متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1376
مقدمه
این مجموعه، شرحی است از لحظههای زندگی و تجربههای شخصیام که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. این روایتها، آیینهای هستند از باورها، اندیشهها و سلوک معنویام که با صداقت و صمیمیت به نگارش درآمدهاند. هر بخش، دریچهای است به جهانی که در آن علم، عرفان، فقه و تعهد معنوی در هم تنیدهاند تا تصویری روشن از مسیری که پیمودهام به مخاطب عرضه کنند. این خاطرات برای کسانی نگاشته شده که در جستوجوی حقیقتاند و میخواهند از خلال تجربههای یک عالم دینی، به عمق معرفت و معنویت دست یابند.
بخش اول: دوئل اقتدار معنوی
سالها پیش، پیش از پیروزی انقلاب، با شخصیتی مواجه شدم که دراویش او را سلطان معنویت میدانستند. در سالنی وسیع و پرشکوه، با حضور رجال و بزرگان، او چون پادشاهی مغرور بر تخت نشسته بود. مریدانش با چنان احترامی به او مینگریستند که حتی جرئت ایستادن در برابرش نداشتند و برخی پایش را میبوسیدند. من با لبادهای که نشان هویت روحانیام بود، بیهیچ واهمهای به سوی او رفتم. فضای سالن سنگین بود، اما گامهایم استوار. وقتی به او نزدیک شدم، برخلاف عادت همیشگیاش، از جای برخاست و تا وسط سالن پیش آمد و مرا در آغوش گرفت. این حرکت او برای مریدانش نشانهای از خضوع بود، نشانهای که انتظارش را نداشتند.
در آن مجلس، گفتوگویی کوتاه اما پرمعنا شکل گرفت. او پرسید: «تفاوت ما با شما چیست؟» و ادعا کرد که ما تنها سخن میگوییم، اما او حقیقت را در اختیار دارد. پاسخ دادم: «ما اهل علم و مدرسهایم، اما شما که ادعای عمل دارید، قدرتی نشان دهید که چیزی به جنبش درآید.» این سخن، او را به چالش کشید. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. او از استادم پرسید، و من پاسخ دادم: «حق.» دیگر سخنی نگفت و مجلس را در انفعال ترک کرد. این لحظه، نهتنها پیروزی در یک مناظره، بلکه تأکیدی بود بر اقتدار معنوی که از ایمان به امام صادق علیهالسلام و حقیقت عرفان ناب سرچشمه میگیرد.
نکته کلیدی: اقتدار معنوی، نه در نمایش ظاهری، بلکه در عمق ایمان و تسلیم در برابر حقیقت است. کسی که به حق متصل است، نیازی به تظاهر ندارد.
در آن جلسه، برخی از مریدان که شاهد این مواجهه بودند، از درویشی دست کشیدند و به من اقتدا کردند. یکی از آنها بعدها پزشک شد و تعریف میکرد که در بیمارستان، یکی از مشایخ دراویش را دید که دستش را به سوی پرستاران دراز میکرد تا ببوسند. به او اعتراض کردم که این کار با احکام شرع سازگار نیست. او اما احکام را به سخره گرفت و گفت: «اینها حس نیست.» این پاسخ، نشان از انحطاطی بود که برخی جریانهای معنوینما گرفتارش شدهاند. من در کتاب «دانش سلوک معنوی» به این انحرافات اشاره کردهام و شرایط درویشان صادق را توضیح دادهام.
در تجربهای دیگر، در ساوه با زنی مواجه شدم که به تفأل با قرآن شهرت داشت. او با دریافت مبالغ هنگفت، ادعای پیشگویی میکرد. از او خواستم تا برایم تفألی بزند. وقتی قرآن را گشود، هیچ سخنی نتوانست بگوید. گفتم: «بگذار من برایت تفأل بزنم.» با نشاندادن عمق و دقت تفأل قرآنی، ناتوانی او آشکار شد. او حتی خواست که این علم را از من بیاموزد، اما چون روحیهای کاسبکارانه داشت، شرطی سنگین گذاشتم تا بداند این معرفت، بازیچه نیست.
نکته کلیدی: اولیای خدا را میتوان از این شناخت که هیچ جادوگر یا صاحب قدرت باطنی نمیتواند در برابرشان عرض اندام کند. آنان با اتصال به حق، تمام نیروهای باطل را خنثی میکنند.
بخش دوم: ستاره بینشان
مادرم، عارفهای دلسوخته بود که بر سنگ قبرش عبارت «ستاره بینشان» حک شد. او تندیسی از عرفان و معنویت بود، زنی که تمام محتوای علم عرفان را در وجودش متجلی کرده بود. تا زمانی که زنده بود، چون کعبهای بود که من چون پروانهای به دورش میچرخیدم. در کودکیام، فضای خانه ما از ایمان و عبادت او رنگ گرفته بود. او سه ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه میگرفت و من، کودکی دهساله، به تبعیت از او این روزهها را به جا میآوردم. مادرم عاشقانه عبادت میکرد. سجادههایش را پهن میکرد، ذکری میگفت، و گاه ساعتها قرآن را با صدای بلند تلاوت میکرد. یادم میآید که از من میخواست قرآن را بلند بخوانم. میگفت: «محمد، چرا قرآنت یواش نوشته شده؟» و من در پاسخ میگفتم: «مادرجان، قرآنت آشیخ علی بلند نوشته شده!»
حتی در نود و پنج سالگی، مادرم ماه رمضان را روزه میگرفت و به پیشواز آن میرفت. در تابستانهای گرم، نگرانش بودم و به او میگفتم که روزه برایش واجب نیست، اما او میگفت: «اگر روزه نگیرم، دچار فشار روحی میشوم.» این ایمان و صلابت او مرا به شگفتی وا میداشت. او در این سن، پیادهروی میکرد و هیچگاه از عبادت و روزهداری دست نکشید. این اعتقاد عمیق او بود که مرا به تأمل در ایمان خودم وامیداشت. دوست داشتم مانند او، ایمانی خالص و عاشقانه داشته باشم.
نکته کلیدی: ایمان حقیقی، در عمل عاشقانه و بیریا تجلی مییابد. مادرم با روزهداری در نود و پنج سالگی، نشان داد که ایمان، نفس کشیدن روح است.
وقتی مادرم از دنیا رفت، تنها هفتاد و هشت هزار تومان از او باقی ماند. اما عزت و شکوهش چنان بود که پس از مرگش، یکی از دوستانم ده میلیون تومان برای مراسم چهلمش هزینه کرد. این عزت، از زندگی پاک و معنوی او سرچشمه میگرفت. او مانند ملائکه، پاک و شرافتمند زیست. وقتی زنی از من چادرش را خواست، ابتدا خجالت کشیدم، اما او اصرار کرد و گفت که این چادر برایش ارزشی معنوی دارد. این همان مقام فناست که در عرفان از آن سخن میگوییم؛ مقامی که مادرم با زندگی ساده و بیآلایشش به آن دست یافته بود.
قرآن کریم:
وَالْمَلَائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلَا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
فرشتگان به ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند و برای کسانی که در زمیناند طلب آمرزش میکنند. آگاه باشید که خدا آمرزنده مهربان است.
مادرم معتقد بود که فرشتگان برای بندگان خدا استغفار میکنند. او سجادههایش را پهن میکرد، دو رکعت نماز میخواند و ذکری میگفت، سپس میگفت: «بقیه را ملائکه میخوانند.» این باور او، مرا به عمق ایمان و اتصال به عالم غیب رهنمون میساخت.
بخش سوم: درایت پدر
پدرم مردی با درایت و حکمت بود. یادم میآید وقتی میخواستم به کلاس اول بروم، او گفت که شلوارم باید کشی باشد. من که دوست داشتم شلوار کمربندی بپوشم، از این تصمیم ناراحت بودم. اما وقتی در مدرسه دیدم که بچههایی با شلوار کمربندی در دستشویی به مشکل برمیخورند، درایت پدرم را درک کردم. او همیشه با حکمت عمل میکرد و درسهایش را به شکلی غیرمستقیم به من میآموخت.
یک روز، در کودکی، برای بازی با دوستانم یکی را زدیم. پاسبان مرا دنبال کرد و من به پشتبام بازار گریختم. در لحظهای که راه فراری نداشتم، پدرم را دیدم که در صحن بازار بود. اما غرورم نگذاشت او را صدا کنم. این لحظه، درس بزرگی از استقلال و مسئولیتپذیری به من آموخت.
پدرم در تربیت، روشی خاص داشت. او ما را آزاد میگذاشت تا تجربه کنیم، اما در زمان مناسب، حسابکشی میکرد. یک بار، در کودکی، پیشنهاد داد که به ازای هر چک، پولی به من بدهد. من که ذوقزده شده بودم، پذیرفتم. اما وقتی چند بار این کار را تکرار کرد، ناگهان ضربهای به سرم زد و گفت: «خاک بر سرت، آدم برای پول چک میخورد؟» این درس، ارزش پول را از ذهنم بیرون کرد و مرا به بیاعتنایی به مادیات سوق داد.
نکته کلیدی: تربیت حکیمانه، در سادگی و با درایت انجام میشود. پدرم با روشهای غیرمستقیم، درسهای بزرگی از زندگی به من آموخت.
خانه ما پر از خاطرات شیرین بود. آبانبار بزرگی داشتیم که پر از ماهیهای قرمز بود. پدرم با دقت از آن مراقبت میکرد و حتی عطر گلهای محمدی حیاط، فضا را عطرآگین میکرد. او به مردم بسیار کمک میکرد و در بازار، مورد اعتماد همه بود. یک بار دیدم که از پشت قاب عکسی پول برداشت و به نیازمندی داد. این رفتار او، درس سخاوت و امانتداری را به من آموخت.
بخش چهارم: خانوادهای از جنس ایمان
تولد و هویت معنوی
شماره شناسنامهام سه است، گویی پیش از هابیل و قابیل به این جهان پا گذاشتهام. متولد فروردینماهام، اما تولدم را نه لحظه انعقاد نطفه میدانم و نه زمان به دنیا آمدن، بلکه لحظهای میدانم که روحم از عالم ملکوت به این خاکدان فرو ریخت. این نگاه، ریشه در معرفتی دارد که زندگی را فراتر از جسم و ماده میبیند و مرا به تأمل در هویت معنویام وامیدارد.
نکته کلیدی: هویت انسان در اتصال به عالم ملکوت شکل میگیرد، نه در لحظههای مادی تولد.
همسری از جنس اعتماد
همسرم، ستون زندگیام است. او با هوش و درایتی که دارد، بسیاری از امور زندگی را به بهترین شکل اداره میکند. همیشه به او گفتهام: «تو بهتر از من میدانی و بهتر عمل میکنی.» اعتمادم به او چنان است که نیازی به دخالت در کارهایش نمیبینم. او دلبسته زرقوبرق دنیا نیست و این سادگی و پاکی، او را در نظرم عزیزتر کرده است. پیش از او، همسری داشتم که در سال ۶۸، در پی هجوم گروهی از اراذل مورد حمایت برخی جریانها، به شهادت رسید. آن شب تلخ، همسایهای ادعا کرد که پسرم شیشه خانهاش را شکسته و مرا به بیرون کشاند. ناگهان بیش از ده نفر با چاقو به من حمله کردند. من که رزمیکار بودم، با آنها درگیر شدم و هیچیک نتوانستند به من آسیبی برسانند، اما همسرم که پشت در بود، ضربه دید و پس از یک هفته در بیمارستان به شهادت رسید. این واقعه، دردی عمیق در دلم نشاند، اما مرا از پای درنیاورد.
نکته کلیدی: اعتماد و هماهنگی در زندگی خانوادگی، بنیانی است که زندگی را به سوی کمال معنوی هدایت میکند.
فرزندان، آیندهای در مسیر طلبگی
فرزندانم، هرکدام به گونهای مرا به شگفتی واداشتهاند. یکی از آنها که در کودکی نبوغی خاص داشت، گاه از امور پنهانی سخن میگفت. برای حفظ او از معرکهگیری، گفتم: «باباجان، من دید تو را شطرنجی میکنم تا از این امور دور بمانی و به درس بپردازی.» او که در راهنمایی معدل بیست داشت، بهعنوان جایزه گوشی آیفونی برایش خریدم تا در دنیای مجازی نیز مهارت کسب کند. این کار را نه تفنن، بلکه آموزش میدانستم. او اکنون طلبه است و راه علم و طلبگی را با جدیت دنبال میکند.
محسن، دیگر فرزندم، در مدرسه ممتاز بود. وقتی کارنامهاش را آورد، به او گفتم: «بابا، قلبم از این تلاش تو جلا پیدا کرد!» و جایزهای کوچک به او دادم. او در کودکی شاد و شیکپوش بود، اما این شادی و آزادگی را به گونهای هدایت کردم که در بزرگسالی سبکسر نشود. او حتی در نوجوانی برای خود سال خمسی تعیین کرده بود و من به پاس درسخواندنش، خمسش را بخشیدم. اینها را برای آن پرورش دادم که طلبگی را نه شغل، بلکه راه زندگی بدانند.
نکته کلیدی: تربیت فرزندان در مسیر طلبگی، نیازمند هدایت حکیمانه است تا شادی و آزادگی آنها به سبکسری نیانجامد.
خودم در نوجوانی، در نوزدهسالگی، دیگر مقلد نبودم. در فیضیه درس میگفتم و با چنان اقتداری ظاهر میشدم که همه مرا میشناختند. آن روزها، با ظاهری شیک و غیرمعمم، درسهایی ارائه میکردم که طلاب را جذب میکرد. برخی از عالمان سنتی به من ایراد میگرفتند که چرا معمم نیستم. گفتم: «من کار علمی میکنم، نه آخوندی.» این نگاه، ریشه در باورم به علم و معرفت داشت، نه تظاهر به ظواهر.
دامادها و خویشان
دامادهایم نیز بخشی از زندگیام هستند. روزی با یکی از طلاب به خانه دامادم رفتم. در غیاب من، او با طلبهام بحث کرد و تحت تأثیر سخنانش قرار گرفت. وقتی برگشتم، دامادم گفت: «این طلبه چه میگوید!» خندیدم و گفتم: «او تو را سر کار گذاشته!» وقتی خواستیم برویم، او قرآن آورد و از طلبه خواست استخاره کند. گفتم: «فرقی ندارد من بگیرم یا او.» این ماجرا نشان داد که گاهی شاگردانم از خودم برای خانوادهام جذابترند. همیشه خواستهام خانوادهام به من التفات زیادی نداشته باشند تا در بند شهرت نیفتم.
برادرم در کودکی جسور و زرنگ بود. اعلامیههای عالمان دینی را به او میدادم تا در شهر پخش کند. او حتی آنها را به دکههای شهربانی میچسباند یا در خودروهای ساواک میانداخت. دوست داشتم طلبه شود، اما تقدیر او را به مسیر دیگری برد.
یکی از خواهرزادههایم نابغه بود. ابتدا او را برای طلبگی تربیت کردم و ادبیات عرب به او آموختم. اما دیدم با نبوغش، در حوزه با علمای سنتی درگیر میشود و ممکن است به خطر بیفتد. پس او را به علوم دانشگاهی هدایت کردم. او اکنون در سفارت فرانسه کار میکند و ثروتی هنگفت دارد. روزی به او گفتم: «اگر طلبه نشدی، حالا که ثروتمند شدهای، با امکاناتت به دین خدمت کن.» این سخن، تأکیدی بود بر اینکه خدمت به دین، تنها در لباس طلبگی نیست.
نکته کلیدی: خدمت به دین، تنها در طلبگی خلاصه نمیشود؛ هرکس با امکانات و استعداد خود میتواند در این مسیر گام بردارد.
بخش پنجم: سیاحت در موضوعشناسی علوم
تهران، شهری از خاطرات کودکی
در کودکی، تهران را چون کف دستم میشناختم. هر خیابان و کوچهاش برایم آشنا بود. اما امروز، با تغییر نامها و گسترش شهر، دیگر آن آشنایی را ندارم. تهران روزگاری ییلاق شهرری بود، اما حالا کلانشهری است که از شمال به شمشک و دیزین میرسد و از جنوب به ورامین و کرج. شمشک با جادههای پیچدرپیچ و برفیاش، برایم یادآور ماجراجوییهای کودکی است. شبهای برفی، با تاریکی و خطر، ما را به خود میخواند. هنوز هم وقتی به آن جادهها فکر میکنم، حس ماجراجویی در من زنده میشود.
شهرری، مهد علمایی چون فخر رازی و ابوالفتوح رازی بود. آن روزها، عالمان واقعی بودند، نه مانند امروز که علمدوستی جای خود را به کسب درآمد داده است. در گذشته، علم برای علم بود، نه برای نان. این تفاوت، ریشه در روحیهای دارد که علم را نه ابزار، بلکه هدف میدانست.
نکته کلیدی: علم حقیقی، آن است که برای معرفت و نه برای مال و منال دنبال شود.
یادم میآید در کودکی، آب آشامیدنی تهران از جویهای آلوده تأمین میشد. مردم با همان آب، لباس میشستند و آشامیدنی تهیه میکردند. بسیاری از بیماریها از همین آبها بود. امروز اما بهداشت پیشرفت کرده و مرگومیر کاهش یافته است. این تفاوت، مرا به تأمل در نقش علم و آگاهی در بهبود زندگی وامیدارد.
تهران، آزمایشگاه موضوعشناسی
در نوجوانی، تهران برایم آزمایشگاهی بود برای موضوعشناسی. استادی داشتم که مرا به مشاهده دقیق محیط واداشت. میگفت: «در اتوبوسهای دوطبقه بنشین و تابلوهای مغازهها را حفظ کن.» این تمرین، مرا به موضوعشناسی رهنمون کرد. در همان اتوبوسها، اصول کافی را حفظ کردم. این کتاب، مانند حمد و سوره، در ذهنم حک شد. دفترچهای داشتم که روایات را در آن یادداشت میکردم و تحلیلهایم را مینوشتم. این یادداشتها، که بعدها با عنوان «المسکه» منتشر شد، ثمره آن روزها بود.
قرآن کریم:
لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآَنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، آن را از خشیت خدا خاشع و متلاشی میدیدی. اینها مثلهایی است که برای مردم میزنیم تا شاید بیندیشند.
موضوعشناسی، مرا از دگماتیسم و تنگنظری دور کرد. اگر علم دینی بخواهد کارآمد باشد، باید از کتابمحوری به موضوعشناسی روی آورد. تنگنظری، حتی اگر در مرجع تقلیدی باشد، خطرناک است و مردم را به سختی میاندازد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، امّی بودند، نه به معنای بیسواد، بلکه به معنای کسی که از پایتخت و مرکز آمده و روحی باز و آزاد دارد. این نگاه، مرا به سوی گشودگی و انعطاف در برابر حقیقت هدایت کرد.
نکته کلیدی: موضوعشناسی، کلید رهایی از تنگنظری و دگماتیسم است و علم دینی را کارآمد و پویا میکند.
جمعبندی
این خاطرات، نهتنها شرح زندگیام، بلکه بازتابی از باورها و ارزشهایی هستند که از خانواده، استادان و تجربههایم آموختهام. از مادرم ایمان عاشقانه، از پدرم درایت و حکمت، و از استادانم موضوعشناسی و گشودگی به حقیقت را فراگرفتم. این روایتها، دعوتی است به تأمل در زندگی و ارزشهای والایی که میتوانند انسان را به سوی حقیقت و کمال رهنمون شوند.
با نظارت صادق خادمی
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!