الاسفار الاربعه جلد هشتم جلسه 027

متن تحقیق






نوار اسفار – جلد هشتم – شماره ۲۸

نوار اسفار

جلد هشتم – شماره ۲۸

برگرفته از درس‌گفتارهای آیت‌الله محمدرضا نکونام قدس‌سره


بخش نخست: افلاطون شریف الهی و توصیفات او از نفس

افلاطون شریف الهی در کتاب اصولوجیا — که هرچند منسوب به ارسطو است، اما بيانات افلاطون و فيثاغورث را نيز در بر دارد — در توصيف نفس به گونه‌اي سخن رانده که گويي آن را با چشم سر مشاهده کرده است. وي نفس را با اوصاف بسيار توصيف نموده و ما نيز به مشاهده عياني بدان رسيده‌ايم، نه صرفاً به نقل عبارات وي. تفاوت در اوصاف نفس ميان ما و افلاطون از آن روست که او نفس را از منظر تجرد ملاحظه کرده و ما از منظر جمعيت — يعني جمع ميان تجرد و تجسم، و تروح و تجسيم.

افلاطون حس را در توصيف نفس به کار نبرده و در همه مواضع، بدن را در نفس قرار نداده و اتصال نفس به بدن را مذمت کرده است. او کوشيده تا نفس را تنها در حالت تجرد بنگرد. از اين رو فرموده است:

«إن النفس إنما هي في البدن كظيمة محصورة لا نطق بها»

نفس در بدن همچون زنداني عصباني، محدود و بي‌صدا است.

و نيز گفته است که بدن براي نفس همچون غاري تاريک و تنگ است که نفس در آن گرفتار شده است.

انبازقلس (امپدوکلس) بدن را «سدا» ناميد — يعني خانه‌اي کوچک — و مراد وي همان عالم ناسوت است که نفس در آن محدود گشته است.

اين بيان با کلام الهي نيز موافقت دارد:

بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ

بلکه بر دل‌هایشان زنگار بسته شده است به سبب آنچه به دست می‌آوردند.

و نيز:

مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا

هر کس از یاد من روی گرداند، برای او زندگی تنگ و سخت خواهد بود.

ذکر همان تجرد است و توجه به حق تعالي. پس هر که به ماده منحصر شود، در ضيق معيشت گرفتار آيد.

اطلاق نفس از وثاق بدن

افلاطون فرموده است:

«اطلاق النفس من وثاقها هو خروجها من مقار هذا العالم والترقي إلى عالمه العقلي»

رها شدن نفس از بندش، خروج از این عالم و صعود به عالم عقلی است.

از اين رو، آنان که در ماده‌اند، هرچند عناوينشان فراوان باشد، کوچک‌اند.

نتیجه‌گیری بخش نخست: افلاطون نفس را از منظر تجرد محض نگريست و بدن را زنداني تنگ دانست. اين ديدگاه با مشاهده عرفاني ما در جمع ميان تجرد و تجسم متفاوت است، ليکن در اصل مذمت تعلق به ماده و ستايش رهايي، با کلام الهي هم‌نوا است.


بخش دوم: سبب اختلاف صفات نفس در کلام افلاطون

علت اختلاف در صفات نفس در کلام افلاطون از طريقه ما روشن شد: نفوس در تجسم و تروح متفاوت‌اند. برخي نفوس در تجرد ضعيف‌اند و حالات مادي دارند، برخلاف اهل معنا که تجسمشان روحاني است.

بلکه حتي نفس واحد نيز متفاوت است:

  • بحسب زمان‌ها: در دو زمان، دو گونه رفتار.
  • بحسب جهت‌ها: در يک لحظه، نسبت به دو امر، دو چهره.

مثال: فردي که دروغ در حريم او نيست (تجرد)، اما نسبت به مظاهر دنيا کودک‌وار هوسناک است (تجسم).

نفس در يک زمان ممکن است دو يا چند چهره داشته باشد — از يک سو مجرد، از سوي ديگر متعلق.

نتیجه‌گیری بخش دوم: اختلاف صفات نفس نه از نقص در بيان، که از تفاوت در مراتب نفوس و حالات آنهاست. نفس واحد نيز در زمان‌ها و جهات مختلف، چهره‌هاي گوناگون دارد — گويي آيينه‌اي که در هر زاويه، نوري ديگر بازمي‌تاباند.


بخش سوم: هبوط نفس در کلام افلاطون — مذمت و مدح

در کتاب فائدون (فاز)

«علة هبوط النفس إلى هذا العالم إنما هو سقوط ريشها»

علت فرود آمدن نفس به اين عالم، ريختن پرهايش است.

چون پر درآورد، به عالم اول بازمي‌گردد:

«من به خودم نيامدم اينجا — آن که آورد مرا، باز برد در وطنم»

در کتاب تيماوس

افلاطون هبوط را مدح کرده و گفته است:

  • اين عالم جوهر شريف و صعيد است.
  • نفس از فعل باري الخير در اين عالم قرار گرفت.
  • هدف: کمال عالم — تا حيّ ذا عقل شود.

زيرا:

  • واجب نيست که عالم عقل داشته باشد.
  • ممکن نيست که عقل باشد و نفس نباشد.

پس نفس فرستاده شد تا عالم تام و کامل گردد و هر آنچه در عالم عقلی است، در اين عالم نيز باشد.

نفس پل ميان عالم ماده و عقل است — نه تنها زنداني، که معمار کمال عالم.

نتیجه‌گیری بخش سوم: افلاطون در يک کتاب هبوط را مذمت کرد (به سبب گناه يا ريختن پرها) و در کتاب ديگر مدح نمود (به سبب کمال عالم). اين دوگانگي نه تناقض، که بيان دو وجه از يک حقيقت است: نفس هم قرباني هبوط است و هم معمار صعود.


بخش چهارم: آثار متمسكون به شريعت حقّه در ماهيت روح

گروه روش نمونه
متمسکون به شريعت استدلال و نظر نفس مجرد است.
مشايخ صوفيه ذوق، وجدان، مشاهده با آداب رسول الله (ص) و به رمز و اشارت

مشايخ صوفيه با آداب رسول الله (صلی الله عليه و آله و سلم) تادب بودند و اسرار روح را جز به رمز نگفتند:

قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي

بگو: روح از امر پروردگار من است.

ما نيز تنها از مقامات روح الهي، قواي نفساني و منازل عقلي سخن مي‌گوييم، نه از کنه آن — زيرا بيان کنه ممتنع است، همچون حلواي تنتناني که بايد چشيد.

نتیجه‌گیری بخش چهارم: دو طريق در شناخت روح: استدلالي و ذوقي. طريق ذوقي با آداب نبوي و به اشارت است و از کنه روح سخن نمي‌گويد — زيرا روح امر ربّاني است و بيانش جز به حضور ممکن نيست.


بخش پنجم: اقوال عرفا — جنيد و بايزيد بسطامي

جنيد بغدادي

«الروح شيء استاثره الله بعلمه»

روح حقيقتي است که خداوند آن را به علمش برگزيده است.

نمی‌توان بيش از «موجود» گفت — و مراد موجود بحت و وجود صرف است، همچون انيات محضه عقليه که متفاوت بالاشد والاضعف‌اند و ماهياتشان از جنس و فصل نيست.

بايزيد بسطامي

  1. «طلبت ذاتي في الكونين فما وجدتها» — ذاتم را در دو کون (طبيعت و مثال) نيافتم، پس در مفارقات عقلي يا عالم الإله يافتم.
  2. «انسلخت من جلدي فرأيت من أنا» — از پوستم بيرون آمدم و ديدم کيستم: أني أنا الله.
  3. «لو أن العرش و ما حواه وقعت في زاوية من زوايا قلب أبي يزيد لما أحس بها» — اگر عرش و مظروفش در گوشه‌اي از دلم افتد، احساس نمي‌کنم.

قلب المؤمن عرش الرحمن — و عرش نه فلک اطلس، که ظرف و مظروف حق تعالي است.

حق تعالي کوچک مي‌شود: عالٍ في دنوه، دانٍ في علوه، متعالٍ من العلو والدنو — از ته سوزن رد مي‌شود، در شکسته‌دل مي‌نشيند، مهمان بي‌دردسر است: لما أحس بها.

نتیجه‌گیری بخش پنجم: عرفا روح را موجود بحت و ذات را فوق کونين دانستند. بايزيد دل را آن‌قدر وسيع ديد که عرش و حق در آن جاي گيرد بي‌آنکه احساس شود — زيرا حق در دل فقير و شکسته‌دل مي‌نشيند، نه بر شاخه درخت تکبر.


بخش ششم: تقدم ارواح بر اجساد؟

ابن عطاء فرمود: «خلق الله الأرواح قبل الأجساد»

دليل:

وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ

و به يقين شما را آفريديم، سپس صورت داديم، سپس به فرشتگان گفتيم: برای آدم سجده کنيد.

خلقناکم = ارواح، صورناکم = اجساد.

نقد: آيه دلالت بر تقدم روح ندارد. خلقناکم = انسان کامل (جسم و روح)، صورناکم = ظهور در عالم ملائکه برای سجده. مسجود = انسان کامل (خاتم)، بقيه تنزيل اويند.

نتیجه‌گیری بخش ششم: آيه اعراف بر تقدم روح بر جسم دلالت ندارد، بلکه بر خلق انسان کامل و ظهورش در عالم ملائکه. سجده به انسانيت خاتم است، نه صرف جسم يا روح.


بخش هفتم: خوراک ملائکه و جن: انسان

هر موجودي خوراکي دارد:

  • گياه ← آب
  • حيوان ← گياه
  • انسان ← حيوان
  • ملک و جن ← انسان

مؤمن لذيذ و گوارا است اگر حرام و گناه نخورد → ملائکه ليس مي‌زنند، عاشق‌اند، اطاعت مي‌کنند (حتي از رئيسشان بيشتر).

الجنس مع الجنس يميل: جن مؤمن با علما، جن کافر با مشرکين.

ملائکه برای نزديکي به انسان شغل مي‌گيرند — باران، رزق، تدبير — زيرا خوراکشان انسان است.

نتیجه‌گیری بخش هفتم: انسان مرکز عوالم است. ملائکه و جن — مؤمن و کافر — عاشق انسان‌اند. مؤمن خوراک گواراي ملائکه است و عالم دين بايد اين هنگامه عوالم را بشناسد.


جمع‌بندی پاياني

نفس پل ميان ماده و تجرد است. افلاطون آن را از منظر تجرد نگريست، عرفا از منظر حضور و مشاهده. اختلاف در صفات از تفاوت نفوس و حالات آنهاست. هبوط هم مذمت دارد و هم مدح — زيرا نفس هم قرباني است و هم معمار کمال عالم. روح امر ربّاني است و کنهش بيان‌پذير نيست. انسان مرکز عوالم است و خوراک ملائکه و جن. حق تعالي در دل شکسته مي‌نشيند بي‌آنکه احساس شود — زيرا داخل في الأشياء لا بالممازجة، خارج عن الأشياء لا بالمفارقة.

اللهم صل علي محمد و آل محمد

با نظارت صادق خادمی


دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)