بخش 3 : درآمد 3 : ارزش دنیا و آزادی
بخش 3 : درآمد 3 : ارزش دنیا و آزادی
ارزش دنيا
در اقتصاد سالم اسلامى به دنيا و پديدههاى آن بها داده مىشود و حرمت و ارزش آن حفظ مىشود.
« دنيا » عالمى متوسط است ميان نزول پيشين با تأثير اقتضاءات پيشينى و اسباب و علل و ارادهى حقتعالا كه هرچيزى را نزول داده و صعود اخروى كه اراده و اختيار مشاعى، آن را مىسازد. هر ذرهى ناسوتى از نباتات و جمادات تا انسانها و اجنه و فرشتگان و ديگر پديدههاى ناشناخته، طواف تمامى اسما و صفات را درون خود دارد و دنيا براى هر ذرهاى اسم اعظم است كه آخرت آن بدون زيارت اين عالم رقم نمىخورد. كردار دنيا در تمامى عوالم بعدى سرشكن مىشود و معدل آن در هر عالمى رخنمون و مؤثر مىگردد. ارزش آدمى در عوالم اخروى و قيامت با كردار دنيوى وى معدل گرفته مىشود.
تنها عالمى كه اقتضا و اراده در آن مؤثر است، دنياست. در عوالم نزولى تنها اراده و اسباب و علل حقتعالا چيره است و در عوالم صعودى نيز ديگر ارادهى آدمى حاكم نيست و تمامى حركتها در آن عوالم به همين ارادهاىست كه در ناسوت براى آدمىست و براى او تعين و تشخص مىآورد. ما براى دنيا پنج ويژگىِ توسط، انحصار، اقتضا، اختيار و جمعىبودن را معتبر مىدانيم. در اين دنيا سختى در دل كام و كام در مرارت نهفته است و اقتضاءات آن جمعىست و براى همين زودگذر است. البته دنيا حقيقت دارد، اما داراى اصالت و اطلاق نيست و مقيد مىباشد و بايد آن را با آگاهى و معرفت و اقتصاد دينى به آخرت پيوند زد تا سلامت و سعادت آورد.
همانگونه كه عظمت و ارزش آخرت هر فردى به عملكرد دنيوى وىست، عظمت انسان به دنياى او و بهرهاىست كه از دنيا و اقتضاءات آن با ارادهى خويش به فعليت مىرساند و دنيادارى و قدرت تسخير پديدههاى دنيوى و بهرهى سالم بردن از آنها و دنيا را در خدمت خود و جامعه گرفتن يك ارزش و كمال است و آنچه نكوهيده است، بردهى دنياشدن و دنيامدارى و در خدمت دنيا قرارگرفتن است.
دنيادارى و اقتصاد، ناموس سلامت زندگىست. اقتصاد، مديريت امكانات دنيايىست و به آن نظام مىدهد و نمىگذارد سرمايه ابزارى براى سلطهگرى باشد، بلكه آن را به فرداى ابدى و سعادت اخروى پيوند مىزند و دنيا وسيلهاى براى يافت زندگى درست در آخرت است.
ثروت و سرمايهى دنيايى مىتواند بهترين عامل براى دينمدارى و ارتقاى تقوا باشد، همانگونه كه اگر فرهنگ درست دينى در مصرف آن نباشد، مىتواند عامل انحطاط و ايجاد فساد گردد. در حقيقت، دنيا مذموم نيست، بلكه فساد با هرچيزى كه محقق شود، نكوهيده است. براى نمونه تكاثر، تزايد، تفاخر، خيالپردازىهاى مالى، بخل، امساك و اصالتدادن به دنيا و غفلت از ابد خويش، از فسادهاى مالاندوزىست.
فقير، بهصورت غالبى و به اقتضاى خود فقر نمىتواند حُسنخُلق داشته باشد و قدرت بر صلهى رحم ندارد و هرجا برود، ترحم ديگران را برمىانگيزد و بهصورت غالبى وابسته به منابع تأمينكنندهى هزينهى زندگى خويش مىگردد و آزادگى ندارد، برخلاف غنى و سرمايهدار كه اگر ممسك نباشد و فرهنگ مال و ثروت در وى نهادينه باشد و حلال و حرام را رعايت كند، هم توان بر ايجاد دورهمى و صلهى رحم دارد و هم هرجا برود، ديگران را خوشحال و خرسند مىسازد و بهتر مىتواند مهربانى، اخلاق نيكو و حسن معاشرت، آزادگى و حفظ آبروى خويش را در خود بپرورد. كسىكه غنا دارد مىتواند بزرگوار، كريم، جوانمرد، آزادمنش و باگذشت باشد.
فقر، بزرگترين مخدّر جامعه است كه كفر را به جاى دين مىنشاند. فقر مثل سرطان براى اين خون است كه گلبولهاى آن ديگر نمىتواند مولد باشد و مرتب تجزيه و ضعيف مىشوند و ديگر پوست و مو رشد نمىكند و سبب ريزش موها مىگردد. فقر براى جامعه چنين است و دين و اخلاقِ آن را مىريزد و به مرگ مىكشاند. فقر و كاستى در رزق و تنگى آن، بيچارگى مىآورد و حريت، آزادگى، آقايى، و استعداد را كم مىكند و عزت آدمى را خرد مىكند. فقير و گرسنهى عادى نمىتواند اراده و حقطلبى داشته باشد.
ثروت و سرمايه، خونىست كه به جامعه حيات مىدهد و ارزشمند است. مهم، مديريت سيستميك ثروت مىباشد كه اقتصاد با سياستهاى كلان و جامعهمحور، عهدهدار آن مىباشد. با پيشرفت جامعه، مردمان كه از موهبتهاى اقتصاد علمى بهرهمند و از وضعيت معيشت خود راضى شدهاند، به عبادت خدا و ستايش و سپاسگزارى رو مىآورند و خود در پى مسايل معرفتى و ديندارى مىروند.
روابط اجتماعى
اقتصاد اسلامى داراى دوگونه مكاسب ظاهرى و صورى و باطنى و معنوىست. مكاسب ظاهرى معاملات در قالب عقود، ايقاعات و معاطات است كه كار توليد، تبديل و انتقال كالا را در فرايند چرخهى اقتصادى انجام مىدهد. چرخهى اقتصاد شامل رزق، سرمايه، توليد، توزيع، مصرف و معيشت است. اما مكاسب باطنى به نفس انسانى و صفات آن مربوط مىشود.
از مباحث مهم مكاسب معنوى، حقوق متقابل انسانها و چگونگى تعامل آنها با خود، ديگران و نظام و ساير پديدهها مانند گياهان و حيوانات مىباشد؛ بهخصوص آنكه نظام هستى و پديدههاى آن مشاعى و جمعىست و وحدتى فراگير دارد.
سياست اسلام همان دين عمومىست كه برنامهى زندگى دنيوى مىباشد و هم سلامت دنيا و هم سعادت و رستگارى اخروى را مقصود دارد. هدف انسان از فعاليتهاى اقتصادى و زندگى و هرگونه
كسبوكار و كوششى وصول به سلامت و سعات مىباشد كه بدون سالمسازى و جلادهى باطنى محقق نمىشود.
دينمدار و مسلمان سالم و رستگار كسىست كه به كبر و غرور و خودخواهى و امساك و دنيادوستى و واردكردن ضرر و زيان و آزار عمدى به ديگران آلوده نباشد و نسبت به مهار رذايل اخلاقى و تهذيب نفس اهتمام داشته باشد.
اقتصاد، نيازمند قصد سالم، هم در باطن و هم در ظاهر است. قصد سالم نياز به آگاهى از حقوق متقابل پديدهها حتا شناخت نحوهى تعامل درست و طبيعى با دشمنان خود دارد و قواعد دينى آن را بداند تا به ظلم و اجحاف مبتلا نشود و از حقوق خود نيز دفاع نمايد. همچنين نسبت به انسانها داراى روحيهى مرحمت، تعاون و ارفاق و ايثار و انصاف و گذشت باشد و حق هرچيزى را ادا كند و جايى به چيزى بىاحترامى ننمايد و حرمت خلق را پاس بدارد. همچنين نسبت به جامعهى انسانى و افراد بهگونهى عام اهتمام داشته باشد. اما اهتمام خاص نسبت به مسلمانان همان اخوت دينىست كه داراى مراتب مىباشد. اين حقوق نسبت به خانواده و فاميل بيشتر مىباشد تا همسايه و نيز نسبت به افرادى كه مىشناسد و دوست و رفيق صادق هستند، شديدتر است و نمىتوان نسبت به مشكلات وى بىتفاوت بود تا كسانى كه شناختى از آنها ندارد يا رفاقت و صداقت ندارند. اين اقتصاد باطنى و معنوىست. در اين اقتصاد حتا به غيبت يا تهمتى نبايد بدهكار و مديون كسى شد يا به ديگرى تعدى و تجاوزى داشت. داشتن روحيهى دستگيرى و مددكار بودن نسبت به ديگران و نداشتن اذيت و آزار تعاملى انسانى و سرمايهاى معنوىست.
با افراد ظاهرى كه باطنى ندارند بايد حفظ ظاهر نمود و تعامل عميق و اعتماد سطح بالا نداشت، اما در عينحال دوستى در سطح ظاهر و سخنگفتن و كمكهاى سطحى را به او داشت. نمونهى آن ارتباط شاگرد با معلم در مدارس آموزش و پرورش مىباشد. بچهها دوست دارند به معلم خود نزديك شوند و معلم نبايد آن را دريغ نمايد و اين از حقوقىست كه بچهها به اقتضاى كودكى خود دارند. مؤمن بايد بىآلايش باشد، ولى سادگى نكند كه حيلهگرى از او سوءاستفاده نمايد و با اين وجود، بايد ظاهرِ عام را رعايت نمود و به كسى بىاحترامى نداشت.
در روابط اجتماعى بايد بسيار مواظب بود كه از اعوان ظالمان و اهل باطل و فساد نگرديد. قرآنكريم مىفرمايد :
( وَلاَ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لاَ تُنْصَرُونَ )[1] .
و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش ( دوزخ ) به شما مىرسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام يارى نخواهيد شد.
هرگونه همراهى با ظالم، ظلم بيّن است. فرهنگ رايج جامعه بايد اين باشد كه ظلم را بايكوت سازد و نسبت به ظالم بىاعتنايى كند و حتا پاسخى به سلام يا پرسش او نداد و اينگونه مبارزهى منفى با ظلم داشت. همكلام و همسخن شدن و پيوند فاميلى با ستمگر بستن و رفاقت با او حرام بيّن است. كسىكه به هدف مطامع دنيوى با ظالم همراه شود، به آثار وضعى ظلم مبتلا مىشود و كسىكه از آنها روى برگرداند، خداوند يار وى شده و اگر وى در عمل خود استيفا داشته باشد، خداوند نيز او را به شيوهى خود تأمين مىكند و خير كاملى به وى مىرساند.
از مصاديق بيّن و آشكار ظلم، دعواها و درگيرىهاى فرقهاى و دينىست. از مصاديق ظلمشناسى، ظلمهايىست كه مدعيان ديندارى و متوليان دين مىتوانند داشته باشند. دين پاك و بىپيرايه هيچگونه خشونت و ستمگرى را برنمىتابد و هرجا قاعده و حكمى به كسى ستمى وارد آورد، آن قاعده و حكم دينى نيست. دين، به خودىخود پاك و معصوم است و پيرايههاست كه به نام دين ستم مىكند.
ظلم اديانى و مجادلات و گرفتن آزادىهاى اجتماعى و سياست يكسانسازى انسانها و جنگ و ستيز براى آن به تخريب جوامع مىپردازد. بايد همه بر اين توافق كنند كه همه آزاد باشند و هركسى هرگونه كه دوست دارد، زندگى كند و نسبت به ديگران ظلم، تجاوز و مزاحمتى نداشته باشد.
بشر يا بايد آزاد زندگى كند و اجازه دهد همه با هر سليقه و عقيدهاى آزاد باشند يا براى اختلاف سليقهها و عقيدهها بجنگد. بشر در مسير رشد و كمال خود بايد هرگونه جنگى را جرم بداند و جنگطلبان را با اهرمهاى غيرنظامى تحت فشار و تسليم بگذارد و آزادى را الگويى براى زندگى بشريت و آيندهى او قرار دهد.
مهرورزى ولايى و ممنوعيت خشونتورزى
بستر اقتصاد، جامعهاى مهرورز و ولايىست كه با محبت و مدارا اداره مىشود، نه با خشونت. مهرورزى براى جامعه امرى طبعىست نه وضعى و قسرى و با قانون شكل نمىگيرد و اصلى عملياتى و همگانىست كه بايد در سايهى تربيت نرم، به فرهنگى نهادينه تبديل شود و از درون خانواده به اعضا و از آنها به جامعه برسد تا قدرت تحمل و تعامل و تناسب لازم براى محبتورزى و سازگارى و دورى از اعمال خشونت اوج بگيرد. خشونتگريزى و دورى از برخورد خشن، سرد و نامحترمانه با هر پديدهاى براى مبتلانشدن به بىرحمى، قساوت، بىباكى و تجاوز، لازم است از درون خانواده و از كودكى و در دوران مدرسه آموزش داده شود و از اين مسير طبيعى، همگانى گردد.
ايجاد روحيهى محبتورزى و دورى از خشونت، به تربيت طبيعت افراد ارتباط دارد و با برنامهريزى كلان و طولانىمدتى كه گاه به صد سال مىرسد، ممكن مىشود و امرى جعلى و قراردادى نيست تا با وضع قانون، در زمانى اندك فراگير شود.
اقتصاد در صورتى مىتواند رشد كند كه خشونت و دعوا و درگيرى و آزردن در جامعه نباشد. خشونت و جنگطلبى در دنياى امروز، امكانات اقتصادى جامعه را به نابودى مىكشاند؛ اگرچه خود جنگ براى برخى ثروت و غارت و تاراج مىآورد.
هر نوع خشونتى از هر مقام يا فرد عادى كه باشد، جرم است. حتا نظاميان بايد از تمامى مظاهر خشونت عارى باشند و محبت را در ميان خود ترويج نمايند تا وفادار بمانند.
خشونت، ريشهى بسيارى از مفاسد است. خشونت و ايجاد اكراه، امرى عصبى، روانى و تندخويىِ مزاجى و برخلاف روند طبيعى و دور از مرحمت است كه به سلطهسالارى مىانجامد و مهمترين مانع در تحقق اخوت دينى، مردمانسالارى و جامعهگرايى مىباشد.
در فقه براى ذبح شتر توصيه مىشود بعد از نحر، شتر به حال خود رها شود تا راحت جان دهد و بر زمين كشيده نشود تا نفس شتر در عالم نفوس آزار نبيند. فقه براى پرهيز از آزار و خشونت، مثل حركت ندادن شترى را كه ذبح شده است قانون مىكند، اما متأسفانه هنوز مصاديق قانون ممنوعيت خشونتورزى تدوين مناسب را نيافته است.
اقتدار حكومت و جامعه به نرمى و برخورد مرحمتآميز و محترمانه با مردمان است نه به قلدرى و خشونت و نامهربانى كه آتش به دل افراد مىزند و آنان را مانند شترى كينهاى وحشى و رمان مىسازد بهگونهاى كه ديگر به چيزى رحم نخواهند كرد و نهايت عامل شكست مفتضحانه و تحقير چيرگان مستبد مىگردند. اين شعر چه زيباست :
به دنبال محمل چنان زار گريم كه از گريهام ناقه بر گل نشيند
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى ز بامى كه برخاست مشكل نشيند
قلدرى و زورگويى و استبداد به شكست مىانجامد.
اقتدار، نياز به نرمى و آگاهى و علم دارد. اقتصاد با دانش اقتصاد توانمند مىگردد. تقواى اقتصادى عملكرد درست و سلامت جامعه است و ارادت و الفت همگانىست كه دانش و تخصص و توان مديريت مىخواهد.
در اينجا از شتر مثال زدم. شتر با آنكه حيوانى نجيب است، اما اگر وحشى شود و رم كند، هرچيزى را از پا در مىآورد و ديگر زور كسى به آن نمىرسد. شتر، رنجيده و كينهاى هم مىشود. جامعه اگر با تورم مهارگسيخته و گرانىهاى كمرشكن و احتكار و تكاثر و زيادهخواهى و اختلاسهاى برخى رنجيدهخاطر شود، چنين مىگردد و با همان زارى خود، سواران ناقهى اقتصاد فاسد را به گل مىنشاند.
جامعه و مسؤولان آن بايد به فرهنگ گفت و گوى نرم، ملايم، صريح، شفاف، سالم، علمى و متواضعانه برسد. گفتمان و فضاى آزاد نقد و بررسى، همين نرمى و دورى از خشونت است. آزادى گفتمان از سياستهاى كلان دينى در حوزهى اقتصاد است. اين افراد مستبد و خودخواه هستند كه هميشه يكجانبه و يكطرفه فقط سخن مىگويند اما گوشى براى شنيدن ندارند. تفاهم و رشد فكر و تعالا علمى و ارتقاى فرهنگ با گفتمان آزاد و امن محقق مىشود.
آزادى
از زيرساختهاى اجتماعى مهم براى داشتن روندى طبيعى در اقتصاد و سالمسازى و پويايى آن، « آزادى »ست.
آزادى و حرّيت به معناى داشتن حرارت و گرمىست، كه پايهى حركت، فعاليت و رشد بر پايهى يك قاعده و مدار و روندى طبيعى مىباشد. حركت اگر مدار و قاعده نداشته باشد، « رهايى » است كه امرى عقلايى و داراى ملاك و نظام نيست و افتادگى، هرجومرج و بىبندوبارى و طبقهسالارى مىآورد. امروزه اقتصاد چيره مبتنى بر ليبراليسم است كه مىخواهد مهارگسيخته و رها هرچيزى حتا ناموس را به كالا و سود تبديل كند.
آزادى از پايههاى اقتصاد سالم مىباشد. اقتصاد بدون آزادى سلامت ندارد و دينى نمىشود. بعد از خشونتگريزى و مهرورزى و حفظ تخصصها و تعهد شغلىِ امتحانشده و احرازيافته با آزمون، نظام اقتصاد دينى نيازمند « آزادى » و رعايت « تناسبها »ست. اقتصاد كه حكم خون در رگهاى حيات اجتماعى اسلام را دارد، با آزادى به « قسط » به عنوان هدف نظام اقتصاد دينى مىرسد و نيازهاى افراد جامعه را تأمين مىكند.
آنچه در آزادى مهم است، حفظ مسير طبيعى هر پديده و رعايت تناسبها و وزانهاست. آزادى در مادهى خود اعتدال و توسط و دورى از افراط و تفريط و در يك كلمه، « تناسب » را دارد. هرچه به تناسب آسيب بزند، ديگر عارى از حكمت و آگاهىست و قاعده ندارد تا آزادى را رقم بزند. ملاك آزادى در جامعهى دينى همان دين عمومى و مقبوليتهايىست كه قبول خاطر عام دارد و شرعىست. اين حركت معقول و داراى ملاك با رعايت تناسب و طبيعت آن حركت ـ كه آن را موزون و متوسط مىسازد ـ آزادىست.
آزادى براى تحقق، به صفات به همپيوستهاى چون حيات، حركت، حرارت طبيعى، سرعت و نهايت نشاط و شادمانى و مصرف درست انرژى، مبتنىست.
آزادى نياز به آموزش، تحصيل، تربيت و پرورش دارد تا هر كس مدار و مسير خاص و حقوق طبيعى خويش را بشناسد و بر اساس آن بدون تعدى و تخطى و رهاشدن و افتادگى، حركت كند.
آزادى براى تحقق و پايدارى، نياز به آگاهى دارد. جامعهاى مىتواند آزاد باشد كه در آگاهى باشد و دانستن حق همه باشد و همه، همهچيز بهخصوص ميزان ثروت ملى و سرمايههاى شخصى و نحوهى هزينهى آن را بهصورت شفاف بدانند. آگاهىهاى مالى و اقتصادى و حتا اطلاعات آمارى مربوط به
نرخ جمعيت، ازدواج، تصادفات و مرگ و مير و ديگر شؤون جامعه را مىشود با راهاندازى شبكهى مستقل اطلاعاتى و سايت متمركز اطلاعاتى و حتا با نصب نمايشگرهاى برخط در فضاى عمومى جامعه كه به مردمان متعلق است، علنى و فراگير نمود و تا مىشود از مگوها كاست و آنقدر زمينهى اعتماد و اطمينان را بالا برد كه بتوان هرچيزى را شفاف و گويا نمود.
اگر آزادى نباشد، استبداد چيره مىشود و هر مقدار كه استبداد تندتر و تيزتر گردد، رهايى و بريدگى، فضاى جامعه را مىبلعد و حرمتها و حريمها را مىدرد.
با پاسداشت آزادى، فضاى تحقيق و بررسى شبكهاى و همانديشى و همگرايى، جامعه را مىگيرد و حتى اگر اطلاعات نادرستى در جايى ارايه شود يا كسى به عمد به مردمان دروغ بگويد، مردمان خود فضاى آزاد جامعه را پايش مىكنند و نادرستى يا دروغ آن را اعلام مىكنند.
همانگونه كه در « زمينههاى رهبرى » گذشت: ولايت فقيه، به اين معنا نيست كه يكى به تنهايى بينديشد و ميليونها نفر تبعيت چشم و گوش بسته داشته باشند، بلكه ولايت، همگرايى مودتآميز و همانديشى شبكهاى ارادتمحور را تنفيذ و اجرايى مىكند. اينگونه است كه همه آزادى انديشيدن و آزادى بيانِ مستند و مستدل دارند.
اگر آزادى بيانِ مستدل و نظريهپردازى باشد و بانكهاى اطلاعاتى در دسترس عموم قرار بگيرد و نقد و بررسى براى تمامى متخصصان امكانپذير و قابل نشر برخط گردد، جامعه ديگر بسته و دگم نخواهد بود و نظام اسلامى مسير اجتهاد شيعى را مىرود وگرنه فضاى بسته و دگم، فضاى ولايى نيست و مدرسهى خلافت است كه به نام ولايت چيرگى مىكند و سلطه و استبداد مىسازد.
در جامعهى باز و آزاد، البته بعضى بر بعضى ديگر برترى و سيطره خواهند داشت و اين قانون طبيعت مىباشد كه توانمند بر ضعيف حاكم است و بر او اشراف دارد. ضعيفان، نيروى اجرايى براى توانگران مىباشند و آنها را مىپذيرند، اما اين امر، فرودستى و فرادستى نمىسازد و جامعه دوقطبى نمىگردد. اين قدرت و برترى كمال اولىست، اما مهم اين است كه قدرتمند وقتى با پذيرش ضعيف روبهرو مىشود به سرپرستى ضعيف همت گمارد و براى او بزرگوارى نمايد و مربى او گردد، نه اينكه به سوءاستفاده، ضعيفكشى و سلطهگرى رو آورد و عليه او ظلم و اجحاف و تجاوز و تعدى داشته باشد و ستمگر گردد و از مرحمت دور شود و حق ضعيف را پايمال نمايد و او را استعمار كند و ضعيفان را ابزارى مكانيكى براى سودجويى خود قرار دهد. در اينصورت، جامعه دوقطبى مىشود و شكاف طبقاتى، انبوهى را بسيار فقير و اندكى را بسيار غنى مىسازد.
در جامعهى باز و آزاد، تمامى مردمان مىتوانند آزادانه از كانونهاى قدرت و اقتدار پرسشگرى داشته باشند و هر مسؤول و كارگزارى نيز بهصورت مستدل پاسخگو مىباشد.
تبيين آزادى، در بخش « زمينههاى رهبرى » آمده است.
[1] . هود / 113.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.