الاسفار الاربعه جلد 9 جلسه 054

متن تحقیق






نوار اسفار – جلد نهم – شماره ۵۴

برگرفته از درس‌گفتارهای آیت‌الله محمدرضا نکونام قدس‌سره

بخش نخست: آزادی حقیقی و ماهیت غریزی آن

از آنچه بیان گردید، آشکار شد که آزادی حقیقی، آن است که غریزی و ذاتی نفس باشد، نه آن که از راه تعویض، تکرار و عادت پدید آید، هرچند این نیز فضیلت است. این همان معنای سخن فیلسوف، ارسطاطالیس است که: «الحرية ملكة نفسانية حارسة للنفس حراسة جوهرية لا صناعية»؛ یعنی آزادی، ملکه‌ای نفسانی است که نفس را به صورت جوهرى و ذاتی حفظ می‌کند، نه به صورت صناعی و اکتسابی.

پس از تبیین معنای حکمت و حریت، و نیز بیان این نکته که حریت، آزادی نفسانی و حقیقی است و حکمت، سلامت نفس، هر دو بر دو قسم‌اند: یکی حکمت و حریتی که اکتسابی است و عمده آن صفت کمالی است که تخلّق و طبیعی باشد و طبیعت یک موجودی این‌چنین باشد؛ لذا می‌فرمایند گرچه اکتساب و عمل فاضل است، اما اهمیت از آن نجابت ذاتی است.

آزادی حقیقی، غریزی نفس است؛ نه اکتسابی از تعلیم و تعویض. این نجابت ذاتی، پایه کمال است و عمل، قالب آن.

نجابت ذاتی و تضعیف عمل

البته این معنا که نجابت ذاتی، حالا به حکمت یا حریت، تضعیف عمل نیست؛ عمل ارزش خود را دارد و گرچه درست است که: «ليس للإنسان إلا ما سعى» (قرآن کریم، سوره نجم، آیه ۳۹: «برای انسان جز آنچه کوشیده است، نیست»)، اما این سعی در ظرف عموم است، در ظرف تکلیف است که خود تکلیف بستگی به آن حریت و حکمت و نجابت ذاتی دارد.

لذا عمل در ظرف عموم مهم است؛ در ظرف عامه من الناس کوتاهی نکند، عمل بکند و سعی و کوشش داشته باشد؛ اما در ظرف خاص، سعی و کوشش همه به توفیق من الله است و توفیق حق بستگی به همان نجابت ذاتی افراد دارد.

بخش دوم: عمل، قالب حقیقت انسان

لذا ببینید در باب عمل، عمل متفرع حکمت است، متفرع بر اندیشه است، بر نیت است. خود عمل یک پیکره‌ای و قالبی است برای حقیقت انسان. عمل، انسان را نشان می‌دهد، اما به صورت قالبی. لذا همین عمل هم ارزشش به نیتش هست که: «نية المؤمن خير من عمله» (حدیث نبوی: «نیت مؤمن بهتر از عمل اوست»).

عمل یک قالبی است، یک مسطوره‌ای است از حقیقت انسان که حقیقت انسان همان نجابت و سلامت انسان است.

عمل، قالب حقیقت انسان است؛ نیت، جوهر آن. نجابت ذاتی، ریشه کمال است و عمل، شاخه آن.

بازگشت سجایا به حکمت و حریت

حالا این امر را که دنبال می‌کند، بعد می‌فرمایند انسان همه‌ی سجایا و خلق و خوی کمالش برگشت به این دو معنا می‌کند: حکمت و حریت. آن هم با این بیان: حکمت یعنی همان سلامت نفس و فهم درست حقایق و حریت: رهایی از قید و بند طبیعت.

این دو معنا در صورتی در کسی تحقق می‌کند که به طور جمعی داشته باشد. همان فرقی که بین امر و نهی است: امر تحققش به جمیع افراد است؛ وقتی می‌گوید «اکرم العلماء» یعنی افراد من العلماء، ولی وقتی می‌گوید «لا تضرب أحدا» این با ضرب واحد، نهی از عدم تحقق درمی‌آید.

لذا اینجا هم همین طورند: کمال، حریت و حکمت بر اساس این است که انسان دارا باشد حقایقش را؛ یک گوشه‌اش را که نداشته باشد، این یک گوشه، مابقی را تخریب می‌کند و تضعیع می‌کند و از ارزش می‌اندازد. مثل یک قالی‌ای که گل نداشته باشد، یک قالی‌ای که سوراخ باشد، پاره بشود؛ اگر که قالی عالی هم باشد، این چون زدگی دارد دیگر ارزش خودش را از دست داده.

نتیجه‌گیری بخش دوم

لذا در ظرف کمال باید سعی بر این بشود که انسان رفع نواقص کند وگرنه با وجود نقص، کمالاتش در مخاطره قرار می‌گیرد.

بخش سوم: عدالت، صراط مستقیم قوا

حالا با این حکمت و حریت، قهراً زمینه‌ی عدالت چیده می‌شود. عدالت یعنی همان توازن قوا، همان توسط قوا، همان صراط مستقیم. این صراط مستقیم، یک صراطی است که مستقیم است و قهراً این صراط مستقیم، طرق انحرافی هم دارد. هر چه از صراط مستقیم منحرف باشد، که به قول هندسی هر چه از زاویه نود درجه بیشتر یا کمتر بشود، این در جهت انحراف است.

این جهاتش یک طرف افراط می‌شود و یک طرف تفریط و یک حد توسط. پس یک وسط پیدا می‌کنیم، یک افراط پیدا می‌کنیم و یک تفریط پیدا می‌کنیم که افراط و تفریط هر دو نقص است و آن چه سلامت طریق انسان را تأمین می‌کند، همان صراط مستقیم است.

عدالت، صراط مستقیم است؛ انحراف، افراط یا تفریط. نقص در یک جزء، کل را تباه می‌کند.

رنگ عوض کردن در عرفان

حالا این بیان را دنبال کنیم؛ اینها ظرف حکمت است و معقول. به ظرف عرفان که بیفتد ممکن است همین‌ها هم رنگ عوض کنند و طور دیگری بشوند که البته نفی اینها نمی‌شود، بلکه أکمل از اینها می‌شود.

نتیجه‌گیری بخش سوم

حکمت و حریت در عرفان، به مرتبه‌ای بالاتر ارتقا می‌یابند، نه نفی، بلکه تکمیل می‌شوند.

بخش چهارم: چکیده و چسبیده در روان‌شناسی عرفانی

بسم الله الرحمن الرحيم. فظهر من هذا أن الحرية الحقيقية آن نجابت ذاتی ما تكون غريزية لنفس آنی است که غریزی نفس باشد. این عرض کنم سلامتی که با چوب و شلاق این به دست می‌آورد چندان کارگشا نیست. لا التي تكون بالتعويد و التعليم آن‌هایی که به وعده و وعید و تعلیم است و به تعویض عادت و تکرار و اینها یک کسی یک چیزی را پیدا می‌کند، این خیلی کارگشا نیست.

در اصطلاح روان‌شناختی یک بیانی را دنبال می‌کنیم: یک وقت یک کسی چکیده‌ی یک معنایی است و یک کسی چسبیده‌ی یک معنایی است. چکیده با چسبیده فرق دارد. یک کسی می‌بینید رعیت دهقان است، زارع کشاورز است، چند پشت کشاورز است. یکی می‌بینید نه، تازه آمده می‌خواهد کشاورزی کند. آنی که ریشه در این کار دارد، آن جور دیگری کار می‌کند و آن که چسبیده جور دیگری. او را می‌گویند چکیده کار است، این را می‌گویند چسبیده کار است.

ولد العالم نصف العلم که چکیده‌ی علم است با آن که چسبیده‌ی علم است. لذا ممکن است عالم نحریری هم بشود، هنوز فوت و فن آخوندی را هم نداند چون آن ولد العالم یک چیزی است، آن دم عالم، آن دمیده عالم فرق می‌کند.

چکیده، ریشه‌دار است؛ چسبیده، زود کنده می‌شود. امور تعلیمی قابل زوال‌اند؛ ذاتیات، پایدار.

لذا آنی که چکیده مهم است، آنی که چسبیده زود هم کنده می‌تواند بشود، باید مواظبش بود. می‌گفت که تو زمین که نشسته بودند، هی این پا آن پا می‌کرد ولی بچه‌اش محکم نشسته بود و داشت می‌چید. گفت چطور شما این پا و آن پا می‌کنی، بچه‌ات این پا و آن پا؟ گفت من بابایم رعیت نبوده، من روی پایم می‌نشینم خسته می‌شوم، این بچه رعیت است، این دیگر هر چی می‌نشیند پایش خسته نمی‌شود چون چکیده‌ی این خاک است. ما چسبیده‌ی این خاکیم.

در هر کاری امور تعلیمی قابل زوال هم هست، لذا باید مواظب باشد انسان. ولی آن چیزهایی که خمیره ذاتی است می‌شود آنها را هم تغییر داد، محال نیست اما به مراتب سخت‌تر است.

نتیجه‌گیری بخش چهارم

لذا می‌فرماید: لا التي تكون بالتعويد و التعليم و إن كانت أيضا فاضلة. آن هم یک فضلی است خودش که یک کسی به کمال برسد و یک خیری را دنبال بکند.

بخش پنجم: تفسیر ارسطو و نقد ملاصدرا و حاجی

خب این نظر ایشان می‌فرماید ما حرف ارسطو را هم بیاوریم که همین مطلب ما را بیان می‌کند و آن چی است؟ و هو معنى قول الفيلسوف أرسطاطاليس که ایشان چی می‌گوید؟ می‌فرماید: الحرية ملكة نفسانية. حریت یک هویت نفسی است که کسی که آزاد است حارسة للنفس این حافظ نفسش می‌شود حراسة جوهرية این جبلیش اصلا مواظبش است.

آدم آزادی است، حق‌طلبی است، درس می‌خواند، حق‌طلب است، بی‌سواد هم باشد حق‌طلب است. این عرض کنم باشگاه برود قبیح است، خانوادتها باشگاه هم نرود قبیح است. حالا آن قبیح‌تر می‌شود. این‌ها صدایش خوب است، آقا دستگاه موسیقی بخواند، صدایش خوب است، نخواند کوچه باغی هم بخواند خوب می‌خواند، منتها آن موقع منظم‌تر می‌خواند، اینجا به طور وحشی می‌خواند. پس این یک استعدادی است.

حالا آن کسی که این نت صدا را ندارد، این قوت بازو را ندارد، این اسکلت و ذهن را ندارد، این وجه و زیبایی را ندارد، هی جلوی آینه هم بایستد مشکلی را حل نمی‌کند. لذا اینهایی که کمبود دارند بیشتر به تک و تو می‌افتند تا آنهايی که دارند و انسان خوب است در شناخت خودش اول سجایای طبیعی و جبلی خودش را برود به دست بیاورد.

استعداد ذاتی، راس‌المال است؛ هوس و بازار، فریب. محاسبه، شناخت ذاتیات است.

محاسبه نفس و راس‌المال

بگوید چه صفات خوبی من دارم که این ذاتیم است یعنی ارثیم است یعنی اگر عالم هم نمی‌شدم داشتم، برادرم دارد، عمویم دارد، داییم دارد، آنها چی است؟ بدی‌ها را هم همان طور، آنها را هم شناسایی کند. بعد بدیها را به بند بکشد که یک وقت خوبیها را به باد ندهد و همین طور خوبیها را بشناسد، از آن رشته تخصصیش وارد شود.

حالا استعدادش خوب است بزند به علوم، بازویش خوب است بزند به کوه، زلف و وجه‌اش خوب است بزند به روح. یک جوری هی پشت و رو خودش را دنبال نکند: دلم می‌خواهد و هوس دارم و بازار اینها را بهتر می‌خرد و اینها هیچ رشد نمی‌کنند. ببین آقا مغزت چی را می‌کشد، بازار اینها را بهتر می‌خرد؟ خب بازار آمد و فردا عوض شد، شما می‌مانی. لذا آن طبیعتش را انسان شناسایی بکند که باب محاسبه مال همین بود دیگه.

که انسان محاسبه که می‌کند نه این که حساب کند آقا من امروز چند تا گناه کردم، چند تا ثواب کردم، این فایده ندارد، فردا ممکن است یک کار دیگر کردی. محاسبه این است که راس المال را به دست بیاوری. اول ببینی آقا چند تا خلق ذاتی یعنی محکم، آن چکیده در شما هست، روی اینها سرمایه‌گذاری کنی و اگر صفات ناميزان این طوری هست حالا از پدر است، از ارث است، از چی است، از چی است، اینها را انسان مهار کند، بشناسد.

لااقل حالا که شما بنزین با خودت داری دیگر دم آتش نرو که آتش بگیری. یک کار عاقلانه‌ای است نه بنزین را می‌شود بریزی دور و نه دور ریختنی است، حالا تا تمامش نکردی لااقل نزدیک آتش نرو. اینها را انسان مواظبت کند و برای شناخت اینها خیلی مهم است.

نقد حاجی بر ملاصدرا

خب این حرف جناب صدرا و بیان ارسطو به نظر مرحوم صدرا. حالا چون یک بحث خیلی مهمی است ببینیم مرحوم حاجی چی می‌فرماید. ایشان می‌فرماید که بل فيها، فيها یعنی چی؟ در آن اکتسابی‌ها هماني که گفت كانت أيضا فاضلة. مرحوم صدرا گفت اینها هم فضل است. ایشان می‌گوید نه، بل فيها فضايل جمة چرا؟ اذ الاعتناء في الاكتساب بالكثريات آنی که مهم است همان کثویات است و علم الاخلاق مدون لاغتناءها اصلا علم اخلاق برای اکتسابیات است.

کی اینها را گفته؟ شما که اهل اخلاق بودی، شما که خودت متخلق به اخلاق الله هستی. مرحوم حاجی عرفانش بهتر از فلسفه‌اش بوده، متخلق به اخلاق کمال بوده، عارف هم بوده، عارف حکیمی بوده نه عارف سینه‌چاکی، عارف متخلق حکیمی بوده. خب شما که خودت کوزه‌گری چرا این طور حرف داری که علم الاخلاق مدون لاغتناءها؟ علم اخلاق برای اکتسابیات است.

خب این طور نیست. علم اخلاق آمد گفت آقا اول محاسبه کن، اول راس المالت را پیدا کن، حالا برو دنبال کسر روی راس المالت. کجا علم اخلاق مدون لاکتسابیات است؟ موضوع علم اخلاق، اکتساب است نه خلقیات است، نه تخلقیات. تخلقیات روبنا است، معلول است، معلول ذاتیاتش است.

علم اخلاق برای اکتسابیات نیست؛ راس‌المال ذاتی است. تخلق، معلول ذات است.

نقد حدیث «انا سید ولد آدم و لا فخر»

لذا می‌خواهد حدیث هم بخوانند و لا فخر الا بالكسويات. اصلا فخرش شرک است، فخری در کار نیست. لذا می‌فرماید كما قال الخاتم صل الله عليه و آله: انا سيد ولد آدم و لا فخر. معنی این حدیث چه جور می‌شود به بیان ایشان؟ یعنی من سیادتم فخری ندارد چون خدا داده، اگر فخری دارم مال عملم است.

آقا ایشان قبل از این که عمل بکند: «اقرأ باسم ربك الذي خلق» پیدا کرد، خودش هم متوجه نبود چی دارد، می‌دانست که صاحب کمال است اما نمی‌دانست که خاتم المرسلین است. قبل از این که به دنیا بیاید آن راهب و آن دیر و آن مردم می‌شناختندش، قبل از این که خودش به شناخت ناسوت بیفتد، عالم می‌شناختش و لا فخر یعنی من فخر به سیادتم، فخر به عملم دارم.

کجا گفت من به عملم فخر دارم؟ یک جا فخر کسی به عملش ندارد. خب پس بنابراین نظر ایشان را قبول نکرد.

نتیجه‌گیری بخش پنجم

حالا می‌گوید حرف ارسطو را هم شما بد معنا کردی. نه و لا فخر، فخری نیست. خب و الأفخرُ یعنی فخر می‌کنم یعنی من یک بچه شکلات لیس می‌زند می‌گوید اوم می‌بینید چی دارم. نه هیچ فخری ندارد، فخر اگر هست مال خداست.

بخش ششم: نقد تفسیری کلام ارسطو

و في قول الفيلسوف لا شاهده. حرف ایشان هم شاهد نیست بر این مطلب. چرا؟ لانه قال. حالا ایشان معنا می‌کند، خدا نکند عبارت دست عالم بیفتد: الحرية ملكة. می‌بینی می‌گوید ببینید گفت حریت ملکه است، اصلا ملکه زمینه عمل است و لم يقل غريزة. اگر می‌خواست بگوید که ذاتی است می‌گفت الحرية غريزة. غریزه ذاتیت را نشان می‌دهد ولی ملکه عمل را نشان می‌دهد بالقوه بالفعل بالملكة، اصلا همه زمینه عمل است.

و الا و لم يقل غريزة مثلا یا یک چیز دیگر. ملکه که گفته پای عمل تو کار است و الملكة تكتسب بالتكرر و التعبيد. خب پس آن صناعيه را چی کار می‌کنی؟ می‌گوید آن هم شما بد جایی زدی. کجا باید بزنیم؟ و قوله صناعية عطف على جوهرية لا على ملكة.

ملاصدرا چه جور معنا کرد؟ ملاصدرا این طوری معنا کرد: الحرية ملكةٌ لا صناعية یعنی ذاتی است، صناعی نیست. مرحوم حاجی چه جور ملکه معنا می‌کند؟ می‌فرماید که الحرية ملكة نفسانية حارسة لنفس حراسة جوهرية لا صناعية. لا صناعية را به این جوهريه بزنید نه این که لا صناعية در مقابل ملكة.

پس بنابراین در کلام ایشان هم شاهدی نیست که حریت آن نجابت ذاتی مهم است، بلکه اکتسابیات مهم است.

ملکه، تخلق ذاتی است؛ غریزه، ضد حریت. ارسطو غریزه نگفت چون حریت، ترک نفس است.

نقد لفظ غریزه

خب اصل بحث که عرض کردیم صاف شد که عمل اصلا یک پیکره غالب معناست. عمل همچون مساله‌ای نیست. لذا ببینید در تمام لسان: يا أيها الذين آمنوا و عملوا الصالحات، عمل بعد از ایمان است و خود ایمان بعد از معرفت و علم است.

حالا می‌آییم سر جناب فیلسوف. خب اولا ما خیلی هم برایمان مهم نیست، حالا آن طور شما بگو، این طور، کاری به فیلسوف نداریم ولی کار فیلسوف این طور نیست که شما معنا کردید.

عرض می‌کردیم در باب منظومه مفصل، مرحوم حاجی هر جا از ملاصدرا خواست کنار بیفتد مشکل پیدا کرد، یک چند جا هم بیشتر، هی نخواست خودش را کنار بگیرد. ببینید حالا تو معنا کردن یک عبارت چه جور معنا می‌کنند: الحرية ملكةٌ. حریه ملکه است، ملکه است یعنی چی؟ ملکه را به عمل می‌گیرد، بعد جوهريه را با صناعيه می‌گیرد و حال این که این طور نیست.

چرا؟ اگر می‌گفت به قول ایشان الحرية غريزة، آقا غریزه مال ظرف حس است، اصلا اگر می‌گفت غریزه خرابش کرده بود. حریت غریزه نیست، ترک غریزه است. حریت یعنی ترک غریزه، غریزه اصلا طبیعت است، اصلا ما می‌خواهیم بگوییم آقا غریزه یعنی نفسانیت، غریزه یعنی عبودیت، غریزه یعنی شهوت، غریزه یعنی اکل طبیعت.

حالا بیاید بگوید آقا الحرية طبيعةٌ، الحرية شهوةٌ، الحرية عرض کنم که عبوديةٌ. آخه دیگه مثل این که بگویى آقا کچل زلفی، این طوری می‌خواهیم صحبت کنیم. ما بالاخره باید تابع لسان باشیم، داریم از لسان صحبت می‌کنیم.

حریت را اگر می‌گفت غریزه یعنی همان عکس معنا، بلکه ضد معنای خودش بود. حرية ملكة لا صناعة. چرا صناعيه یعنی اکتسابیات، نص در اکتسابیات است، صنعت است. ملکه یعنی ملکه یعنی آن که تخلق ذاتی دارد. اگر غریزه می‌گفت که مشکل‌تر بود.

نتیجه‌گیری بخش ششم

آن وقت حالا عبارت این طور می‌شود: الحرية ملكة لا صناعية. این تمام شد. حالا ملكة چی است؟ ملکه را معنا می‌کند: الحرية ملكة نفسانية كه حارسة لنفس حراسة جوهرية یعنی حقیقیه، حراستش حراست ماهوی است.

جمع‌بندی نهایی: عمل در ظرف خاص، شرک است

پس بنابراین آن نجابت ذاتی یک چیز است، اکتسابیات یک چیز است و حتی اکتسابیات را باید متخلط کنید، مترتب کنید بر ذاتیات. باید ذات را بشناسد و این معنای حدیث نمی‌شود که شما بفرمایید که آقا انا سيد ولد آدم و لا فخر یعنی عملم را فخر دارم اما آنهايی که خدا بهم داده فخر ندارم.

مگر شما چیزی دارید که فخر بکنید؟ وقتی به پیغمبر می‌فرماید که: «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» (قرآن کریم، سوره انفال، آیه ۱۷: «و تو ننداختی هنگامی که انداختی، بلکه خداوند انداخت»)، یعنی آنی که تو می‌اندازی تو نمی‌اندازی. خب پس هیچی ما نمی‌اندازیم، پس فخرش دیگر چی است؟

با نظارت صادق خادمی


دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)