متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1380
مقدمه
این مجموعه، روایتی است صمیمی از لحظههای زندگیام که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. این خاطرات، بازتابدهنده تجربههایی است که در مسیر سلوک علمی، عرفانی، و اجتماعیام رقم خوردهاند. هر بخش، پنجرهای است به جهانی که در آن، علم، معرفت، و تعهد به ارزشهای انسانی در هم تنیده شدهاند. هدفم از این روایتها، نهتنها بازگو کردن گذشته، بلکه دعوت به تأمل در ابعاد عمیقتر زندگی است که میتواند برای هر جوینده معرفت، راهگشا باشد.
بخش اول: سخاوت در نعمت
من همواره از گداصفتی، حتی در امور معنوی و کمالات باطنی، بیزار بودهام. یا باید نعمت به تمامی نصیبم شود یا هیچ. این نگاه، از کودکی در من ریشه دوانده بود. نمیتوانستم به تکهتکه جمع کردن نعمتها دل خوش کنم. اگر نعمتی بود، باید کامل و یکجا میرسید، وگرنه انتظارم را به اشارهای الهی میسپردم.
یادم میآید در سفری از ماهشهر به سمت شیراز، در بیابانی خشک و سوزان، پیرمردی روستایی کنار جاده هندوانه میفروخت. گرمای آفتاب بر سرش میتابید و او با حسرتی در چشمانش از نبود مشتری میگفت. حدود پنجاه هندوانه داشت، همه را یکجا خریدم و در خودروهایمان جا دادیم. چهرهاش از شگفتی و شادی درخشید. انگار خداوند در لحظهای، تمام انتظارش را به وصال رساند. اینگونه است که تقدیر الهی گاه با یک تلنگر، گرهای را میگشاید.
این نگاه سخاوتمندانه تنها به امور مادی محدود نبود. در سفری دیگر، از فردی فقیر چهل جفت جوراب خریدم. همراهانم اعتراض کردند که این همه جوراب در گرمای تابستان به چه کار میآید؟ اما من اینها را به طلبهها و نیازمندان بخشیدم. در مسیر سفر، هرگاه فقیری یا مسافری میدیدم، هندوانهای با او قسمت میکردم و گاه همسفرهاش میشدم. اینها را با پولی که از افراد متمکن میگرفتم، میخریدم، نه از سهم امام. اینگونه، خیر را به جریان میانداختم، نه بهصورت تکهتکه، بلکه یکجا و کامل.
این نگاه در سلوک عرفانیام نیز جاری بود. شاگرد را نه با گامهای کوچک، بلکه با جهشی به مقصد میرساندم. گاه فردی که سالها مرارت کشیده بود، ناگهان قلبش چشمه حکمت میشد. این سخاوت در تربیت، بازتاب همان آقامنشی است که در همه امور زندگیام دنبال کردهام.
بخش دوم: گفتوگو با اهل حق
در اوایل انقلاب، جلسهای ترتیب داده بودم تا مرشدان و عالمان دینی گرد هم آیند و اختلافاتشان را به دور از چشم مردم حل کنند. به آنها گفتم: «دعوایتان را به میان مردم نبرید. اگر اختلافی دارید، در این جمع علمی و با استدلال حلش کنید.» در آن جلسه، از عرفان سخن گفتم و چنان گرم و گیرا حرف زدم که همه را تحت تأثیر قرار دادم. از هر دری سخن گفتم، از معرفت، از وحدت، از عشق به امام علی علیهالسلام. به دراویش گفتم: «همه ما اهل حقیم. باطل، آن کسی است که از مرزهای ایمان دور است.»
در آن زمان، برخی مراجع، دراویش را نجس میدانستند. من این فتواها را نادرست خواندم و گفتم: «دراویش اهل حقاند، عاشق امام علی علیهالسلاماند. هیچ دلیلی بر نجاستشان نیست.» این سخن، چنان در دلشان نشست که اختلافاتشان فروکش کرد. به آنها گفتم: «شما که خود را علیاللهی میخوانید، بگویید علیاعلایی. این لفظ، اشتراک ما را نشان میدهد.» اینگونه بود که با گفتوگو، نه با خشونت، دلها را به هم نزدیک کردم.
یادم میآید هندوانهای عظیم در بوتهزارهای مشهد دیده بودم، چنان بزرگ که پنجاه نفر هم نمیتوانستند آن را تمام کنند. این شگفتی طبیعت، برایم نشانهای از عظمت خلقت بود. همچنین چهرهای از اهل حق را به یاد دارم که ریشی بلند و دیدنی داشت، گویی بخشی از هویتش در آن ریش نهفته بود. این تجربهها، مرا به تأمل در تنوع و زیبایی خلقت واداشت.
بخش سوم: مواجهه با خشونت در اسفراین
پیش از انقلاب، به اسفراین رفتم. در آن شهر، دراویش تحت هدایت یکی از مرشدانشان، فضای شهر را در دست گرفته بودند. برخی عالمان دینی، بهجای گفتوگو، آنها را نجس خوانده و مهرهای وقفشده مسجد را به جوی آب ریخته بودند. این کار را حرام دانستم و به عالمان گفتم: «تصرف در وقف و اسراف، هر دو حرام است. اگر نمیتوانید با فرهنگ و استدلال با دراویش روبهرو شوید، به تزویر متوسل نشوید.»
بر منبر رفتم و گفتم: «هر اشکالی دارید، بپرسید.» شهر آرام شد و فضای گفتوگو جایگزین تنش شد. حتی وقتی یکی از عالمان معروف قرار بود بیاید، شنید من آنجا هستم و نیامد. گفتم: «من پیغمبری بیتکبرم. اگر او نمیآید، من میروم.» اما نیازی به این کار نشد، چون با حضورم و گفتوگوهایم، فضای شهر تغییر کرد.
یادم میآید کودکی هشتساله بودم که در مراسم احیا، دعایی میخواندم و عالمی به من تذکر داد که «هو» را سفت نگو، مبادا درویشی شود! اینگونه بود که حتی واژهها را به دیگران نسبت میدادند، گویی میدان ایمان را خالی میخواستند.
بخش چهارم: معبد سیکها در زاهدان
در زاهدان، پیش از سال شصت، در پی آن بودم که عالمان ادیان مختلف را حول محور وحدت جمع کنم. به معبد سیکها رفتم و با همراهانم وارد شدم. آنها کتابی مقدس داشتند که در صندوقچهای نگه میداشتند و بازش نمیکردند. به پیرشان گفتم: «چگونه میدانید این کتاب مقدس است وقتی محتوای آن را ندیدهاید؟» قرآن همراهم را از جیب درآوردم و گفتم: «کتاب ما در دسترس همگان است. اگر میترسید سقف با باز کردن کتابتان فرو ریزد، بیرون بروید.» این گفتوگو، نه از سر تحقیر، بلکه برای دعوت به تأمل بود.
این تجربه، مرا به این باور رساند که رهبری دینی، باید با ارتباط صمیمی با همه گروهها همراه باشد. من با سیکها، اهل سنت، و دیگران گفتوگو میکردم تا وحدت را در عمل نشان دهم.
بخش پنجم: اصلاح فرهنگ در ییلاق همدان
پیش از انقلاب، در روستای ورع همدان، برای ییلاق حضور یافتم. آنجا حدود پنجاه طلبه بودند، اما مردم محلی پشت سر هیچکدام برای نماز نمیایستادند. گفتم: «چرا از طلبههای خودتان استفاده نمیکنید؟» سپس دست به کار شدم. از آشپزی شروع کردم. غذای قیمهشان را که با نخود درست میشد، اصلاح کردم و گفتم: «لپه، طعم و زیبایی قیمه را میسازد.»
مردم آنجا ثروتمند اما خسیس بودند. به آنها اختیار دادم تا از اموالشان برای خیر عمومی خرج کنم. دیوارهای خراب را بازسازی کردیم، جادهها را تعمیر کردیم، و کبابی راه انداختم که بوی کبابش، گردشگران را جذب میکرد. به زنان گفتم: «غذاهایتان حالا هشتستاره است.» دخترانشان را به ازدواج با سادات تشویق کردم و برای جوانان بیکار، کارهایی مثل پوست کندن بادام و گردو ترتیب دادم تا دستمزد بگیرند. اینگونه، لذت زندگی را به آنها چشاندم.
بخش ششم: عرفان در شیراز
شیراز، شهری است که خاکش عارفپرور است. مردمانش، مانند طبیعت سرسبزش، نرمخو و مهرباناند. در درس اسماءالحسنی گفتهام که «سلام» از نامهای خداوند است. سلامت روح، در مهربانی و دوری از کینه نهفته است. عرفان شیراز نیز همین است: صفا، عشق، و پذیرش تفاوتها.
یک بار سحر به شیراز رسیدم. جایی برای نماز نبود جز کنار خیابان، نزدیک یک کلهپزی. این تجربه، مرا به تأمل در سادگی و صمیمیت مردمان این شهر واداشت. سالکان غیرخانقاهی شیراز، گاه از مرشدان رسمی عمیقتر بودند. این شهر، با سرسبزیاش، مرا به یاد این آیه انداخت:
و سرزمین پاکیزه، گیاهش به اذن پروردگارش برمیآید.
جمعبندی
این خاطرات، تنها شرح گذشته نیست، بلکه دعوتی است به تأمل در زندگی با سخاوت، علم، و معرفت. از خرید هندوانههای یک پیرمرد تا گفتوگو با دراویش و سیکها، هر تجربه مرا به این باور رساند که انسانیت، در پیوند با دیگران و در خدمت به خیر عمومی معنا مییابد. امیدوارم این روایتها، خواننده را به تأمل در این حقیقت وادارد که کمال، در سخاوت، صفا، و تعهد به حقیقت است.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!