متن تحقیق
!DOCTYPE html>
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1379
مقدمه
این مجموعه، روایتی است از تجربههای زیستهام، خاطراتی که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. اکنون، این فرصت فراهم آمده تا با نگاهی ژرفتر، آنها را با شما به اشتراک بگذارم. این خاطرات، نهتنها بازتابدهندهی مسیر زندگی و تأملاتم در حوزههای علمی، معنوی و اجتماعی است، بلکه تلاشی است برای به تصویر کشیدن جهانی که در آن زیستهام؛ جهانی پر از رنگها، صداها و مردمانی که هر یک، بهنحوی، مرا به سوی حکمت و معرفت رهنمون شدند. این روایتها، دعوتی است به تأمل در زندگی، جامعه و رابطهی انسان با خویشتن و خالق.
بخش اول: موضوعشناسی و حکمتجویی
در ایام طلبگی، استادانم مرا به سفری معنوی و معرفتی فراخواندند؛ سفری که از آن با عنوان «موضوعشناسی» یاد میکردند. این مفهوم، یکی از ارکان حکمتگرایی و تربیت الهی بود که استادانم بر آن تأکید داشتند. آنها میخواستند ما را بهعنوان سفرای الهی تربیت کنند؛ کسانی که نهتنها در حجرهها و کلاسهای درس محصور نمیمانند، بلکه با حضور در بطن جامعه، از نزدیک با مردمان، دغدغهها و زندگیشان آشنا میشوند.
استادانم میگفتند: «به مکانهای عمومی بروید، ببینید، بشنوید و بیاموزید.» این سفارش، مرا به کوچهها و خیابانها، از قهوهخانهها تا کافهها و حتی سینماها کشاند. در کودکی و جوانیام، از مناطق اعیاننشین تهران تا گوشههای پنهان شهر، همهجا را گشتم. روزگاری در خیابان آیزنهاور (آزادی کنونی)، در سینما سانترال، شاهد فضایی بودم که بهاصطلاح مدرن و بالاشهری خوانده میشد. شلوارهای پاچهگشاد مد روز بود و شراب چنان رواج داشت که ناچار بودم پاچههای شلوارم را تا زانو بالا بزنم تا نجس نشود.
روزی در کافهای، مردی مست را دیدم که با صدایی گرفته گفت: «میخواهم خودم را نبینم، میخواهم در خودم فرو بروم و نباشم.» این سخن، هرچند از زبان کسی برمیآمد که در مستی غرق بود، اما عمقی داشت که مرا به فکر فرو برد. این تجربهها، درسهایی بود که هیچ کتابی نمیتوانست به من بیاموزد.
بخش دوم: تربیت طلاب و تجربههای اجتماعی
در تربیت شاگردانم نیز همین روش را پی گرفتم. به آنها میگفتم: «جهان را ببینید، تجربه کنید و از نزدیک با مردمان آشنا شوید.» در قم، پیش از انقلاب، محدودیتها بسیار بود. طلاب را به سختی میتوانستیم به مکانهای عمومی بفرستیم. روزی به بهانهی یافتن طلبهای انقلابی که گم شده بود، به چند تن از شاگردانم پول دادم تا به سینما بروند. گفتم: «فیلم ببینید، خوراکی بخرید و لذت ببرید. اگر او را یافتید، خبرم کنید.» وقتی بازگشتند، با شادی گفتند: «الهی شکر، ما یک سینمای حلال هم رفتیم!» این تجربهها، آنها را با جهانی فراتر از حجرهها آشنا کرد.
در سفری به دیزین، جایی که پیست اسکیاش زبانزد بود و بیشتر سرمایهداران و خارجیها به آنجا میرفتند، ساعاتی را دراز کشیده زیر آفتاب گذراندم. همراهانم چادرشبی برای استتارم برپا کردند و من، ساکت، به سخنان مردمان گوش سپردم. آن چند ساعت، چنان پربار بود که گویی سالها در دانشگاه درس خواندهام. شنیدم که چگونه برخی با سوءاستفاده از منابع ملی، ثروتهای کلان به جیب میزنند و در عین حال، خود را متمدن و باکلاس میدانند.
بخش سوم: خرافات و حقیقتجویی
در کودکی، در شهرری بزرگ شدم، جایی که کوه بیبی شهربانو قرار دارد. مردم باور داشتند که امام حسین (ع) هر شب جمعه به این کوه سر میزند تا شهربانو را دیدار کند. متولیان حرم، لنگ و قطیفهای را به این بهانه شستوشو میکردند و ورود مردان به ضريح ممنوع بود. میگفتند اگر مردی وارد شود، به سنگ تبدیل میشود. کنجکاوی کودکیام مرا به آنجا کشاند. با شجاعت و شوخی، با پرشی وارد حرم شدم تا ببینم چه اتفاقی میافتد. هیچچیز رخ نداد! بعدها فهمیدم که این ممنوعیت، بهانهای برای پنهان کردن گنجی بود که برخی از آن بهره برده بودند.
این تجربه، مرا به تأمل در خرافات واداشت. چرا باید باورهایی بیاساس، ذهن مردم را پر کند؟ چرا برخی با سوءاستفاده از اعتقادات، به منافع خود میاندیشند؟ این پرسشها، مرا به سوی حقیقتجویی سوق داد.
قرآن کریم: وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ * ارْكُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ
(ترجمه: و بندهمان ایوب را یاد کن، هنگامی که پروردگارش را ندا داد که شیطان به من رنج و عذاب رسانده است. * با پایت بر زمین بکوب، این است شستوشوگاه خنک و نوشیدنی.)
در سفری به آرامگاه منسوب به ایوب نبی در نزدیکی شوروی سابق، چشمهای را دیدم که مردم آن را معجزهی ایوب میدانستند. اما آب آن چشمه، برخلاف توصیف قرآنی که از آب سرد سخن میگوید، ولرم بود. این مشاهدات، مرا به این باور رساند که باید با دقت و عقلانیت به روایتهای دینی نگریست و از خرافات دوری کرد.
بخش چهارم: در میان مردم، از کاشان تا سنندج
در سفری به کاشان، به کارگاههای ریسندگی و بافندگی سر زدم. خودم دست به کار شدم و با مهارت، نخی تولید کردم که همه را شگفتزده کرد. در جمع کارگران، از ناعدالتیها سخن گفتم؛ از اینکه سود کلان قالیها به جیب سرمایهداران میرود و کارگران، سهمی ناچیز دارند. این سخنان، مسؤولان کارگاه را ناراحت کرد، اما من باور داشتم که حقیقت باید گفته شود.
در سنندج، شبها در پارکها و خیابانها قدم زدم. همراهانم از خطر سخن میگفتند، اما من باور داشتم که مردم، حتی اگر انتقاداتی به نظام داشته باشند، خونگرم و بیآزارند. در مغازهای، با صاحب مغازه گپ زدم و از رسوم کردها پرسیدم. آنها با صفا و صمیمیت، از من استقبال کردند. این تجربهها به من آموخت که شناخت واقعی مردم، تنها با حضور در میان آنها ممکن است.
جمعبندی
این خاطرات، روایتی است از سفری که در آن، از حجرههای حوزه تا بطن جامعه، از قهوهخانهها تا کارگاههای ریسندگی، و از شهرری تا سنندج، در پی حکمت و معرفت بودم. این تجربهها به من آموخت که عالم دینی، باید در میان مردم باشد، با آنها بزیَد و از نزدیک، درد و دغدغههایشان را بشناسد. این راه، مسیری است که به حقیقت و عدالت نزدیکترمان میکند.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!