متن تحقیق
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره
نوار اسفار – جلد هشتم – شماره ۵۱
بَقِيَ الْإِشْكَالُ فِي أَنَّ وُجُودَهُ التَّجَرُّدِيَّ كَيْفَ حَدَثَ وَ الْمُجَرَّدُ لَا تَعَلُّقَ لَهُ بِمَادَّةٍ وَ لَا لَهُ اسْتِعْدَادُ وُجُودٍ
اشکال باقی است که وجود تجردی نفس چگونه حادث میشود، در حالی که مجرد هیچ تعلقی به ماده ندارد و هیچ استعدادی برای وجود در آن نیست.
بخش اول: صورتبندی دقیق اشکال و دو وجه آن
اشکال در دو وجه متمایز قابل طرح است: نخست، چگونه موجود مجرد به ماده تعلق مییابد و دوم، چگونه از ماده مفارقت میکند. مجرد نه ماده دارد، نه استعداد مادی، نه امکان حدوث و نه امکان عدم. پس چگونه نفس هم مجرد است و هم تعلق مادی دارد؟
وَ الْجَوَابُ عَنْهَا كَمَا سَيَجِيءُ حَسَبَ مَا وَعَدْنَاهُ لَكَ
جواب آن چنان که خواهد آمد، بر وفق وعدهای است که به تو دادهایم.
زیربخش اول: مدلول صیرورت نفس به تجرد
صیرورت نفس به تجرد، عبارت نیست از حدوث وجودی مجرد برای آن، بلکه عبارت است از قطع وجود تعلقی و رجوع نفس به مبدأ اصلی خود. پس در حقیقت، حدوث امر مجرد برای شیء عبارت است از حدوث رابطهای میان آن دو، چنان که در حدوث حافظه برای نفس حافظهدار گفتهاند.
زیربخش دوم: تمثیل حافظه و عقل فعال
حافظه، خزانه معقولات عقل فعال است و مجرد، لیکن با اضافه شدن به نفس انسانی، تعلق مادی مییابد. نفس نیز ذاتاً مجرد است، اما با اضافهای به بدن، ناسوتی میگردد و با استکمال، آن اضافه برداشته میشود و عقلانی میشود.
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
بگو: روح از امر پروردگار من است.
بخش دوم: رفع مغالطه در باب قوه حدوث و فساد
پیشتر گفته شد که بدن قوه حدوث نفس دارد، زیرا با نفس باقی میماند، اما قوه فساد ندارد، زیرا با فساد باقی نمیماند. اینک پاسخ داده میشود که این سخن مغالطه است، به سبب اشتراک لفظ «قبول».
زیربخش اول: دو معنای قبول
- قبول به معنای قوه استعدادیه (مقابل فعل) → با فعل جمع نمیشود.
- قبول به معنای انفعال و اتصاف → با فعل جمع میشود.
زیربخش دوم: تبیین حامل قوه حدوث و فساد
حامل قوه حدوث نفس، نطفه و علقه و مضغه است، نه بدن حی. بدن باقی با نفس، قابل نفس به معنای اتصاف است. پس بدن از حیث اتصاف، هم قابل حدوث است و هم قابل فساد.
وَ يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ هُوَ بِعَيْنِهِ قَابِلَ قُوَّةِ الْفَسَادِ لَهَا
و جائز است که همین بدن، قابل قوه فساد نفس نیز باشد.
بخش سوم: میعاد مشرقی و طرح پرسش خواجه نصیر طوسی
خواجه نصیرالدین طوسی رحمهالله در رسالهای به شمسالدین خسروشاهی، از مسائل معضله پرسید و یکی از آنها بقای نفس پس از بدن بود. پرسش او چنین بود:
مَا بَالُ الْقَائِلِينَ بِأَنَّ مَا لَا حَامِلَ لِإِمْكَانِ وُجُودِهِ وَ عَدَمِهِ فَإِنَّهُ لَا يُمْكِنُ أَنْ يُوجَدَ بَعْدَ الْعَدَمِ أَوْ يُعْدَمَ بَعْدَ الْوُجُودِ
چرا قائلان به این شدند که آنچه حامل امکان وجود و عدم خود نیست، نمیتواند پس از عدم موجود شود یا پس از وجود معدوم گردد؟
زیربخش اول: تناقض ظاهری در آرای متکلمان
آنان نفس انسانی را حادث دانستند، حال آنکه آن را مجرد میشمارند؛ و از فنای آن امتناع ورزیدند. اگر بدن حامل امکان حدوث است، چرا حامل امکان عدم نیست؟ و اگر نفس به تجردش عدم امکان عدم دارد، چرا امکان حدوث دارد؟
بخش چهارم: پاسخ نخست (بر مبنای مشائین)
بدن انسانی به استعداد خاص خود از واهب الصور استدعا دارد که صوری مدبره و متصرفه در آن بفرستد تا شخص و نوع را حفظ کند. این صورت باید دارای ادراک عقلی و فکر و تمییز باشد، پس لامحاله از مبدأ فیاض افاضه میشود.
زیربخش اول: دو حیثیت نفس
| حیثیت | وضعیت |
|---|---|
| از حیث ذات (عقلیة) | مجرد و غیر مسبوق به استعداد بدن |
| از حیث فعل (متصرف در بدن) | مادی، حادث و زائل به زوال بدن |
زیربخش دوم: تمثیلات متعدد
- صورت انسانیه: جوهر در خارج، عرض در ذهن.
- نفس: جوهر و کیف نفسانی.
- وجود مجعول، ماهیت غیرمجعول.
بخش پنجم: پاسخ اصلی (حکمت متعالیه)
أَنَّ لِلنَّفْسِ الْإِنْسَانِيَّةِ مَقَامَاتٍ وَ نَشَآتٍ ذَاتِيَّةً بَعْضُهَا مِنْ عَالَمِ الْأَمْرِ وَ بَعْضُهَا مِنْ عَالَمِ الْخَلْقِ
نفس انسانی مقامات و نشئات ذاتی دارد؛ برخی از عالم امر و برخی از عالم خلق.
مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى
از آن آفریدیمتان و در آن بازمیگردانیمتان و از آن بار دیگر بیرون میآوریمتان.
زیربخش اول: جسمانية الحدوث و روحانية البقا
حدوث و تجدد تنها برای برخی نشئات نفس است. نفس با ترقی از عالم خلق به عالم امر، وجودش مفارق و عقلی میگردد و دیگر به بدن و احواله و استعداده محتاج نیست.
زیربخش دوم: تمثیلات روشنگر
- طفل و رحم: نه ماه نیاز دارد، سپس بینیاز میشود.
- صید و شبکه: ابتدا محتاج تور، سپس صیاد بینیاز میگردد.
زیربخش سوم: رفع دقیق اشکال خواجه
خواجه گفت: آنچه حامل امکان نیست، نمیتواند موجود بعد عدم یا معدوم بعد وجود شود. پاسخ: ما نگفتیم معدوم مطلق یا موجود بعد عدم مطلق؛ گفتیم وجود ناقص → وجود أکمل (کون بعد کون، نه کون بعد عدم).
فَزَوَالُ اسْتِعْدَادِ الْبَدَنِ إِيَّاهَا لَا يَضُرُّهَا ذَاتًا وَ بَقَاءً بَلْ يَضُرُّ تَعَلُّقًا وَ تَصَرُّفًا
زوال استعداد بدن برای نفس، به ذات و بقایش ضرر نمیرساند، بلکه تنها به تعلق و تصرفش ضرر میزند.
زیربخش چهارم: مثال اشتدادی (ذغال و سواد)
در حرکت استکمالیه، زوال امکان شیء منشأ زوال وجودش نیست، بلکه تبدیل وجود است. ذغال با شدت، نقصش زائل میشود نه ذاتش؛ نفس با تجرد، تعلقش زائل میشود نه حقیقتش.
جمعبندی نهایی
نفس انسانی در حقیقت جسمانیة الحدوث و روحانية البقا است. حدوثش به نشئه ناسوتی و تعلقش به بدن بازمیگردد، و بقایش به نشئه لاهوتی و تجرد ذاتی. زوال بدن، زوال وجود تعلقی است نه وجود ذاتی. همه زندهتر میشوند و هیچکس نمیمیرد؛ پول گم نشده، تنها از جیب تو خارج شده است.
با نظارت صادق خادمی
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!