صادق خادمی

هوش مصنوعی و مطالعات دینی
ورود به سامانه هوشمند
در حال بارگذاری ...

فصل شانزدهم: ايمان، معرفت و سلامت معنوى

خودمراقبتی و تن آزادی الاهی📂 بازگشت به فهرست

فصل شانزدهم: ايمان، معرفت و سلامت معنوى

 

سلامت معنوى، امرى فراگير و اعم از سلامت تنى و سعادت و رستگارى ابدى در پرتو ايمان به غيب و خداست. سلامت معنوى، امرى كل‌نگر و جامع است و حوزه‌هاى عقائد و معرفت و معنويت دينى، وحيانى و انبايى، اخلاق و علم ذهنى و مفهومى را شامل مى‌شود. سلامت معنوى در روان‌شناسى دين و سلامت به عنوان يك بعد كل‌نگر شناخته مى‌شود كه با ايمان، معنا و ارتباط با امر متعالى مرتبط است و بر سلامت روان و جسم اثر مثبت دارد[1] .

 

 

علم و آگاهى از غذاهايى‌ست كه اگر اعتبار و درستى داشته باشد، نشاط‌انگيز و مستى‌آور است. علمِ مناسب موجب افزايش و طول عمر مى‌شود. از آگاهى در كتاب آگاهى و انسان الاهى به تفصيل گفته‌ام، از اين رو آن را در اينجا تعقيب نمى‌نمايم.

خودمراقبتى، افزون بر آگاهى‌هاى علمى، دين و اخلاق را براى تأمين سلامت تن و جامعه لازم مى‌داند. دين و اخلاق در خودمراقبتى به عنوان منابع معنوى شناخته مى‌شوند كه به تنظيم رفتار، كاهش استرس و ارتقاى سلامت اجتماعى كمك مى‌كنند[2] . علم و دانش به‌تنهايى نمى‌تواند هوس‌ها و سلطه‌طلبى‌هاى بشر را

 

 

مديريت و مهار و تأمين سلامت و امنيت كند و به‌تنهايى مانع از تجاوز، خشونت‌ورزى، ظلم و استبداد شود، بلكه اين اخلاق و دين است كه به انسان تعهد، چارچوب، صراط و سبك زندگىِ امن، مرحمتى، شيرين، صلح پايدار و احترام متقابل مى‌بخشد و انسان‌ها را به روابط بر پايه‌ى دلها سوق مى‌دهد، نه ذهن‌هاى سودمحور و كاسب.

ايمان، قرب دورادور به خداوند و نگاه‌داشتن حريم و حرمت او، و معرفت، قرب نزديك و مباشرى به حق‌تعالاست.

ايمان مبتنى بر آگاهى و اشتداد نيروى خردورزى‌ست. عقل كه بتواند نورى شود و به تشخيص درستى‌ها و نادرستى و خير و شر امور و راه‌هاى مورد اعتبار و زودرساننده و مناسبت‌هاى تن و باطن برسد، ايمان را پرورش مى‌دهد.

 ايمان در روان‌شناسى دين به عنوان يك باور آگاهانه و مبتنى بر شناخت تعريف مى‌شود كه مى‌تواند به معنايابى و آرامش روانى منجر شود[3] .

 

 

ايمانِ معرفتى، اطمينانى و راسخ به خداوند و غيب و وحى او از نيازهاى ضرورى باطن است كه انسان را قرب نزديكتر و معرفت افزونتر مى‌بخشد.

ايمانى كه در آن احترام به خداوند و محبت به او باشد، براى مؤمن استحكام و اقتدار مى‌آورد. بى‌ايمانى براى فرد همچون پوكى استخوان براى تن، فرد را ضعيف و شكننده و درگير افول ذهنى مى‌سازد.

اين امور معنايى و معنوى براى تن هم غذاست و هم مى‌تواند مصرف دارويى داشته باشد اگر در اين رابطه پيرايه‌ها و خرافه‌ها و شيادان سد راه متخصصان و آگاهان اين حوزه و سرگردانى مردمانان نشوند و افراد نيز زمينه‌هاى لازم براى مصرف امور معنايى مانند دروغ‌زنى، ظلم و شرك يا كفر نداشته باشند.

براى مصرف ايمان و معرفت، بايد سلامت تن و سلامت معنوى را تأمين كرد و
موانع آن را برطرف ساخت؛ موانعى چون هوا، هوس، ريا، سالوس و خدعه كه ممكن است با مصرف امور معنايى نه‌تنها به توسعه‌ى فردى و به پيشرفت باطن نينجامد، بلكه باطن را سياه‌تر و سخت‌تر و جامدتر هم شود عليرغم نماز و عبادتى كه دارد، باطنش از فتنه، خدعه، خشونت، تندى، تيزى، نخوت و نكبت پر باشد و نمازش، ننگ مسلمانى شمرده شود.

وقتى شرايط مصرف امور معنايى فراهم نباشد، استفاده از آنها نه‌تنها اثر مثبتى ندارد، بلكه خباثت و غليان احساسات منفى مى‌آورد. اين در حالى‌ست كه استفاده از امور معنايى بايد دست‌كم مثبت‌انديشى و به‌كاربردن جملات خوب و انگيزشى را با خود به عنوان يكى از آثار داشته باشد.

موانع ايمان حقيقى

موانع بسيارى در تن، روان، ژنوم و ذهن انسان وجود دارد كه بازدارنده از اثربخشى ايمان حقيقى و مناسكى چون عبادات و اذكارند.

از بدترين موانع سلامت معنوى، تقليد ثابت و ايمان صورى‌ست. ايمان صورى يا ظاهرى در مطالعات دينى به عنوان مانعى براى رشد معنوى و خودآگاهى شناخته مى‌شود كه مى‌تواند به سطحى‌نگرى منجر شود[4] . در كتاب تزوير و دين الاهى آورده‌ام :  

 

انسان ظاهرگرا فقط ذهن‌محور و تنمند است كه به خاطر ظاهرگرايى و عاجربودن از رعايت حرمت و احترام خداوند و خلق او نمى‌تواند سير باطن، دل، محبت، حقيقت دين و ارزشِ معنادارى و پيوند با حقايق الاهى داشته باشد و بى‌بهره از معرفت و بسط و آزادانديشى مى‌گردد. در آن كتاب به نقل از بودا جمله‌اى حائز اهميت آورده‌ام :

« انسانى كه از ظاهربينى و زودباورى آزاد است، آن نيافريده را مى‌شناسد؛ چنين انسان تمامى حلقه‌ها را شكسته است. »

 

ايمان‌هاى صورى و ظاهرى و نيز گمراهى فرد گاه حتا براى خودِ فرد درگير ظاهربينى و سطحى‌انديشى قابل شناخت نيست. قرآن‌كريم مى‌فرمايد :

( فَرِيقآ هَدَى وَفَرِيقآ حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلاَلَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ). اعراف :  30

( در حالى‌كه ) گروهى را هدايت نموده و گروهى گمراهى بر آنان ثابت شده است، زيرا آنان شياطين را به جاى خدا دوستان ( خود ) گرفته‌اند و مى‌پندارند كه راه‌يافتگانند.

چنين كسانى گوشى براى شنيدن ندارند و اعتماد به نفس عجيبى دارند بر اين‌كه بر هدايت هستند :

( وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانآ فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ. وَلَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ أَفَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ وَمَنْ كَانَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ )[5] .

 

و هر كس از ياد ( خداى ) رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى‌گماريم تا براى وى دمسازى باشد و به‌طور مسلم آنها ايشان را از راه باز مى‌دارند و ( آنها ) مى‌پندارند كه راه‌يافتگانند تا آنگاه كه او ( با دمسازش ) به حضور ما آيد ( خطاب به شيطان ) گويد اى كاش ميان من و تو فاصله‌ى خاور و باختر بود كه چه بد دمسازى هستى و امروز هرگز ( پشيمانى ) براى شما سود نمى‌بخشد چون ستم كرديد در حقيقت شما در عذاب مشترك خواهيد بود پس آيا تو مى‌توانى كران را شنوا كنى يا نابينايان و كسى را كه همواره در گمراهى آشكارى‌ست راه نمايى؟

فرد مبتلا، به خودِ مزيّنه و زينت‌گر دچار مى‌باشد. او براى كردارش شكوهى مى‌بيند كه واله و شيداى خويشتن مى‌شود و غير آن حقيقتى نمى‌بيند؛ شكوهى كه وى را سرگردان داشته است و خود نمى‌داند تا آن‌كه نعره‌ى عذاب بر او زده شود :

 

( إِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاَْخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ. أُولَئِکَ الَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذَابِ وَهُمْ فِي الاَْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ ).[6]

 

كسانى‌كه به آخرت ايمان ندارند كردارهاى‌شان را در نظرشان بياراستيم ( تا همچنان ) سرگشته بمانند. آنان كسانى‌اند كه عذاب سخت براى‌شان خواهد بود و در آخرت خود زيانكارترين ( مردمان )اند.

آنان در بى‌ايمانى و در ايمان صورى خويش چنين سرگردان هستند. آنان هستند كه زيان‌كارترين جهنميان مى‌باشند :

( قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاَْخْسَرِينَ أَعْمَالا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعآ أُولَئِکَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآَيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنآ ذَلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آَيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوآ ). كهف : 103 ـ  106

بگو آيا شما را از زيانكارترين مردمان آگاه گردانم ( آنان ) كسانى‌اند كه كوشش‌شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‌پندارند كه كار خوب انجام مى‌دهند ( آرى ) آنان كسانى‌اند كه آيات پروردگارشان و لقاى او را انكار كردند در نتيجه اعمال‌شان تباه گرديد و روز قيامت براى آنها ( قدر و ) ارزشى نخواهيم نهاد  اين جهنم سزاى آنان است چراكه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند.

ايمان نياز به حقيقت و رسوخ در قلب دارد و همانند قطره‌ى آبى كه اگر مدتى طولانى بر سنگى بچكد در آن نفوذ مى‌كند، بايد ايمان حقيقى، آگاهانه و معرفتى را پيوسته بر قلب و دل خود جريان داد. به تعبير حضرت ابراهيم  7 بايد پيوسته بر اسلام بود و مسلمانى كرد تا لحظه‌ى مرگ غافلگير نشد و بر اسلام مرد :

( وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِىَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ). بقره :  132

و ابراهيم و يعقوب پسران خود را به همان ( آيين ) سفارش كردند ( و هر دو در
وصيت‌شان چنين گفتند ) اى پسران من خداوند براى شما اين دين را برگزيد پس البته نبايد جز مسلمان بميريد.

« ايمان » معرفتى مهم‌ترين عامل در دفع خوف، ترس، وحشت و اضطراب است و امنيت‌آور مى‌باشد؛ زيرا ايمان آگاهانه اتصال به نيرويى برتر و فراگير است كه اين توان را دارد هر آسيبى را دفع كند. ايمان بسيارى از اضطراب‌ها و تنيدگى‌ها را پيشگيرى و دفع مى‌كند، براى همين است كه خداوند بر بنده‌ى مؤمن خود براى ايمانى كه به او موهبت داشته است منت دارد :

( يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلاَمَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلاِْيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ). حجرات :  17

از اينكه اسلام آورده‌اند بر تو منت مى‌نهند بگو بر من از اسلام‌آوردن‌تان منت مگذاريد، بلكه ( اين ) خداست كه با هدايت‌كردن شما به ايمان بر شما منت مى‌گذارد اگر راستگو باشيد.

خداوند نيرويى‌ست كه به عشق كار مى‌كند و پرورده‌ى خود را در هيچ جايى تنها نمى‌گذارد. هر مقدار كه عيار ايمان كاسته شود، ترس و ديگر اختلال‌ها به همان اندازه دامنگير فرد مى‌شود.

ايمان و باورهاى دينى به عنوان مكانيسم‌هاى مقابله‌اى در برابر اضطراب و استرس در پژوهش‌هاى روان‌شناسى تأييد شده‌اند[7] .

 

 

خوراك معنوى باطن

باطن نيازمند خوراك و ارتزاق مى‌باشد. اين خوراك مى‌تواند از شيطان و
عامل‌هاى بد معنايى باشد يا از حق‌تعالا و خوراك‌هاى معنايى خوب و مثبت. هم شيطان مى‌تواند در دستگاه گوارش انسان وارد شود و از طريق آن به تمامى تن نفوذ و سير كند و هم مى‌شود به قلب باطنى رسيد و از طريق آن با سير انفسى و آفاقى به مصرف ( عنايت ) خداوند و صفاى ظهورهاى او رسيد و به همين راحتى از طريق رفع موانع به وصول رسيد و حق‌تعالا و ظهورهاى او را در خود سير داد و مصرف كرد.

تغذيه‌ى معنوى در روان‌شناسى مثبت و دين به عنوان منبعى براى رشد روان‌شناختى و سلامت كل‌نگر شناخته مى‌شود[8] .

 

 

تغذيه و رزق انسان منحصر به خوراك مادى و محسوس نيست، بلكه انسان مى‌تواند از لاهوت و از التذاذات معنوى و از ادراكات و آگاهى‌هاى روحانى و از معرفت و عشق و از مشاهدات قلبى و عقلى و تعلقات باطنى و خاطرى و علقه يا قرب به حق‌تعالا و از انس‌ها و مؤانست‌ها با افراد يا عامل‌هاى معنايى چون فرشتگان مصرف غذايى داشته باشد. گاهى نشست و برخاست با فردى يا مصرف نفس‌هاى او يا قرارگفتن در جريان انرژى وى يا آنچه او خورده و مصرف كرده است، موجب مى‌شود فرد دير گرسنه شود يا زودتر گرسنه شود و همان‌ها براى او گرسنگى يا سيرايى و غنا آورد.

قرب به خداوند، بهره‌مندى از ا غيبى، تجليات حق‌تعالا، تجليات اسمايى و جذبات ربانى و جمال الله تعالا، تمامى خوراك‌هاى الاهى‌ست و همانند غذاى معدوى انرژى‌زاست. اين قوّت و توانمندى رحمانى جاى فعاليت فراوان معده و تن را مى‌گيرد و به آنها استراحت مى‌دهد.

هم هريك از پديده‌ها و ظهورها مى‌توانند خوراك انسان باشند، همانگونه كه حتا پديده‌هاى محسوس ناسوتى از انواع خوراك‌هاى مادى و محسوس تا غذاهاى تجردى، تجلياتى و اسمايى و از فعل پروردگار و نيز غذاهاى انعكاسى، ارتعاشى و
انهدارى يا تشنج‌زا دارد و هريك بر طورى و بر خَلق و سرشتى و برخوردار از رزق و غذايى متناسب است.

فرد، غذاى خود يعنى پديده‌هاى ديگر را يا به طمع و حرص و جوش و يا با غفلت مى‌خورد و سلامتش از دست مى‌رود و عمرش كوتاه مى‌شود يا با عشق آن را مصرف مى‌كند و صفا مى‌يابد. رزق و قُوت بايد صفايى باشد نه حرصى، آزى و طمعى.

فردى كه از ايمان و آگاهى و از عشق تغذيه دارد، به غذاى خويش نگاه و توجه و عنايت مى‌كند و خود را با نگاه و با حيثيت لطافت و معنويت غذا خود را تغذيه و سير مى‌كند و غذا را به حيث هوش، ادراك و حافظه يا به حيث قلب، جذبه و وصول مى‌رساند. او با غذا بِسْمِ اللَّه مى‌گويد تا بِسْمِ اللَّه حيث معنوى و الاهى غذا را زنده و فعال كند و عشق و صفا و حق‌تعالا را به او تزريق كند و از آن جان و حيات و انرژى و سلامت معنوى و تنى مى‌گيرد.

خوراك‌هاى معنوى مى‌تواند نيازهاى يك ابد انسان را مديريت كند و به او اقتدار جبروتى و روحى، بلكه الاهى دهد. چنين فردى به عقده و حسرت و به حرص و جوش و طمع يا به رياضت و كم‌برخوردارى مبتلا نمى‌شود و از غناى ربوبى و انرژى‌هاى نزولى و صعودى برخوردار است.

مصرف امور معنايى مانند مراقبه‌هاى معنوى[9]  و تكرار اذكار الاهى مى‌تواند با  

تقويت ذهن‌آگاهى و كاهش فعاليت آميگدال، در كاهش اضطراب[10]  و تقويت و  

افزايش آرامش معنوى مؤثر باشد.

فرد اگر از انرژى‌ها و ارتعاش‌هاى معنوى و معنايى برخوردار نباشد، تن نيازهاى خود را بايد از ماده بگيرد و اشتغال فراوان به ماده سرعت و توان بُرد آن را كاهش مى‌دهد و ضعيف و سست مى‌شود و چابكى و چالاكى ندارد. وارون آن، فردى
برخوردار از توان پيوند و مصرف انرژى‌هاى تجردى و همنوايى با آنها مى‌تواند آن انرژى‌ها را در خود دور دهد و در تعينات ديگر تصرف كند، بلكه اگر او سلامت معنوى داشته باشد، كعبه‌ى پديده‌هاى عالى و مركز توجه و عنايت بلكه عشق آنها، حتا مورد توجه مخصوص و عنايت ويژه و نزولى ربوبى و عشق حق‌تعالا مى‌شود.

مصرف خدا و ايمان

از نيازهاى معنايى انسان، مصرف خداوند است؛ خداوندى كه مهر، عشق، جمال، زيبايى، شيرينى و صفاست و مى‌شود صفاى او را با دستگاه ادراكى دل يافت.

منظور از مصرف خداوند رعايت حرمت و احترام و داشتن تواضع و بندگى براى اوست. براى تقريب فهم اين معنا به ذهن مى‌گويم اندكى از صفاى خداوند، يوسف و زليخاست.

خداوند مايه‌ى آرامش دل‌ها و داراى بزرگى، كبريايى، حرمت و احترام است كه آفرينش و خلق و فعل، ذاتى اوست و غرضى براى آن نمى‌باشد، از اين‌رو خداى عشق است نه خوفناك و ترس‌زا.

عظمت و بزرگى و صلابت خداوند كه تمامى ظهور حُسن و نيكويى به‌طور ذاتى‌ست، عامل خشوع و كرنش فرد و لزوم حرمت‌گذارى و احترام او به حق‌تعالاست، نه موجب ترس و هراس فرد. مهم در عبوديت و بندگى حفظ اين معنا و توجه به آن است.

اگر فرد داراى مجارى سالم و قلب سليم و عبادت خالص باشد و بتواند ارتباط درست و محترمانه، يعنى عشق پاك و عارى از طمع با خداوند و آفرينش او و با خود داشته باشد، از خَلق عصمتى و نيكوى خداوند، سلامت و صلابت و اقتدار پيدا مى‌كند و قدرتمند مى‌شود.

ارتباط با امر متعالى از طريق عبادتو ايمان در مطالعات روان‌شناسى دين به عنوان منبع آرامش و قدرت روانى تأييد شده است[11]  .

 

 

معيار عبادات و نماز، رعايت احترام به خداوند و آفرينش او به معيار ترك طمع و داشتن عشق پاك به مبدء حيات، آگاهى، اقتدار و زيبايى تمامى آفرينش و ربّ كائنات و الاهى‌شدن است. ميزان اقتدار هر فردى تابع توان ربط و پيوند عاشقانه و دور از آزمندى‌ست كه مى‌تواند با پديده‌ها و با حق‌تعالا داشته باشد.

در مصرف خداوند مى‌شود به كشف و شهود و به قرب و حتا به وصول او رسيد، ولى بايد حرمت‌ها را نگاه داشت.

براى مصرف خداوند نبايد ترس و واهمه داشت و بايد به آرامش، نرمى، بسط و به صلابت و استحكام رسيد. كثرت‌ها، غفلت‌ها و شرك‌ها آرامش و نرمى را از فرد مى‌گيرد و مانع مصرف او از خداوند مى‌شود.

نياز به مصرف خداوند

انسانى كه ديندارى موهبتى و سرشتى دارد، بعد از گزينش خدا، ساختار و نهادى در باطنش مى‌يابد كه بايد خدا را مصرف كند و مصرف حق‌تعالا يك نياز مستمر و پايدار اوست. اين نياز با ايمان به خدا و ذكر او تأمين مى‌شود.

ايمان به خداوند و داشتن ذكر حق‌تعالا، ارتزاق معنوى فرد ديندار است، ولى ديندارى كه مصرف مطلوب خداوند ندارد، به‌ناچار تغذيه‌ى خود را از غيرخدا و از پيرايه‌ها و خرافات قرار مى‌دهد و درگير بيمارى و اختلال مى‌شود؛ چرا كه وى نيازمند تغذيه‌ى معنوى از خداست.

خداخواهى يك نياز ذاتى براى انسان ديندار است و اين‌كه گفته مى‌شود انسان فطرت خداجوى دارد؛ به همين معناست. خداخواهى فطرى يعنى نيازمندى ذاتى انسان ديندار به خدا، همانطور كه تن انسان به خوراك، آشاميدنى، نور و هوا نيازمند است. قرآن‌كريم مى‌فرمايد :

( فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفآ فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ
ذَلِکَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ).  روم :  30

پس روى خود را با گرايش تمام به حق به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردمان را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردمان نمى‌دانند.

ديندار لازم است از طريق جلايافتن، صافى‌شدن، انس، ذكر، عشق، رؤيت، معرفت، قرب و وصول به خداوند، خداخوار باشد؛ يعنى حواس ظاهرى و باطنى وى روزانه از خدا با ايمان به او و با بندگى و نيز ذكر حق‌تعالا مصرف داشته باشد و بندگى و ذكر او را در نهاد خود بپروراند. چنين فردى از مصرف خداوند توانمند، دل‌مست و بانشاط مى‌گردد. فردى‌كه مصرف خدا و ايمان و قرب به او ندارد، هرچه هم بهداشت و سلامت تن خود را رعايت كند، تن وى و آرامش و كاميابى و اراده‌ى او ضعف و سستى خواهد گرفت و صرف بهداشت و سلامت تن نمى‌تواند او را صيانت و مراقبت كند.

خداخوارى يعنى قرب به خداوندى كه به‌طور يكسان با ذات و با اسما و صفات خويش با همه هست، قدرت، استحكام، وسعت، اراده، همت، صفا، عشق، وحدت و كاميابى مى‌آورد و فرد را از وابستگى به امور گذراى دنيوى و اوهام آن فارغ مى‌سازد. مهم اينجاست كه اولياى خداوند جز رزق الاهى و علاقه و عشق به او مصرف نمى‌كنند و تمامى مصرف آنان حقى و الاهى‌ست.

انسان مى‌تواند از حق‌تعالا و از تمامى پديده‌ها و ظهورهاى او و از انرژى‌هاى آنان، از طريق انس و پيوند مصرف داشته باشد و توان استجماع، اراده، همت و تمكين خود را افزايش دهد. اين همان قدرت باطنى، حقيقى، ربوبى و الاهى‌ست كه مى‌تواند قدرت ظاهرى و طبيعى تن را نيز در پرتو سلامت معنوى، سازگارى، رحم‌ورزى، بزرگ‌منشى و توان پيوند عاشقانه و بى‌طمع با خداوند و آفرينش به حركت اندازد، اما نگاه انسان غافل به قدرت ظاهرى، او را حبس در ماده و در قبض و اعجاب ساخته است.

 

تغذيه، التذاذ و كاميابى مى‌تواند مادى يا معنايى و ادراكى، شهودى يا وصولى باشد. همنشينى با افراد، نوعى تغذيه است. تغذيه‌ى مؤانستى مى‌تواند به فرد سيرايى يا گرسنگى و اشتها دهد، يعنى نشست و برخاست با فردى انسان را زودتر گرسنه مى‌سازد و نشست و برخاست با فردى ديگر موجب مى‌شود ديرتر گرسنه گردد؛ همانند مصرف آب‌هاى گوناگون كه در بُرندگى متفاوت هستند و بعضى غذا را زودتر و بعضى ديگر ديرتر هضم مى‌كنند.

انسان مى‌تواند از طريق مؤانست، حس گرسنگى يك فرد گرسنه را درك كند و همانند او گرسنه شود. انسان مى‌تواند خدا و دلبستگى و تعلق به او را مصرف كند و غنا و بى‌نيازى بيابد.

فردى كه حق‌تعالا و قرب به او را در نهاد خود پيدا نمى‌كند، به جعل مماثل خدا رو مى‌آورد و به غير خدا و به شرك يا كفر و پيرايه‌زايى مى‌گرايد و احساس نياز خود به ارتزاق حقى و ايمان ربوبى را به صورت مصنوعى، غيرطبيعى و مجازى و با پيرايه‌ها برآورده مى‌سازد و چنين مصرفى نتيجه‌اى جز اختلال و نارضايتى ندارد.

مشكلات معنايى را نمى‌توان با پول حل كرد، اما خداوند مى‌تواند حلّال مشكلات معنايى باشد. با مداومت بر ذكر تهليل، تسبيح، تحميد يا تكبير خداوند يا تسبيحات چهارگانه مى‌توان به صفا و عشق و به بركت رزق و به قوّت، قدرت و توانمندى تنى رسيد. براى سلامت تن و روان بايد از خدا استفاده كرد. خداخوارى و مصرف سجده، نماز و شكرگزارى از حق‌تعالا با ذهن خاموش و ساكت و با قلبى محكم و استوار، پذيرنده و گشوده، توانمندى ربّانى به آدمى مى‌بخشد.

ايمان به خدا و مديريت اضطراب و ضعف

ايمان به خداوند و مصرف حق‌تعالا، ضعف، ترس، دلهره، اضطراب، عقده، خودخورى و دلخورى را از فرد مى‌گيرد و فرد مى‌تواند خود را قوى‌دلانه در دل حادثات پيشامد با اميدوارى به قدرت بى‌پايان خداوند مديريت كند و در برابر مشكلات نهراسد و بدون يأس و غم و احساس ضعف، شجاع‌دل باشد.

 

فردى مى‌تواند با احساس قدرت، خوفى نداشته باشد كه با ايمان به خدا زيستى عاقلانه و نورى داشته باشد. اميد به خدا مانع نفوذ وهم، ضعف و ترس به فرد مى‌شود.

بايد باور كرد و به اين ايمان رسيد كه خداوند مى‌تواند غذا، قُوت باطن، شفا، صفا، محبت، عشق، لطف و كرامت باشد و مى‌شود با او انس گرفت و از طريق عشق پاك و بى‌طمع و با نداشتن شك و شرط و استعانت از خداوند و عنايت ويژه‌ى او، به حق‌تعالا و وحدتش وصول يافت.

فردى كه ايمان به خداوند و انس با او ندارد يا ايمان او به ضعف و سستى مبتلاست و دل وى قوى و محكم و برخوردار از صلابت نيست، يا به گذشته فكر مى‌كند و مأيوس است و يا به آينده مى‌انديشد و بزدل و ترسوست.

از راه‌هاى مهار ترس، ايمان به خداوند است. ايمان به غيب و به خداوند، به فرد امنيت مى‌دهد. ايمان از اسماى عملى و فعلى‌ست. با ايمان، وحشت، ترس، و اضطراب كاهش مى‌يابد.

ايمان كه در باطن كسى قرار بگيرد، هواى نگرانى از آن بيرون مى‌رود. فرد با ايمان امين مى‌شود و با اقتدارِ امانتدارى، نه‌تنها تن و روان را محافظت، بلكه حتا مى‌تواند متصدى دين خدا شود و دين الاهى را نيز نگاهدارى نمايد. چنين كسى ديگر از بلايا و غم‌ها آسيب نمى‌بيند و اگرچه بشكند، ولى زخمى و عفونى و آلوده نمى‌شود. دل خالى از ايمان به خداوند و انس با او، قابليت نفوذ و رخنه‌ى استرس و نگرانى و ترديد دارد و پريشان و آشفته مى‌شود.

ايمان، اطمينان لازم دارد و هر شك و ترديدى را مى‌زدايد. شك يك سستى و يك بيمارى‌ست.

ايمان بدون معرفت و آگاهى و بدون آقايى و بزرگ‌منشى ايمان نمى‌شود. مؤمن در پرت ايمان حقيقى و آگاهانه آنقدر بزرگى مى‌يابد كه تمامى خداوند را زيارت مى‌كند ولى چيزى به روى خود نمى‌آورد. براى ايمان هرچه بيشتر، بزرگى لازم است و خداوند از كوتوله‌هاى مبتلا به عقده‌ى حقارت خوشامد ندارد و آنان نيز از نگرانى و دلواپسى و حسادت جدايى ندارند.

 

براى بزرگى بايد درآمد حلال و طيب و مصرف لذيذانه و نيز قدرت بسط و گشودگى و آزادى و صدق و عشق داشت. مال حلال انسان را در امنيت قرار مى‌دهد و درآمد حرام، سلامت و امنيت را از فرد مى‌برد.

فرد بزرگ، آزادمنش و داراى بسط و عشق و بريده از طمع، هم خود در امنيت است و هم امنيت ديگران را سلب نمى‌كند. او مشكلات و اختلال‌هاى تنى يا باطنى ديگران و راز و رمزهاى آنان را مى‌بيند، ولى چنان با صلابت قدرت كتمان دارد كه خود در موقعيت منطوى حقانيت و مظلوميت قرار مى‌گيرد، ولى با پيچيدن خود به تلبيس‌هاى الاهى چيزى را به روى كسى نمى‌آورد و فردى را در قلق و آشفتگى و احساس ناامنى قرار نمى‌دهد.

چنين كسى چون سلام نماز مى‌دهد و السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَـرَكـاتُـهُ مى‌گويد، خويش را فدايى هر ظهورى اعلان مى‌دارد و به قربان همه‌ى پديده‌هاى الاهى مى‌رود. او با اين سلام، اعتقاد خويش به صفاى هر ظهورى و حقى را كه در هريك سوسو مى‌زند، به عشق ابراز مى‌دارد.

اين سلام به آن معناست كه نمى‌شود خداوند را متهم كرد و بايد از خشونت با خلق و حتا با دشمنان پرهيز داشت و در عين حال كه قواعد و چارچوب و صراط ايمان و حرمت‌ها و تناسب‌ها مراعات مى‌شود، به خلق حق‌تعالا محبت كرد و هر ظهورى حتا دشمن خود را بوسيد.

در توسعه‌ى فردى مى‌شود به جايى رسيد كه دشمن خود را عيال‌الله ديد و با او به فتوت و جوانمردى مواجه شد و كمترين تحقير و بى‌حرمتى نسبت به او روا نداشت.

حق‌تعالا مى‌تواند غذاى فردى شود كه توان ارتزاق از مسايل ربوبى را دارد و با اسماى الاهى نفس مى‌كشد. اگر فردى از خداوند و از اسما و صفات و از ذكرهاى الاهى و ايمان به خداوند مصرف نداشته باشد، مردار است. چنين فردى با عشق و صفا زندگى مى‌كند و حرص و طمع و غصه و باطل و بى‌انصافى از او برداشته مى‌شود، اگرچه احساس و عاطفه و تلاش در او زنده است.

 

خداوند با انرژى بى‌پايان، رايگان، آسان و سريع در دسترس همه است. بايد خويشتن خويش را حلال‌درمانى و پاكيزه‌سازى كرد و صدق و عشق و بسط و معرفت داشت تا حق ناب را دريافت. ظرف كثيف، محتواى خود را آلوده مى‌كند.

رضايت از خداوند

بنده‌اى اراده و خواست خداوند را مى‌پذيرد و از آن رضاست و هر كرده يا شده‌اى براى او شيرين است كه ذائقه‌ى خداوند در ذائقه‌ى او نشسته و ذائقه‌ى خودش مغلوب ذائقه‌ى خداوند باشد. اين در صورتى‌ست كه تمامى دل بنده متوجه و متمركز بر خداوند و رضايت بلكه عشق او شده و بنده در احوال و در محبت وارد شده و فاقد قضاوت و داروى گرديده باشد.

چنين بنده‌اى ديگر حادثه‌اى از آن جهت كه يك رويداد است، مورد توجه او نيست تا از آن ناخرسندى داشته باشد، بلكه هر رويداى از آن حيث مورد التفات است كه فاعل و كنشگر آن حادثه شيرين و مورد رضايت بلكه عشق خداست و از او انرژى و حرارت مى‌گيرد، در نتيجه آن كار مورد رضايت خداوند بلكه عشق اوست. شيرينى فاعل بسيار بالاتر از مزه‌ى رويداد است. اين معرفت است كه ريشه‌ها و ذات را مى‌نمايد. بنده در پرتو معرفت به ذات حق‌تعالا توجه مى‌نمايد و رويدادهاى تلخ را به عشق او تاب مى‌آورد و با آن‌ها سازگار مى‌شود.

وقتى رضاى خدا بلكه عشق او در دل انسان بنشيند، به شيرينى حادثه توجه ندارد، بلكه شيرينى براى رضاى خدا و براى عشق اوست و شيرينى از فاعل شيرين و زيبا و معشوق است. كسى‌كه راضى به رضاى خداست يا زندگى‌اش به عشق اوست، همان براى آرامش دارد كه رضاى خداست؛ خواه مهر و صلح باشد يا قهر و ستيز و خواه رضاى حق‌تعالا در قرب باشد يا در بُعد. او از بس خداوند را دوست دارد، دوست‌داشتن و اختيار خداوند را هم به حبّ الاهى و به عشق حق‌تعالا دوست دارد و در مقام استوا و برابرى‌ست و قهر و مهر براى او تفاوتى ندارد چون عشق برخوردار از قضاوت نيست.

 

در رضا، بنده خودش دوست دارد صراط خداوند را برود، بلكه حكم‌هاى او را از سر شوق و عشق‌ورزى و بدون سختى و كلفت اجرا مى‌كند. حرارت محبت و عشق، بنده را چنان گرم نگه مى‌دارد كه درد زخم‌ها و تلخى بلاها را التفات نمى‌يابد.

وحدت وجود و يكتايى ظهور

وجود حق‌تعالا تمايزى ندارد؛ زيرا تمايز همواره ميان دو وجود است و وجود حق‌تعالا داراى وحدت است و موضوعى براى تمايز ندارد. وحدت وجود نياز به اثبات ندارد، بلكه مدعى تعدد وجود لازم است براى آن دليل بياورد. براى همين، تشكيك در وجود راه ندارد و مرتبه و اختلاف در وجود حق‌تعالا نمى‌باشد.

وحدت وجود در فلسفه‌ى اسلامى و عرفان بررسى شده و به عنوان ديدگاهى متافيزيكى در مورد يگانگى وجود مطرح است[12] .

 

 

ظهور نيز همانند وجود وحدت دارد. وحدت همانند تشخص سراسر ظهور را فرا گرفته است؛ به اين معنا كه چنين نيست كه ظهور چيزى باشد و تشخص و وحدت يا علم يا قدرت و ديگر صفات كمالىِ ظهور، چيز ديگرى، بلكه ظهور با تمام صفات كمالى كه دارد به وزان واحد تعين پيدا مى‌كند و تمامى آن‌ها يك مرتبه و ظهور را با وحدت تمامى صفات محقق مى‌كند.

از آن‌جا كه صفت وحدت براى وجود حقيقى‌ست، نه عددى و حدى براى آن نيست، شؤون و تعينات ظهورى آن، بى‌نهايت و پايان‌ناپذير است.

همچنين ظهور كه داراى وصف وحدت حقيقى‌ست، قابل تبديل و تبدل به‌گونه‌ى پايان‌ناپذير است. اين شؤون ظهور است كه مختلف مى‌شود، ولى تعين كه ظرف مراتب است، تبدل، انقلاب و تخلف پيدا نمى‌كند، براى همين، هر ظهورى خودش خودش مى‌باشد. نظام وجود و ظهور بر پايه‌ى وحدت و تشخص و تعين و همنشينى ظهورات است كه نمى‌تواند تركيب و اتصال و انفصال بپذيرد، بلكه حق‌تعالا و بنده درهم‌تنيده است و خداوند با بنده معيت دارد نه عينيت.

 

انسان، تعينى بى‌نهايت است كه ماده با بى‌نهايت چهره تا مجرد كه آن نيز بى‌نهايت چهره دارد، از طريق دل و قلب و نيز روح مى‌تواند امتداد بگيرد. در اين ميان، ويژگى انسان در عالم ناسوت آن است كه در بى‌نهايت تشخص و تعين، هم شتاب و هم تراكم دارد.

انسان داراى تعين جمعى است. آگاهى مادى و ذهنى براى عالم ناسوت، ماده و طبيعت و براى صاحبان نفس است، حكمت براى عقل نورى، معرفت براى قلب و روح و صاحبان قدرت تمكين، و حقيقت، خود وجود است كه با بى‌تعينى مى‌شود جذب آن شد. تعين عقول و فرشتگان، تعين قدسى و نفس اجنه تعينى هيبتى و قدرتى‌ست و تعين انسان، تعينى جمعى و كل‌رو مى‌باشد.

ضرورت وجود و بى‌طمعى ظهور

ظهور در هر عالمى كه باشد، ضرورى‌ست و فقر نه در وجود افتاده است، نه در ظهور، هرچند ظهور براى خود نه باعث است نه وارث، و هيچ‌گاه مالك چيزى نمى‌شود. همين حقيقت، بهترين دليل براى ترك طمع و نفى تعين مى‌باشد.

مسير وصول به حق‌تعالا اين است كه هرچه مرتبه و تعين است ريخته شود تا جز خود حق‌تعالا و ذات بى‌مرتبه و بدون تعيّن چيزى نماند.

ترك طمع و نفى خود به معناى ترك مطامع، تمنّيات، توقّعات، خدعه‌ها و فسادها و به معناى داشتن عشق پاك و بدون داورى‌ست، نه ترك جلاى دنيا و احترام به مظاهر الاهى و داشتن جريان سلامت، نعمت، خير، بركت، فيض و انرژى براى هر پديده‌هاى متناسب و مسانخ.

ظهور با تمامى اوصاف كمالى‌اش نه در عرض وجود است تا براى آن مشابهتى ايجاد كند و نه بيگانه از آن مى‌باشد و نه مى‌تواند در طول وجود باشد، بلكه به‌گونه‌ى مشاعى تمامى صفات وجود را با ظهورش دارد بدون آن‌كه استقلالى بيابد. بنابراين مصاديق ظهور با حق‌تعالا هيچ‌گونه وحدتى نمى‌يابند و ظهور حق‌تعالا ظهور حق‌تعالاست.

تعين يا حقى ( احدى و واحدى )ست يا خلقى. ظهور حقى و اسمايى داراى
عينيت ذاتى‌ست، ولى در خلق و ظهور، عينيتى نيست و ذات همراه آن مى‌باشد و با آن معيت دارد، نه عينيت.

حق‌تعالا داراى هوهويت ذاتى‌ست كه با ذات اوست و مجلاى ظهور و ظرف نزول نمى‌باشد.

هويت سارى و معيت قيّومى

هوهويت ذاتى داراى دو چهره است: يكى هويت سارى، كه باطن ظهور است و ديگرى معيّت قيّومى كه ظاهر ظهور است.

واسط، رابط و مجلاى ظهور تمامى پديده‌ها هويت سارى‌ست كه با معيّت قيّومى دست به دست هم داده و حق‌تعالا را از خود و در خود ظاهر مى‌كنند در حالى‌كه خود اين احديت سارى و معيت قيومى نيز ظهور او و هوهويت ذاتى مى‌باشند.

معيت قيومى از آنِ ذات حق‌تعالاست و حتا اسما و صفات الاهى تعينات حقى آن مى‌باشند كه با حق عينيت دارند نه معيت.

پديده‌هاى فعلى و ظهورهاى خَلقى مَظهر هويت سارى‌اند و هر ذرّه‌اى از دل آن ظاهر مى‌شود و در دل معيت قيّومى مى‌نشيند. بنابراين حق‌تعالا هيچ ظهورى را رها نمى‌كند و رساننده‌ى آن به مطلوب طبيعى و ظهورى آن مى‌باشد.

معيت قيّومى در تمامى عوالم و پديده‌ها با نظمى خاص، به آن‌ها حالت تبديل‌شدن و به تعبير فلسفى، حالت « شدن » مى‌دهد، به‌گونه‌اى كه در اين نظام، نمى‌شود از هست و بودن سخن گفت و بايد در آن و حال و در دَم بود، بلكه هر شأنى شأن ديگرى را بر خود مى‌پذيرد و در حال شدن به آن است و وصف تبديل و تبدّل را دارد. در تمامى عوالم، وصف ربوبى و ظهورى قيّوم، تبديل‌پذيرى و تبديل‌شدن را به پديده‌ها مى‌دهد و آن‌ها را بر اين وصف، پايدار مى‌دارد.

ذات وجود از طريق هويت سارى با ظهور معيت دارد اما ظهور از ناحيه‌ى خود فقط به هويت سارى مى‌تواند قرب داشته باشد، نه معيت.

نزول حق‌تعالا و هويت ذات مى‌شود هويت سارى و مَظاهر، ظهور هويت
سارى‌ست و هويت ذاتى با تمامى اين مظاهر به هويت و معيت قيّومى بدون تجافى و ريزش است و در همه جا حق‌تعالا به توسط اين رابط با ظهور مى‌باشد.

ذات حق‌تعالا با هويت سارى مُعيّن هر ظهورى‌ست و مى‌شكند و با تمامى آن‌ها مى‌باشد اما مُتعيّن به چيزى نيست و شكسته نمى‌شود. هر ظهورى بايد هويت سارى و رابط خويش را بشناسد تا به كمال عالى خود برسد.

ظهور اگر به اين توجه و قرب و به اين تخلق برسد كه ظهور است و مَظهر بدون مُظهِر نمى‌شود، به وصول حق‌تعالا مى‌رسد و آن را تصديق مى‌كند. هويت سارى حقيقت توحيد است.

در مرتبه‌ى احديت و نيز واحديت هم ذات حق‌تعالاست و هم ظهور حق‌تعالا و اين دو مرتبه لحاظ اضافى ذات را داراست و عين ذات مى‌باشد. اين دو مرتبه خلق نمى‌باشد و فقط ظهور است.

فيض اعيان ثابته

در فيض، يعنى در مقام اعيان ثابته ديگر لحاظ ذات ندارد و اعيان فقط ظهور مى‌باشند و ذات حق‌تعالا با آن نمى‌باشد؛ زيرا اعيان ثابته عين ذات نيستند و علم خلقى‌ست. در تجلى ثانى كه تجلى ذات براى صفات و واحديت است، اعيان ثابت ظهور مى‌يابند و آن شروع فيض است.

ظهور اسمايى عين ذات حق‌تعالاست و غيريت و فعل در كار نيست؛ اگرچه ظهور و فيض هم هست. هر فيضى ظهور هست، اما هر ظهورى فيض نيست؛ زيرا موضوع فيض، خلق است. فيض حق، ظهورى دايمى، ضرورى، ازلى، ابدى و سرمدى‌ست. بنابراين مظاهر علمى ضرورى، ازلى و ابدى‌اند.

علم خداوند منحصر به مظاهر علمى ( اعيان ثابته ) نيست. علم خداوند فراتر از اعيان در مقام واحديت و نيز برتر از آن در احديت و حتا فراتر از اين‌ها در ذات مى‌باشد. چنين نيست كه خداوند داراى معلومى غير از حقايق خارجى باشد، بلكه علم او چيزى غير از حقيقت نيست، بلكه اين حقيقت علم است كه نزول پيدا مى‌كند و ظهور را تحقق مى‌دهد.

 

ظهور خلقى و فيض، هم مَظهر است و هم داراى مُظهر اما ذات ذاتى ندارد، بلكه ذات هوى يعنى هويت سارى و ذات معى يعنى معيّت قيّومى كه ذاتِ وصفى‌ست با فيض مى‌باشد و مُظهِر هوى با مَظَهر معيت دارد نه تقدّم و تأخّر كه به تكرّر و تعدّد منجر مى‌شود.

معيت در اين‌جا با معيت فلسفى كه تقابل ميان دو چيز هم‌عرض را لازم دارد، يكى نيست. معيت قيومى ميان دو چيز نمى‌باشد و معيت با وحدت همراه است.

ذات حق‌تعالا كه نمى‌شود چيزى از آن بدون لحاظ تعين گفت، داراى دو تعينِ احديت ذاتى و تجلى اول و واحديت كمالى و تجلى ثانى‌ست.

هويت سارى ظهور احديت و لحاظ وحدت ( خداى من ) و معيت قيومى ظهور واحديت و لحاظ كثرت ( خداى ما )ست. يك حقيقت با اين تعينات هرلحظه در شأنى‌ست.

وصول به بسط و سعه‌ى هماهنگ با عين ثابت علمى در صورتى كه از كدورات ذهنى و باطنى خالى باشد و با صفاى باطن تحقق پذيرد، حق را در انسان ظهور مى‌دهد، اما اگر به كدورات ذهنى و باطنى و خودمحورى آلوده باشد، همين مانع ظهور حق مى‌شود و انانيت باطل مى‌آورد؛ انانيتى كه خود را به صورت حق مى‌نماياند در حالى كه باطل است. نسبت كردار به حق اگر به همراه سلامت باشد، حق مى‌گردد. كردارى كه به‌طور خالص و با غفلت از نظام مشاعى به ظهور نسبت داده شود، باطل است و اگر براى ظهور كمترين ذات و استقلالى فرض شود، اين پندار و آن نسبت به هر حال باطل است.

حقيقت هر ظهورى و باطن آن در خود آن است نه در جايى ديگر و همان مرتبه‌ى اين ظهور و استعداد ظهورى آن دانسته مى‌شود. هر كسى خود و طبيعتى را كه دارد دنبال نمايد به حقايق خويشتن مى‌رسد. براى نمونه ملكوت زمين در خود زمين و ملكوت آسمان در خود آسمان است.

فيض و ظهور خلقى

عوالم ربوبى و نخستين مرتبه‌ى فيض خلقى كه براى عالين و براى فيض منبسط
است داراى فوق‌تجرد و سپس نوبت به عالم تجرد، يعنى جبروت ( عقول و ملائكه ) مى‌رسد كه البته تجرد آنان محض نيست.

عقول عالى چون كمال و تجرد محض نيستند، داراى شوق وصولىِ نو به‌نو و از فعلى به فعل ديگر مى‌باشند و شوق آنان را نبايد به شوق خروجى از قوه به فعل تفسير كرد كه نظام قوه و فعل واقعيت خارجى ندارد و نظام باطن و ظاهر و كمون و بروز و انقباض و انبساط و در يك كلمه‌ى گويا « ظهور » نظام تكوينى‌ست.

ظهور هيچ‌گاه نابود و عدم نمى‌شود. ظهور نه خلق مى‌شود و نه جعل، بلكه لازم جدايى‌ناپذير، حتمى و دايمى، بلكه ضرورى حق‌تعالاست.

حق‌تعالا منشأ هر كمالى‌ست و حيات و حركت و حرارت و سير و عشق براى خداوند است. بنابراين با معرفت به حق‌تعالا و ارتباط با او مى‌توان به هر كمالى، بلكه به بى‌نهايت كمالِ پايان‌ناپذير و بى‌انتها دست يافت.

اين تفكر كه هر انسانى داراى شخصيت و هويت واحد است، اشتباه است. هرفردى بى‌نهايت شخصيت و سمت و سو و زمينه و جهت و گرايش در خود دارد كه به او تشخصى تازه مى‌دهد و از او در هر مرتبه و موقعيتى تازه، نوعى جديد مى‌سازد.

ممكن است انسانى در اين دنيا به بخشى از شخصيت‌هاى خود آگاهى پيدا نكند و خود را در زندگىِ پس از مرگ، آن هم بعد از گذشت هزاران هزار سال بيابد و تازه خود را آگاه شود و بشناسد كه چه هويتى داشته است. انسان در آن زندگى باز مى‌شود و خود را اندك‌اندك پيدا مى‌كند.

لايه‌هاى پر پيچ‌وخم انواع تشخصات فراوانى كه انسان دارد، اگر در دنيا باز و در دسترس قرار نگيرد، زندگى پس از مرگ تا پيش از وقوع معاد كبرا و قيامت را طولانى مى‌كند و به فرد اين مجال را مى‌دهد تا خودش را پيدا كند و به‌نيكى بشناسد كه كيست.كسى كه باطن‌شناخت ندارد و توانمندى‌ها و قابليت‌هاى باطنى خويش را دست‌نخورده و استارت‌نزده به دنياى ديگر مى‌برد؛ آن‌گاه همه‌ى اين‌ها را بايد در پرتو تعليمات آن‌جهانى شكوفا سازد. اين در حالى‌ست كه شكوفايى همان مراتب
در فرصت محدود ناسوت، شتاب و جمعيت دارد و مى‌شود آن‌ها را در كم‌ترين زمان، به ظهور و بروز رساند.

غفلت از مبادى و مبانىِ انسان‌شناخت، انسان را با خودشان بيگانه ساخته است :

آب كـم جـو تشنگـى آور بـه دسـت         تـا كه جـوشد آبت از بـالا و پسـت

«بالا و پست»، زمينه‌هاى باطنى و حقايق ربوبى، علمى و لدنى‌ست كه در انسان نهفته و نهان‌باطن است. انسان بايد در پى تشخص‌هاى نهان و خوب خويش باشد. افراد مبتلا به جنون كه از بخش محبس مغز آزادى دارند، مانند واگنى كه از لوكوموتيو قطار جدا شده و بيرون از ريل رفته است، چهره‌ها و خصوصيات و موجودات نهفته را گاهى به تخيل و گاهى به واقعيت مى‌بيند و اين خيال‌ها يا واقعيت‌هايى كه در دسترس عاقلان نيست، بخشى از هويت و شخصيت آنان است.

هويت نبوغ و محبوبى

انسان در ناسوت كه سلطان ظواهر است، نمى‌تواند هويت و باطن خود را به‌طور غالب پيدا كند و به مسائل ظاهرى و در دسترس و محدود، مانند خور و خوراك و شهوت و تمايلات و حس‌هاى تنى‌اش، آن هم در وسعت بسيار كم و عمقى محدود و نادقيق، درك و التفات مى‌يابد.

نبوغ و علوم لدنى و كشف و كرامات تنها بخشى از هويت باطن آدمى‌ست، با اين تفاوت كه نابغه نيازمند مربى‌ست و او كه از حرارت و حبّ بالايى برخوردار است، نمى‌تواند فقط توسط طبيعت رشد يابد و نيازهاى او به‌طور طبيعى فراهم نمى‌شود و امكان واردشدن آفت به ابزار آگاهى‌ها و ابتلاى وى به جنون فراوان است، همانطور كه يك نابغه نمى‌تواند به يك همسر اكتفا كند و اين از شدت حرارت تن او و توان ارتباطى‌ست كه با لطيف‌هاى عالى دارد، ولى ولىّ محبوبى الاهى به دست پروردگارش دستگيرى و نيازهاى طبيعى او به ضرورت فراهم مى‌شود، از اين رو بهره‌مندى و سلامت تضمينى در مسير دارد.

 

مغيبات و خُفيه‌ها در قرآن‌كريم كه تشخص‌هاى باطن آدمى‌ست، گنجينه‌ى ارزشمندى‌ست كه متأسفانه مورد ادراك و توجه آكادميك واقع نشده است.

تشخص، اصطلاحى فلسفى‌ست و در ناسوت اقتضا و آزاد امرى ارادى و تابع اختيار و گزينش‌هاى آدمى‌ست كه هويت انسان را بر اساس غايت و مقصد نهايى‌اش و بر پايه‌ى انگيزه، نيت و هدف از زندگى‌اش مى‌سازد و به او شخصيت يعنى الگوى به‌طور نسبى پايدار و صفات به‌طور نسبى ثابت و قابل پيش‌بينى در ابعاد وجودى و در تعامل او با محيط مى‌دهد كه با اقتضاءات ربوبى، پيشينى ( سرشتى )، ژنتيكى و محيطى وى تناسب دارد. گفتيم دامنه‌ى اراده، آزادى و گزينه‌هاى اختيارى بشر با رشد صنعت و دانش توسعه مى‌يابد.

رعايت حرمت‌ها و احترام‌ها

رعايت حرمت‌ها و احترام‌ها، به فرد و جامعه سلامت معنوى مى‌دهد و آنها را خشيتى و دينى مى‌كند. جامعه وقتى به صلح و سلام مى‌افتد و دينى مى‌شود كه حرمت‌ها شكسته نشود. حرمت‌ها اعم از حرمت قاعده‌هاى علمى و قوانين و حرمت دين و حرمت پدر و مادر و معلم و مربى و حرمت قرآن‌كريم و حرمت حضرات معصومين و حرمت عفاف و خانواده مى‌باشد. جامعه‌ى خشن نمى‌تواند دينى و الاهى باشد، چون حرمت‌ها در آن محفوظ نمى‌ماند.

فردى‌كه رعايت اشياى پيرامونى و دسترس خود را ندارد و حرمت آنها را رعايت نمى‌كند و براى نمونه كفش‌هاى خود را زير پا مى‌گذارد، خود را بده‌كار و مديون حقوق آن‌ها مى‌سازد.

خوف بايد از كردار و اعمال خود انسان باشد نه از خداوند كه وجود ترسناكى نيست و خوف در حضور حضرتش به خشيت تبديل مى‌شود و خشيت همان رعايت حرمت‌ها و داشتن نجابت و وقار است.

بسيار مى‌شود كه فرد ترسويى هار، پرخاشگر و پررو مى‌شود و هر حرمتى را مى‌شكند و به هركسى اگرچه به نگاه تيز باشد، چون خودمراقبتى و خودمهارى ندارد، تجاوز و تعدى مى‌كند.

 

كسى كه هوشمندى بالايى يا دست در غيب دارد، با سرعت بالايى حركت مى‌كند. چنين فردى اگر نظام خودمراقبتى و سلامت معنوى نداشته باشد، مى‌تواند در هر هوشمندى اطلاعات رمزى فراوانى كسب كند و از آن‌ها سوءمصرف داشته باشد. هوشمندى لازم است همراه با تقويت اراده و صفاى باطن و صلابت باشد تا به تجسس و فضولى و به سوءمصرف اطلاعات منجر نشود.

آلوده‌نبودن به ظلم و دروغ

از مهم‌ترين شرايط استفاده از امور معنايى و زمينه‌ى لازم براى سلامت معنوى، آلوده‌نبودن تن به ظلم به ديگران، طمع‌ورزى و دروغزنى‌ست.

آلودگى به ستمگرى و آزار ديگران و دروغ و داشتن خوى آزمندى، مانع اثربخشى عبادات، به‌ويژه نماز و ذكر است. از اين رو نمازها و مناسك ستمگران و طمع‌ورزان و دروغزنان براى آنان هدايت و توفيق نمى‌آورد، بلكه گاه واكنش‌ها و بازتاب‌هاى منفى نيز دارد و بر بغض‌شان مى‌افزايد.

تن و روان اگر به بغض نسبت به اولياى حق‌تعالا آلوده شود، زمينه‌ى هدايت را از دست مى‌دهند و هاديان الاهى و هدايت‌شان را به تمسخر مى‌گيرند و به لجاجت، روشن‌ترين حقايق را انكار مى‌كنند. براى رهايى از بغض نخست بايد روحيه‌اى آزاد و دور از تعصب نابجا و پرهيز از تصلّب داشت و مسير انصاف و مرحمت را رفت.

امور مثبت معنايى و معنوى بر تن بغض‌آلود، ستم‌ورز، دروغ‌زن و آزمند اثرى ندارد و نمازها، وضوها، غسل‌ها و ايمان، بلكه آگاهى فرد آلوده را باطل و بيهوده مى‌كنند. چنين فردى نماز مى‌خواند و به ديگران به‌ويژه همسر خود به‌راحتى دشنام مى‌دهد و بى‌احترامى مى‌كند. براى استفاده از امور معنايى و بهره‌مندى از سلامت معنوى بايد مبادى آن را در اختيار داشت.

امور معنايى و غذاهاى معنوى اگر برخوردار از مبادى و شرايط لازم باشند، تن و روان را به عروج، صفا، غيب، رؤيت، كشف، كرامت، وحى، معاينه و مشاهده مى‌كشانند، ولى به ظالم و ستمگر و فرد مردمان‌آزار و كسى كه دل نازك و لطيف ديگران
را مى‌شكند و به آنان زخم روانى وارد مى‌سازد و به فرد طمع‌ورز و دروغزن، اذن عروج، برشدن و ورود به عوالم باطنى را نمى‌دهند.

منطق سلامت معنوى

ايمان در صورتى به بى‌طمعى، صفا و قرب به خدا تحويل مى‌رود كه فرد در دل خود حُسن‌نيت به بندگان و مخلوقات خداوند داشته و در صراط خيرخواهى به شفقت الاهى باشد.

چنين دلى معناى سنگين و ولايت ( الصِّراطَ الْمُسْتَقيم ) و حقيقت نماز و عبادت حكمى را مى‌يابد و با مصرف اين امور معنايى ارتقا مى‌گيرد. اما ظالم، در مواجهه با امور معنايى، حس ظلم‌ورزى‌اش فعّال مى‌شود و ظلم وى تمامى واكنش‌هاى معنايى و انرژى‌هاى معنوى را در خود مى‌گيرد و به تنظيم اثربخشى وارون آن مى‌پردازد. چنين كسى در نماز، توطئه براى زمين‌زدن ديگرى را دارد. ظالم با قرائت نماز، ظلم‌ورزى خود را فعال و برانگيخته مى‌كند و بيشتر از پيش ظالم مى‌شود. قرآن‌كريم شرط رستگارى ابدى را تزكيه، تطهير و پاكسازى باطن مى‌شمرد :

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها. شمس : 7 ـ  10

سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد، سپس پليدكارى و پرهيزگارى‌اش را به آن الهام كرد: كه هركس آن را پاك گردانيد، به‌قطع رستگار شد و هركه آلوده‌اش ساخت، به‌قطع درباخت.

منطق سلامت معنوى و لزوم استفاده از امور معنايى كه قدرت تطهير و پاكسازى باطن و بردادن انسان را براى غيرمحبوبى‌ها دارد، همين آيه‌ى شريفه مى‌باشد.

اگر كسى تطهير و پاكسازى تن و باطن از فجور، دريدگى، عصيان و بى‌باكى‌ها در شكستن حرمت‌ها نداشته باشد، اين امور پليد، رابطه‌ى ميان او و خداوند يعنى ميان رب انحصارى خويش و حكم الاهى را كه مخصوص اوست، پاره مى‌كند، ارتباط او با
جهت الاهى قطع مى‌شود و آگاهى‌هاى وحيانى و عنايت حق‌تعالا و سلامت معنوى را از دست مى‌دهد و به انسانى ناسوتى و تنمند و در حرمان منحصر مى‌شود، اما مصرف امور معنايى به معناى ارتباط‌گيرى با جهت ربوبى و باطن ملكوتى پس از تأمين مبادى مورد نياز، مى‌تواند انسان را از تنمندى به الاهى‌بودن تبديل كند و ملكوت را در او به توفيق توسعه دهد.

مصرف امور معنايى براى كسى كه مبادى آن را ندارد، زيانبار است و سلامت معنوى را از او مى‌گيرد. درست نيست افراد مبتلا به آلودگى‌هايى چون دروغ، ظلم، طمع و بغض را بدون دعوت به فراهم‌كردن مبادى به ذكر و دعا و قرائت قرآن‌كريم فراخواند. از همين نمونه است مصرف امور معنايى در شب‌هاى احيا كه براى عرضه‌ى نامه‌ى اعمال، يك داروخانه‌ى معنوى يكجا و به‌طور تركيبى ناشايست مورد مصرف يك‌شبه آن هم براى دل‌هايى قرار مى‌گيرد كه ممكن است آلوده به ظلم و بدخواهى نسبت به ديگران و درگير طمع‌هاى فراوان باشند. در نماز عيدفطر نيز بعد از يك‌ماه روزه‌دارى، از خداوند درخواست تطهير كلى مى‌شود: « اللهُمّ اخْرِجْنِي مِنْ كُلِّ سُوء ». اگر كسى اين را در اختيار داشته باشد، مى‌تواند از خداوند بخواهد: « اللهُمّ ادْخِلْنِي فِي كُلِّ خَيْر».

سلامت، ايمان، محبت و معرفت بايد براى خداوند و قرب و عشق بى‌طمع و پاك او باشد. سلامت معنوى داراى موانع و مبادى‌ست كه نبايد مغفول بماند. تا موانع سلامت معنوى و امور معنايى چون خشنى، تندى، كثيفى و بدى‌ها به‌ويژه ظلم‌ورزى، دروغزنى و طمع دفع نشود و انسان به مرتبه‌ى عشق پاك و فاقد قضاوت و خيرخواهى عمومى نرسد كه همه‌ى خلق را پاك و برخوردار از عصمت و حسن الاهى و تابع اين نظام احسن، داراى نظام مكافات، جزاى هوشمند و استيفاى تمام ببيند و از هركس كه خيرى به او مى‌رساند تشكر كند و از تمامى افراد حلاليت بطلبد و از درگاه خداوند استغفار و طلب غفران داشته باشد، بعضى از استفاده‌هاى معنايى مثبت و عبادات، مى‌تواند درگير اثر وارون گردد.

 

در استفاده از امور معنايى  حتا بُعد زمان و مكان نيز مؤثر و دخيل است. چنين نيست كه تمامى امور معنايى براى تمامى افراد مناسب و قابل مصرف باشد.

آثار خوراك معنايى

امور معنايى به عنوان بخشى از ايمان به غيب در تمامى اديان الاهى و شرايع هم به‌گونه‌ى الزامى و هم به شكل غيرالزامى و به‌طور سفارش رجحانى بوده است. گزاردن نماز در پنج‌وقت در نخستين دين تاريخى يعنى زردشتى بوده است. اجراى اين فريضه و گزاردن نماز پنج‌گاهى براى تن و توسعه‌ى باطن لازم بوده و آثارى ويژه داشته كه خداوند آن را براى انسان، آن هم در تمامى اديان واجب كرده است. البته محتواى نماز و ارزش آن به معرفت خدا و به آگاهى‌ست كه در تمامى اديان ثابت است و چهره‌هاى متفاوت آن مربوط به شرايع و مذاهب است.

دورشدن از مناسك دينى، ايمان، معارف و امور معنايى يا نداشتن بهره از آن‌ها به گونه‌ى صحيح و عارى از خرافه، عوارض سوئى مانند شك، ريبه، توهم، جمود و وسواس را موجب مى‌شود. فردى‌كه خوراك‌هاى معنايى لازم را به باطن خود نمى‌رساند و براى آن، وقت مناسب و كافى نمى‌گذارد، توان نگه‌دارندگى و پايدارى خود و سلامت خويش را از دست مى‌دهد.

اوراد و اذكار، شعائرى نمادين نيستند؛ بلكه كارا و قُوت و غذاى باطن انسان‌اند اگر به‌صورت صحيح از آن‌ها استفاده شود، نه به‌گونه‌ى ناشيانه و با خودمرجعى در آنها، بلكه استفاده از امور معنايى بايد آگاهانه و در نظام خودمراقبتى و به معيار مربى حاذق و به ارشاد استاد كارآزموده باشد.

امور معنايى بر دو قسم عمومى و خاص است. امور معنايى عمومى مانند ذكر صلوات يا تسبيح  كه بدون نياز به ويزيت خاص قابل مصرف براى همه‌ى افراد سالم و متعادل و دور از ظلم و ستم‌ورزى‌ست.

نداشتن مصرف از امور معنايى عام باعث تحليل و سستى تن و روان مى‌شود؛ به‌طورى‌كه ديگر نمى‌توان در برابر مشكلات، حوادث و رسوبات، مقاومت كرد و تن
و جان به غفلت، نسيان، عصيان و طغيان مبتلا مى‌شود. جان‌هاى در حرمان از امور مثبت معنايى مى‌تواند انحطاطى بيابند كه به‌جاى انس و تفريح با گُل‌هاى طبيعى، به زينت تجملى منزل با گُل‌هاى پلاستيكى خوشى كنند. اين از عوارض سستى تن نسبت به معنويت و امور معنايى‌ست. مصرف امور معناى عام فرد را در مقابل گناهان، گرفتارى‌ها و شياطين مقاوم مى‌گرداند.

ذكردرمانى

با رعايت بهداشت تن با مواظبت بر اصول خودمراقبتى تن، سلامت و آرامش تن حاصل مى‌شود.

بعد از تحقق آرامش، نوبت به ايمان و گرويدن و سپس به عبادت و پرستش الاهى و بهره‌بردن از نظام معنايى مانند ذكردرمانى و سپستر ترك طمع در ساختار نماز و نياز و نماز و در يك كلمه وصول به عشق پاك و وحدت مى‌رسد.

ذكر و آيات الاهى و اسماى خداوند برخوردار از انرژى و توانمندى‌اند و توان آنها قابل انتقال و مصرف است اگر تن به آرامش و امنيت و به سلامت رسيده و باطن صافى باشد، وگرنه ذكر، از نگه‌دارى يك اخگر آتش، فرد را شديدتر آزار خواهد داد و به‌جاى پاكسازى عوارض شيطانى، بر شيطنت فرد مى‌افزايد.

دل ناصافى چون فاسد است حتا ذكر را نيز فاسد مى‌گرداند و آن را لجن مى‌سازد. ذكر براى چنين افرادى كارگر نيست.

« ذكر » به معناى بروز و ظهور و داشتن نمايانى و ابراز است. به ذكر از آن رو ذكر گفته مى‌شود كه مى‌تواند ظهوردهنده‌ى لايه‌هاى پنهان باطن و ابرازگر استعدادهاى خام و خفته و راه‌انداز داشته‌هاى طبيعى پيشينى و بروزدهنده‌ى شخصيت اصلى و نهايى و اسم ربّ فرد و در نتيجه نگه‌دارنده و پايداركننده‌ى حيات باطنى باشد.

ذكردرمانى و تمرينات معنوى مانند ذكر و دعا با تحريك آرامش عميق و كاهش فعاليت سيستم عصبى سمپاتيك، به كاهش اضطراب و بهبود سلامت روان كمك
مى‌كند[13] . اثرات مراقبه‌هاى معنوى بر كاهش فعاليت آميگدال (مركز اضطراب مغز) 

تأييد شده است[14] .

 

مطالعات، انجام مراقبه و تخلق به ذكر درونىِ خاموش و بدون صداى زبانى در حالت مراقبه[15]  را بررسيده و نتيجه‌ى آن را تقويت تمركز ذهنى و بهبود سلامت روان  

دانسته است[16] .

 

ذكر، تمرينى‌ست براى با حق‌بودن و گذشتن از غيرهاى پندارى و وهمى. كسى‌كه ذكر مى‌يابد، نخست حجاب خود و زنگار غيرها را از باطن خويش مى‌زدايد تا قلب، تجلى‌گاه نور پروردگار گردد و خداوند همنشين، جليس و مهمان دل او شود. كسى‌كه ياد و ذكر حق را دارد، با ذكر او گام برمى‌دارد؛ بلكه با حق و به حق است كه پا برمى‌دارد و پا مى‌نهد و حتا اين گام‌هاى حق است كه او را قدم به قدم با صاحب راه مى‌برد. كسى‌كه ذكر خفى دارد، حق را مهمان دل خود و قوتِ قوّتِ باطن خود قرار مى‌دهد و ياد خدا مى‌خورد و حق را خوراك جان خويش مى‌سازد؛ زيرا خدا با هرچيزى و در هرجايى به معيت است.

هدف اصلى از ذكرگرفتن اسماى خداوند يا فرازهاى قرآنى، حرز و محافظت و صيانت و مراقبت از خود، ايجاد زمينه‌ى سير و سلوك و ظرفيت معنوى و طهارت و پاكسازى باطن و سالم‌سازى حركت درونى براى قرب و وصول به پديده‌هاى فراطبيعى و قدسى، به‌ويژه وصول به حق‌تعالاست.

ذكر، خوراك معنوى و تغذيه‌ى روان و جان انسان است و همانطور كه تن نياز به
غذا دارد و آن را مصرف مى‌كند، باطن نيز از ذكر مصرف خوراكى دارد. ارتزاق جان و باطن با ذكر است؛ ذكر و رزقى كه به باطن صفا و خلوص مى‌بخشد.

مهمترين خاصيت ذكر

مهمترين خاصيت ذكر، اين است كه صفاى باطن و خلوص معنوى و پاكسازى و ارتقاى درون را براى قرب به خداوند، بلكه براى وصول به او ايجاد مى‌كند.

صفا برخوردار از ساختار خاصى‌ست كه با نسخه‌هاى ذكردرمانى ظهور مى‌يابد. صفا، عامل جلب توفيق و عنايت خاص خداوند مى‌باشد. كسى‌كه ذكر حق‌تعالا را داشته باشد، خداوند با او همنشين مى‌شود و او را در پناه سلامت، امنيت، انس، همنشينى و عشق خود مى‌گيرد.

افزون بر اين، با ذكر و به‌ويژه استفاده از شيوه‌ى آيه‌درمانى و وحىِ شفابخش مى‌شود بعضى بيمارى‌ها و اختلالات را از طريق تصرف خاص در طبيعت، آن هم با قدرت و شتاب بالا يا تمكين و تمكّنى ويژه يا تغيير موضع و جابه‌جايى در برابر جذر و مدهاى غيبى و انعكاسات تجردى و از طريق همراه‌شدن با سرعت پديده‌هاى غيبى و قدرت بى‌پايان و شتاب حق‌تعالا شفا بخشيد و درمان كرد، پديده‌ها يا انرژى‌هايى را جابه‌جا كرد يا با اتصال به غيب عالم، كسب معرفت، علم، خبر و اطلاعات نمود.

ذكر، قدرت اطلاعات را در كنار توان عمليات دارد و به فرد هم توان تحصيل آگاهى مى‌دهد و هم توان اعمال قدرت و توان‌بخشى نسبت به خواسته و طلبى خاص. بنابراين با ذكر مى‌شود خواسته‌هاى خيرخواهانه ( طلب خير ) يا دفع شرور ( بليّات ) را بر پايه‌ى قدرت‌هاى ماورايى، به‌ويژه با راه‌هاى متنوع طلب از حق‌تعالا به انجام رساند.

استفاده‌ى تخصصى و آگاهانه از ذكر، حكم استفاده از خودروى سوارى يا هواپيما براى نقل و انتقال را دارد كه ذكرورز، خود را به‌راحتى در مقصد و مقصود مى‌يابد. فردى‌كه ذكر ندارد، پياده‌اى‌ست كه فشارهاى طىّ طريق در زمانى دراز، بر
وى وارد مى‌شود. وارون آن، مصرف ناآگاهانه‌ى ذكر مى‌تواند فرد را به‌كلى بسوزاند و باطن او را تخريب و به خباثت و سنگدلى مبتلا سازد.

اصطلاح « درمانى » در ذكردرمانى، معطوف به بيمارهاى شناخته‌شده‌ى معمول نيست كه دانش پزشكى يا روانشناسان و روان‌پزشكان در درمان آن مى‌كوشند و اين كار تا با تخصص آنان قابل تعقيب است نوبت به استفاده از ذكر نمى‌رسد، بلكه درمان، قلمرويى به وسعت ارتباط خاص خلق با خداوند تا وصول به حق‌تعالا دارد.

قصد اخبار و انشا

اسماى الاهى همچون آيات قرآن‌كريم مى‌باشند و طريق انس با آن‌ها همان روش انس با قرآن‌كريم مى‌باشد. همانطور كه صرف نگاه به متن آيات قرآن‌كريم و قرائت الفاظ و واژگان آن در ايجاد انس مؤثر است، استفاده از اسماى ملفوظ چنين مى‌باشد و مى‌توان آن‌ها را ذكر قرار داد.

با اسماى الاهى مى‌شود دو مواجهه‌ى خبرى و انشايى داشت. ذكر اسماى الاهى اگر با قصد انشا همراه شود، توان استجابت مى‌يابد. ذكرى كه با قصد انشا آورده شود، ديگر ذكر عام نيست و ذكر خاص مى‌باشد كه ميان لفظ و محتواى آن برخوردار از پيوند است.

ذكرپردازى اخبارى، اذن عام دارد و هر اسمى را به هرمقدار و هر زمان بدون نياز به پيوند ميان لفظ و معنا مى‌توان گفت، ولى ذكر انشايى، نيازمند اذن خاص و مهارت در پيوندزدن ميان لفظ و معنا و ايجاد تكوينى و تحقق آن مى‌باشد. در قصد انشاى معنا، مهم اين است كه معناى اسم و ذكر با تمامى ابعادى كه دارد، دانسته شود و انشا، بدون در دست داشتن معناى صحيح اسم و ذكر محقق نمى‌شود. تا معناى اسم و ذكر به دست نيايد، نمى‌توان در گفتن آن، قصد انشا داشت.

كسى مى‌تواند قصد انشا داشته باشد كه تمام ذكر و معناى آن را وصول داشته باشد و نيت خود را بر مدار آن تنظيم و تصحيح كند؛ وگرنه با پيشامد كم‌ترين اشتباه معنايى، نشانى و كُد ذكر تغيير مى‌كند و به هدف اجابت نمى‌رسد.

 

در قصد انشا، فرد به زبان خود، ذكر را مى‌آورد و حصول به نتيجه و اثربخشى، با اِعمال قدرت باطنى فرد و قرب و ارجى كه نرد خداوند دارد، آن را ارزش و كيفيت و نفوذ مى‌دهد.

در تحقق ذكر انشايى، تصحيح نيت بسيار مهم است. كسى در ذكر انشايى موفق مى‌شود كه اهداف خودخواهانه و طمع‌آلود نداشته باشد و نيت خويش را با حق‌تعالا صافى و خالص و در مسير عشق پاك او ساخته باشد.

در ذكرپردازى اسما به صورت انشايى لازم است تناسب اسما با فرد را لحاظ كرد و اسمِ ربّ خود را كه مدبّر حقيقى وى در تمامى ابعاد است، شناخت تا بتوان هماهنگ با تدبير و راهنمايىِ آن اسم، مسير كمال و رشد را پيمود.

فهم درست معناى هر اسم از شرايط قصد انشا در آن اسم مى‌باشد و اثر و حكم هر اسم بدون در اختيارداشتن معناى درست اسم بر آن بار نمى‌شود.

در روش انشايى، هم اسم به آغوش ذكرپرداز مى‌آيد و دل او را چاك مى‌دهد و هم ذكرپرداز اسم را در دل خويش مهمان مى‌كند و با انس و مداومت بر آن، به اثر اين اسم دست مى‌يابد.

فرايند پيچده‌ى ذكر انشايى

ذكر انشايى فرايندى پيچيده با كلافى از موقعيت‌ها و شرايط گوناگون است، نه صرف حرف زبانى و گفتار كلامى. ذكر، در پشت جبهه‌ى كلامى خود، هم قرارگرفتن در موقعيت خاص باطنى و داشتن نماز حكمى، هم برخى از شرايط بيرونى ـ مانند توان نياز و انفاق مالى ـ و نيز توان نازكشى را مى‌طلبد، بنابراين داشتن تلاش خاص و هدفمند، از شرايط تأثير ذكر است.

با دقت بر اين گزاره، دانسته مى‌شود ذكر انشايى، افراد را به بيكارى و داشتن اميدها و توقعات نابه‌جا و دلخوش‌داشتن به برخى آرزوها سوق نمى‌دهد، بلكه گياه ذكر در بسترى مى‌رويد كه تلاش‌هاى خاص، آن هم با عنايت استاد كارآزموده و متخصص معناپيما و تجويزهاى خاص وى، هم در زمينه‌ى ذكر و هم در زمينه‌ى ديگر اشتغالات و كار و تلاش هدفمند، صورت پذيرد.

 

در ذكر انشايى رعايت زمان، مكان، شماره، حلال‌درمانى و ارتزاق از حلال، وحدت، خلوت، تاريكى و پرهيز از نور زياد، مربىِ كارآزموده و صاحب دَم و دورى از طمع و آلودگى و نيز تميزى بدن و لباس و سبكى بدن و دورى از فرتوتى و ركود و نيز حفظ تعادل تن و همچنين استفاده از عـطر و بوهاى خوش به‌ويژه بوهاى طبيعى درختان، گل‌ها و ميوه‌ها كه جان را بانشاط مى‌سازد و نيز رعايت سبك نماز، نياز و ناز، شرطِ كارآمدى و تقويت ذكر مى‌باشد.

هدف دانش ذكر

دانش ذكر، عهده‌دار تربيت ذكرپرداز است تا وى را به موقعيتى برساند كه بتواند به خدايىِ خدا تمثل يابد و به خدايى خدا تكيه كند و از خدايى خدا استمداد بگيرد و هزينه كند. چنين موقعيت گسترده‌اى، براى ذكرپردازى محقق مى‌شود كه دلى بزرگ و فراخ داشته باشد و تنگ‌نظر، محدود، بسته و قبضى نباشد؛ فردى‌كه به ظرافت‌هاى بسط مطلق رسيده و آن را زندگى كرده باشد.

از ديگر هدف‌هاى دانش ذكر، تأمين حرزهايى مناسب براى خودمراقبتى و صيانت ناخودآگاه از خويشتن در برابر خطرهاى برآمده از پديده‌هاى معنايى به‌ويژه القاءات وهمى آنهاست.

چون خواب، بهترين موقعيت براى نفوذ شياطين و عامل‌هاى بد معنايى‌ست، خوب است پيش از خوابيدن، خود را با ذكر تحت محافظت الاهى قرار داد. خوابيدن با موقعيت بد، به پديده‌هاى معنايى فرصت نفوذ، تصرف و تأثير مى‌دهد.

انسان در برابر شياطين و اجنه‌ى بد كه خصمانه به او حمله مى‌كنند، از طريق ذكر تاب مقاومت مى‌يابد و مى‌تواند در غلبه بر آنها موفق شود. اين توانمندى انسان براى آن است كه برخوردار از مقام جمعى‌ست و مى‌تواند بر تمامى قوا و نيروها از طريق هماهنگ‌كردن هر پديده‌ى ديگرى كه محدود، مقيد و قابل حركت در جبهه‌اى خاص است، با خود و سازگارى، برترى يابد. اجنه مقام و قلمروى جمعى را ندارند. اين انسان است كه مى‌تواند از همه جهت و از هر طرفى حركت كند.

 

شرايط ذكرپرداز

ذكرپرداز موفق كسى‌ست كه نظرتنگ، ترسو، بزدل، بخيل، مُمسِك و محدود نباشد. فردى‌كه بايد به عظمت و بزرگى بنشيند و چيزى براى وى شگفتى نياورد و سرد و گرم زندگى براى او يكسان و در مقام استواى ميان مهر و قهر و در مقام نفى طمع و عشق پك و فاقد قضاوت باشد.

ذكر فرد بر باطن او و در تصرف بر ديگر پديده‌ها مؤثر است كه در دل خود نسبت به بندگان خدا عشق و احترام دارد، با آنان به بدى سخن نمى‌گويد، به آنان ظلم نمى‌كند و آزارى براى كسى ندارد.

ذكرپرداز برخوردار از توفيق، خدا را در دل خود و در دل تمامى ذره‌ها احساس مى‌كند، براى همين، ادب حضور دارد و به بندگان خدا بى‌حرمتى نمى‌كند، بلكه آنان را به عشق و بدون طمع دوست و نازكشى دارد.

فردى‌كه ذكر مؤثر و كارآمد دارد، به انس با خداوند و با ظهورهاى او به عنوان ثمرات خداوند مى‌رسد.

دلى كه نسبت به ديگران از كينه، غيض، نفرت و خشم آلوده و ناهمجوش است، نمى‌تواند ذكر مستجاب و مؤثر داشته باشد. ذكر فردى مؤثر است كه بتواند دل خود را با ديگران صاف نمايد.

مهارت ذكر مستجاب و كارآمد نيازمند رعايت تمامى شرايط عام و خاص ذكر است تا ذكرورز در تحقق محتواى ذكر توفيق يابد.

ذكرپرداز بايد طهارت، پاكى، صدق و صفاى باطن داشته باشد. كسى كه دروغ بگويد، ذكر نيز به وى دروغ مى‌گويد و گمراهش مى‌كند.

فردى‌كه مصرف حرام دارد، ذكر وى نيز حرام مى‌شود و اگر ذكرى مصرف كند، همانند پشمك، در دهان وى آب مى‌شود و از بين مى‌رود؛ البته اگر او را به قساوت و حرمان مبتلا نسازد.

ذكر، هم هوشمندى و هم صلابت دارد و هم آسيب‌پذير است. ذكر از حرام، دروغ، نفاق، طمع‌هاى آلوده و برخى از معصيت‌ها آسيب مى‌بيند و مقهور آن مى‌شود.
نخست بايد لسان صدق داشت و باطن را از حرام دور كرد، آن‌گاه ذكر گفت، وگرنه دروغ و حرام، ذكر را خنثا و بى‌اثر مى‌سازد، بلكه انعكاس به خلاف و اثر وارون دارد.

صفا و سلامت باطن و خوش‌دلى از شرايط ذكر براى اثربخشى‌ست. ذكرپرداز در دل خود نبايد نسبت به هيچ‌يك از بندگان كدورتى داشته باشد. ذكرپرداز پيش از پرداختن به ذكر، بايد در دل تاريكى، خلوت و تنهايى بنشيند و حساب خود با خدا و بندگان او را صاف كند.

كسى‌كه از ديگران بدآيند دارد، ذكرهاى سلوكى و انشايى وى تأثيرى ندارد. كمترين كينه، عناد و مخالفت با بنده‌اى، قفل محكمى بر باطن مى‌زند و مانع از گشودن روزنى از آن به غيب مى‌شود.

مأموران غيب، كسى را كه در دل خود كدورتى از بنده‌اى دارد و نمى‌تواند نسبت به بندگان خدا گذشت و بخشش داشته باشد، اجازه‌ى ورود به غيب نمى‌يابد.

سالك، كسى‌ست كه بتواند به تمامى پديده‌ها به اندازه‌ى خدا حرمت بگذارد؛ زيرا همه ظهور پروردگار مى‌باشند. نخست بايد رابطه‌ى خود با بندگان را صاف كرد و سپس به ذكر رو آورد.

ذكر بر قلب پاكيزه و طاهر مؤثر و كارآمد است؛ نه قلبى كه از لجن و كثافات گناه و كدورت از ديگران و تلاش براى حيله‌گرى و فريب‌دادن و دروغ‌گفتن به آنان، آلوده است و صفا، روشنى، خلوص و شفافيت ندارد.

براى ذكر بايد صفاى باطن داشت تا سبكبار گرديد. ذكر كسى بردهنده است كه در دل خويش مهر و محبت به پديده‌هاى الاهى و به خداوند داشته باشد.

زمينه‌هاى ذكر قلبى

قلب، تا تخليه و شفاف‌سازى نداشته باشد، به ذكر قلبى نمى‌رسد. نخستين تخليه‌ى لازم نيز، حلال‌درمانى و پرهيز از مصرف حرام مى‌باشد. تا كم‌ترين حرامى در تن كسى باشد، ذكر ليز مى‌خورد و بر قلب نمى‌نشيند.

ابتلا به حرام‌ها و گناهان، باطن را چنان لغزنده مى‌سازد كه ديگر نمى‌تواند هيچ
كمالى را بپذيرد و هرچه ذكر مى‌آورد، در آن نمى‌نشيند تا خاصيتى براى آن داشته باشد؛ از اين‌رو حلال‌درمانى و برطرف‌سازى ليزى‌هاى باطن ـ كه اراده را ناكارآمد مى‌سازد و اقتدار و تمكين را مى‌گيرد ـ ضرورتى اجتناب‌ناپذير براى توان بهره‌بردن از امور معنايى و از ذكر مى‌باشد.

آلودگى به گناهان، ذكر را در مرتبه‌ى صورت و ظاهر حبس مى‌كند و محتوا را از آن مى‌گيرد و ذكر، صورى و لفظى مى‌شود. اگر ذكر لفظى به مرتبه‌ى ذكر قلبى نرسد و آن را پشتوانه‌ى خود قرار ندهد، ذكر فاقد حيات و توان است.

ذكردرمانى بدون ورزش و حركت فيزيكى متناسب و تنفسِ سالم در هواى آزاد و با گرفتارى به بيمارى‌هاى تن و مسموميت‌ها و گازهاى معده و با پرى و سنگينى معده و آلودگى‌هاى روده خاصيت معنايى ندارد و اختلالات تنى و روان‌تنى، معنابرانداز است. غذاها و خوراك‌هاى معنوى و سبك‌هاى دارومعنايى در مرتبه‌ى بعد از دانش تندرستى و زيستِ سالم قابل استفاده و نهادينه مى‌شود. از اين رو گسترش معنويت و معناگرايى نيازمند پيشرفت در بهداشت و نظام تندرستى و روان‌درمانى و توسعه‌ى درمان تنمند است.

تا بهداشت و سلامت تن در نظام خودمراقبتى رعايت نشود، نه‌تنها نمى‌توان به معنويت غذايى و سلامت معنوى به‌طور اثربخش رسيد، بلكه چنين فردى حتا از آگاهى ذهنى صادق و قضاوت و انشاى حكمى كه اعتبار داشته باشد نيز باز مى‌ماند و مرداب پندارها و اوهام غلط، او را در خود فرو مى‌برد و درك درست حقايق و هشيارى را از او مى‌گيرد.

عواقب مصرف خودسرانه ذكر

استفاده‌ى ناآگاهانه، نابجا، نامناسب و فاقد توازن و اندازه از داروهاى معنوى، آن هم بدون فراهم‌كردن زمينه‌ها و مبادى لازم، مانند مصرف خودسرانه‌ى داروهاى شيميايى بدون تجويز متخصص است. سلامت معنايى با آگاهى معنايى به‌شكل تخصصى محقق مى‌گردد. امور معنايى را بايد از صاحبان معنا گرفت. در اين مسأله‌ى
بسيار مهم، نمى‌شود كم‌ترين اهمال و مسامحه‌اى داشت و نيز « به هردستى نبايد داد دست ». گاه يك تجويز نادرست، مى‌تواند يك زندگى را بسوزاند و فردى را براى هميشه از مسير سلامت و سعادت خود باز دارد و ابد او را تهى و در تاريكى حرمان يا در آتش خسران نمايد.

تركيب و مخلوط كردن ناشيانه‌ى امور معنايى گاه به دفع اثر تمامى آنها يا زيانبارشدن تركيب مى‌انجامد. داشتن برخى خودذكرى‌ها يا استفاده‌ى ناآگاهانه از امور معنايى سبب گرفتن جان عزيزى مى‌شود، اما نه با آلت قتاله، بلكه با امر معنايى مصرف‌شده يا ذكرى كه در نهاد فرد نشسته است. برخى ذكرها به سبب نداشتن تناسب، هيچ خاصيت و نتيجه‌اى ندارد. استفاده‌ى ناشيانه و غيرعلمى از بعضى ذكرها، زندگى ذكرپرداز را به هم مى‌ريزد، اعصاب او را ضعيف مى‌كند يا وى را به وسواس و بددلى مى‌كشاند.

اصول استفاده از امور معنايى

از اصول استفاده از امور معنايى اين است كه موضوع امور معنايى، انسان است؛ انسانى كه ظلم نكند و مصرف حرام نداشته باشد و از صفاى باطن و قدرت نماز و عبادت حكمى، نياز و انفاق مالى و از همه مهمتر، « ناز » و استقبال عاشقانه از آزارهاى ديگران و ناملايمات روزگار برخوردار باشد.

همچنين ذكر براى افرادى مناسب است كه صبور، پايدار و پولادين باشند و بتوانند چند كار را با هم و بدون تداخل انجام دهند و توانمندى تعويض چهره و نقش و قدرت تبديل‌پذيرى بالا و انعطاف و نرمى داشته باشند تا بدينگونه در مواجه‌شدن با صحنه‌هاى گوناگون، متلاشى نشوند و استقامت نمايند؛ كسانى‌كه به هر كوره‌اى وارد شوند، مقاومت مى‌كنند و با بردبارى در كوره مى‌مانند و با قدرت تبديل، به جنسى اعلا و برتر و مستحكم‌تر تبديل مى‌شوند.

تصرف در باطن عالم از طريق امور معنايى و به‌ويژه ذكر، نيازمند تناسب‌هايى باطنى‌ست. تناسبِ باطن فرد با غيب عالم موجب مى‌شود شگرد طبيعت در ذكر و
ديگر امور معنايى ظاهر شود و ذكرپرداز را با طبيعت همراه و مأنوس نمايد و قدرت تصرف در آن را به وى دهد.

براى ذكرپردازى، بايد استعداد و تناسب داشت و چنين نيست كه هركسى در هر مرتبه از رشد و كمال كه باشد، بتواند از هر ذكرى استفاده كند و از آن بهره ببرد.

هر امر معنايى زمينه‌ها، اقتضاءات و شرايطى براى اثربخشى دارد. براى نمونه گاه بايد آن‌ها را مخفى و به شكل ذكر و يا جلى و به صورت ورد آورد و بعضى را بايد فردى و برخى ديگر را جمعى محقق ساخت. اين تحقق شرايط پى‌آمد هوشمندى انسان در انتخاب و تابع آزادى در ناسوت است.

بعضى از امور معنايى ورزش روحانى‌اند كه اگر به تناسب و اندازه استفاده شوند، سلامت جان را تأمين مى‌كنند. ذكرهاى زبانى اين‌گونه‌اند. ذكرهاى زبانى به‌گونه‌اى به‌جهر و آشكارى بر زبان گفته مى‌شوند كه گوش آن‌ها را بشنود و لمس نمايد.

با مداومت و استمرار بر گفتن ذكرهاى زبانى، فرد در باطن اهل ذكر مى‌شود؛ به‌گونه‌اى كه اگر اين ذكرها را نگويد، اذيت مى‌شود، كسل مى‌گردد و احساس سنگينى و سختى مى‌كند و ساختار و چارچوب موزون و متعادلى ندارد؛ همانگونه كه اگر فردى ورزش نكند، دچار پرخوابى مى‌شود و چارچوب‌پذير و قاعده‌مند نيست و چون هرهرى در انديشه و لاابالى در عمل است، در صورت امكان، هر كار نابجايى از او سر مى‌زند.

ارتباط با توان الاهى

ذكر تقويت اراده از طريق باطن براى غلبه بر گناه و توان بازدارندگى از ارتكاب زشتى‌ها و بدى‌هاست. فرد متوسط، بدون استمرار بر ذكرهاى عام، نمى‌تواند ايمان را بيابد و آن را حفظ كند و ارتقا دهد.

همانطور كه اگر كسى از رزق‌هاى خوراكى مانند گوشت استفاده نداشته باشد، به كاستى‌هاى تن مبتلا و حافظه‌ى وى ضعيف مى‌شود و توان استخراج و استنباط مطالب در او كاهش مى‌يابد و در كردار خود نمى‌تواند قدرتمند عمل كند، بهره‌نبردن
از رزق ذكر نيز قدرت استجماع فرد و تمركز نيرو براى انجام كارها را تضعيف مى‌كند و فردِ بريده از ذكر و از مصرف خداوند، نمى‌تواند كارهاى خود را محكم بياورد.

استجماع فصل مقوّم اراده است. فرد نوپا به خودى خود توانى ضعيف و محدود دارد و بدون حصول نوعى انرژى متراكم و مضاعف نمى‌تواند خود را به كارى با چنان كيفيتى پيوند دهد كه بايسته است و موجب بر شدن وى به عالم فرامادى و نيروهاى آن گردد. اين انرژى لازم را تنها با تقويت اراده و استجماع و توان ارتباط با باطن مى‌توان به دست آورد.

استجماع، يعنى يكى‌نمودن تمامى حساب‌هاى قدرتى و نيروهاى خود در يك‌جا و متمركز و متراكم‌ساختن آن براى هزينه‌نمودن در هدفى خاص به صورت منظم و بر اساس ضوابط طبيعى و تكوينىِ مربوط به قصد خاص.

استفاده از سيستم مُشاعى عالم ـ كه در آن، همه با هم كار مى‌كنند ـ و جمع‌كردن نيروهاى ديگران با نيروى خود، توان استجماع را بالا مى‌برد.

اين كار با مرحمت و مهربانى‌نمودن به خلق خدا و به دست‌آوردن دل آنان و يا با جمع‌كردن افراد مناسبى براى خواندن دعا در يك مجلس يا با جوارگرفتن يا توسل و شفاعت و مانند آن ممكن مى‌شود. براى نمونه مى‌توان با دلجويى از همسر و فرزندان، دعاى جمعى با آنان داشت. هرچه فرد بتواند نيروهاى بيشترى با خود همراه كند، توان استجماع وى افزايش مى‌يابد.

در استجماع، بايد تمامى قوا و نيز بازى‌هاى ذهن و عقل، قفل شود تا قلب بتواند خود را به پديده‌هاى غيبى قرب دهد و نزديك شود و قدرت خود را به قدرت آن‌ها پيوند دهد، تا بتواند ذكرى مستجاب داشته باشد.

در باب ذكر، توان استجماع و قدرت قفل‌كردن تن و حواس ظاهرى و مهار بازى‌هاى ذهن و قوه‌ى توهّم و تخيل و حتى حسابگرى‌هاى عقل، لازم است تا ذكر بتواند با دل همراه گردد. كسى‌كه توان تمركز انديشه و توان ذهن و تن خود را ندارد، در هر جايى عمل و انديشه‌اى متفاوت از جاى ديگر دارد و در زندگى خود داراى وحدت رويه، نظم و هماهنگى نيست.

 

آوردن ذكر در حوزه‌ى مسؤوليت حس و عقل نيست؛ زيرا اصل توجه در ذكرهاى خاص، در دل مى‌باشد و دل و قلب باطنى‌ست كه غافل يا ذاكر، نرم يا قسى مى‌شود و رؤيت پيدا مى‌كند يا كور مى‌گردد و فرد بايد اين توانمندى را بيابد كه با مهار ذهن و سكوت و تسليم آن به قلب، موانع ذهنى در مسير توسعه‌ى قلب و دل را مديريت كند.

استجماع براى توان‌گرفتن از طريق برقرارى توازن با حركت، ارتعاش و سير سريعى‌ست كه در عوالم خلقت و آفرينش در حال انجام است. حتا خداوند حقيقتى‌ست با حيات ذاتى كه در حال سير و جنبش است. فردى كه قصد رسيدن به نيروهاى فرامادى و باطنى و معنوى و قرب خداوند را دارد، با مددگرفتن از استجماع و نيروى ذكر، خود را به اين نيروهاى پايان‌ناپذير كه با سرعت نامحدودى حركت مى‌كنند ارتباط مى‌دهد تا بتواند سرعت سير خود را با سرعت سير آفرينش هماهنگ سازد و با اتصال وى به ماوراى خلقت و به خداوند، از نيروى آن بهره برد.

كسى مى‌تواند از ذكر استفاده كند و براى مصرف ذكر استجماع نمايد كه حس مصرف ذكر در او زنده و پويا و باطن وى حس پذيرش و قابليت ذكر را داشته باشد. از داشتن حس ذكر يا عبادت، در شريعت به « قصد قربت » ياد شده است. كسى‌كه حس ذكر نداشته باشد، نمى‌تواند در گفتن آن، قصد قربت و نزديكى به ساحت قدس الاهى را داشته باشد و آرامش لازم براى انجام آن را ندارد؛ در نتيجه، اراده براى آوردن ذكر، با وى همراهى و تمَشّى لازم را انجام نمى‌دهد و توان استجماع را از او مى‌گيرد و فرد نمى‌تواند توان خود را بر توان صاحبان نيروهاى غيبى جمع بزند و مدار حركتى خود را بر مدار حركتى آنان تنظيم كند و شتاب و تندى لازم براى اتصال با آن نيروها ـ به‌ويژه با مبدء كاينات ـ را به خود بگيرد و بر توان خويش بيفزايد تا به ذكرى مستجاب برسد. كسى‌كه حس ذكر در او پديد مى‌آيد، همانطور كه گرسنگى و تشنگى به وى فشار مى‌آورد، كمبود ذكر و نياز باطن خود به ذكر را احساس مى‌كند و از آن رنج مى‌برد و با آوردن ذكر مورد نياز به‌طور آگاهانه و تخصصى، از آن انرژى و طراوت مى‌گيرد.

 

غرقگى و انصراف در ذكر

براى داشتن ذكرى مستجاب، بايد خلوت را به حقيقت داشت. اين‌كار نيازمند داشتن قدرت انصراف و غرقگى در ذكر مى‌باشد تا بتوان ذهن خود را از شلوغى‌هاى قهرى شهرها و زندگى مكانيكى و صنعتى انصراف داد؛ به‌گونه‌اى كه آلودگى‌هاى صوتى، تن را به هيچ‌وجه به خود نخواند.

قدرت انصراف، يعنى توانِ نديدن محيط پيرامونى و مهار بازى‌هاى ذهن؛ به‌ويژه وسوسه‌ها و داده‌هاى وهمى و توان استجماع تمامى انرژى‌هاى ظاهر و باطن و پراكنده در پيشينه و غرق‌شدن در ذكر يا كار خود.

كسى‌كه مشغول نماز است، اگر تمركز وى بر نمازى باشد كه مى‌خواند، يا كسى‌كه فعاليت فكرى و ذهنى دارد و تمام توان خود را براى يافت پاسخ مسأله و حل آن به كار مى‌برد، نمى‌تواند كارهاى افرادى را كه در اطراف وى مى‌باشند، ببيند و آن‌ها را رصد كند يا حتا صداهاى آنان را بشنود. چنين حالتى كه غرقگى نيز ناميده مى‌شود، همان توان انصراف است. توان انصراف، از پيش‌نيازهاى استجماع است.

فصل مقوّم انصراف و استجماع و اسطقس آن، يكّه‌شناسى در محبت و عشق مى‌باشد. كسى‌كه پى اشياى فراوانى مى‌رود و روزى به كسى و چيزى دل مى‌بندد و نمى‌تواند دل خود را يك‌دله سازد، نمى‌تواند خود را از همه‌چيز فارغ سازد. اگر كسى حتا دو نفر را دوست داشته باشد، دلى دَلِه دارد؛ زيرا يك دل، بيش از يك محبت نمى‌پذيرد. همچنين است اگر ذهن، پرسه‌زنى داشته باشد و به هرجايى رود. چنين ذهن و دلى قدرت انصراف و استجماع ندارد و نيازمند خلوت و نشستن در سجاده، تنهايى و تاريكى و دورى از نور و حضور مستقيم و مرتبط با آسمان شب و نگاه به آن براى بازيابى توان انصراف و غرقگى در ذكر مى‌باشد.

حرز ذكر

ذكر خداوند ايمنى، حرز و حصنى‌ست كه توان مقابله با نفس اماره و شياطين و
دورى از اختلالات روانى و حتا سختى‌ها و مشكلات زندگى را به انسان مى‌دهد. قرآن‌كريم مى‌فرمايد :

( وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكا، وَنَحْشُرُهُ يوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمَى )[17] .

 

و هركس از ياد من دل بگرداند در حقيقت زندگى تنگ و سختى خواهد داشت و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى‌كنيم.

با ذكر مى‌شود خود را در پناه خداى مهربان و نيروهاى محافظ خير قرار داد تا بتوان تن و زندگى ناسوتى را سالم نگاه داشت.

مطالعات علمى به صراحت خاطرنشان ساخته است فعاليت‌هاى معنوى مانند گوش‌دادن به اذان و انجام تعقيبات معنوى[18]  پس از نماز مى‌تواند به تقويت حس  

معنويت و ارتباط معنوى و كاهش استرس[19]  بينجامد.

 

تلاوت آيات قرآن‌كريم مانند آيه‌الكرسى مى‌تواند موجب تسكين و آرامش روان[20]

و تقويت ايمان شود. تلاوت آيات قرآن‌كريم با تقويت حس معنوى، روان را تسكين مى‌دهد[21] . تلاوت روزانه‌ى قرآن‌كريم و تأمل در معانى آن[22]  مى‌تواند سلامت روان را  

 

تقويت كند و آرامش را افزايش دهد[23] . تلاوت قرآن‌كريم با تقويت ذهن‌آگاهى و حس  

معنويت، آرامش را افزايش مى‌دهد. همچنين استفاده از قرآن‌كريم براى هدايت معنوى مى‌تواند موجب كاهش ترديد و تقويت تصميم‌گيرى معنوى گردد. يك
مطالعه فوايد فعاليت‌هاى معنوى و تقويت حس معنويت براى تصميم‌گيرى را تأييد مى‌كند[24] .

 

تحقيقات نشان مى‌دهد فعاليت‌هاى معنوى مانند تكرار نام‌هاى خداوند همچون نام‌هاى مبارك «الرحمن» و «الشافى» در بهبود سلامت معنوى[25]  و تسكين بيمارى‌ها  

مؤثر است[26] .

 

تعقيب تفكر

انسان داراى تعليماتى پيشينى و فطرى در ناخودآگاه خويش است كه با غرق‌شدن فرد در ناسوت و لذت‌ها، كثرت‌ها، شلوغى‌ها و مشكلات آن، به فراموشى مى‌رود. اين تعليمات را مى‌توان با فارغ‌ساختن ذهن و تخليه‌ى انديشه از كثرات و با خاموشى ذهن و پاك‌نمودن باطن از هرگونه دلگيرى، آلودگى، كينه و بغض و با صافى‌شدن در پرتو رياضت‌هايى كه قدرت تنهاشدن و خلوت به فرد دهد، به ياد آورد و آگاهى يافت و به فطرت توحيدى و عشق الاهى خويش رجوع نمود. اين كار همانند به يادآوردن خوابى‌ست كه سال‌ها پيش ديده‌شده است.

براى يافت تعليمات و استعدادهاى پيشنى خود بايد بر خود و بر گذشته‌ى خويش تفكر و يادآورى داشت. بهترين زمان تفكر، بعد از نماز است.

بهتر است مدتى بر سجاده نشست و سعى داشت دستگاه فاهمه و تفكر را از هر انديشه‌اى خالى كرد و بر ورودى‌ها و خروجى‌هاى ذهن توان كنترل داشت تا مهارت‌هاى آموزش‌ديده‌شده در پيشينه بازيابى شود و از ناخودآگاه به خودآگاه آيد.

توحيد و دين‌مدارى، حقيقتى تكوينى و سرشتى‌ست، نه قراردادى و اعتبارى. مراد از دين، اين معرفت اصيل و ريشه‌دار است كه در اعماق نهاد افراد برگزيده براى
ديندارى قرار دارد. از اين جهت مى‌توان گفت: هدايت انسان به معناى بيدارنمودن وى از غفلت و توجّه‌دادن او به فطرت و سرشت خويش مى‌باشد.

فطرت دينى براى خداگرايى و توحيد نقش اقتضا را دارد، نه عليت تام، حتمى و ضرورى. اين مقتضى، اگر درگير موانعى چون ظلم، دروغ‌زنى، هواپرستى، تربيت ناصالح، استبداد، نادانى و طمع‌ورزى شود، مى‌تواند ظهور و بروزى نداشته باشد و در باطن به‌طور غيرفعّال پنهان بماند.

اسماءالحسنى

دانش « اسماءالحسنى »، طريق خاص و جامع براى شناخت خداوند است. وجودِ حق‌تعالا تعيّن ندارد و اسم و رسمى نمى‌پذيرد و براى همين قابل تصوّر نيست و به چنگ مفهوم نمى‌آيد، اما وصول به او از طريق اسماى الاهى ممكن مى‌باشد. اسماى الاهى، راه وصول به حق‌تعالاست. انس با اسماى الاهى و ذكرپردازى صميمانه‌ى آن‌ها مى‌تواند قرب و در پى آن، رؤيت و شهود و لقا و نهايت وصول آورد.

كسى كه حق‌تعالا را با تمامى اسماى او مى‌شناسد، به مقام سلم مى‌رسد و براى خود و نيز هر پديده‌اى سلام مى‌گردد. او ديگر نفاق و پنهانى ندارد و اسم « عالِم » حق‌تعالا را وصول دارد. چنين كسى نمى‌تواند طغيان داشته باشد و اسماى جلالى و قهرى حق‌تعالا را غفلت نمى‌كند. او، نه نااميد مى‌شود نه بى‌بند و بار و نه هراسان، بلكه در خوف و رجا اعتدال دارد. او دست حق‌تعالا را در هرجايى رؤيت مى‌كند و جايى را نمى‌بيند كه از حكومت اسماى الاهى خالى باشد. او هم غضب حق‌تعالا را مى‌بيند كه به برخى مى‌گويد: ( اخْسَئُوا فِيهَا وَلاَ تُكَلِّمُونِ )[27]  و هم رحمانيت گسترده و

فراگير او را؛ به‌گونه‌اى كه جايى نيست كه از او خالى باشد و در آنجا نياز به اثبات

پيدا بشود.

همچنين كسى‌كه دانش اسماى الاهى را مى‌داند، تناسب اسمايى پديده‌ها و حكم و اثر خاص هر ظهور را مى‌شناسد.

خداوند اين دانش را به برگزيدگان خويش به‌اندازه‌ى ظهور و ظرفيتى كه دارند،
موهبت مى‌نمايد و آنان را به آن عالَم وصول مى‌دهد.

اسماى الاهى حقايقى عينى‌اند. مراد از اسم در اين‌جا مسمّا و حقيقتى‌ست كه عنوان حاكى لحاظ مفهومى آن حقيقت مى‌باشد. اهميت اسم‌اسم و مفهوم اسما به سبب حيثيت استنادى‌ست كه به مسما و حقيقت دارد. وجود حقيقى و مسماى اسما حق‌تعالاست.

فقط وجود حق‌تعالا مى‌تواند اسم داشته باشد كه داراى ذات است و اسم براى آن ذاتى و حقيقى و بدون كمترين نقص و كاستى‌ست. تنها خداوند داراى اسماى حقيقى و ذاتى‌ست و تنها اوست كه هيچ نقصى ندارد و اگر اسمى براى پديده‌اى مى‌آيد تنها به اعتبار مَظهربودن آن مى‌باشد. هيچ پديده‌اى داراى ذات و استقلال و حقيقت جداى از حق‌تعالا نيست. بنابراين « اسم » داراى لحاظ ذات مى‌باشد و ذاتِ پيچيده به صفت را حكايت مى‌كند، اما صفت، صرف تعلّق و نسبت و خصوصيت چيزى را بدون لحاظ ذات مى‌رساند. البته مقام ذات، بى‌تعيّن است. اسما در مقام مُظهرى، صفات حق‌تعالا مى‌باشند و در مقام مَظهرى، صفات پديده‌هايند. اسم منحصر به حكايت لفظى نيست و هر تعين و پديده‌اى در هر شأنى كه هست،

اسمى مى‌باشد.

صفات حق‌تعالا از حيث حكايتى كه از مسما و حقيقت حق‌تعالا دارند، « اسم » ناميده مى‌شوند. بنابراين هر چيزى كه حكايتى از حق‌تعالا دارد، اسم اوست.

انس و قرب با حقيقت اسما فصل مقوّم آموزش اسماءالحسنى‌ست. مسمّا و حقيقت هر اسم از طريق دوستى، انس، قرب و معرفت و حفظ تناسب اسمايى و ذكرگرفتن عنوان مفهومى اما حاكى از اسم مناسب با شخصيت ذكرپرداز به‌گونه‌ى انشايى، قابل وصول مى‌باشد. اسماءالله حقايقى عشقى‌اند كه با دوست و رفيق باوفاى خويش انس مى‌گيرند و مى‌شود در خواب يا بيدارى به زيارت مونس خود بروند و با او همسخن بشوند به‌گونه‌اى كه رفيق شفيق، صداى آنان را بشنود و با آنان همسخن و كليم گردد.

 

دانش « اسماءالحسنى » از علوم موهبتى و اعطايى به اولياى خاص حضرت پروردگار مى‌باشد كه مى‌توان آن را مدرسى و آموزشى نمود. اين علم سنگين و پيچيده پيش‌درآمد ورود به علوم ربوبى و ولايى بسيار مهمى همچون علم ولايت، تفسير، استخاره، علوم غريبه، سِحر، جادو، كرامت، اعجاز و تعبير و مانند آن است. با احاطه بر دانش اسماءالحسنى‌ست كه باب ولايت مى‌تواند به صورت موهبتى رخنمون شود و بدون آن، اين دانش صعب و مستصعب نهادينه نمى‌شود.

در دانش اسماءالحسنى، هم از معناى هر اسم گفته مى‌شود و هم از شيوه‌ى قرب و طريق انس‌يافتن با اسما و هم از آثار و عوارض ذكر قراردادن آن‌ها به‌خصوص خواص درمانى و دارويى آن كه بسيار حايز اهميت است و كم‌ترين استفاده‌ى ناشيانه و نابه‌جايى از آن مى‌تواند خطرآفرين و آسيب‌زا گردد.

اسماى الاهى، هم در جهان ماده خاصيت درمانى دارد و شفابخش است و هم در ماوراى طبيعت و در عوالم ربوبى داراى مفاتيح غيب مى‌باشند.

هر دانشى تحت دولت اسمى خاص مى‌باشد. ورود به دانش‌هاى گوناگون بدون توجه به دولت اسماى حاكم بر آن‌ها، فراگيرى آن را سخت و طولانى مى‌كند و وفق و توفيق را همراه آن نمى‌سازد. همچنين مداومت اسمايى و انس با اسما مى‌تواند فرد را به جايى برساند كه از آن اسما موكّل و نيرو بگيرد تا مددكار وى در انجام كارهاى

مناسب گردد.

هر پديده‌اى در آفرينش خود با جعلى بسيط، اسماى الاهى را دارد و ظهور و پديده، چيزى جز همان حقيقت اسماى الاهى نيست. بنابراين هر پديده‌اى راهِ وصول به اسماى الاهى و حق‌تعالاست؛ همانطور كه از باطن خود مى‌توان به آن عالم راه يافت و با آن مأنوس گرديد. اُنس با هر پديده‌اى به آدمى صفا و قدرت تا حد كرامت و اعجاز و مسير وصول به اسماى آن را مى‌بخشد. حضور عاشقانه در محضر قرآن‌كريم و انس با كتاب معرفت و اولياى محبوبى ذاتى  : كه صاحبان حقيقى ولايت‌اند مى‌تواند انسان را به خداوند وصول دهد.

 

دولت اسما

حق‌تعالا تماميت دارد و تماميت حق‌تعالا اقتضاى آن دارد كه يك اسم تمامى اسما و نيز تمام حق‌تعالا باشد. بنابراين حق‌تعالا تجزيه‌پذير نيست، اما تماميت سنگين او اسما را بر دو گروه حاكم و محكوم تقسيم مى‌كند و يكى را بر ديگرى « دولت » مى‌دهد. در دولت اسما با اين‌كه تمامى اسماى الاهى تماميت دارند و اسمى ناقص و داراى كاستى نمى‌باشد، اسماى اتم بر اسماى تمام حاكم مى‌گردند. تمام‌بودن اسمى در برابر اسم اتم، آن را درگير نقص و كاستى نمى‌سازد.

دولت اسما، با حقيقتِ اسما و مسمّا و با مقام بى‌تعيّن ذات تفاوت دارد. حقيقت اسما با ذات عينيت دارد و واحد مى‌باشد؛ اما دولت اسما، مختلف است و هر اسمى بر اساس دولتى كه دارد، داراى كارويژه و اثرى منحصر به آن مى‌باشد.

اسما و صفات در مقام واحديت عين ذات مى‌باشند. تمامىِ صفات با ذات الاهى عينيت دارد و ظهور ذاتند و دولت يكى بر ديگرى فقط در ظهور مى‌باشد، نه در مقام ذات. در اين مقام، هيچ اسمى به اسمى ديگر واگذار نشده است و با ذات واسطه نمى‌پذيرد، بلكه تمامى اسما با ذات عينيت دارند، ولى اسماى الاهى در مقام ظهور، مرتبه‌ى عالى، متوسط و دانى و تقسيم سِعِى و غيرسعى و جمالى و جلالى و دولت‌هاى متفاوت مى‌يابند.

تمامى اسما داراى مظهر و دولت مى‌باشند و مظهر و دولت هيچ اسمى هم در مرتبه‌ى صفات و هم در مرتبه‌ى فعل و فيض زوال و فنا ندارد و ازلى و ابدى‌ست. اسماى الاهى و مظاهر آن‌ها حتا مظاهر ناسوتى آن‌ها همه وجوبى، عينى، ذاتى، كلى، دايمى و ازلى و سرمدى‌اند. نه هيچ مُظهرى زايل و فانى مى‌شود و نه هيچ مَظهرى. سير ظهور با حق‌تعالا ثابت است و تمامى مظاهر لازم اسماى حق‌تعالا و لازم ذات حق‌اند. اين حفظ ضرورى و دايمى حق‌تعالاست.

اسماى الاهى به‌تنهايى ظهور و كارپردازى ندارند و در ذات حق‌تعالا همه يك حقيقت و عين ذات مى‌باشند؛ از اين رو تمامى اسما با هم ظهور و پديده‌اى را رقم مى‌زنند اما تمامى آن‌ها با هم دولتى متفاوت براى هر پديده در مرتبه‌ى ظهور محقق
مى‌نمايند و اسمى غلبه در ظهور مى‌يابد و تفاوت‌ها را براى غيرمحبوبان حقى و ذاتى در نظامى اقتضايى و با حفظ اراده و اختيار رقم مى‌زند.

« اطلاق » و « تقييد » اسما، « دولت » آن‌ها را به دست مى‌دهد و مشخص مى‌سازد يك اسم چه اسمايى را تحت دولت خود دارد. اسماى داراى دولت، حقيقت و زمينه‌ى آثارى اسماى تابع را محدود مى‌كنند.

به مبتديان و متوسطان در سلوك، اسماى داراى دولت محدود به عنوان ذكر توصيه مى‌شود. مربى حاذق هيچ‌گاه اسم جامع و كامل و تمام « الله » را كه از مقام ذات حكايت دارد، براى فردى مبتدى تجويز نمى‌كند، بلكه او را به دولت محدود

اسما مى‌كشاند.

درست است هر پديده‌اى استعداد همه‌چيزشدن را دارد، غلبه‌ى استعدادىِ ظهورها به حسب دولت اسما متفاوت است.

غلبه‌ى استعداد، به تناسب محيط و مرتبه، قرب و بُعدِ در شدن و تبديل به آنچه مناسب آنهاست، به صورت اقتضايى مى‌باشد. استعداد غالب در يك پديده، نشانه‌ى غلبه‌ى دولت اسمايى‌ست.

هيچ پديده‌اى بيگانه نيست و به هرجا رو شود، همان وجه حق‌تعالاست. هر پديده‌اى به مُظهِر خويش عشق مى‌ورزد و هر اسمى مَظهر خويش را تدبير مى‌كند و مُظهر و مَظهر همواره در ارتباطى تدبيرى غرقه‌اند و همه از حق‌تعالاست كه معركه‌ها دارند و جز حق‌تعالا ميدان‌دار نمى‌باشد: ( كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّه )[28] .

 

( رَبّ ) از اسماى كثرتى قرآن‌كريم است كه در 970 مورد كاربرد دارد. چنين كثرت استعمالى، پروردگارى خداوند را و اين‌كه او ربّ وى مى‌باشد، به صورت پيوسته به بنده خاطرنشان مى‌شود تا او در جايى احساس تنهايى، غربت، سستى و نااميدى نكند و در جايى درگير غصه، تزلزل و يأس نشود. ربّ، با وضعيت ميل و كشش و فضاى آزادى و اختيار بنده مراقب اوست و با بنده عشق مى‌كند، از اين رو اسم عشق و محبت الاهى‌ست.

 

انس با مظاهر؛ راه شناخت اسما

ساده‌ترين راه براى شناخت هر اسم انس با مَظهر آن مى‌باشد. تماشاى ظهور و دل‌دادن به آن، راه را براى يافت مُظهِر مى‌گشايد. به‌خصوص آن‌كه با توجه به تماميت اسما و حق‌تعالا و تماميت ظهور او هر چيزى در هر چيزى مى‌باشد و از يك ذرّه و پديده مى‌توان تمامى بى‌نهايت ذرّه‌ها و پديده‌ها را يافت و از پشه‌اى به فيلى و از فيلى به مگسى راه يافت و كعبه را سنگى و سنگى را كعبه‌اى ديد بدون كم‌ترين تفاوت، فتور، سستى و كاستى :

( مَا تَرَى فِى خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُور ).

در آفرينش آن ( خداى ) بخشايشگر هيچ‌گونه اختلاف ( و تفاوتى ) نمى‌بينى باز بنگر آيا خلل ( و نقصانى ) مى‌بينى؟ ملك : 3.

مظاهر اسما نيز داراى دولت مى‌باشد و هر مظهرى به اعتبار سعه‌اى كه در ظهور اسما دارد، مرتبه مى‌گيرد. گروهى مانند اولياى محبوبى ذاتى، مَظهر جمعىِ اسماءالله مى‌باشند؛ چنان‌كه امام‌حسن عسكرى  7 فرموده‌اند: « نَحْنُ وَاللهِ الاَْسْمَاءُ الْحُسْنَى » و بعضى مَظهر جمال حق و برخى مَظهر جلال از يك تا چند اسم به‌حسب سعه‌ى ظهورى خويش مى‌باشند.

مراد از اين فراز روايى اين است كه حضرات اولياى ذاتى  : مظاهر اسماى ذاتى حق‌تعالا و داراى مقام جمعىِ ظهور و جامع كمالات ظهورى، و اسم اعظمِ مَظْهَرى مى‌باشند نه مُظْهِرى و نه خود اسماى ذاتى و اسمايى كه عين ذات حق‌تعالا هستند.

معيار شناخت كمال و قرب هر پديده‌اى مقايسه‌ى صفات هر پديده با اسما و صفات حق‌تعالاست. اگر صفتى در پديده‌اى باشد كه در حق‌تعالاست، وى برخوردار از كمال و خير و مرتبه‌اى از قرب است و در صورتى‌كه صفتى در او باشد كه در حق‌تعالا نيست، وى به همان نسبت، افول و بُعد و ابتلا به نقص و شرّ دارد. خير و شرّ هر فردى به اين معيار سنجيده مى‌شود.

كمال مطلق فقط در انحصار حق‌تعالاست، بنابراين هيچ فردى خير محض و سپيد مطلق نيست و نمى‌شود شخص‌پرستى داشت و چون شر محض قابليت نمود و
ظهور ندارد، هيچ پديده‌اى به صورت مطلق مردود و سياه نيست و نمى‌شود منفى‌گرايى مطلق داشت.

چون اعتماد به افراد بايد به حسب كمالات آنان باشد، نمى‌شود به پديده‌اى كه خير محض نيست و شرّ نيز از او زاييده مى‌شود، اطمينان كامل و تمام داشت و روابط بايد بر اساس كمالات آن‌ها تنظيم گردد و به حسب آن، امور لازم در حفاظت اطلاعات و پنهان‌كارى را روا داشت، به‌گونه‌اى كه با صفاى باطن منافاتى نداشته باشد. اصل عدم اعتماد مطلق نسبت به همگان، از دوست و آشنا و همسر و فرزند تا ديگران، از اصول حاكم بر زندگى‌ست.

احاطه و چيرگى بر شناخت اسم مدبّر هر فردى استعداد او را به دست مى‌دهد. شناخت استعداد، فرد را از سرگردانى و دربه‌درى به‌خصوص در زمينه‌ى اشتغال دايمى و رضايت و شادمانى از زندگى حفظ مى‌نمايد.

براى استفاده‌ى برخى از آثار ائمه‌ى اسما، نياز است از اسماى محكوم و تحت دولت آن استفاده نمود و اين اسم به‌تنهايى اثر مقصود را برآورده نمى‌كند، بلكه آن اثر و دولت توسط ايادى و اسماى فرعى تحت فرمانش تحقق پيدا مى‌كند. براى مثال ممكن است كسى نتواند با ذكر « يا رحمان » رزق مقصودى را به دست آورد، اما اگر اين اسم را با « رزّاق » يا « رازق » كه از اسماى تحت دولت « رحمان » است، همراه كند، به رزق خود برسد. همچنين است اگر « بديع » با « رحمان » تركيب شود، براى آن‌كه رؤياهاى شفاف و خبردهنده ديده شود.

 

[1].sserP notelpmeT .secruoseR dna ,scitsitatS ,stnemerusaeM ,sdohteM :hcraeseR htlaeH dna ytilautiripS .)2102( .G .H ,gineoK-.sserP drofliuG .dercaS eht gnisserddA dna gnidnatsrednU :yparehtohcysP detargetnI yllautiripS .)7002( .I .K ,tnemagraP

[2] .53-42 ,)1(85 ,tsigolohcysP naciremA .dleif hcraeser gnigreme nA :htlaeh dna ,noigiler ,ytilautiripS .)3002( .E .C ,neserohT & ,.L ,relliM-naciremA .ytilautirips dna noigiler fo tnemerusaem dna noitazilautpecnoc eht ni secnavdA .)3002( .I .K ,tnemagraP & ,.C .P ,lliH.47-46 ,)1(85 ,tsigolohcysP

[3] .woR & repraH .gninaeM rof tseuQ eht dna tnempoleveD namuH fo ygolohcysP ehT :htiaF fo segatS .)1891( .W .J ,relwoF-.sserP drofliuG .hcaorppA laciripmE nA :noigileR fo ygolohcysP ehT .)9002( .la te ,.W .R ,dooH

[4] ,)4(5 ,ygolohcysP laicoS dna ytilanosreP fo lanruoJ .ecidujerp dna noitatneiro suoigiler lanosreP .)7691( .M .J ,ssoR & ,.W .G ,tropllA-.344-234.sserP ytisrevinU drofxO .evitcepsreP lacigolohcysP-laicoS A :laudividnI eht dna noigileR .)3991( .la te ,.D .C ,nostaB

[5] – زخرف : 36 ـ 40 .

[6] . نمل / 4 ـ 5.

[7] lacinilC fo lanruoJ .sisylana-atem A :sserts ot tnemtsujda lacigolohcysp dna gnipoc suoigileR .)5002( .B .E ,sellecnocsaV & ,.G .G ,onA-.084-164 ,)4(16 ,ygolohcysPlacinilC fo lanruoJ .EPOCR eht fo noitadilav laitini dna tnempoleveD :gnipoc suoigiler fo sdohtem ynam ehT .)8991( .la te ,.I .K ,tnemagraP.345-915 ,)4(65 ,ygolohcysP

[8] .sserP drofliuG .ytilanosreP ni ytilautiripS dna noitavitoM :snrecnoC etamitlU fo ygolohcysP ehT .)9991( .A .R ,snommE-.sserP eerF .gnieb-lleW dna ssenippaH fo gnidnatsrednU weN yranoisiV A :hsiruolF .)1102( .P .E .M ,namgileS

[9] aladgyma no noitatidem fo stceffE .)8102( .L .E ,ztrawhcS & ,.L .C ,nosiaR ,.A .B ,ecallaW ,.W .T ,ecaP ,.T .L ,igeN ,.G ,sedrobseD-7523007171923300S/7101.01/gro.iod//:sptth .5461-5361 ,)01(84 ,enicideM lacigolohcysP .ytivitca

[10] .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .weiver A :htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-7-52800-910-34901s/7001.01/gro.iod//:sptth

[11] .sserP drofliuG .ytilautiripS dna noigileR fo ygolohcysP eht fo koobdnaH .)3102( .L .C ,kraP & ,.F .R ,naiztuolaP-.pp( ytilautiripS dna noigileR fo ygolohcysP eht fo koobdnaH nI .selggurts lautirips dna suoigileR .)3102( .D .E ,esoR & ,.J .J ,enilxE.sserP drofliuG .)893-083

[12] .sserP YNUS .noitanigamI fo scisyhpateM s™€âibarA-la nbI :egdelwonK fo htaP ifuS ehT .)9891( .C .W ,kcittihC-.sserP YNUS .senirtcoD lacigolomsoC cimalsI ot noitcudortnI nA .)3991( .H .S ,rsaN

[13] :IOD .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-ارجا‌ع: 7-52800-910-34901s/7001.01

[14] :IOD .5461-5361 ,)01(84 ,enicideM lacigolohcysP .ytivitca aladgyma no noitatidem fo stceffE .)8102( .la te ,.G ,sedrobseD-7523007171923300S/7101.01

[15] .183-553 ,17 ,ygolohcysP fo weiveR launnA .ytilautirips dna noigiler fo ygolohcysp ehT .)0202( .J .J ,enilxE & ,.I .K ,tnemagraP-219050-914010-hcysp-verunna/6411.01/gro.iod//:sptth

[16] ,ssenlufdniM .ytilauq peels ni tnemevorpmi dna noitatidem ssenlufdniM .)7102( .R .M ,niwrI & ,.C .E ,neerB ,.R ,daetsmlO ,.A .G ,yllieR-O ,.S .D ,kcalB5-4460-610-17621s/7001.01/gro.iod//:sptth .575-765 ,)3(8

[17] ـ طه / 124.

[18] ,seiparehT recnaC evitargetnI .recnac tsaerb htiw nemow ni gnieb-llew lanoitcnuf fo setalerroc lautiripS .)2002( .E ,graT & ,.G .E ,eniveL-8002001002045374351/7711.01/gro.iod//:sptth .471-661 ,)2(1

[19] .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .weiver A :htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-7-52800-910-34901s/7001.01/gro.iod//:sptth

[20] .183-553 ,17 ,ygolohcysP fo weiveR launnA .ytilautirips dna noigiler fo ygolohcysp ehT .)0202( .J .J ,enilxE & ,.I .K ,tnemagraP-219050-914010-hcysp-verunna/6411.01/gro.iod//:sptth

[21] .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .weiver A :htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-7-52800-910-34901s/7001.01/gro.iod//:sptth

[22] .183-553 ,17 ,ygolohcysP fo weiveR launnA .ytilautirips dna noigiler fo ygolohcysp ehT .)0202( .J .J ,enilxE & ,.I .K ,tnemagraP-219050-914010-hcysp-verunna/6411.01/gro.iod//:sptth

[23] .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .weiver A :htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-7-52800-910-34901s/7001.01/gro.iod//:sptth

[24] .ssecorp gnivlos-melborp eht dna noigileR .)8891( .W ,senoJ & ,.J ,namweN ,.N ,deogneverG ,.W ,yawahtaH ,.J ,llenneK ,.I .K ,tnemagraP-4047831/7032.01/gro.iod//:sptth .401-09 ,)1(72 ,noigileR fo ydutS cifitneicS eht rof lanruoJ

[25] ,)6(82 ,enicideM laroivaheB fo lanruoJ ehT ?noitatidem fo tneidergni lacitirc a ytilautirips sI .)5002( .I .K ,tnemagraP & ,.B .A ,ztlohhcaW-5-8109-500-56801s/7001.01/gro.iod//:sptth .805-994

[26] .0431-5231 ,)4(85 ,htlaeH dna noigileR fo lanruoJ .weiver A :htlaeh latnem dna ,ytilautirips ,noigileR .)9102( .G .H ,gineoK-7-52800-910-34901s/7001.01/gro.iod//:sptth

[27] – مؤمنون / 108.

[28] ـ نساء / 78 .

دستیار تحلیل محتوا

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن
مناسب برای: پژوهشگران و اساتید.

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی می‌شود.

Perplexity خودکار + کپی
DeepSeek
Grok
ChatGPT
Gemini
راهنمای استفاده:
موبایل:نگه داشتن انگشت + Paste
کامپیوتر:کلید Ctrl + V

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

صادق خادمی وب‌سایت

نظرات بسته شده است.