متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1420
مقدمه
این روایتها، شرح لحظههایی از زندگی من است که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. اکنون، با دلی پر از احساس و ذهنی سرشار از تأمل، این خاطرات را برای شما بازگو میکنم تا شما را به دنیای تجربهها و اندیشههایم دعوت کنم. این خاطرات، نهتنها شرح زندگی شخصی من است، بلکه بازتابی از عمق معرفتی، معنوی و علمیای است که در مسیر زندگیام آموختهام و با آن زیستهام. هر خاطره، پنجرهای است به سوی لحظههایی که مرا ساختهاند و به من آموختهاند که چگونه در برابر حقایق الهی و انسانی سر تعظیم فرود آورم.
بخش اول: همراهی با عالمان دینی
از کودکی، دلم به عالمان دینی گره خورده بود. این همراهی، نهتنها بهعنوان یک شاگرد، بلکه بهمثابه فرزندی بود که در سایه پدری معنوی رشد میکند. یکی از این عالمان، برای من جایگاهی ویژه داشت. او چون پدری بود که با محبت و حکمت، راه را به من نشان داد. روزی، او شیء گمشدهای داشت و نذر کرد دو رکعت نماز بخواند تا آن را بیابد. در همان رکعت اول، شیء پیدا شد. با شادی، نماز را شکست و گفت: «یافتم!» من، جوانی پرشور و عاشق، به او گفتم: «چرا نماز را ادامه ندادید؟ نذر باید ادا شود.» او با لبخندی آرام پاسخ داد که مقصود حاصل شده و دیگر نیازی به ادامه نیست. در آن لحظه، دلم نمیخواست او را آزرده کنم، پس سکوت کردم. این ماجرا، درس بزرگی به من داد: ایمان و نیت خالص، گاهی فراتر از ظواهر شرعی است.
در آن سالها، با عالمان بسیاری همنشین بودم. یکی از آنها، که در نجف اقامت داشت، به فضل و دانشش شهره بود. روزی در حجرهام، شخصی از او مسئلهای شرعی پرسید. پاسخ او به نظرم نادرست آمد. با جسارت جوانی، یخهاش را گرفتم و گفتم: «این پاسخ با دانشی که از شما سراغ دارند، سازگار نیست!» بعدها با خود اندیشیدم که چگونه در برابر یکی سکوت کردم و در برابر دیگری اینگونه جسور شدم. این تفاوت، مرا به تأمل در عمق روابط انسانی و معنوی واداشت.
زندگیام در این رفتوآمدها و دیدارها سپری شد. ما به سفرهای خارجی، مانند اروپا یا انگلستان، علاقهای نداشتیم و در سرزمین خودمان به دیدار افراد و مکانهای مختلف میرفتیم. یکبار قصد سفر به خارج داشتم، اما گفتند باید از طریق انگلستان بروم. حس خوشایندی به این کشور نداشتم و از سفر منصرف شدم. این انتخاب، نشاندهنده تعهد من به ارزشهای خودم بود، حتی اگر به قیمت از دست دادن فرصتها تمام میشد.
نتیجهگیری بخش اول
این بخش از خاطرات، تصویری از عمق ارتباط من با عالمان دینی و تأثیر آنها بر شکلگیری شخصیتم ارائه میدهد. این همراهیها، نهتنها به من دانش آموخت، بلکه مرا به سوی معرفتی عمیقتر هدایت کرد که در آن، ایمان، شجاعت و صداقت در هم تنیده شدهاند.
بخش دوم: عرفان و معرفت در مسیر مبارزه
یکی از عالمان دینی که بیش از همه بر من تأثیر گذاشت، عارفی واصل بود که عرفانش نه از درس و مدرسه، بلکه از موهبتی الهی سرچشمه میگرفت. او از کودکی با شور عشق الهی زیسته بود و این شور، او را به شخصیتی بیباک و مقاوم تبدیل کرده بود. برادر بزرگش به من گفت که او از همان کودکی متفاوت بود، گویی معلم آسمانیاش او را برای رسالتی بزرگ آماده کرده بود. این عارف، سخنرانیهایش را نه از حافظه، بلکه از عمق وجودش بیان میکرد. سخنانش، ساده اما ملکوتی، دلها را تسخیر میکرد. او در سیاست نیز رویکردی ربوبی داشت و هرگز ترس به دلش راه نیافت.
این عارف، مردمی بود و با مردم انس داشت. او زندگیای ساده و بیآلایش داشت و هرگز اجازه نداد که نعمتهای مادی او را از مردم جدا کند. میگفتند پنکهای قدیمی داشت که سر و صدا میکرد، اما او نمیپذیرفت آن را با پنکهای نو عوض کنند، چون معتقد بود که همه مردم چنین امکانی ندارند. این تواضع و مردمداری، او را در دلها جاودانه کرد.
نتیجهگیری بخش دوم
این خاطرات، نشاندهنده تأثیر عمیق عرفان و معرفت بر زندگی و مبارزه است. عارفی که با شجاعت و تواضع، راه را برای دیگران روشن کرد، به من آموخت که چگونه میتوان با ایمان و صداقت، در برابر سختیها ایستادگی کرد.
بخش سوم: نقد زمانه و مبارزه با ظلم
در دوران طاغوت، فضای اختناق حاکم بود، اما من و همفکرانم محفلی علمی تشکیل دادیم که در آن، دانشمندان و عالمان از هر گروهی گرد هم میآمدند. یکبار در این محفل، از من درباره حاکم وقت پرسیدند. هدفشان، به دام انداختن من بود. با زیرکی گفتم: «او خلبان ماهری است و به زبان خارجی مسلط است، اما دین و ارزشهای دینی برایش اهمیتی ندارد.» این پاسخ، هم آنها را راضی کرد و هم نقدم را به ظرافت بیان کرد. گفتم: «وقتی دین نداشته باشد، خلبان بودنش چه اهمیتی دارد؟» این سخن، تلنگری بود که برخی را به فکر واداشت.
در آن دوران، سخنرانیهایم پرشور و آتشین بود. کتابی از حاکم وقت را در ده شب بر منبر نقد کردم و با صدای بلند گفتم: «نمیتوانی، کنار بکش!» این سخنان، بسیاری را به وحشت انداخت، اما عدهای را نیز به مقاومت تشویق کرد. یکبار، به دلیل سخنرانیام، گروهی از کارهای دولتی کنارهگیری کردند و این امر، خشم دستگاه را برانگیخت. روزی یکی به من گفت: «حاجآقا، شما آن زمان تند بودید و حالا آرام شدهاید.» پاسخ دادم: «آن زمان همه عاقل بودند و ما دیوانه، حالا که همه دیوانه شدهاند، ما عاقل شدهایم.» این تغییر، نشاندهنده بلوغی بود که از تجربههای مبارزه به دست آمده بود.
در یکی از این سخنرانیها، آیهای از قرآن کریم را خواندم که مرا عمیقاً متأثر کرد:
قرآن کریم: وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ
و ما فرقان را نازل کردیم؛ همانا کسانی که به آیات خدا کفر ورزیدند، برایشان عذابی سخت است و خداوند عزیز و صاحب انتقام است.
این آیه، به من یادآوری کرد که سرانجام کسانی که شایستگی مناصب را ندارند، جز نفرت و تفرقه نیست. این حقیقت، مرا به تأمل در اهمیت اخلاص و شایستگی در مسئولیتها واداشت.
نتیجهگیری بخش سوم
این بخش، تصویری از مبارزه با ظلم و ایستادگی در برابر اختناق را ارائه میدهد. شجاعت در بیان حقیقت، حتی در سختترین شرایط، نشاندهنده تعهد به ارزشهای دینی و انسانی است.
بخش چهارم: درسهای رفاقت و اخوت
در مسیر مبارزه، رفاقت و اخوت دینی از ارزشهای بنیادین من بود. اما گاه شاهد بودم که این ارزشها به منفعتطلبی آلوده میشد. روزی شنیدم که یکی از آشنایان تعریف میکرد چگونه روحانیای که سالها در خانهاش مهمان بود، پس از رسیدن به قدرت، او را نشناخت. این ماجرا، مرا به فکر فرو برد که رفاقت حقیقی، آن است که برای شخصیت انسان باشد، نه برای منفعت و مقام. رفاقت انسانی، باید چنان باشد که تنها قبر، دو دوست را از هم جدا کند.
در قم، هر ماه رمضان به منبر میرفتم. فاصله خانهام تا محل سخنرانی، مسیری بود که با پای پیاده طی میکردم. هیچ رانندهای جرأت نداشت مرا سوار کند، و خیابان از حضور مردم پر میشد. در این مسیر، با خود نجوا میکردم و به یاد حضرت مسلم میافتادم که دلها با او بود، اما ترس، مانع همراهی مردم شد. این تنهایی، مرا به عمق معنای مقاومت و اخلاص برد.
نتیجهگیری بخش چهارم
این خاطرات، درسهایی از رفاقت و اخوت دینی را به من آموخت. رفاقتی که بر پایه ایمان و محبت باشد، میتواند انسان را به سوی تمدنی متعالی هدایت کند.
بخش پنجم: در بند ساواک
در سالهای پیش از انقلاب، بارها به دلیل فعالیتهایم مورد تعقیب ساواک قرار گرفتم. گاه ناپرهیزیهایی رخ میداد و مأموران مرا دستگیر میکردند. یکبار در بجنورد، در سلولی محبوس شدم. رئیس شهربانی آنجا، که سرهنگی محترم بود، به من علاقهای خاص پیدا کرد. وقتی فهمید اهل سرچشمه تهرانم، گفت: «پس بچهمحل هستیم!» او دستور داد دو پتوی تمیز برایم بیاورند و مرا به زندان عمومی منتقل کردند. آن شب، چند بار مرا صدا زد، اما پاسخ ندادم تا اینکه پرسیدم: «از من چه میخواهی؟ من که خدا یا پیامبر نیستم!» او، که روحیهای درویشمسلک داشت، مرا چون گوهری معنوی یافته بود. ناگهان وارد سلول شد، مرا در آغوش گرفت و بوسید و رفت. روز بعد، خواست مرا نزد سرهنگ مافوقش ببرد. نگهبانی از من خواست چشمبند بزنم، اما گفتم: «قول میدهم چشمهایم بسته بماند و چیزی نبینم.» سرهنگ پذیرفت و من با چشمان بسته راهرو را طی کردم. آن روز عصر، آزاد شدم. این ماجرا نشان داد که حتی در دل اختناق، انسانهایی با صفا و صداقت یافت میشوند.
در زندان دیگری، ساواک مرا در محوطهای با سگی هار محبوس کرد. سگ، پشت توری بسته شده بود و پارسهایش رعبآور بود. اما با دقت دریافتم که این نمایش، تنها برای ترساندن است. آرام نشستم، عمامهام را مرتب کردم و به سگ خیره شدم. سپس نگهبانان را صدا زدم و با التماس ساختگی گفتم: «به خدا، به شاهنشاه قسم، در را باز کنید تا گوشت سینهام را به این سگ بدهم!» نگهبانان گمان کردند دیوانهام و گزارشم را بهعنوان طلبهای مجنون ثبت کردند. این بازی روانی، راهی بود برای حفظ ثباتم در برابر فشارهایشان.
در زندانی دیگر، مرا به اتاقی شیشهای بردند که هوایش کنترلشده بود. نفس کشیدن دشوار بود و گاه نفسم به شماره میافتاد. عبا بر دوش انداختم و به سجده رفتم، ذکر «سبحانالله» را تکرار کردم، چرا که این ذکر، هم انرژی کمتری میطلبد و هم محتوایی عمیق دارد. در آن لحظات، به یاد امام موسی کاظم (ع) افتادم که سالها در زندان هارونالرشید صبر کرد. با شیشههای اتاق سخن گفتم: «روزی این مکان به خرابهای بدل خواهد شد.» این گفتوگو، آرامشم را حفظ کرد و مرا از بیقراری نجات داد.
نتیجهگیری بخش پنجم
این خاطرات، نشاندهنده استقامت در برابر سختیهای زندان و قدرت ایمان در حفظ روحیه است. در دل اختناق، صبر و ذکر، مرا به سوی آرامش و معرفت هدایت کرد.
بخش ششم: ماجراهای مبارزه و اخلاص
در دوران طاغوت، من در تهیه اسلحه و اعلامیههای انقلابی نقش داشتم. خانهام در محله نیروگاه تهران، شصت متر بود و جایی برای پنهان کردن نداشت. یکبار مأموران ساواک برای تفتیش آمدند. دو هفتتیر داشتم که آنها را زیر جانماز پنهان کردم و آرام نشستم. مأموران حرفهای، چرخش نگاهم را میپاییدند. من گاه به کولر یا قاب عکس نگاه میکردم، اما به جانماز اعتنایی نکردم. آنها به حرمت جانماز دست نزدند و چیزی نیافتند. بعدها به فرماندهشان گفتم: «دو هفتتیر جلوی چشمتان بود، اما ندیدید!» این زیرکی، مرا از خطر رهانید.
در مدرسه فیضیه، اسلحهها و اعلامیههای بسیاری پنهان کرده بودم. وقتی مأموران برای بازرسی آمدند، از شاگردانم خواستم کمک کنند، اما آنها ترسیدند. استخاره کردم و این آیه آمد:
قرآن کریم: هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ
او کسی است که شما را در خشکی و دریا میگرداند، تا وقتی که در کشتیها باشید، و آنها با بادی خوش، آنان را ببرند و ایشان به آن شاد شوند، بهناگاه بادی سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف، بر ایشان تازد و یقین کنند که در محاصره افتادهاند. در آن حال، خدا را پاکدلانه میخوانند، که اگر ما را از این ورطه برهانی، بهقطع از سپاسگزاران خواهیم بود.
با توکل بر خدا، وارد فیضیه شدم. به مأموران گفتم برای بردن میلهای وزنهبرداری آمدهام. آنها را سرگرم کردم، با آنها چای خوردم و حتی عمامهام را بهعنوان جایزه مسابقه پیشنهاد دادم. در این میان، همکارانم صندوقهای پر از کتاب و اعلامیه را خارج کردند. این ماجرا، اعجاز اخلاص و توکل را به من نشان داد.
نتیجهگیری بخش ششم
این بخش، قدرت اخلاص و توکل را در برابر موانع نشان میدهد. در دل خطر، ایمان و زیرکی، راه نجات را هموار کرد.
بخش هفتم: مظلومیت طلبهها و شجاعت برادرم
در اوج انقلاب، فیضیه در محاصره مأموران بود. سرهنگ جوادی، فرماندهای که دلش برای طلبهها میسوخت، التماس میکرد که فیضیه را ترک کنیم، اما طلبهها برای شهادت آماده بودند. وقتی کماندوها آمدند، وحشیانه به طلبهها حمله کردند. یکی را چنان زدند که خودکار از بینیاش تا مخش فرو رفت. من و گروه ضربتمان به دفاع از طلبهها برخاستیم. آن طلبهها، مظلوم و بیصدا، برای دین فدا شدند.
برادرم، که کودکی شجاع و بازیگوش بود، اعلامیههای انقلابی را به پشت لباس مأموران ساواک میچسباند. او در جبهه مجروح شد و نزدیک بود چشمانش را از دست بدهد. شجاعت او، مرا به یاد شور انقلابی آن روزها میاندازد.
نتیجهگیری بخش هفتم
این خاطرات، مظلومیت طلبهها و شجاعت نسل انقلاب را نشان میدهد. آنها با فداکاری، راه را برای آیندگان روشن کردند.
بخش هشتم: اخلاق و انبساط در زندگی
در زندان، درسهای بزرگی از اخلاق آموختم. انبساط، یعنی جوانمردی و بخشش، حتی در سادهترین رفتارها مثل سلام و تبسم. روایتی میگوید: «حزنه فی قلبه وبشره فی وجهه»؛ غم در دل باشد، اما چهره با تبسم به دیگران نگاه کند. این انبساط، مرا در برابر سختیها مقاوم کرد. حتی در زندان، با مأموران با صفا برخورد میکردم و این، مرا از قبض روحی نجات داد.
یکبار در خواب دیدم کسی تفنگی بر مخچهام گذاشته و من ذکر «یا علی» میگفتم. این ذکر، با تکنیک دزدی نفس که از قرائت قرآن آموخته بودم، مرا آرام کرد. این تجربه، مرا به یاد قدرت ایمان در برابر مرگ انداخت.
نتیجهگیری بخش هشتم
این بخش، اهمیت اخلاق و انبساط را در زندگی نشان میدهد. تبسم و جوانمردی، حتی در سختترین لحظات، میتواند انسان را به سوی معرفت و آرامش هدایت کند.
بخش نهم: شعر و مبارزه علیه طاغوت
در جوانی، ذوق شعریام مرا به سرودن دیوانی با دو هزار و پانصد بیت کشاند که آن را در ییلاق همدان، کنار رودی خروشان و در باغی مصفا سرودم. این مثنوی، شرح دیدههایم از خاندان پهلوی بود، از جزئیات رفتارشان در خلوت تا پشت صندلیهای ریاستشان. چون رژیم پهلوی ادعای دو هزار و پانصد سال سلطنت داشت، من نیز ابیاتم را به همین تعداد تنظیم کردم. این شعر را از زبان شب و تاریکی گفتم، شبی خشمگین که بیپرده از اسرار خاندان پهلوی سخن میگفت. از جزیره کیش تا سفرهای خارجیشان، همه را با دقت و صداقت به تصویر کشیدم. این مثنوی، نه از کتاب یا روزنامه، بلکه از مشاهدات عینیام سرچشمه گرفته بود، و با آنچه وابستگان رژیم نوشتهاند، تفاوت بسیار داشت.
برخی از عالمان دینی، که به صفا و صداقتشان ایمان داشتم، از من میخواستند با بصیرتم به مسائل سیاسی بنگرم. آنها به تواناییام در درک حقیقت اعتماد داشتند و هیچ کار مهمی را بدون مشورت با من انجام نمیدادند. من نیز، به دلیل اعتقاد به صداقتشان، این نقش را پذیرفتم. آنها یقین داشتند که مبارزات انقلابی به ثمر خواهد نشست و برای همین، آماده بودند تا جان جوانان را در راه مبارزه فدا کنند. یکی از این عالمان، که در حوزه تدریس میکرد، به من میگفت: «وقتی تو پشت کار هستی و حقیقت را میبینی، من آرام میشوم.» عارف دیگری به من دلداری میداد که در ذهنم نیرویی نهاده شده که هرگاه با خطا روبهرو شود، هشدار میدهد. این بصیرت، مرا در تحلیل مسائل، از گزارشهای سیاسی تا مطالب علمی، یاری میکرد.
ما با اطمینان میدانستیم که رژیم پهلوی فرو خواهد پاشید و کشور بدون او به راه خود ادامه خواهد داد. برخی گمان میکردند که سقوط رژیم به جنگ داخلی منجر میشود، اما ما به پیروزی انقلاب ایمان داشتیم. در آن زمان، بخشی از هزینههای مبارزه از طریق برخی عالمان تأمین میشد. ما هرگاه به شهری میرفتیم، با جیب پر از پول میرفتیم و آن را صرف نیازهای مردم میکردیم تا آنها را به آرمانهای انقلاب علاقهمند کنیم. همچنین، اسلحه مورد نیاز مبارزان را تأمین میکردیم. روزی به یکی از نزدیکان شخصیتهای کنونی گفتم که حتی امروز نیز شبکههای مافیای اسلحه را میشناسم. در میان انقلابیون، تنها من بودم که توانایی انجام چنین کارهایی را داشتم.
یکبار یکی از عالمان، از طرف رهبر انقلاب، ساکی پر از پول درشت آورد و اصرار داشت که آن را برای هزینههای شخصیام بردارم. من حتی یک ریال آن را قبول نکردم. او بسیار پافشاری کرد، اما گفتم: «به مرگ رهبر انقلاب قسم، اگر بگیرم!» و او دیگر اصرار نکرد. این اخلاص، مرا از وابستگی به دنیا حفظ کرد و نشان داد که مبارزهام برای خدا و مردم است، نه برای نفع شخصی.
نتیجهگیری بخش نهم
این بخش، نشاندهنده نقش شعر و بصیرت در مبارزه با طاغوت است. ایمان به پیروزی انقلاب و اخلاص در عمل، مرا در مسیر مبارزه استوار کرد و نشان داد که حقیقت، با صداقت و توکل، همواره پیروز است.
بخش دهم: نقد ایدئولوژیسازی دین
پیش از انقلاب، در محافل دانشگاهی، از حکومت دینی سخن میگفتم. وقتی از مهندسی دین و حکومتی مبتنی بر آن حرف میزدم، شنوندگان مشتاق میشدند و مدینهای فاضله، فراتر از تصور افلاطون، در ذهنشان نقش میبست. اما پس از انقلاب، برخی شاگردانم که آشفتگیهایی در اجرای این آرمانها دیدند، اعتراض کردند که آیا این همان مدینه فاضلهای بود که وعده داده بودم؟ پاسخ دادم که من کناره گرفتهام و انقلاب بر اساس طرحهای من مدیریت نمیشود. مشکل دین، نه در نظریه، بلکه در عمل است که به مجری توانمند و حکیم نیاز دارد.
در گفتوگویی با یکی از روشنفکران دینی، او از تبدیل دین به ایدئولوژی سخن گفت و معتقد بود که دین باید به ایدئولوژی بدل شود تا کارآمد گردد. آن جلسه تا نیمهشب ادامه یافت. پس از استراحتی کوتاه، بیدار شدم، اما او و همراهانش تا طلوع آفتاب خوابیدند و نماز صبحشان قضا شد. به او گفتم: «مشکل دین در عمل است، نه در نظر. شما وجوب نماز صبح را میدانید، اما به دلیل ناتوانی در مهندسی خواب و بیداری، به آن عمل نکردید.» تأکید کردم که دینداری، پیش از هر چیز، نیازمند اصلاح انسان و برنامهای عملی است. او برخی مراسم دینی، مانند عزاداری را مخدر اجتماعی میدانست و خواستار حذف ناگهانی آنها بود. اما من معتقد بودم که فرهنگسازی، امری تدریجی است و نمیتوان با شتابزدگی، سنتهای دیرین را حذف کرد.
به او گفتم: «شما در تخصص دینی اجتهاد ندارید و بسیاری از آنچه دینی میپندارید، پر از پیرایه است. حتی ایده ایدئولوژیسازی دین، خود پیرایهای بر دین است. ابتدا باید عقاید خود را اصلاح کنید، سپس به احکام عمل کنید.» این روشنفکر، معلمی ساده و خوشبیان بود، نه فیلسوف یا علامه. او به اشتباهاتش اقرار میکرد و این صداقت، او را در دلم عزیز میکرد. اما برخی در علم دینی، به جای نقد سازنده، او را طرد کردند و به او تهمتهایی چون ارتباط با وهابیت زدند. این برخوردها، به جای گفتوگوی سالم، استعدادها را به سوی خشم و انزوا سوق میداد.
در میان انقلابیون، یکی از عالمان برجسته را بسیار دوست داشتم. او نجیب، مؤمن و در تحقیق کوشا بود، اما از نظر علمی در ردههای اول نبود. او شارحی توانا بود، اما به دلیل عدم حمایت حوزه، برای تأمین هزینههای زندگی به تهران رفت و در دانشگاه تدریس کرد. بعدها از این تصمیم پشیمان شد. ما با جمعی از حوزویان، او را به قم بازگرداندیم و من در چند جلسه درسش شرکت کردم. او بهروز و نو سخن میگفت و در انقلاب نقشی مؤثر داشت.
نتیجهگیری بخش دهم
این بخش، بر اهمیت اجرای صحیح دین و نقد سازنده اندیشهها تأکید دارد. دینداری حقیقی، نیازمند مجریانی حکیم و برنامهای عملی است که از پیرایهها به دور باشد.
بخش یازدهم: مهندسی دین و خدمت به مستضعفان
من در هشتصد جلد کتاب، دینداری را مهندسی کردهام و در مناطق دوردست، این نظریات را آزمودهام. در جزیره کیش، تمامی اموال را صرف مستضعفان کردم و خانهها و زمینها را به نام فقرا سند زدم تا کسی نتواند ادعایی بر آنها داشته باشد. با استکبار و مستکبران مخالف بودم و به سخنان فقرا گوش میدادم، حتی اگر گاه سخنانشان برحق نبود. معتقد بودم که خطای فقرا را باید به ضعفشان بخشید، اما با مستکبرانی که گناه میکنند و شاخ استکبار برمیآورند، باید با شدت برخورد کرد.
زمانی که در بندر امام، امامجمعه و حاکم شرع بودم، تمامی نهادها را مستقیماً مدیریت میکردم. خانهام حیاطی وسیع داشت، اما من جای خود را کنار در ورودی گذاشتم تا مستقیم با مردم در ارتباط باشم. در گرمای بالای پنجاه درجه، اگر کسی در میزد، سریع در را باز میکردم تا معطل نشود. این روش، نشاندهنده باورم به خدمت بیواسطه به مردم بود. اگر نظریاتم درباره حکومتمداری اجرا میشد، نتایج درخشانی برای مردم داشت.
یکبار در مورد وصیتنامهای پرسیدند که میت خواسته بود انگشتری عتیقه و گرانقیمت همراهش دفن شود. گفتم این اسراف است و شیء دیگری را جایگزین کنید. ما در فهم و اجرای دین دچار مشکل هستیم. برخی مدعیان دینداری، گویی وضویشان مانند پیرزنی است که هر بار «اللهاکبر» میگفت، خوابش میبرد و گمان میکرد وضویش صحیح است. دینداری برخی، سراپا باطل است، اما آن را حق میپندارند و بدتر، میخواهند جامعه را بر اساس آن مدیریت کنند.
نتیجهگیری بخش یازدهم
این بخش، بر اهمیت مهندسی صحیح دین و خدمت به مستضعفان تأکید دارد. حکومتمداری دینی باید در خدمت مردم باشد، نه در خدمت نفسانیات و اشرافیت.
بخش دوازدهم: نقد ظاهرگرایی و حظوظ نفسانی
پیش از انقلاب، با جمعی از علما، صندوق تعاون اسلامی تأسیس کردیم. روزی به این صندوق سر زدم و دیدم برخی مشغول استعمال مواد مخدر هستند. ناراحت شدم و گفتم: «مردم در کوچه و خیابان برای انقلاب کتک میخورند و شما اینجا در آسایش، بر سرمایههایشان تریاک میکشید.» به آنها گفتم که نه مجتهدند و نه مقلد، و دستکم از مردم بپرسند که کارشان درست است یا نه. این ظاهرگرایی نفسانی، حتی کمالات دینی را در خدمت نفس قرار میدهد.
در کودکی، در مجلسی دیدم که درویشی با عبا و انگشترهای گرانقیمت، خود را برتر از فقرا میدانست و میگفت برای محبت به آنها با آنها همنشین است. این نفسگرایی بود که شعار باطنگرایی داشت. در مقابل، امثال امیرمؤمنان (ع) با یتیمان همدلی میکردند، بدون اینکه مقامی را به رخ بکشند. این درس بزرگی بود که نفسانیات، حتی در لباس دین، میتواند انسان را از حقیقت دور کند.
در اماکن مقدسه، برخی زائران برای زیارت، به دیگران فشار میآورند و مزاحمت ایجاد میکنند. یکبار در عتبات، رفقایم گفتند حرم شلوغ است و زیارت غیرممکن. آنها را به خارج شهر بردم و گفتم: «طواف و زیارت را میتوان از دور انجام داد. نیازی به نزدیکی ضريح نیست.» باطن زیارت، در دل است، نه در فشار آوردن به دیگران. برخی عالمان نیز، با رفتارهای نفسانی، از عقل و خرد لازم در زیارت بیبهرهاند.
یکی از عالمان عارف، در سفری به مشهد، در اتاقی تنگ اقامت داشت. او میگفت: «سالک باید کون مطلق باشد؛ هرچه پیش آید، خوش آید.» این نگاه، مرا به تأمل در معنای پذیرش و تواضع واداشت. عبادت برخی، با شرط و شروط همراه است، اما اولیای خدا، بدون مزاحمت برای خلق، عبادتشان را با متانت انجام میدهند.
نتیجهگیری بخش دوازدهم
این بخش، بر خطرات ظاهرگرایی و نفسانیات در دینداری تأکید دارد. رفتار متین و باطنگرایی، راه رسیدن به حقیقت دین است.
بخش سیزدهم: دین در عصر غیبت و نیاز به مجری حکیم
اگر در این زمان، یکی از معصومان (ع) در جامعه حضور مییافت، چه حکمی برای احکام دینی و جامعه صادر میکرد؟ در عصر غیبت، غیرمعصوم در استنباط و اجرای دین، گاه دچار سوءبرداشت میشود. فقيه ظاهرگرا در حصار زمان گرفتار است، اما فقيه حکمتگرا، فرازمانی عمل میکند. دین به مجریای نیاز دارد که مانند قرآن و معصوم، ظرفیت بالایی داشته باشد تا ساقی علم و معرفت باشد.
تجربه عصر غیبت نشان میدهد که فقها نتوانستهاند دین را بهصورت جامع و بدون پیرایه اجرا کنند. ایدئولوژیهای دینی، گاه شخصی، پنهانی یا نمایشیاند و از نور ولایت بیبهرهاند. من در مهندسی دین، مصمم بودهام و در هشتصد جلد کتاب، نظم آن را تبیین کردهام. این تلاش، برای مردمی کردن دین و ارائه آن بدون پیرایه است. اگرچه اجرای آن دشوار است، اما من ناامید نیستم و به آینده امیدوارم.
نتیجهگیری بخش سیزدهم
این بخش، بر ضرورت اجرای حکیمانه دین در عصر غیبت تأکید دارد. دینداری حقیقی، نیازمند مجریانی است که با بصیرت و ظرفیت بالا، جامعه را به سوی حقیقت هدایت کنند.
جمعبندی نهایی
این مجموعه خاطرات، سفری است به عمق تجربههای من در همراهی با عالمان دینی، مبارزه با ظلم، استقامت در زندان، و جستوجوی معرفت و اخلاص. هر خاطره، بازتابی از تعهد من به ارزشهای دینی و انسانی است که در طول زندگیام آموختهام. این روایتها، از شعر و مبارزه تا نقد ایدئولوژی و مهندسی دین، نشاندهنده عمق باورم به ایمان، شجاعت و خدمت به مردم است. امیدوارم این خاطرات، شما را به تأمل در معنای حقیقی ایمان، شجاعت و رفاقت دعوت کند و نوری باشد بر مسیر جستوجوی حقیقت.
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!