متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1419
مقدمه
این روایتها، شرح لحظههایی از زندگی من است که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. اکنون، با دلی پر از احساس و ذهنی سرشار از تأمل، این خاطرات را برای شما بازگو میکنم تا شما را به دنیای تجربهها و اندیشههایم دعوت کنم. این خاطرات، نهتنها شرح زندگی شخصی من است، بلکه بازتابی از عمق معرفتی، معنوی و علمیای است که در مسیر زندگیام آموختهام و با آن زیستهام. هر خاطره، پنجرهای است به سوی لحظههایی که مرا ساختهاند و به من آموختهاند که چگونه در برابر حقایق الهی و انسانی سر تعظیم فرود آورم.
بخش اول: همراهی با عالمان دینی
از کودکی، دلم به عالمان دینی گره خورده بود. این همراهی، نهتنها بهعنوان یک شاگرد، بلکه بهمثابه فرزندی بود که در سایه پدری معنوی رشد میکند. یکی از این عالمان، برای من جایگاهی ویژه داشت. او چون پدری بود که با محبت و حکمت، راه را به من نشان داد. روزی، او شیء گمشدهای داشت و نذر کرد دو رکعت نماز بخواند تا آن را بیابد. در همان رکعت اول، شیء پیدا شد. با شادی، نماز را شکست و گفت: «یافتم!» من، جوانی پرشور و عاشق، به او گفتم: «چرا نماز را ادامه ندادید؟ نذر باید ادا شود.» او با لبخندی آرام پاسخ داد که مقصود حاصل شده و دیگر نیازی به ادامه نیست. در آن لحظه، دلم نمیخواست او را آزرده کنم، پس سکوت کردم. این ماجرا، درس بزرگی به من داد: ایمان و نیت خالص، گاهی فراتر از ظواهر شرعی است.
در آن سالها، با عالمان بسیاری همنشین بودم. یکی از آنها، که در نجف اقامت داشت، به فضل و دانشش شهره بود. روزی در حجرهام، شخصی از او مسئلهای شرعی پرسید. پاسخ او به نظرم نادرست آمد. با جسارت جوانی، یخهاش را گرفتم و گفتم: «این پاسخ با دانشی که از شما سراغ دارند، سازگار نیست!» بعدها با خود اندیشیدم که چگونه در برابر یکی سکوت کردم و در برابر دیگری اینگونه جسور شدم. این تفاوت، مرا به تأمل در عمق روابط انسانی و معنوی واداشت.
زندگیام در این رفتوآمدها و دیدارها سپری شد. ما به سفرهای خارجی، مانند اروپا یا انگلستان، علاقهای نداشتیم و در سرزمین خودمان به دیدار افراد و مکانهای مختلف میرفتیم. یکبار قصد سفر به خارج داشتم، اما گفتند باید از طریق انگلستان بروم. حس خوشایندی به این کشور نداشتم و از سفر منصرف شدم. این انتخاب، نشاندهنده تعهد من به ارزشهای خودم بود، حتی اگر به قیمت از دست دادن فرصتها تمام میشد.
نتیجهگیری بخش اول
این بخش از خاطرات، تصویری از عمق ارتباط من با عالمان دینی و تأثیر آنها بر شکلگیری شخصیتم ارائه میدهد. این همراهیها، نهتنها به من دانش آموخت، بلکه مرا به سوی معرفتی عمیقتر هدایت کرد که در آن، ایمان، شجاعت و صداقت در هم تنیده شدهاند.
بخش دوم: عرفان و معرفت در مسیر مبارزه
یکی از عالمان دینی که بیش از همه بر من تأثیر گذاشت، عارفی واصل بود که عرفانش نه از درس و مدرسه، بلکه از موهبتی الهی سرچشمه میگرفت. او از کودکی با شور عشق الهی زیسته بود و این شور، او را به شخصیتی بیباک و مقاوم تبدیل کرده بود. برادر بزرگش به من گفت که او از همان کودکی متفاوت بود، گویی معلم آسمانیاش او را برای رسالتی بزرگ آماده کرده بود. این عارف، سخنرانیهایش را نه از حافظه، بلکه از عمق وجودش بیان میکرد. سخنانش، ساده اما ملکوتی، دلها را تسخیر میکرد. او در سیاست نیز رویکردی ربوبی داشت و هرگز ترس به دلش راه نیافت.
این عارف، مردمی بود و با مردم انس داشت. او زندگیای ساده و بیآلایش داشت و هرگز اجازه نداد که نعمتهای مادی او را از مردم جدا کند. میگفتند پنکهای قدیمی داشت که سر و صدا میکرد، اما او نمیپذیرفت آن را با پنکهای نو عوض کنند، چون معتقد بود که همه مردم چنین امکانی ندارند. این تواضع و مردمداری، او را در دلها جاودانه کرد.
نتیجهگیری بخش دوم
این خاطرات، نشاندهنده تأثیر عمیق عرفان و معرفت بر زندگی و مبارزه است. عارفی که با شجاعت و تواضع، راه را برای دیگران روشن کرد، به من آموخت که چگونه میتوان با ایمان و صداقت، در برابر سختیها ایستادگی کرد.
بخش سوم: نقد زمانه و مبارزه با ظلم
در دوران طاغوت، فضای اختناق حاکم بود، اما من و همفکرانم محفلی علمی تشکیل دادیم که در آن، دانشمندان و عالمان از هر گروهی گرد هم میآمدند. یکبار در این محفل، از من درباره حاکم وقت پرسیدند. هدفشان، به دام انداختن من بود. با زیرکی گفتم: «او خلبان ماهری است و به زبان خارجی مسلط است، اما دین و ارزشهای دینی برایش اهمیتی ندارد.» این پاسخ، هم آنها را راضی کرد و هم نقدم را به ظرافت بیان کرد. گفتم: «وقتی دین نداشته باشد، خلبان بودنش چه اهمیتی دارد؟» این سخن، تلنگری بود که برخی را به فکر واداشت.
در آن دوران، سخنرانیهایم پرشور و آتشین بود. کتابی از حاکم وقت را در ده شب بر منبر نقد کردم و با صدای بلند گفتم: «نمیتوانی، کنار بکش!» این سخنان، بسیاری را به وحشت انداخت، اما عدهای را نیز به مقاومت تشویق کرد. یکبار، به دلیل سخنرانیام، گروهی از کارهای دولتی کنارهگیری کردند و این امر، خشم دستگاه را برانگیخت. روزی یکی به من گفت: «حاجآقا، شما آن زمان تند بودید و حالا آرام شدهاید.» پاسخ دادم: «آن زمان همه عاقل بودند و ما دیوانه، حالا که همه دیوانه شدهاند، ما عاقل شدهایم.» این تغییر، نشاندهنده بلوغی بود که از تجربههای مبارزه به دست آمده بود.
در یکی از این سخنرانیها، آیهای از قرآن کریم را خواندم که مرا عمیقاً متأثر کرد:
قرآن کریم: وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ
و ما فرقان را نازل کردیم؛ همانا کسانی که به آیات خدا کفر ورزیدند، برایشان عذابی سخت است و خداوند عزیز و صاحب انتقام است.
این آیه، به من یادآوری کرد که سرانجام کسانی که شایستگی مناصب را ندارند، جز نفرت و تفرقه نیست. این حقیقت، مرا به تأمل در اهمیت اخلاص و شایستگی در مسئولیتها واداشت.
نتیجهگیری بخش سوم
این بخش، تصویری از مبارزه با ظلم و ایستادگی در برابر اختناق را ارائه میدهد. شجاعت در بیان حقیقت، حتی در سختترین شرایط، نشاندهنده تعهد به ارزشهای دینی و انسانی است.
بخش چهارم: درسهای رفاقت و اخوت
در مسیر مبارزه، رفاقت و اخوت دینی از ارزشهای بنیادین من بود. اما گاه شاهد بودم که این ارزشها به منفعتطلبی آلوده میشد. روزی شنیدم که یکی از آشنایان تعریف میکرد چگونه روحانیای که سالها در خانهاش مهمان بود، پس از رسیدن به قدرت، او را نشناخت. این ماجرا، مرا به فکر فرو برد که رفاقت حقیقی، آن است که برای شخصیت انسان باشد، نه برای منفعت و مقام. رفاقت انسانی، باید چنان باشد که تنها قبر، دو دوست را از هم جدا کند.
در قم، هر ماه رمضان به منبر میرفتم. فاصله خانهام تا محل سخنرانی، مسیری بود که با پای پیاده طی میکردم. هیچ رانندهای جرأت نداشت مرا سوار کند، و خیابان از حضور مردم پر میشد. در این مسیر، با خود نجوا میکردم و به یاد حضرت مسلم میافتادم که دلها با او بود، اما ترس، مانع همراهی مردم شد. این تنهایی، مرا به عمق معنای مقاومت و اخلاص برد.
نتیجهگیری بخش چهارم
این خاطرات، درسهایی از رفاقت و اخوت دینی را به من آموخت. رفاقتی که بر پایه ایمان و محبت باشد، میتواند انسان را به سوی تمدنی متعالی هدایت کند.
بخش پنجم: در بند ساواک
در سالهای پیش از انقلاب، بارها به دلیل فعالیتهایم مورد تعقیب ساواک قرار گرفتم. گاه ناپرهیزیهایی رخ میداد و مأموران مرا دستگیر میکردند. یکبار در بجنورد، در سلولی محبوس شدم. رئیس شهربانی آنجا، که سرهنگی محترم بود، به من علاقهای خاص پیدا کرد. وقتی فهمید اهل سرچشمه تهرانم، گفت: «پس بچهمحل هستیم!» او دستور داد دو پتوی تمیز برایم بیاورند و مرا به زندان عمومی منتقل کردند. آن شب، چند بار مرا صدا زد، اما پاسخ ندادم تا اینکه پرسیدم: «از من چه میخواهی؟ من که خدا یا پیامبر نیستم!» او، که روحیهای درویشمسلک داشت، مرا چون گوهری معنوی یافته بود. ناگهان وارد سلول شد، مرا در آغوش گرفت و بوسید و رفت. روز بعد، خواست مرا نزد سرهنگ مافوقش ببرد. نگهبانی از من خواست چشمبند بزنم، اما گفتم: «قول میدهم چشمهایم بسته بماند و چیزی نبینم.» سرهنگ پذیرفت و من با چشمان بسته راهرو را طی کردم. آن روز عصر، آزاد شدم. این ماجرا نشان داد که حتی در دل اختناق، انسانهایی با صفا و صداقت یافت میشوند.
در زندان دیگری، ساواک مرا در محوطهای با سگی هار محبوس کرد. سگ، پشت توری بسته شده بود و پارسهایش رعبآور بود. اما با دقت دریافتم که این نمایش، تنها برای ترساندن است. آرام نشستم، عمامهام را مرتب کردم و به سگ خیره شدم. سپس نگهبانان را صدا زدم و با التماس ساختگی گفتم: «به خدا، به شاهنشاه قسم، در را باز کنید تا گوشت سینهام را به این سگ بدهم!» نگهبانان گمان کردند دیوانهام و گزارشم را بهعنوان طلبهای مجنون ثبت کردند. این بازی روانی، راهی بود برای حفظ ثباتم در برابر فشارهایشان.
در زندانی دیگر، مرا به اتاقی شیشهای بردند که هوایش کنترلشده بود. نفس کشیدن دشوار بود و گاه نفسم به شماره میافتاد. عبا بر دوش انداختم و به سجده رفتم، ذکر «سبحانالله» را تکرار کردم، چرا که این ذکر، هم انرژی کمتری میطلبد و هم محتوایی عمیق دارد. در آن لحظات، به یاد امام موسی کاظم (ع) افتادم که سالها در زندان هارونالرشید صبر کرد. با شیشههای اتاق سخن گفتم: «روزی این مکان به خرابهای بدل خواهد شد.» این گفتوگو، آرامشم را حفظ کرد و مرا از بیقراری نجات داد.
نتیجهگیری بخش پنجم
این خاطرات، نشاندهنده استقامت در برابر سختیهای زندان و قدرت ایمان در حفظ روحیه است. در دل اختناق، صبر و ذکر، مرا به سوی آرامش و معرفت هدایت کرد.
بخش ششم: ماجراهای مبارزه و اخلاص
در دوران طاغوت، من در تهیه اسلحه و اعلامیههای انقلابی نقش داشتم. خانهام در محله نیروگاه تهران، شصت متر بود و جایی برای پنهان کردن نداشت. یکبار مأموران ساواک برای تفتیش آمدند. دو هفتتیر داشتم که آنها را زیر جانماز پنهان کردم و آرام نشستم. مأموران حرفهای، چرخش نگاهم را میپاییدند. من گاه به کولر یا قاب عکس نگاه میکردم، اما به جانماز اعتنایی نکردم. آنها به حرمت جانماز دست نزدند و چیزی نیافتند. بعدها به فرماندهشان گفتم: «دو هفتتیر جلوی چشمتان بود، اما ندیدید!» این زیرکی، مرا از خطر رهانید.
در مدرسه فیضیه، اسلحهها و اعلامیههای بسیاری پنهان کرده بودم. وقتی مأموران برای بازرسی آمدند، از شاگردانم خواستم کمک کنند، اما آنها ترسیدند. استخاره کردم و این آیه آمد:
قرآن کریم: هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ
او کسی است که شما را در خشکی و دریا میگرداند، تا وقتی که در کشتیها باشید، و آنها با بادی خوش، آنان را ببرند و ایشان به آن شاد شوند، بهناگاه بادی سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف، بر ایشان تازد و یقین کنند که در محاصره افتادهاند. در آن حال، خدا را پاکدلانه میخوانند، که اگر ما را از این ورطه برهانی، بهقطع از سپاسگزاران خواهیم شد.
با توکل بر خدا، وارد فیضیه شدم. به مأموران گفتم برای بردن میلهای وزنهبرداری آمدهام. آنها را سرگرم کردم، با آنها چای خوردم و حتی عمامهام را بهعنوان جایزه مسابقه پیشنهاد دادم. در این میان، همکارانم صندوقهای پر از کتاب و اعلامیه را خارج کردند. این ماجرا، اعجاز اخلاص و توکل را به من نشان داد.
نتیجهگیری بخش ششم
این بخش، قدرت اخلاص و توکل را در برابر موانع نشان میدهد. در دل خطر، ایمان و زیرکی، راه نجات را هموار کرد.
بخش هفتم: مظلومیت طلبهها و شجاعت برادرم
در اوج انقلاب، فیضیه در محاصره مأموران بود. سرهنگ جوادی، فرماندهای که دلش برای طلبهها میسوخت، التماس میکرد که فیضیه را ترک کنیم، اما طلبهها برای شهادت آماده بودند. وقتی کماندوها آمدند، وحشیانه به طلبهها حمله کردند. یکی را چنان زدند که خودکار از بینیاش تا مخش فرو رفت. من و گروه ضربتمان به دفاع از طلبهها برخاستیم. آن طلبهها، مظلوم و بیصدا، برای دین فدا شدند.
برادرم، که کودکی شجاع و بازیگوش بود، اعلامیههای انقلابی را به پشت لباس مأموران ساواک میچسباند. او در جبهه مجروح شد و نزدیک بود چشمانش را از دست بدهد. شجاعت او، مرا به یاد شور انقلابی آن روزها میاندازد.
نتیجهگیری بخش هفتم
این خاطرات، مظلومیت طلبهها و شجاعت نسل انقلاب را نشان میدهد. آنها با فداکاری، راه را برای آیندگان روشن کردند.
بخش هشتم: اخلاق و انبساط در زندگی
در زندان، درسهای بزرگی از اخلاق آموختم. انبساط، یعنی جوانمردی و بخشش، حتی در سادهترین رفتارها مثل سلام و تبسم. روایتی میگوید: «حزنه فی قلبه وبشره فی وجهه»؛ غم در دل باشد، اما چهره با تبسم به دیگران نگاه کند. این انبساط، مرا در برابر سختیها مقاوم کرد. حتی در زندان، با مأموران با صفا برخورد میکردم و این، مرا از قبض روحی نجات داد.
یکبار در خواب دیدم کسی تفنگی بر مخچهام گذاشته و من ذکر «یا علی» میگفتم. این ذکر، با تکنیک دزدی نفس که از قرائت قرآن آموخته بودم، مرا آرام کرد. این تجربه، مرا به یاد قدرت ایمان در برابر مرگ انداخت.
نتیجهگیری بخش هشتم
این بخش، اهمیت اخلاق و انبساط را در زندگی نشان میدهد. تبسم و جوانمردی، حتی در سختترین لحظات، میتواند انسان را به سوی معرفت و آرامش هدایت کند.
جمعبندی نهایی
این مجموعه خاطرات، سفری است به عمق تجربههای من در همراهی با عالمان دینی، مبارزه با ظلم، استقامت در زندان، و جستوجوی معرفت و اخلاص. هر خاطره، بازتابی از تعهد من به ارزشهای دینی و انسانی است که در طول زندگیام آموختهام. امیدوارم این روایتها، شما را به تأمل در معنای حقیقی ایمان، شجاعت و رفاقت دعوت کند و نوری باشد بر مسیر جستوجوی حقیقت.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!