متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1373
مقدمه
این مجموعه، روایتی است صمیمی از خاطراتی که در درسگفتارهایم بهصورت گذرا بیان شدهاند و اکنون بهگونهای تفصیلی و منسجم بازگو میشوند. این خاطرات نهتنها بازتابدهنده لحظات زندگی من، بلکه آیینهای از تأملات عمیق معرفتی، عرفانی و علمی است که در مسیر سلوک و طلبگیام شکل گرفتهاند. هر بخش از این گفتگوها، دریچهای است به سوی فهم عمیقتر از حقیقت دین، عرفان و حکمت، که با زبانی ساده اما ژرف، برای مخاطبان فرهیخته و جویای معرفت نگاشته شده است.
بخش اول: صحیفه عشق و عرفان معصومین
سالها پیش، هنگامی که در پی تببین جایگاه والای صحیفه سجادیه بودم، آرزو داشتم این کتاب شریف را به متنی درسی در حوزههای علمیه بدل کنم. صحیفه سجادیه، به باور من، نهتنها مجموعهای از دعاها، بلکه کتابی است سرشار از عرفان ناب معصومین علیهمالسلام. این عرفان، که از جنس عرفان محبوبان است، با آنچه در کتابهای متداول عرفانی مییابیم متفاوت است. در این کتاب، دعاها با حالات و مقامات معنوی خاصی همراهاند که فهم آنها نیازمند تأملی عمیقتر از گردآوریهای چهلتکهای است که برخی نویسندگان ارائه میدهند.
یادم میآید زمانی که قصد داشتم صحیفه را بهعنوان کتاب درسی عرفان معرفی کنم، با مقاومتهایی روبهرو شدم. مخالفان، که از عمق این کتاب و سنگینی معارف آن آگاه نبودند، دم و دستگاه ما را به هم ریختند و نگذاشتند این کار به سرانجام برسد. با این حال، از یادداشتهای یکی از شاگردانم، کتابی با عنوان «صحیفه عشق» منتشر شد که هرچند بخشی از آن درسگفتارها را در خود دارد، اما به دلیل دخالتهای تحریری، سیر کلی بحثها را از دست داده است.
صحیفه سجادیه را اختالقرآن نامیدهاند، اما من باور دارم که این کتاب، همچون نهجالبلاغه، اخالقرآن است؛ چرا که هر دو، برادران قرآن کریماند و از یک حقیقت سرچشمه میگیرند. سنگینی و عمق این کتاب چنان است که دست درک آدمی به آسانی به آن نمیرسد. برای نمونه، در دعای مکارمالاخلاق، نوزده ویژگی از اوصاف صلوات ذکر شده و در کل صحیفه، صد و هفتاد و هفت مورد از این اوصاف آمده است. هر صلوات، ذکری خاص با آثاری ویژه است که باید متناسب با حال سالک گزینش شود، همانگونه که برای هر بیماری دارویی خاص تجویز میشود.
روزی یکی از عالمان فاضل که به خارج از کشور سفر کرده بود، از تجربهاش در ترجمه صحیفه سجادیه به زبان اسپانیولی گفت. او کتاب را به ویراستاری مسیحی سپرد که از عمق معنوی آن شگفتزده شده بود. اما آن ویراستار پرسشی مطرح کرد: چرا امام سجاد علیهالسلام در این دعاها مدام از خود تعریف میکند و صلوات میفرستد؟ پاسخ این پرسش را در «صحیفه عشق» آوردهام، جایی که نشان دادم صلواتهای صحیفه تکراری نیستند، بلکه هر یک حامل معنایی خاص و اثری متفاوتاند. این تفاوتها، عرفان والای معصومین را نشان میدهند که فراتر از عرفان محبین است.
وَأَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الْأَقَلِّينَ (قرآن کریم: من پس از این، کمترینِ کمترینام). این کلام امام سجاد علیهالسلام، جلوهای از حالات عرفانی ایشان است که در آن، سالک به مقام اقلیت و فنای کامل میرسد، جایی که هیچچیز برایش باقی نمیماند جز خدا.
بخش دوم: خلوت تاریکی و سلوک شبانه
از کودکی، شب و تاریکی برایم پناهگاهی بود که در آن با خود و خدایم خلوت میکردم. ساعتهای طولانی شب را در تاریکی مطلق میگذراندم، بیآنکه نیازی به نور داشته باشم. کلیدهایم را که بیش از بیست عدد بودند، در تاریکی میشناختم و هر قفل را با کلیدش میگشودم. نور برایم گاه مانند خردهریگهایی بود که بر صورتم میریخت و آرامشم را برهم میزد. این انس با تاریکی از کودکیام آغاز شد، وقتی کلید مسجد محل را به جای سپردن به مغازهدار، در جیبم نگه میداشتم و شبانه به مسجد میرفتم.
در آن سالها، برق نبود و چراغهای گردسوز تنها روشنایی بودند. اگر چراغی روشن میکردم، مردم گمان میبردند دزد به مسجد آمده است. پس در تاریکی مطلق، نماز میخواندم و با خدا و خودم خلوت میکردم. این خلوت شبانه، جایی بود که روحم را صیقل میداد و مرا به سوی معرفتی عمیقتر میبرد. گاه برای رفع خستگی، متکایی زیر سر میگذاشتم، اما خواب به چشمانم راه نداشت. اگر خواب به سراغم میآمد، با یک سیلی محکم به صورتم، آن را میرمیدم. این عادت از نوجوانیام بود، وقتی مطالعه و تحقیق را وظیفهای الزامی میدانستم و حتی لحظهای خواب را به خود راه نمیدادم.
یادم میآید یکی از اساتیدم، مرحوم آیتالله الهی، میگفت در شبهای سرد زمستان، برای بیدار ماندن و درس خواندن، گليم حجره را کنار میزد و روی زمین سرد مینشست تا خواب از او بگریزد. استاد دیگری از چراغ گردسوز زیر سینهاش میگفت تا اگر خواب به سراغش آمد، ریشش بسوزد و بیدار شود. این رنجها و ریاضتها بود که عالمان دینی را به مقامات علمی و معنوی میرساند. اما امروز، کمتر کسی حاضر است چنین رنجی را برای علم و معرفت تحمل کند.
در فیضیه، شبها همه طلبهها خواب بودند، جز من و طلبهای که گاه از فرط بیخوابی، روضه قتلگاه میخواند. چراغ حجرهام تا صبح روشن بود، اما نه برای سرگرمی، بلکه برای مطالعه و تحقیق. در یکی از شبهای ماه رمضان، زیارتی از امام عصر (عج) نصیبم شد که چنان نشاطی به من داد که تمام آن ماه را بیخواب سپری کردم. این تجربه، مرا به این باور رساند که علم و معرفت، با ریاضت و مجاهدت به دست میآید، نه با راحتی و عافیتطلبی.
بخش سوم: انس با قبرستان و عالم برزخ
از کودکی، قبرستان برایم دانشگاهی بود که در آن درسهای عمیق معنوی آموختم. در شهرری، نزدیک خانهمان، قبرستانی بود که مرا با عوالم فرامادی آشنا کرد. آنجا با غسال و گورکنی رفیق شدم که عمری را در قبرستان گذرانده بود. از او پرسیدم: در این سالها چیزی عجیب دیدهای؟ گفت: جز استخوانهای شکسته و کفنهای پوسیده، چیزی ندیدهام. اما من در همان کودکی، در آن قبرستان، چیزهایی دیدم که مرا از آدم و عالم فارغ کرد.
استادم در آن قبرستان، همان گورکن بود که با سادگی و بیادعایی، سلطان عوالم بود. او مرا به برزخ اموات میبرد و با آنها همراه میکرد. همسرش نیز، که زنان را غسل میداد، از او بزرگتر بود. این دو، با زندگی ساده و پابرهنهشان، از اولیای مقرب خدا بودند. من از سهسالگی تا مرگشان، مانند فرزندشان بودم و از آنها درسهایی آموختم که هیچ کتابی نمیتوانست به من بیاموزد.
در آن قبرستان، دانستم چرا اسلام میگوید مرده را آهسته و در سه مرحله به قبر نزدیک کنید، یا خاک را با دست بریزید تا او درد نکشد. این احکام، از حقیقت برزخ خبر میدهند که تنها با تجربه و همراهی با اساتید واقعی قابل درک است. استادم، با قدرت حشرالموتى، ملائکه و اجنه را به من نشان میداد و مرا با آنها مأنوس میکرد. اما متأسفانه، امروز حوزههای علمیه از این علوم عملی فاصله گرفتهاند و به تکرار مفاهیم بسنده کردهاند.
بخش چهارم: ذبح نوافل و شرم از عبادت
در کودکی، مسجد برایم چون انگشتری در دستم بود؛ گویی مالک آن بودم. شبها کلید مسجد را پنهانی برمیداشتم و در تاریکی به آنجا میرفتم. در پنج یا ششسالگی، وقتی شنیدم که نماز شب انسان را به مقام محمود میرساند، طمع این مقام چنان حالم را دگرگون کرد که شبها در مسجد نماز میخواندم. اما شبی، در حین نماز، فکری به ذهنم خطور کرد: آیا در این وقت شب، کسی جز من بیدار است؟ ناگهان در رؤیتی، عالم و آدم و فرشتگان را در حال عبادت دیدم. آن لحظه، از نماز خود شرمنده شدم. فهمیدم که عبادتم در برابر بینهایت عبادت مخلوقات، چه حقیر است.
لاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ (روایت: هیچ جنبش و نیرویی جز به اراده خدا نیست). این کلام، حقیقتی است که اولیای خدا در آن غرقاند و از هر عمل خیری شرم میکنند، چرا که میدانند همهچیز از خداست.
آن شب، نمازم را ذبح کردم؛ نه از روی اختیار، بلکه خودبهخود باطل شد. شرمساری از این فکر که خود را در عبادت تنها پنداشتم، مرا به این فهم رساند که نوافل، اگر با ظرفیت کافی همراه نباشد، ممکن است به کبر و غرور منجر شود. این تجربه، در کودکیام مرا از خودبینی دور کرد و آموختم که عبادت حقیقی، آن است که از هرگونه خودنمایی خالی باشد.
جمعبندی
این گفتگوهای صمیمی، بازتابی است از مسیری که در آن، علم، عرفان و سلوک با یکدیگر درآمیختهاند. از خلوت شبانه و انس با قبرستان تا تأمل در صحیفه سجadie و ذبح نوافل، هر لحظه از این خاطرات، دعوتی است به تأمل در حقیقت دین و معرفت. امیدوارم این روایتها، خواننده را به سوی فهم عمیقتر از حکمت و عرفان معصومین هدایت کند و نوری باشد بر مسیر جویندگان حقیقت.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!