# پیشدرآمد: بنیاد نظری سلوک و لنگرگاه آیتِ جهاد فیالله
$$وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا$$
و کسانی که در راه ما به مجاهدت برخاستند، هرآینه ایشان را به راههای خویش هدایت میکنیم (العنکبوت: ۶۹).
این آیه چهار کلیدواژه در خود دارد که هریک محور یکی از فصول این نوشتار است: **جاهدوا**، **فینا**، **لَنَهْدِیَنَّهُم**، و **سُبُلَنا**. تأمل در بافت صرفی و نحوی این آیه، نقشهی راه کاملی برای فهم معماری سلوک به دست میدهد.
مادّهی «ج‑ه‑د» بر خلاف کدحِ تکوینی — که هر انسانی، خواسته یا ناخواسته، در بستر زمان و مرگ بدان دچار است — بر تلاشی **ارادی و آگاهانه** دلالت دارد؛ جهاد، کوششی است که فاعل آن را برمیگزیند، نه کوششی که بر او تحمیل شده باشد. باب مفاعله در «جاهدوا» نیز مجاهدهای دوطرفه را مینمایاند: نفسی که در برابر هوای خویش میایستد. اما آنچه این جهاد را از هر مجاهدت دیگری متمایز میکند، قید «فینا» است — نه «إلینا» و نه «لنا»، بلکه «فینا»: در ما، در بستر ما، با جهتگیریای که خودِ حقتعالی مرکز و مدار آن است. این «فینا» همان چیزی است که سلوک را از هر تلاش صرفاً اخلاقی یا روانشناختی جدا میسازد؛ جهتِ باطنیِ عمل است که آن را عرفانی میکند، نه صورت ظاهر عمل.
پاسخ الهی به این جهاد، در فاء تفریع «لَنَهْدِیَنَّهُم» میآید — با تأکید مضاعف نون تأکید ثقیله، وعدهای است قطعی و بیتخلف: هر جهادی که «فینا» باشد، هدایتی در پی دارد که از سنخ فضل است نه استحقاق. و آنچه در پایان آیه میآید، شاید ظریفترین نکته باشد: «سُبُلَنا» به صیغهی جمع آمده، نه «سبیلَنا» بهصورت مفرد. این جمعبودن نشان میدهد که بهسوی حقتعالی، راه واحدی که در همهی احوال و اشخاص یکسان باشد، وجود ندارد؛ بلکه هدایت الهی، بهفراخور استعداد، مزاج، مرتبه و تاریخ هر سالک، **راههایی** متکثر میگشاید که همه در یک نقطه به هم میرسند: در حقتعالی. این نوشتار، شرح همین «سُبُل» است — راههای متعددی که یک جهادِ واحدِ «فینا» را به ملاقات میرسانند.
بنیاد نظری این جهاد، وحدت وجود است؛ حقیقت واحد است و همان ذات حق تعالی، و آنچه در عالم به کثرت مشاهده میشود، کثرتی ظهوری است، نه کثرتی وجودی. اگر این بنیاد استوار نگردد، «فینا» هرگز تحقق نمییابد؛ سالکی که پدیدهها را مستقل از حق میبیند، هرچند بکوشد، جهادش برای «غیرِ او» است نه «در او». پدیدهها استقلالی از خویش ندارند و در این احاطه قائماند. غفلت از این حقیقت به شرک خفی میانجامد؛ و ذکر «لا إله إلا الله» چیزی جز نفی هرگونه استقلال و ذات مستقل برای غیر حق تعالی نیست، نفیای که حتی الههی نفس را نیز در بر میگیرد. کسی که بیشناخت این حقیقت، تن به ریاضت یا تکرار اذکار دهد، خویش را در بند جهل گرفتار میسازد؛ زیرا این معرفت نظری، پیششرط تحقق هر ابزار عملی — از انقیاد تا ذکر و تنفس و استجماع و نماز — در مسیر همین جهادِ فیالله است.
نظاممندی معماری این جهاد در ترتیبی مشخص آشکار میشود که در حقیقت، شرح تفصیلیِ «سُبُلَنا» است: نخست بنیاد نظری استوار میگردد، آنگاه شرط ورود (نخستین راه: انقیاد در محضر پیر) روشن میشود، سپس غایت و پیشنیازهای باطنی (راهِ ترک طمع و عشق پاک) تبیین میگردد، بسترهای مکانی و زمانی (راهِ شب و گورستان) فراهم میآید، زیرساخت تنفسی و استجماع (راهِ ذکر خفی) بنا میشود، و سرانجام نظام ذکرپردازی (کثیرترین و متنوعترین سُبُل) با تمامی لایههای سبکشناختی، مرتبهشناختی و ارکان استجابت (نماز، نیاز، ناز) تدوین میگردد. تخطی از ترتیب طبیعی این دو ساحت — نظر و عمل — سالک را در همین جهاد به آسیبی جدی دچار میسازد؛ زیرا عمل بیبنیادِ نظری، همچون بنایی است بر ریگ روان، جهادی که «فینا» نیست و از اینرو به هدایت نمیانجامد.
## شرط ورود؛ نخستین سبیل، انقیاد در محضر پیر و کتمان سرّ
نخستین ثمرهی این معرفت نظری، پذیرش ضرورت راهنماست. اگر آیهی لنگرگاه وعده میدهد که «لَنَهْدِیَنَّهُم سُبُلَنا»، این هدایت الهی در عالم اسباب، غالباً از طریق پیر و راهنما جاری میشود؛ یعنی خودِ «سبیل» نخستین که سالک را به سبیلهای بعدی میرساند، وجودِ کسی است که راه را پیموده است. سالک باید مقام شاگردی را در محضر پیری بپذیرد که راه را پیموده است؛ و این انقیاد نه از سر ذلت، بلکه از سر شناخت این حقیقت است که بیراهنما، جهادِ نفس به بیراهه میرود و «فینا»یی که باید مقصدش باشد، به «فی نفسه» تبدیل میشود. با اینهمه، این انقیاد کورکورانه نیست؛ پیر باید در فقه، کلام و علوم دینی نیز جامعیت داشته باشد، زیرا پیر ناقص، سالک را نیز ناقص بار میآورد و راهی مینمایاند که به همهی سُبُل الهی متصل نیست. از این پس، هر گام عملی سالک — از تنظیم تنفس تا انتخاب ذکر — باید زیر نظارت چنین پیری صورت گیرد. عرفان از دیانت جدا نیست و ایمان باید همراه با معرفت جمع آید، وگرنه سلوک از مسیر اصیل خویش منحرف میشود؛ با این تفاوت که جمع ایمان با معرفت، آسانتر از جمع علم صوری با معرفت است، چراکه عالمان دانشهای صوری نیز میتوانند مؤمنانی صادق باشند.
کتمان، حافظ حریم این جهاد است. هرگونه تظاهر به عرفان، حتی نزد نزدیکان، به اتلاف نیرو میانجامد؛ سالک باید آنچه را مییابد در سینه نگاه دارد تا نیروی معنوی او در معرض تبذیر و پراکندگی قرار نگیرد و از «فینا»ییِ عمل، به «فی الناس» سقوط نکند. سالکی که در جامهی طلبگی سلوک میپیماید، باید قدرت جابهجایی میان ساحت علم و ساحت عرفان را در خود بپروراند، بهگونهای که در هریک از این دو ساحت، آموزههای دیگری دخالتی نیابد. مسیر عرفان، مسیر تخلیه از رذایل، سپس تحلیه به فضایل، و آنگاه تجلیه و پرتوافشانی است — سه گامی که خود سه سبیل از سُبُل الهیاند.
## غایت سلوک؛ تصفیهی «فینا» از طمع و تحقق عشق پاک
اکنون که شرط ورود دانسته شد، سالک باید غایت جهاد و دو مانع بنیادین میان نفس و قلب خویش را بشناسد: طمع و فقدان عشق پاک — دو مانعی که هر دو، در حقیقت، نقض همان قید «فینا» هستند.
طمع ریشه در نگرش استقلالی به پدیدهها دارد؛ نگرشی که اشیا را دارای بود و بهای مستقل میبیند و از آن رو در طلب تصاحب و بهرهبرداری از آنها برمیآید. طمع در حقیقت شکلی از شرک خفی است، زیرا کسی که طمع میورزد، چیزی را در برابر حقتعالی مینهد و آن را منشأ استقلالی برای خیر یا شر خویش میشمارد؛ جهاد چنین کسی، هرچند در ظاهر شبیه مجاهدت باشد، دیگر «فینا» نیست، بلکه «لنفسه» است. سالکی که طمع را ترک نگفته باشد، هرچند نماز، نیاز و ذکر داشته باشد، از سنگینی تعلق قلبی رها نمیگردد و این تعلق، حجابی میان او و حقیقت توحید باقی میگذارد؛ حجابی که مانع از تحقق «سُبُلَنا» میشود، چراکه هدایت الهی تنها بر جهادِ خالص از طمع نازل میگردد.
ترک طمع به معنای بیرغبتی نسبت به فعالیتهای ناسوتی نیست، بلکه به معنای قطع دل از تعلق استقلالی به نتیجهی آن فعالیتهاست. نشانهی ترک طمع، آرامش سالک در برابر کاستی و افزونی دنیاست:
$$لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ$$
تا بر آنچه از دست شما رفته اندوه نخورید و به آنچه به شما داده شده شادمانی بیجا نکنید (الحدید: ۲۳).
عشق پاک نیز محبتی است که از تعلق به مظاهر گذشته و به ذات حقتعالی رسیده باشد؛ محبتی که در آن، سالک دیگر پدیدهها را «از او» نمیبیند، بلکه «خود او» مییابد. این همان اوج تحقق «فینا» است: جهادی که دیگر حتی جهتگیری بهسوی حق را از خودِ حق جدا نمیبیند. نگرش «از اویی» پای غیر را به صحنهی هستی بازمیکند و میان سالک و معشوق فاصلهای معرفتی برجای میگذارد؛ اما نگرش «خود اویی» چنین فاصلهای را برنمیتابد. صاحب عشق پاک قدرت پرواز مییابد و از تمامی پدیدهها، حتی پدیدههایی که ظاهرشان ناخوشایند است، استقبال میکند، زیرا در پس هر ظهوری جمال حقتعالی را میبیند.
عشق پاک بر معرفت مقدم و برتر از آن است؛ زیرا معرفت شناختی نظری به دست میدهد، اما عشق اتصالی وجودی و بیواسطه است. نشانهی عشق پاک در نازکشی از پدیدههای الهی ظاهر میشود؛ در نرمی برخورد با خاک و سنگ و گیاه و حیوان و انسان، در حرمتنهادن به کوچکترین اشیا، و در تحمل بلا و ملامتی که از سوی معشوق میرسد. ترک طمع و عشق پاک دو روی یک سکهاند: ترک طمع دل را از تعلق به غیر خالی میکند و عشق پاک آن خلأ را با محبت به حقتعالی پر میسازد؛ و این خلأِ پرشده، همان ظرفی است که «فینا» در آن معنا مییابد.
## بسترهای مکانی و زمانی؛ سُبُلی که در زمان و مکان میگشایند
پیش از ورود به تفصیل ابزارهای عملی، باید بستری که این ابزارها در آن کارآمدند شناخته شود؛ زیرا هیچ ذکر و تنفسی جدای از زمان و مکان مناسب خویش به ثمر نمینشیند. اینجا نخستینبار میبینیم که «سُبُلَنا» چگونه به تکثر واقعی میرسد: شب سبیلی است، گورستان سبیلی دیگر — هر دو راهی به همان یک مقصد.
سلوک با خلوت شب پیوندی ناگسستنی دارد. شب برای خواب تماموقت نیست؛ تنها پاسی از آن — سرشب — باید خفت و در باقی، بیداری اصل است.
$$قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا$$
شب برخیز مگر اندکی از آن (المزمل: ۲).
شب ظرف نزول قرآن کریم مجید، وقوع معراج و تحقق قدر است؛ روز از آنِ کارگران و اهل غوغاست و شب از آنِ اهل جهاد باطنی.
گورستان دانشگاهی است که سالک در آن توان انسلاخ از ناسوت و ارتباط با غیب مییابد. کلاسهای این آکادمی تنها شبها گشوده میشود؛ چراغ آن تاریکی، محل درس آن غسالخانه و قبرستان، و موضوع آن پدیدههای نامرئی است که چگونگی مردن را میآموزاند. سرگذشت حضرت ابراهیم و حضرت عزیر (علیهماالسلام) در بهرهگیری از جنازه برای دستیابی به اطمینان، شاهدی بر این سبیلِ شناختهشده در سلوک است.
## استجماع؛ تمرکز نیروهای پراکنده در خدمت «فینا»
استجماع، فراهمآوری نیروهای پراکندهی نفس در کانونی واحد است — و این کانون واحد، چیزی جز همان جهتگیری «فینا» نیست؛ سالکی که نیرویش پراکنده است، جهادش را در جهات متعدد و متعارض هزینه میکند و هیچیک از این جهات، جهتِ خالص بهسوی حق نمیماند. سالک در آغاز راه، بهسبب نفسی گرفتار خواستههای متکثر، توان مهار این پراکندگی را ندارد و پیش از موعد فرسوده میشود؛ استجماع، استعدادهای خفته را آزاد میسازد و به یاری جهاد میگمارد. در نماز که معراج مؤمن است، استجماع جایگاهی بنیادین دارد؛ ملاک صحت هر ذکر و فکر، توان برقراری التفات و استجماع دل با حقتعالی است. حقتعالی حقیقتی است دارای حیات ذاتی در حال سیر، و سالک به یاری استجماع خویش را به این نیروی پایانناپذیر پیوند میزند.
برگزیدن زمانی معین و مکانی خلوت و ترجیحاً تاریک، با نشستن بر زمین، نخستین شرط تحصیل استجماع است؛ زیرا خوابیدن رخوت میآورد و ایستادن تعادلبخش نیست، همچنانکه سجده بهسبب برخورد مواضع هفتگانه با زمین از رکوع برتر است. دومین شرط، آغاز از کارهای آسان و افزودن تدریجی بر دشواری است، همراه با سنجش ضعفها و قوتهای تن و تنظیم خوراک متناسب با آن؛ برخی خوراکها اراده را سست میکنند، برخی خواب میآورند، و برخی خوی را به خشم میکشانند. سومین شرط، تناسب محتوای ذکر و دعا با حال سالک است؛ آنکه اسمای بسیار را یکبار میخواند، همچون کسی است که خوراکهای گوناگون را بیملاحظهی طبع درهم میآمیزد، حال آنکه سزاوارتر آن است که یک اسم متناسب با حال خود را هزار بار تکرار کند — این خود شکلی از انتخاب سبیلی واحد از میان سُبُل، متناسب با استعداد. چهارمین شرط، پرهیز مطلق از دود و مسکرات است؛ سلوک سالم صاف و شفاف است و خماری برخاسته از افیون جز ضلالت به بار نمیآورد و از سُبُل هدایتشده خارج میسازد.
## مبانی تنفس و ذکر خفی؛ سبیلی که در جسم جاری میشود
ذکر بر دو قسم است: ذکر ظاهری که با زبان جاری میشود، و ذکر باطنی که جایگاه آن قلب است و از ذهن، زبان و شنیدن دیگران بیگانه است. ذکر خفی آن است که با دم و بازدم سالک همراه میگردد و تنفس را از کارکرد صرفاً زیستی به مرکبی برای حیات معنوی بدل میسازد؛ این خود یکی از دقیقترین مصادیق «فینا» است — جهادی که حتی در ناخودآگاهترین کارکرد تن (تنفس) نیز جهتگیری خویش را بهسوی حق حفظ میکند. آنچه به ذهن میآید و مفهوم و متصوَّر میشود، ذکر خفی نیست؛ ذکر خفی از سنخ باطن است نه از سنخ تصور ذهنی.
انسان عادی با تنفس خویش تنها حیات تن را تأمین میکند و در این جهت با حیوانات مشترک است، با این تفاوت که ذکر آنان قهری است، نه جهاد ارادی. سالک اما توان آن را دارد که تنفس خویش را روحمند سازد و ذکری را با آن همراه کند، بهگونهای که در بلندمدت حتی خواب او نیز مصداق «نوم المؤمن عبادة» گردد؛ چراکه مؤمن در خواب نیز از ذکر ارادی خالی نیست و جهادش، ولو خفیف، ادامه دارد.
نخستین ذکری که سالک برای دستیابی به ذکر خفی بر آن تمرین میکند،
$$بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ$$
است. این ذکر بیآنکه زبان حرکتی داشته باشد، در دم به قلب آورده میشود و در بازدم تکرار میگردد، بهگونهای که هر دم و بازدم حامل دو بار این ذکر باشد. سرعت و کشیدگی ذکر با سرعت و کشیدگی تنفس متناسب میشود. این ذکر جمعیت، صفا، نعمت، دولت و عزت به سالک میبخشد.
دم و بازدم از حیث کارکرد و اهمیت با یکدیگر متفاوتاند. دم مانند بالارفتن از پله است و حامل اکسیژن و حیاتبخش؛ بازدم مانند فرودآمدن است که بدن در آن میخواهد بگریزد و حامل کربن و فسادانگیز است و باید با ارادهای جدا مهار شود — این مهار نیز نوعی جهاد است، جهادی خُرد که در هر نفَس تکرار میشود. تنفس باید کشیده، نرم و بیصدا باشد؛ این سه ویژگی باید در ذکر نیز رعایت گردد. سالک پس از سالها تمرین و ملکهشدن ذکر خفی، به مرتبهای میرسد که بازدم خویش را نیز کربن نمیبیند بلکه اکسیژن مییابد، بدین معنا که بازدم نیز برای او تازگی و صفا به همراه دارد. در مرتبهای بالاتر، سالک میتواند تنفس و ذکر خود را به تمامی اعضای بدن سرایت دهد، بهگونهای که هر عضوی — از چشم تا استخوانها — دم و بازدم و ذکر خاص خویش را بیابد؛ یعنی هر عضو، سبیلی مستقل در خدمت همان یک جهاد.
تحقق ذکر خفی منوط به رعایت پنج شرط است. نخست، کنترل ارادی بر دم و بازدم، که سالکی نقصدار در آن باید نخست سخنگفتن خویش را کاهش دهد و برای داشتن دهانی بسته تمرین کند. دوم، خلوت و تنهایی، که بدون آن ذکر خفی بهخوبی صورت نمیبندد. سوم، سبکبودن معده؛ در هنگام ذکر خفی نباید شکم پر باشد، چراکه سنگینی معده خون بدن را بهسوی خود میکشد و ذکر را بیاثر میسازد. چهارم، تاریکی، که حواس را از اشتغال به امور دیگر بازمیدارد. پنجم، بینیازی از ابزار ظاهری؛ در ذکر خفی لب، دندان، لهجه و زبان و نیز تسبیح و شمارش دخالتی ندارند، چراکه این امور از سنخ ناسوتاند و برای ذکر جلی مناسباند، حال آنکه ذکر خفی از جنس ناسوت نیست و مصرف ظاهری ندارد و از اینرو از ریا به دور است — و بدینسان، «فینا»ییِ خالص میماند، بیآلایش به دیدهی خلق.
سالک برای رسیدن به این مرتبه دستکم به دو سال تمرین مداوم نیاز دارد تا به اقتداری دست یابد که با یک اراده، دو فرماندهی همزمان داشته باشد: فرماندهی باطن در گفتن ذکر و فرماندهی ظاهر در سخنگفتن، بیآنکه این دو با هم تداخل یابند.
ذکر خفی همراه با دم و بازدم، حرکتی است رو به بالا برای دستیابی به مرتبهای معین که از دسترس عادی سالک دور است. سالکی که در این مسیر پیشرفت کند، ممکن است بهصورت تدریجی یا دفعی، در خواب یا بیداری، خود را در جایگاهی مشخص بیابد که از آن به وصول یا قرب الهی تعبیر میشود — همان هدایتی که آیهی لنگرگاه وعده داده: «لَنَهْدِیَنَّهُم». و آنکه در بیداری و بهصورت ارادی بدین مقام رسد، صاحب تمکین است. ذکر خفی از سنخ کلام نفسی است، امری متمایز از اراده و علم، که تنها برخی از انسانها توان دستیابی بدان را مییابند.
## نظام ذکرپردازی؛ سُبُلَنا در کثرتِ اذکار
ذکر در بنیاد خود، توجه است، و همچنانکه توجه مراتب مییابد، ذکر نیز مرتبهمند است. اینجاست که واژهی جمع «سُبُلَنا» بیشترین ظهور خود را مییابد؛ زیرا نظام ذکرپردازی، بیش از هر بخش دیگر این نوشتار، آشکارا بر تعدد راهها استوار است. ذکر امری اقتضایی است و متعلقی عام دارد که میتواند از حقتعالی تا امور دیگر را در بر گیرد؛ از اینرو ذکر میتواند ممدوح باشد یا مذموم، همچنانکه یادآوری واقعهای تلخ یا سفری دلانگیز نیز نوعی ذکر است. توجه به خود ذکر یا مفهوم آن، توجه به حاکی است، نه به محکی؛ ذاکر راستین باید ذکر را آلی و ابزاری بنگرد و از طریق آن، حقتعالی را که احاطهی قیومی بر تمامی پدیدهها دارد بخواند — یعنی ذکر باید همواره «فینا» باشد، نه ذکرِ خودِ لفظ. هر گفته و کرداری که به یاد حق و برای او انجام شود، ذکر است، چنانکه در روایت آمده: کسی که خدا را پیروی کند، ذکر خدا آورده است، اگرچه نماز و روزه و تلاوتش اندک باشد؛ و کسی که خدا را نافرمانی کند، خدا را فراموش کرده است، هرچند نماز و روزه و تلاوتش فراوان باشد.
متخصصان و مربیان ذکردرمانی به دو دسته تقسیم میشوند. نخست، مربیان تابعاند که مقلد استاد خویشاند و بر پایهی معلوماتی که از او آموختهاند عمل میکنند؛ آنان صاحب سبک و روش ویژه نیستند و در ذکر، اهل اختراع و تولید محسوب نمیشوند. دوم، اساتید ممتاز و صاحبان سبکاند که در این دانش انگشتشمارند؛ این گروه دارای قدرت تولید و ابداع در ذکردرمانیاند و صاحب سبک، روش و طریق ویژهای هستند که شیوهی تعلیم آن را تنها خود میدانند — اینها همان کسانیاند که خود چندین سبیل از سُبُلَنا را یافته و میشناسند. رمز و راز این دانش جز با شاگردی چندساله و انسی که در پرتو آن حاصل میآید، به دست نمیآید. از اینرو، برای گفتن ذکر، مربی لازم است؛ مربیان کارآزموده و صاحب عنایت مستقل، سبکهای خود را در ذکر دارند؛ برخی از محاسبه و مراقبه وارد میشوند، برخی از «سبحانالله» میآغازند و برخی «استغفرالله» را پایهی کار خویش قرار میدهند. سبکی ویژه و منحصر، برآمده از تجربهای بیش از پنجاهساله و عنایی و موهبتی، چنین است: شروع ذکر با صلوات و ادامهی آن با اذکار کمالی تحمیدی برای محبان، و شروع ذکر با بسمله برای محبوبان.
پنج اصل، ذکرپردازی درست را رقم میزند. نخست، مداومت بر یک ذکر در بازهای معین؛ کسی که همزمان ذکرهای متعدد میگیرد، مانند کسی است که از هر خوراکی اندکی میخورد و جز مسمومیت بهرهای نمیبرد — او در واقع میان چند سبیل سرگردان مانده، بیآنکه هیچیک را به پایان برساند. دوم، توجه به تاریخ مصرف ذکر؛ هر ذکری برای بازهای معین کارآمد است و تخطی از آن مسمومیت روحی در پی دارد. سوم، توجه به صاحب ذکر؛ برخی اذکار باید با نظرداشت اهل آن — از حضرات چهارده معصوم (علیهمالسلام) — گفته شود. چهارم، تناسب سنخ ذکر با سرعت تأثیر؛ نفس صافی از اذکار جمالی، کوتاه، خفیف و بینقطه زودتر تأثیر میپذیرد. ذکر
$$لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ$$
بهسبب فقدان نقطه، در تلفظ بسیار خفیفتر از ذکری چون
$$لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ$$
است که الفولام، نقطه و تشدید دارد و از اینرو بازدهی دیرتری میطلبد. پنجم، هشدار نسبت به غفلتزایی ذکر نادرست؛ اگر ذکری بدون رعایت اصول در باطن نهادینه شود، غفلت و قساوت از فرد جداناپذیر میگردد و توان پاکسازی آن از دست میرود، و آن ذکر دیگر سبیلی از سُبُلَنا نخواهد بود، بلکه سبیل نفس است. به همین دلیل، ورود به ذکر بدون اجازهی مربی کارآزموده و قدسی روا نیست — تأکیدی که ضرورت انقیاد در محضر پیر را در ساحت عمل بازمیتاباند.
در میان ذکرها، سه ذکر «اللهم صلّ علی محمد و آل محمد»،
$$بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ$$
و
$$لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ$$
اهمیت فراوان دارد و از ذکرهای لازم، ضروری و دائمی است؛ این سه را میتوان سه شاهراه اصلیِ سُبُلَنا دانست که تمامی سُبُل دیگر از آنها منشعب میشوند. این سه ذکر در بیشتر دعاها و مأثورات، بهویژه در دعاهای صحیفهی سجادیه، آمده است. در گفتن این سه ذکر نباید افراط کرد؛ برای نمونه در یک جلسه، دوازده هزار تهلیل یا ده هزار صلوات بهصورت فردی توصیه نمیشود، ضمن آنکه کمتر کسی است که بتواند با این شمار از ذکر، نیاز و ناز لازم آن را همراه بیاورد. البته جمعشدن شمار فراوانی از افراد در یک مجلس و گفتن ذکر جمعی، اگر با نیاز و ناز لازم آن باشد، اشکالی ندارد.
این سه ذکر را باید با هم داشت و نباید تنها بر یکی بسنده کرد، بلکه تناسب زمانی و مکانی و لحاظ حال ذکرپرداز را باید رعایت کرد و شمار آن را با توجه به این خصوصیات به دست آورد. اگر ذکرپرداز به کثرت مبتلاست، لازم است ذکر تهلیل را بیشتر بیاورد؛ ذکر تهلیل از اذکار وحدتی است که فرد را به وحدت میکشاند، کثرتشکن است و امکانات ظاهری و مادی و تعلقات قلبی را به مسلخ میبرد و فرد را به حقیقت توحید و یکتایی رهنمون میشود؛ این خود سبیلی است که مستقیماً کثرتِ راهها را به وحدتِ مقصد پیوند میزند. اما اگر ذکرپرداز به کدورت قلبی و نفس و هوس و هوا مبتلاست، باید ذکر صلوات را بیشتر بیاورد؛ صلوات، هوا و هوس نفس را مهار میکند و نفاق و ریا و سالوس و نیز کدورتهای قلبی، شک و توهم را میزداید. در صورتی که ذکرپرداز میخواهد کار مهمی را انجام دهد، باید از ذکر قدرتی بسمله بهره برد؛ بسمله قوت و قدرت و انرژی میآورد، و همراهکردن آن با طلسم یا انگشتری، یا گفتن آن زیر آسمان، در باران، یا در آب، دریا، باغ یا با گلها سبب میشود این پدیدهها با ذکرپرداز همدرد و همراه شوند و قوت خود را برای او پیشکش کنند؛ از ذکر قدرتی بسمله میتوان برای شکستن خصم نیز استفاده کرد. رفع کدورت از دل، یافتن وحدت، و کسب توان و قدرت، با این سه ذکر به دست میآید و سه ضلع مهم نیازهای انسانی برای حرکت در مسیر پرخطر و آسیبزای ناسوتی را تأمین میکند.
صلوات را باید آنتیبیوتیک اذکار دانست. برای محبان، شروع هر ذکری بدون صلوات آسیبزا است؛ حتی شروع ذکر با بسمله نیز برای این گروه، بدون صلوات، کارایی ندارد. صلوات، سبک اهل ولایت است که سالمسازی ولایی فرد و شفافسازی باطن او را بر عهده دارد. برای تربیت محبان اهل سلوک، صلوات بهعنوان ذکر پایه و نخستین توصیه میشود. صلوات، با قدرت ولایتی که دارد، ذهن آلوده و کند را صافی و روان میسازد و باطن کدر و تیره را روشن میکند؛ صلوات حکم آتشانداختن بر خرمن آلودگی را دارد و توپی است که بنیاد هر ظلمت و تیرگی را آوار میکند و اثری از آن باقی نمیگذارد.
کسی که با این سه ذکر انس بگیرد، صاحب اسم موکّل میشود؛ موکل، نیروی محافظ و اسکورت فرد است که او را در انجام کارهای بزرگ یاری میدهد. دوام ذکر و تخلق به ذکرهایی که بهصورت دائمی گفته میشوند، پدیدههای قدرتی دیگر، مانند جن، را نیز در اختیار ذکرپرداز قرار میدهد و او توان احضار و بهرهگیری از آنان را مییابد. با این سه ذکر، اگر قلبی شده باشد، میتوان به دل و به عشق رسید. صاحب عشق، دارای قدرت پرواز و برشدن است و از تمامی پدیدهها، حتی پدیدههای شرّ، خوشامد دارد؛ زیرا به سبب اقتدار باطنیای که یافته، هیچیک برای او سنگینی ندارد، برخلاف افراد عادی که خویشتنشان محکوم خوشامدها و بدآیندهای نفسانی است. صاحب دل و عشق، همهی عالم را جمال حقتعالی مییابد و هر پدیدهای را دست و پای ظهور حق میبیند؛ او عاشق همهی عالم است، زیرا همهی عالم خود اوست، نه آنکه پدیدهها از اویند — این همان نهایتِ «فینا» است که در آن، حتی مرز میان جهادکننده و جهت جهاد فرومیریزد.
صلوات نخستین ذکری است که به تازهواردان سلوک توصیه میشود و در سحرگاهان یا در تعقیب نماز صبح آورده میشود. صلوات، اذن دخول الهی برای سلوک است و کسی که بیآن آغاز کند، سفری عقیم خواهد داشت. صلوات باید به همان صورت
$$اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ$$
آورده شود، بیافزودن دعا یا درخواستی دیگر؛ چراکه این ذکر برای انشا است نه برای طلب.
پس از صلوات، ذکر
$$سُبْحَانَ اللَّهِ$$
توصیه میشود که همانند اسیدی، آلودگی را از باطن میزداید و هواجس قلبی — یعنی اختلال روحی، توهم و تخیل — را دور میسازد. این ذکر باید ملفوظ، به شمارگان فرد، و بهصورت بروزی و دمی گفته شود، بهگونهای که میان هر ذکر و ذکر بعد، بازدمی فاصله افتد؛ برخلاف اذکار متصل و مضاف که به شرک میانجامد.
ذکر
$$أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّي وَأَتُوبُ إِلَيْهِ$$
از ترکیب سه ذکر ساخته شده و از تسبیح سنگینتر است، چراکه افزون بر تنزیه حق، به تنزیه بنده نیز میپردازد. این ذکر کدورت و منیت را میزداید و مکافات و بلایای برخاسته از گناهان را برطرف میسازد. توبه — که این ذکر حکایتگر آن است — دارای مراتب است: بازگشت از عمل، بازگشت از صفات ناپسند، و برتر از این دو، بازگشت از ذات که در آن سالک درمییابد همهچیز از آنِ خداست:
$$إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ$$
ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم (البقرة: ۱۵۶). این استغفار حتی برای پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) نیز مأمور به است:
$$فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ$$
پس با ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از او آمرزش بخواه (النصر: ۳)، هرچند این استغفار در حق آن حضرت بهمعنای بازگشت از ذات است نه از عمل یا صفت.
پس از صلوات که اذن دخول است، ذکر
$$لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ$$
محتوای سلوک را میسازد؛ این ذکر نخستین پیام پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) بود و مفاد آن، نفی هرگونه استقلال و ذات مستقل برای غیر خداست، از جمله نفی الههی نفس. رعایت سه اصل در این ذکر ضروری است: روانی در تلفظ بدون خلط، حلالدرمانی در تغذیه، و رعایت مزاج و پرهیز از سنگینی معده که خون را بهسوی هضم غذا میکشاند و ذکر را بیاثر میسازد.
از ذکرهای لازم و ضروری پس از آن سه ذکر، استغفار، تسبیحات اربعه، تسبیح مطلق «سبحانالله»، ذکر حوقله، ذکر یونسیه و «یا حیّ یا قیّوم» است که در ردیف بهترین ذکرها قرار میگیرند. سبک ترکیبی ذکر، که خود را منحصر به اذکار قرآنی یا اسمای حسنای الهی نمیسازد بلکه نیازهای پیشامد ذکرپرداز را نیز اعتبار میکند، سبکی برگزیده است؛ ذکر دانشی عملیاتی است که ذکر مناسب باید بر پایهی میزان رشد ذکرپرداز و قصد او، و با توجه به تجربهی استاد کارآزموده، به دست آید — یعنی از میان همهی سُبُلَنا، آن سبیلی که مناسب حال این سالک است — نه بر اساس نمایههای آموزشی منحصر به آیات کتاب الهی یا اسمای حسنای الهی یا آنچه در مأثورات آمده، چه این شیوه تنها برای تعلیم و به حافظهسپردن اذکار کارآمد است، نه برای پرورش ذکرپرداز و برداشتن ذکر برای مصرف آن.
قرائت قرآن کریم مجید یکی از اقسام ذکر و از برترین آنهاست، چنانکه تمامی آیات کتاب الهی آیات ذکر است و قرآن کریم را باید کتاب ذکر الهی دانست. آنچه در باب ذکر اهمیت دارد، نیازشناسی مخاطب و نسخهدادن به اقتضای امور لازم برای اوست؛ کسی که در بازار کار میکند نیازمند ذکر مناسب خویش است، چنانکه در روایت اربعمائه آمده: چون به هنگام سرگرمی مردمان وارد بازارها میشوید، ذکر خدا را فراوان بیاورید، زیرا پوشانندهی گناهان و افزایندهی نیکیهاست، پس خود را از غافلان مشمارید.
هر آنچه از حقتعالی قطع گردد و غیر شود، هر اندازه هم شکوه و زیبایی علمی و اخلاقی داشته باشد، چیزی جز لوستری بدون برق نیست؛ کارهای دنیا، حتی کارهای خیر آن، با یاد حقتعالی و ذکر اوست که معنا و اساس مییابد. تنها خداست که باقی است و هرچه غیر اوست، فانی است؛ کسی که ناسوت خویش را به عالَمی ماندگار راهی کند، تمامی کارهای ناسوتی خود را رنگ الهی میزند و آن را «فینا» میکند، وگرنه بدون یاد حقتعالی، همان هنگام که در دنیا بنا میشود، در حال ریختن و هدررفتن است.
## مرتبهشناسی ذکرهای حاکم و محکوم؛ سلسلهمراتبِ سُبُل
ذکرها از حی
یث توان و نفوذ، با یکدیگر تفاوت دارند و در دو دستهی کلیِ حاکم و محکوم جای میگیرند؛ این همان سلسلهمراتبِ سُبُل است. اذکار حاکم مانند ستونهای اصلی بنا و اذکار محکوم بهمثابهی اجزای درونی آناند. صلوات، بسمله و تهلیل سه ذکر حاکم هستند که هیچ ذکری نمیتواند جایگزین آنها شود یا بر آنها پیشی گیرد. اذکار حاکم دائمی و ضروریاند، در حالی که اذکار محکوم اقتضایی و متناسب با حال و زماناند؛ برای نمونه، صلوات حاکم است و تسبیحات اربعه یا ذکر یونسیه در مرتبهی محکوم قرار میگیرند.
شناخت این مرتبهبندی در استجابت و نتیجهبخشی ذکر نقشی حیاتی دارد؛ کسی که ذکر محکوم را بدون پشتوانهی ذکر حاکم میآورد، همچون کسی است که سقفی را بدون ستون بنا میکند. ذکر حاکم به سالک هویت و استقرار میبخشد و او را در مسیر «فینا» نگاه میدارد، تا آنگاه که به اذن مربی، اذکار محکوم برای گرهگشایی از گرههای خاص نفس یا گشودن ابواب ویژهی معرفت به کار گرفته شوند. این نظاممندی، تضمینکنندهی آن هدایت الهی است که به هر جهادکنندهی صادقی وعده داده شده است؛ هدایتی که از میان سُبُل گوناگون، سالک را به یگانگیِ مطلوب میرساند:
$$لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا$$.
اما این هدایت، خود مرتبهمند است؛ همچنانکه اذکار حاکم و محکوم سلسلهمراتبی دارند، سالکانی که در این سُبُل گام مینهند نیز در مراتب متفاوتی از قرب قرار میگیرند. برخی هنوز در آغاز راه، به ذکر حاکم پناه میبرند تا استقرار یابند؛ برخی دیگر، پس از سالها مجاهدت، به مقامی رسیدهاند که ذکر محکوم را نیز با اذن و بصیرت به کار میگیرند و از هر دو دسته، ثمری متناسب با ظرفیت خویش برمیدارند. این تفاوتِ مراتب، نه نقصی در آیهی لنگرگاه، بلکه ثمرهی همان جمعِ «سُبُلَنا» است: راهی که برای هرکس، به فراخور استعداد و تاریخ و مزاجش، شکلی خاص مییابد.
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.