعه با رؤيت جانفشانىها و كمالات اين گروه، هوس خوبى و خدا مىكنند و رفته رفته به حق توجه مىنمايند و ايمان را مىپايند.
اگر جامعهاى به غلبهى بدى و فساد كشيده شود، بدان معناست كه اهل ايمان آن در ضعف و قلت به سر مىبرند يا افرادى معمولى با ظاهرسازى ايمانى جاى اهل ايمان حقيقى را گرفتهاند. همچنين اگر انسانى، آزاده و حقطلب و اهل سلم و صفا و صداقت نباشد، به ايمان نمىرسد و از ايمان، محتواى آن را ندارد و بهصورت و شكل اهل ايمان دلخوش است.
با وجود گروه مؤمنان بىاقبالى برخى از افراد جامعه به مظاهر دينى، براى عموم آسيبزا نيست و حضور مؤمنان آن را جبران مىكند. به تعبير قرآنكريم :
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعآ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ )[1] .
ـ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خودتان بپردازيد. هرگاه شما هدايتيافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمىرساند. بازگشت همهى شما به سوى خداست، پس شما را از آنچه انجام مىداديد، آگاه خواهد كرد.
آيهى شريفه خطاب به اهل ايمان است كه اگر به واقع ايمانى باشند، كاستىهاى افراد عادى به مرور زمان هموار و برطرف مىگردد و ضررى به جامعه وارد نمىكند.
آنچه عموم مردمان به آن از روى اختيار مكلف مىباشند، دين است با همان لايهى متنوع نخستى كه دارد و لايههاى باطنى دين، تنها متوجه خواص مىباشد و دنيا و ناسوت، پذيرش حكومت ايمانى را ندارد و چنين حكومتى سبب به همريزى و استبداد و نهايت ايجاد ناامنى و براندازى آن مىشود و هم چيرگى ظاهرى ايمان را بر مىاندازد و هم دينستيزى حتا در لايهى ظاهرى آن پديد مىآيد.
اگر لايهى دوم و سوم دين جاى لايهى نخست را بگيرد، در افراد جامعه كه بيشتر به ظواهر سرگرمند، ايجاد انقباض و درگيرى مىكند و حقطلبى به شكلى صورى كه فاقد محتواى لازم و پشتوانهى باطنى و حقيقىست، با هرچيزى حتا خود حق سر ستيز مىيابد و استفادهى همگانى از دين را بهگونهى مزاجى به انعطال مىكشاند. دين، در لايهى نخست، حفظ ظواهر است و به دل و اعتقادات قلبى و حقطلبى مماس نمىشود و براى همين مىتواند به جامعه ساختارى وحدتى و منسجم بدهد و همانند آييننامهى رانندگى سبب گشايش گردد.
ايمان امرى مربوط به باطن است كه به رؤيت نمىآيد و حق با آنكه در خارج است، تنها در قالب اتصاف ديده مىشود.
اگر فقيهى اهل ايمان و در نظام اجتهاد و استنباط شيعى داراى تخصص باشد و از ملكهى قدسى موهبتى يا ولايت اعطايى نور گيرد، هيچگاه ايمان را تحميلى نمىسازد و مراتب دين را مىشناسد. بيرون از چنين نظامى اگر كسى در پى ايمان تحميلىست، ايمان وى نيز ظاهرى و بدون باطن است و دينى آلوده به پيرايه، تحجر و قساوت را كه بهراحتى به هركسى بىاحترامى مىكند، به جاى ايمان نشانده است.
لايهى حقطلبى
حق، وصفىست كه دينْ ظاهرِ آن است و در باطن نيز مىباشد و با اعتقاد درگير است. جامعه در صورتى حقمدار مىگردد كه پيش از آن داراى دين باشد و كمالات انسانى و حرمت آدمى را پاس بدارد. حق، به واقعيتها و حقيقتها ناظر است و معقول ثانى فلسفى مىباشد. اگر دين بهصورت و ظاهر عموم افراد متوجه است، حق به امرى واقعى و خارجى ناظر است و وصف آن مىگردد كه هم ظاهر دارد و هم باطن.
به كسى حقطلب گفته مىشود كه هم حق را مىشناسد و در جانب حق مىايستد و هم دوستدار آن است و با ارادهى خود خواهان آن مىباشد و چنين نيست كه با اكراه حقپو شده باشد.
افراد حقطلب به سود و ضرر خود نمىانديشند و حتا براى آنان مهم نيست براى حقخواهى مورد تمسخر قرار گيرند و چيزى كه مورد اهتمام آنان مىباشد تنها حق و درستىهاست و بر آن
پايدارى دارند.
حق، در بستر دينمدارى ظاهرى به هويت ايمانى باطنى منجر مىشود؛ يعنى حقخواهى صفتىست كه در نفس و جان آدمى و در باطن و ظاهر فرد تبلور مىيابد و او را به « ايمان » قلبى مىكشاند و به او « دل » مىدهد؛ اهل دلى كه براى جامعه ايثارگرى و حتا شهادتطلبى دارند و بريده از جامعه و اشارههاى خداوندى، بىدل مىشوند و حيات خود را از دست مىدهند و با رشد خوبىها و ثمرات نيك آنان، بدىهاى مقهور برخى، نمىتواند آسيبزا باشد. چنين دلى انسانمدار است و فتنه و اكراه و اجبار و استبداد را با حقپويى خويش از عموم افراد دور مىدارد و با شور ايمان، تعاون عمومى پايدار و مقاوم و سيستميك مىآفريند و به جامعه و بهخصوص نظام اقتصادى روح و حيات مىبخشد.
لايهى دينمدارى
دين به معناى روش زندگى و سيستمى عمومى و سياستى مردمانى و خلق و خوهايىست كه در باطن است و در ظاهر به شكل ادب و تربيت نمود مىيابد كه اگر به سمت حقطلبى رشد نمايد، نوعى
اتصاف نفسانىست كه خود را در نفس نشان مىدهد و با آن اتحاد دارد و نيز در كمالى برتر به عقايد و ايدئولوژى و ايمان مىرسد و باطنى و دلى مىگردد.
دين، امرى خارجى، اجتماعى، عمومى، سعى و كلىست و قابل رؤيت و مشاهده مىباشد. دين همان روش زندگى و نوع برخورد و مواجهه و ارتباط با ديگران مىباشد. دين، پذيرش از سر اطاعت، خضوع و رضايت نسبت به قوانين و احكامى خاص و تعهد و التزام عملى ( نه قلبى ) به آنهاست. معناى دِيْن و بدهكارى نيز همين التزام به پرداخت مىباشد.
دين همان نظام « قولوا لا إله إلّا الله » است و رستگارى مردمان به حفظ همين گفتار ظاهرى و تعهد در چنين ساختارىست و هيچگونه تجسس و تفحص را برنمىتابد و آن را تجاوز و فضولى و زمينهى استرس و ناامنى مىشمرد.
اهل ايمان حقيقى، تنوع زندگى مردمانان را لازم زندگى در ناسوت و امرى طبيعى مىدانند و همانند تمامى مردمان، از استبداد كه ريا و نفاق را در افراد جامه مىريزد و حرمتى براى كسى و جايى قايل نيست، گريزان هستند. دينى كه با زور به مردمان تحميل شود، كفر مىآورد.
باطن هركسى، امرى فردى و شخصى و براى خود اوست و ايمان باطنى جز با حقتعالا با كسى و چيزى همراه نمىشود و كسى نمىتواند متولـّى آن گردد يا آن را به تجسس و فحص و تحقيق گزارد، ولى دين مسير طبيعى هركسى را كه همان حق است، براى او باز و آزاد مىگذارد؛ مسيرى كه به تعدّى و تجاوز آلوده نشود. دين، داراى رشد است و بافت فرسوده نمىيابد و كهنه نمىشود و در عينحال الاهى و مشروع نيز هست. اسلام، با دين اداره و اجتماعى مىشود و دين الاهى، اسلام است، نه با حقطلبى يا ايمان كه مربوط به باطن و لايههاى زيرين دين و در مراتب بعد است :
( إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الاِْسْلاَمُ )[2] .
ايمان، قلهايى بسيار بلند و براى اندكى قلهنورد است و براى مردمان عادى قابل تحمل نيست. در پرتو دينمدارى، مىشود كه خوبىها و نيكىها غلبه يابد و خوبى و خير نماد پيدا كند. چيزى بيش از اين نبايد از افرادى كه بهصورت اولى در خسران و زيان هستند، توقع داشت.
بهترين شعار حقطلبان و اهل ايمان در مواجه با مردمان، « وطن، مردمان و دين » مىباشد. در بخش نخست با عنوان « زمينههاى رهبرى »، آزادى بر مدار اين شعار قابل تحقق و استوار گرديده و ويژگىهاى شعار يادشده توضيح داده شده است.
وطن، بستر زندگىست و به اين اعتبار مقدم شده است، نه به لحاظ برتربودن آن از مردمان و دين. وطن براى مردمان هر منطقهاى متفاوت و سازگار با جغرافياى آنان است. مردمانى كه نسل در نسل بر خاكى زندگى كردهاند، مالك تسخيرى آن خاك مىباشند و نمىشود آنان را به بهانهى داشتن عقيدهاى خاص از كشور و وطن خود بيرون راند.
در واژهى « مردمان »، نهتنها لحاظ جمعيت آن، بلكه لحاظ فرد فرد مردمان اعتبار دارد، برخلاف جمهورى، كه تنها لحاظ جمعيت را دارد و بيانگر فرد نيست. اين واژه، عقيده و باور افراد جامعه را دخالت نمىدهد و زندگى مسالمتآميز را تداعى مىكند و وطن را براى مردمان مىداند؛ فارغ از اينكه چه ظاهر و دينى داشته باشند و به تمامى افراد جامعه و مردمان به عنوان شهروند درجه يك نگاه مىكند و كسى را در رتبهى دوم قرار نمىدهد.
بعد از وطن و مردمان، « دين » است. دين، بدون منطقه و مردمان، نمود و حقيقتى ندارد. دين، چيزى نيست كه با مركّب بر روى كاغذ نوشته شود، بلكه تجلى عملى و كردار مردمانىست و در مردمان بهصورت سيال وجود دارد و براى همين است كه بايد بعد از مردمان قرار بگيرد و تأخر آن تأخر شرفى و رتبى نيست، بلكه در تحقق خارجى آن است. بر اين اساس، كشورى اسلامىست كه مردمان آن عمل مسلمانى داشته باشند، نه كشورى كه چاپ قرآنكريم در آن بيشترين شمارگان را دارد.
وطن و مردمان سبب نمىشود كه دين محدود شود؛ اما تأثيرپذيرى مردمان از خاك و منطقهى جغرافيايى خود و خُلق و خوهايى كه مىگيرند، دين را متنوع مىسازد و مدلهاى مختلفى را كه تمامى از نظام اجتهاد و استنباط دين برمىآيد ـ نه آن كه از خارج بر آن تحميل شود ـ به آن مىدهد.
آزادى بدون اين طرح، در هيچ منطقه و كشورى عملياتى نمىگردد و هويت واقعى و حقيقى و طبيعى خويش را نشان نمىدهد. اين شعار، طرحى عملى و كارآمد براى حفظ آزادىهاى اجتماعى و مردمانىست. ما اين شعار را آيندهى جهان مىبينيم و با طرح اين شعار مىتوان فرهنگ شيعى را صادر نمود.
دينمدارى به ساخت مسجد و مناره و گنبد و پخش اذان و نقاره و تشكيل محافل عزادارى باشكوه و شبهاى احيا با جمعيت انبوه و تشكيل نمازجمعه بهصورت صورى و شكلى نيست، بلكه همان عمل و كردارىست كه در هر روز بهخصوص در تعامل مردمان با هم از آنها سر مىزند.
همبستگى و اتحاد و همراهى و همدلى و سازگارى و درگيرنشدن، با « دين » ممكن و ماندگار مىشود. دين مانند جادهاىست كه هر رهروى مؤدبى را كه حرمت ديگران و احترام خود را پاس بدارد و التزام عملى به قانون نظام اسلامى داشته باشد، مىپذيرد و بر آن نيست تا همه را يكسان و يكنواخت نمايد و تنوع مردمانان را لازم خلقت و مسير رشد مىشمرد، ولى با حفظ همين تنوع، مردمان را به روند دين، وحدت و حركت همگون مىدهد. حفظ تنوع، رقابتآفرين و سازندهى جامعه و بردهندهى آن مىباشد و همين امر به آن وحدت و يكپارچگى مىدهد.
رويهى دين، استحكامى ندارد و تابع شرايط غالب و فضاى حاكم مىباشد و تودهوارىست؛ برخلاف ايمان كه مانند كوهى راسخ از هيچ تندبادى تأثير نمىپذيرد و معرفت سنگين وى، او را مستحكم نموده است و او تودهها را حركت مىدهد نه اينكه به حركت تودهها و جهتگيرى متغير آنها
متفاوت شود. چنين مؤمنى براى آنكه مسلمان به محضر پروردگار برسد، هر لحظه و آنى را مسلمانى مىكند: ( فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ )[3] . مسلمان دينمدار كسىست كه حقوق ديگران را محترم
بدارد و آزار و تجاوز و آبروريزى و كينه و كنايه و ظلم نداشته و داراى زندگى طبيعى و مسالمتآميز باشد: « الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَيَدِهِ[4] = مسلمان كسىست كه مسلمانان از دست و
زبان وى در امان باشند ». اسلام يعنى همين دين سلم و سازگار. شهروندى مسلمانى نيز يعنى حرمت مقدسات و قرآنكريم و احكام شريعت را داشتن و بىاحترامى و دهنكجىنكردن به آنها و همه را برادران دينى خود ديدن؛ دينى به معناى وسيع و صبغهى عمومى كه گذشت.
در جامعهى دينمدار تنوع مردمانان و سبك زندگى آنها محترم است و داشتن گذشت و ايثار و چشمپوشى از خطاها و اشتباهات نسبت به عموم افراد جامعه، عملى دينىست و سياست يكسانسازى افراد آن، غيردينىست. جامعه اگر تنوع نداشته باشد، تهوعآور و دينگريز مىگردد و هر سبكى كه يكسانسازى آن سياست روز باشد، به سبكستيزى منجر مىشود. دينمدارى اگر بهگونهى تخصصى تفقه و طراحى گردد، با توجه به ريشهى مردمانى و جاذبهاى كه دارد، رفته رفته به حقطلبى و ايمان تبديل مىگردد. دين اگر به دست گروهى ناآگاه اما مدعى فقاهت اداره شود، رفته رفته جريان بىاعتقادى دينى، دينگريزى، دينستيزى و رغبت عموم افراد به فرهنگ اهل كفر را موجب مىشود و از دين به كفر نقل مكان مىكند.
دين اگر به پيرايهها آلوده نباشد و بهدرستى اجرايى گردد، گرايش به حق و ايمان را در افراد جامعه زنده مىنمايد و به جامعه قسط و نشاط و آزادى و گشايش در سايهى دينمدارى و با نگاه به قلهى بلند حقخواهى و اميد و آرزوى ايمان مىبخشد، وگرنه دين پرپيرايه سبب فلاكت و بيچارگى و ظلم مىشود و خشونت و استبداد مىآورد. دين درست، روشىست كه به گشايش در زندگى به هدف وصول به كمالِ بيشتر منجر مىشود و مسير طبيعى هركسى را كه بدان رضايت داشته باشد و سلامت ديگران را نيز به مخاطره نيندازد براى وى مىگشايد. دين، سبيلهاى الاهى با تنوعى كه دارد و همين ظاهر مردمانىست و ايمان، صراط مستقيم الاهى كه يك راه بيشتر نيست.
در اين جامعه، تربيت انسانى و دينى همان احترام به ارزشهاى پذيرفتهشده توسط عموم مردمان است و كسىكه آن را رعايت نمىكند، بهتناسب انعكاس اجتماعى عملكرد خود، به « فتنهسازى » و ايجاد « غىّ » و « طاغوتسازى » و « ظلم » و « بغى » مبتلا مىشود، كه از واژههاى متقابل با دينمدارى و اقتصاد قسطمحور است.
بنابراين مردمانى كه ظلم، دزدى، رشوهخوارى، فقر و بيكارى را مذموم مىدانند و زندگى سالم خانوادگى و عفيفانه و آموزش و بهداشت رايگان و شغل حلال را دوست دارند و در پى آن هستند،
همين ارزشها و دورى از ضدارزشها كه بهتدريج در جامعه نهادينه مىشود، دين آنهاست كه به آنها ارتباط صميمى اجتماعى و تعاون و همراهى مىبخشد.
از آنچه گذشت به دست آمد اسلام كه دين خاتم الاهىست، در معناى خود كه ظاهر جامعه و فرد است، دينى اجتماعى، عملياتى، رئال و مدرن است، نه مكتبى مفهومى، ذهنى، ايدهال، خانگى و انزوايى.
تفاوت دين و سياست
جوامع غيردينى، به جاى دين، « سياست » مىگذارند. سياست نه به حق ارتباط دارد و نه به ايمان، بلكه سياست به معنايى كه امروزه رايج است و « تزوير » و نيرنگ، فصل مقوم آن شده است، براى مديريت جامعه، به هيچوجه با ايمان نمىسازد. سياست، ساختارى تدبيرىست كه باطن انسان از آن گرفته شده و معطوف به ظاهرى بدون ريشه است و با ايمان سازگارى ندارد و از آن بريده، بلكه در ستيز است و خود را جداى از آن مىداند. سياست كمربندى براى همراهى مردمان و ايجاد حركتهاى اجتماعىست كه باطن ندارد؛ برخلاف دين كه كمربندىست كه كار سياست را مىكند، ولى داراى كشش باطنىست و مردمان، آن را با اختيار و علاقهى خود پىگير مىشوند. لايهى ظاهرى دين، حلقهى اولى مديريت اجتماعى و كمربندى براى بندوبست اجتماع و مهار درست آن و ايجاد جامعهى دينىست. دين نه تنها با ايمان سازگار است، بلكه آن را در باطن خود دارد و كششهاى ايمانى را در افراد مستعد فراهم مىسازد.
دين چون با حقخواهى و ايمان ارتباط دارد، چنانچه تناسب خود را در جامعه بيابد و عامل همدلى مردمان شود، آنان را به سوى حق و ايمان مىكشاند اما در صورت شكست دين و تلاشى اتحاد مردمان، نه حقخواهى مىماند و نه ايمان.
جوامع امروزى به جاى ايجاد جامعهى دينى در پى تحقق جامعهى مدنى با عامل سياستورزى مىباشند. سياست واژهاى مهجور در قرآنكريم است و روش زندگى قرآنى همان دين مىباشد؛ دينى كه انگيزهى حقطلبى و ايمان را در باطن خود دارد. اسلام طرح سياست ندارد و به جاى آن از طرح دين مىگويد؛ يعنى سياست در پيوند با كششهاى باطنى و حايز ملكهى قدسى بودن را از شرايط رهبر دينى جامعه قرار مىدهد؛ يعنى رهبر بايد باطنى داشته باشد كه توان پيوند با عالم معنا و فهم قدسى به وى موهبت شده باشد؛ چنين رهبرى جامعه را دينى به معناى گفتهشده پىگير مىشود.
[1] . مائده / 105.
[2] . آلعمران / 19.
[3] . بقره / 132.
[4] . شيخ كلينى، الكافى، ج 2، ص 234.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.