متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1393
مقدمه
آنچه پیش روی شماست، مجموعهای است از خاطرات و تأملات من، که در خلال درسگفتارهایم بهصورت گذرا بیان شدهاند و اکنون به تفصیل بازگو میشوند. این روایتها نهتنها شرحی از زندگی شخصی من هستند، بلکه بازتابی از تجربههای معرفتی، معنوی، و علمیایاند که در مسیر سلوک و تدریس به دست آمدهاند. هر بخش از این کتاب، دریچهای است به سوی لحظههایی که مرا شکل دادهاند و امید است که برای خواننده نیز الهامبخش و تأملبرانگیز باشد.
بخش اول: مقام ترکیبی؛ شگرد موفقیت
از کودکی، زندگیام با ترکیب و تنوع عجین بوده است. یادم میآید شبهایی که با دوچرخه در خیابانهای شهر میتاختم و به جلسات هیئت میرفتم. نیمهشب بود و خیابانها خلوت، که ناگهان مأموران رژیم پیشین مرا متوقف کردند. با دقت لباسهایم را گشتند. از جیبم جانمازی بیرون آمد و از جیب دیگرم تسبیحی. چیزی جز ابزار عبادت نیافتند و رهایم کردند. آن لحظه برایم درس بزرگی بود: زندگی ترکیبی، مانند غذایی که از مواد گوناگون اما هماهنگ پخته میشود، میتواند انسان را از موانع عبور دهد. این روش از کودکی تا امروز با من بوده است.
آشپزی برایم بیش از یک مهارت، تمثیلی از زندگی است. وقتی آشپزی میکنم، از هر چه در آشپزخانه دارم استفاده میکنم. تهدیگ مانده از ناهار را با رب گوجهفرنگی، آبلیمو، آبغوره، روغن حیوانی، فلفل و دارچین ترکیب میکنم و سوپی خوشطعم میسازم که هیچکس باور نمیکند از تهدیگ ساده تهیه شده باشد. این ترکیبات، معجونی میسازند که هم خودم از آن لذت میبرم و هم دیگران را به شگفتی وا میدارد. این شیوه را در درسهایم نیز به کار بردهام. محتوای یک علم را با علوم دیگر درمیآمیزم تا درسی غنی و چندبعدی ارائه کنم. این سبک زندگی، برکت و نعمت را به همراه دارد.
کودکیام پر از تلاش بود. پس از دبستان، که صبح و عصر درس میخواندم، به چلوکبابی میرفتم و کار میکردم. درآمد خوبی داشتم، گاهی روزی ده تا پانزده تومان، که در آن زمان مبلغ قابلتوجهی بود. این درآمد حسادت برخی کارگران را برانگیخت. وقتی مشتری میآمد، با دقت و پاکیزگی برایش آب خنک میآوردم. برخی مشتریان از این رفتار خوششان میآمد و گاه از من میپرسیدند که پدر دارم یا نه. میدانستم که پدرم را بهزودی از دست خواهم داد، پس میگفتم یتیمم. آنها چند تومان به من انعام میدادند. این پولها را نگه نمیداشتم؛ همه را به فقرا میدادم و هزینه چند خانواده را تأمین میکردم.
روزی یکی از کارگران، از حسادت، کاردی به سوی من پرتاب کرد. با دستم تیغه را گرفتم، اما سه بند از انگشتانم برید و روی زمین افتاد. اگر تیغه را نگرفته بودم، شاید کارد به بدنم فرو میرفت. انگشتانم را برداشتم و به بیمارستان رفتم. پزشک آنها را بخیه زد. بعدها که کتاب «دانش سلوک معنوی» را منتشر کردم، پزشکی که انگشتانم را پیوند زده بود، مرا شناخت و به دیدارم آمد. پرسید: «حاجآقا، کدام انگشتهایت بود؟» و من نشانش دادم. گفت: «یادت هست در کودکی انگشتهایت را جمع کردی و به بیمارستان آمدی؟ دو انگشت را خوب درست کردم، اما سومی بهخوبی ترمیم نشد.» آن کارگر حسود چندی بعد با مرگی دردناک از دنیا رفت. این ماجرا مرا به تأمل واداشت: تعلقات موهوم، انسان را به ورطه حسادت و تباهی میکشاند.
این درس را در زندگیام بارها دیدهام. در تهران، مرد ثروتمندی فوت کرد و هنوز جنازهاش در تابوت بود که فرزندانش بر سر ارث دعوا کردند و حتی به روی هم چاقو کشیدند. همسایهها به جای آنها به عزاداران خوشآمد میگفتند. این صحنه برایم نمادی از اعتبارات موهوم بود: ثروتی که به جای خیر، بدبختی میآورد. انسان باید مراقب باشد که انباری از دانش و دارایی موهوم جمع نکند، که در آخر سودی برایش ندارد.
بخش دوم: ریزش و رویش شاگردان
در فراق شاگرد
گاه از بیان برخی حرفها هراس دارم، مبادا به دیوانگی متهم شوم. اما این خاطرات، که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا ذکر شدهاند، بخشی از وجود مناند. چندی پیش پیامکی دریافت کردم که خبر از فوت یکی از شاگردانم میداد. او عالمی نیکو بود، با من رابطهای صمیمی داشت و در درسهایم شرکت میکرد. سالها بود که او را ندیده بودم. آخرین بار در مدرسه فیضیه با من احوالپرسی کرد و پس از آن دیگر خبری از او نداشتم. خبر فوتش دلم را بیقرار کرد. نیمهشب، حدود ساعت یک و نیم، از خانه بیرون زدم. از محل سکونتش تقریبی اطلاع داشتم. پس از جستوجو، خانهاش را یافتم. پارچه سیاهی بر در خانهاش بود که وفاتش را تأیید میکرد. ایستادم، فاتحهای خواندم و با او نجوا کردم: «دوست داشتم بار دیگر تو را ببینم، اما نشد. اکنون همسر و فرزندانت در خواباند و من مزاحمشان نمیشوم.» ناگهان ترسی در دلم افتاد که شاید من هم روزی چنین از دنیا بروم، بیآنکه فرصت دیدار یارانم را داشته باشم.
این ماجرا مرا به تأمل در ماهیت بندگان خدا واداشت. بندگان خدا، مظاهر و تعینات الهیاند، مانند نوشتهای که خود نویسنده است یا سخنی که خود گوینده است. عالم هستی، ریزشهای پروردگار است. ما باید این ریزشها را با دستانمان جمع کنیم و بر آنها سجده کنیم. اگر این معرفت نباشد، در روز قیامت رسوا خواهیم شد. قرآن کریم میفرماید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ (ما آنها را جز برای تقرب به خدا نمیپرستیم). بتپرست در دفاع از خود میگوید که به نیت خدا بت را حرمت گذاشتم، اما مؤمنی که بندگان خدا را آزار دهد، محاکمه خواهد شد.
در این میان، برخی به سفرهای مستحبی به مکه و کربلا میروند، در حالی که فقر و نیاز در اطرافشان بیداد میکند. عارفی که معرفت دارد، دست بر دیوار میگذارد و میگوید: «السلام علیک یا اباعبدالله.» اما برای کسی که سنگ و ضریح فرقی دارند، این معرفت حاصل نمیشود. در شرایط کنونی، هزینههای هنگفت سفرهای مستحبی بهتر است به فقرا و نیازمندان اختصاص یابد. این سرمایهها گاه به دست گروههایی میرسد که امنیت را از ما میگیرند. معرفت حقیقی، در شناخت ظهورات الهی است، نه در سفرهای پرهزینه.
عشقمحوری روابط
درس منظومه را بارها تدریس کردهام. این درس همیشه شلوغ بود و شاگردان بسیاری داشت. شبی گلویم گرفت و نتوانستم درس را ادامه دهم. به حوض حیاط رفتم و آبی به گلویم زدم تا از مرگ نجات یابم. روز بعد هم نتوانستم به کلاس بروم. از میان آن همه شاگرد، تنها یکی دو نفر به سراغم آمدند و مرا به پزشک بردند. دیگران حتی کنجکاو نشدند که چرا درس تعطیل شده است. این نشان داد که رابطه بسیاری از شاگردان با استاد، نه از عشق، که از طمع است. وقتی صدا و سخن استاد قطع شود، رابطه آنها نیز گسسته میشود.
قرآن کریم به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده). پیامبر برای دعوت خویشان، آبگوشت میپزد و آنها را میهمان میکند، زیرا رابطه بدون عشق، فطیر است. پیامبر فرمود: «هیچ پیامبری به اندازه من آزار ندید.» جایی که طمع باشد، عشق نیست. علی علیهالسلام عاشق پیامبر بود، اما عایشه با بغض او زیست. عشق حقیقی، بیطمع است. مولا علی علیهالسلام هنگام ضربت خوردن فرمود: «فزت ورب الکعبه» (به خدای کعبه رستگار شدم). گویی شمشیر زهرآلود ابنملجم، مهربانتر از دشمنان بود.
طمع را به زالو تشبیه میکنم. در کودکی، در تهران، زالوفروشانی بودند که زالو را در دستت میگذاشتند تا خون را بمکد. زالو آنقدر میخورد تا میمرد. انسان طمعکار نیز چنین است؛ آنقدر میقاپد تا در طمع خود خفه شود. شاگردی که با طمع درس میخواند، تنها به دنبال اخاذی علم است، نه معرفت.
مؤسسه ظهور شفق
زمانی بیش از ده درس در روز داشتم. کسی پرسید: «چگونه این همه درس میدهید؟» گفتم: «مثل رستم، زورم را در خانه گذاشتهام. این درسها را تفریحی میگویم.» در مؤسسه ظهور شفق، طلبههایی داشتم که بسیار درسخوان بودند، اما برخی عادت به حرف زدن زیاد و کار کم داشتند. یخچالی پر از گوشت و سبزی داشتیم و غذاهای خوشمزهای مثل قورمهسبزی میپختیم. اما این جمع، بازدهی چندانی نداشت. سرانجام یخچال را به صاحبش بازگرداندم و این سیستم تعطیل شد.
شاگرد فهمیده و صادق
در خانه قدیمیمان، آینه و چراغدانی برنجی داشتیم. روزی از دوستانم پرسیدم: «اگر این چراغدانها از طلا بودند، چه میشد؟» یکی گفت: «عالی است.» گفتم: «برعکس، خطرناک است. ممکن بود برای سرقت آنها، ما را بکشند.» این سادگی و صفا، نشاندهنده ذهنی پاک اما بیتجربه است. شاگردانم امروز بسیار فهمیده و معتقدند. گاه دلتنگشان میشوم، اما ترجیح میدهم آزاد باشند و پیگیرشان نمیشوم. برخی شاگردان، با وجود برتری در درس، در زندگی شخصی دچار مشکل میشوند. این نشان میدهد که ظرفیتشان محدود است و باید تعادل را رعایت کنند.
یکی از شاگردانم، آقای رزوبهانی، بیش از چهل سال در درسهایم بود و یادداشتهایش را در کتابی سهجلدی به نام «سیر سالک» منتشر کرد. اما مدعی شد این مطالب، واردات قلبی اوست. به او گفتم: «نوارهای درسی موجود است. فردا که منتشر شود، مردم خواهند پرسید چگونه این مطالب را به خود نسبت دادهای؟» علم، سند و ثبت دارد و نمیتوان تحقیقات دیگران را بدون ذکر منبع به نام خود ثبت کرد.
ثبت دل
در مجلسی مهم سخن میگفتم. آقایی کنارم نشست و گفت: «صدایتان آشناست، شما را کجا دیدهام؟» گفتم: «در روز قیامت، بسیاری نمیدانند دینشان چیست. دلت مرا میشناسد، اما حافظهات تحویل نمیگیرد.» او مرا در آغوش گرفت و عذرخواهی کرد. گفتم: «من هم نامت را به یاد ندارم، اما خودت را خوب میشناسم.» این آشنایی دلهاست که حقیقت را نشان میدهد.
شاگرد مبغض و معاند
شاگردی سالها در درسهایم بود و به من وابستگی داشت، اما ناگهان چنان بغضی به من پیدا کرد که گفت: «آرزویم این است که روزی وارد حجره شوم و ببینم خشک شدهای و کنار دیوار ایستادهای.» این تفاوتها از پیشینه آدمها میآید. پیش از انقلاب، سرهنگی از کماندوهای رژیم را میشناختم که میگفت: «ما زحمت میکشیم، اما ناسزا میشنویم و شما را آقا خطاب میکنند.» گفتم: «جواب این را از پدر و مادرت بپرس. ما برای این احترام زحمتی نکشیدهایم.» امروز هم گاه از مخالفان ناسزا میشنوم، اما خداوند راه حق را هموار میکند.
آفتاب لب بام
بیش از چهل سال است که در حوزه علمیه درس میدهم. در جوانی، شاگردانم از من مسنتر بودند. حالا که سنم بالا رفته، شاگردانم جواناند. در یازدهسالگی، تجوید درس میدادم و شاگردانم چهل تا شصت سال داشتند. این تفاوت سنی، هشداری است که عمرم رو به غروب است. اما این غروب، شفق طولانیمدتی را برای آیندگان رقم خواهد زد.
جمعبندی نهایی
این خاطرات، روایتهایی از زندگی مناند که در خلال درسگفتارهایم شکل گرفتهاند. هر خاطره، لحظهای است که مرا به سوی معرفت و شناخت هدایت کرده است. از کودکی پرتلاش و تجربههای معنوی تا تدریس و مواجهه با شاگردان، هر لحظه درسهایی از عشق، معرفت، و زندگی ترکیبی به من آموخته است. امید است این روایتها، خواننده را به تأمل در حقیقت زندگی و شناخت الهی دعوت کند.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!