متن تحقیق
گفتگوهای صمیمی
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره جلسه 1426
مقدمه
آنچه در این مجموعه میخوانید، روایتهایی است از زندگی و تجربههای من، که گاه در درسگفتارهایم بهصورت گذرا به آنها اشاره کردهام. این خاطرات، شرح لحظات و تأملاتی است که در مسیر تلاش برای خدمت به فرهنگ و علم دینی شکل گرفتهاند. هر بخش، دریچهای است به سوی تجربهای که نهتنها شخصی، بلکه بازتابدهندهی تعهد به حفظ هویت اسلامی و معرفتی جامعه است. این روایتها با زبانی صمیمی، اما با عمق علمی و معنوی نگاشته شدهاند تا شما را به دنیای این تجربهها دعوت کنند.
بخش اول: رسالت فرهنگی و علمی
من همواره باور داشتهام که روحانیت نمیتواند از جامعه رویگردان باشد. فرهنگ و علم دینی، مانند آش کشک خاله است؛ به هر حال، پای ما در میان است. نمیتوان نسبت به مسائل علمی و فرهنگی جامعه بیتفاوت بود یا ناامید شد. باید با تمام توان، از هویت فرهنگی و اسلامی خود دفاع کرد. هر کس به هر شیوهای که میتواند، باید در میدان حضور یابد. متأسفانه، برخی رویکردها که حرکتهای علمی را سیاسی جلوه میدهند و هر انتقادی را با برخوردهای تند پاسخ میگویند، به فرهنگ و علم آسیب میزند. گاه حتی پیامکی ساده، به دلیل واژهای چون «سبز»، سیاسی تلقی میشود و این بدبینیها، مانع کار علمی و فرهنگی است.
من از سال شصت به بعد، سیاست را کنار گذاشتم و تنها به تحقیق و نگارش پرداختم. شبانهروز در این راه تلاش کردهام، گاه تا مرز خستگی و ناتوانی پیش رفتهام. با این حال، دست از کار نکشیدهام، زیرا ایمان دارم که ارائهی دین بیپیرایه، وظیفهای است که جز با تلاش بیوقفه میسر نمیشود.
نکته کلیدی: رسالت روحانیت، دفاع از هویت فرهنگی و اسلامی با ابزار علم و فرهنگ است، نه انفعال یا رویگردانی از جامعه.
بخش دوم: هماهنگی و جاذبه در آموزش
یادم میآید در سفری به اطراف مشهد، با طلبهای آشنا شدم که از عدم حضور کودکان در کلاسهای قرآنیاش گلایه داشت. او میگفت با وجود تجربه و آموزش، کودکان جذب نمیشوند. به او گفتم: «شاید مشکل از روش توست، نه کودکان.» کار را به من سپردند. کودکان بین شش تا دوازده سال بودند. اعلام کردم که در مسجد حکومتی برپا میکنیم که به شاه، وزیر و سرباز نیاز دارد. این ایده آنها را به وجد آورد. مسجد پر از کودکان شد که با شوق بازی میکردند. گفتم: «اینجا خانهی شماست، هر کاری دوست دارید بکنید.» با آنها بازی کردم، گاه خود را مالک ستونی از مسجد معرفی میکردم و از آنها میخواستم از آن دفاع کنند. صبحها ورزش صبحگاهی داشتیم و در کوچهها میدویدیم. والدین میگفتند کودکانشان شبها از شوق حضور در کلاس خوابشان نمیبرد.
به آن طلبه گفتم: «آموزش باید جاذبه داشته باشد. کودکان درس خشک را نمیپذیرند.» این تجربه نشان داد که برای دعوت مردم به دین، باید با آنها همدل و همراه شد، نه با اجبار و تحکم.
نکته کلیدی: آموزش دینی باید با خلاقیت و جاذبه همراه باشد تا قلبها را به سوی معرفت جذب کند.
بخش سوم: بادبادک فرهنگ
کار فرهنگی مانند به هوا فرستادن بادبادک است. در کودکی، بر پشتبام خانهمان بادبادک بازی میکردم. به خاطر میآورم در سفری به شمال، کنار ساحل، کودکان را میدیدم که با مهارت و بیدقتی بادبادک به هوا میفرستادند. اگر بادبادک درست ساخته نشده باشد، به زمین میافتد یا منحرف میشود. اما وقتی به آسمان رفت، دیگر تنها نیاز به کنترل دارد. کار فرهنگی نیز چنین است؛ شروع آن دشوار است، اما اگر با صبر و همت پیش رود، خود به خود پیشرفت میکند.
کنار ساحل، به موجهای دریا خیره میشدم. آب، با نرمیاش، قدرتی عظیم دارد که میتواند هر مقاومتی را در هم بشکند. کار فرهنگی نیز چنین است؛ نرم و خزنده، اما با اقتداری که هر مانعی را از سر راه برمیدارد.
نکته کلیدی: کار فرهنگی، مانند بادبادک، با دشواری آغاز میشود، اما با صبر و خلاقیت، به اوج میرسد.
بخش چهارم: آبرو و حقیقتگویی
در میان عالمان دینی، برخی را دیدهام که دغدغهی آبرو، آنها را از حقیقتگویی بازمیداشت. آبرو، گاه خدای واقعی برخی میشود. عالمی را میشناختم که میگفت: «انسان باید گاه متهورانه عمل کند تا دیگران از او حساب ببرند.» او تأکید داشت که نباید نقطهضعفی در برابر هجمههای دیگران داشت. من نیز باور داشتم که باید بر حق ایستاد، حتی اگر به حیثیت و آبرو هجمه شود. یادم میآید در گذشته، برخی به دلیل اختلافات، شیشههای خانهام را شکستند. من نه دلخور شدم و نه ترسیدم. شیشهها را تعویض کردم و گفتم: «اگر جرأت دارید، وارد شوید.» این استقامت، از ایمان به حق سرچشمه میگرفت.
نکته کلیدی: حقیقتگویی، حتی به قیمت از دست دادن آبرو، وظیفهی عالم دینی است.
بخش پنجم: تخصص و دین
در جزیرهی کیش، به سایتی هوایی رفتم که پر از کلیدهای ریز و درشت بود. مسئول آنجا شروع به توضیح جزئیات هر کلید کرد. گفتم: «من نمیخواهم اینها را یاد بگیرم. فقط بگو این دستگاه چه میکند.» این تجربه به من آموخت که تخصصها را باید به اهلش سپرد. عالم دینی نباید در امور تخصصی دیگران دخالت کند، اما باید با علوم مرتبط با احکام شرعی آشنا باشد.
بعضی گزارههای دینی چنان تخصصیاند که فهم آنها نیازمند کنار هم چیدن دادههای بسیار است. عقل بهتنهایی نمیتواند جزئیات دینی را فهم کند. اینجاست که فقه حکمتگرا، با تکیه بر ملکهی قدسی، به کار میآید.
نکته کلیدی: فهم گزارههای دینی نیازمند تخصص و حکمت است، نه صرف عقل کلی.
بخش ششم: استادمحوری در تربیت
اوایل انقلاب، یکی از مسئولان به من گفت که برای تربیت نیروهای اطلاعاتی، صدها ساعت درس عقیدتی میگذارند، اما این نیروها در مأموریتها فریب میخورند. گفتم: «اشتباه شما کمّیتگرایی است. تربیت باید استادمحور باشد.» نیرویی که تحت تربیت عالمی ربانی با ملکهی قدسی باشد، حتی اگر روزنامه بخواند، از دانشمندی که استاد لایقی نداشته، کارآمدتر است.
نکته کلیدی: تربیت معنوی و عقیدتی، بیش از کمیت، به کیفیت استاد وابسته است.
بخش هفتم: معنویت در مهندسی
در مهندسی شهری و ساختمانی، توجه به معنویت بسیار مهم است. زمانی در قم، زائران در بدو ورود با اصطبل اسبها مواجه میشدند. یا سرویسهای بهداشتی حرم در ورودیها بود که منظرهای نازیبا ایجاد میکرد. من در درسهایم این نقدها را مطرح میکردم. ساختمانسازی اسلامی باید امور معنوی را در نظر بگیرد و پنهان را پنهان نگه دارد.
نکته کلیدی: مهندسی اسلامی باید معنویت را در طراحی و اجرا حفظ کند.
بخش هشتم: همراهی با مردم
در جزیرهی کیش، ماه رمضان بود و کارگران در گرمای شدید کار میکردند. متوجه شدم روزه ندارند، اما از ترس، حقیقت را کتمان میکردند. با آنها دوست شدم، چای و غذا برایشان بردم و کنارشان نشستم. آنها شیفتهی این محبت شدند و حتی برای خانوادههایشان غذا خواستند. به امامجمعهی آنجا گفتم: «روحانی باید مردم را دوست بدارد و با آنها صمیمی باشد، نه متکبر.»
نکته کلیدی: روحانی باید با مردم همدل و صمیمی باشد تا قلبها را به دین جذب کند.
بخش نهم: مواجهه با ارتداد
اوایل انقلاب، شخصی سیصد معلم را به اتهام کفر اخراج کرد. من با آنها کلاس تشکیل دادم. دختری بود که از عالمان دینی کینه داشت، زیرا برادرش در درگیریها کشته شده بود. با او صحبت کردم و گفتم: «آیا عالمان دینی برادرت را کشتند؟» او آرامآرام دریافت که کینهاش بیجا بوده است. در جای دیگر، با استادی کمونیست مناظره کردم. او نهجالبلاغه را نقد میکرد، اما من با پرسش و پاسخ، بحث را علمی کردم. گفتم: «حرکت نفس از نور سریعتر است.» این سخن، نگاه دانشجویان را تغییر داد و بحث به تأمل علمی کشیده شد.
نکته کلیدی: مواجهه با عقاید مخالف باید با گفتوگوی علمی و صبورانه باشد، نه حذف و طرد.
جمعبندی
این خاطرات، روایت تلاشی است برای خدمت به دین و فرهنگ در بستری از صمیمیت و تعهد. هر تجربه، درسهایی از معرفت، معنویت و حکمت به همراه دارد که میتواند راهگشای نسلهای آینده باشد. امیدوارم این روایتها، شما را به تأمل در رسالت عالمان دینی و نقش آنها در جامعه دعوت کند.
با نظارت صادق خادمی
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!