متن تحقیق
برگرفته از درسگفتارهای آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره
نوار اسفار – جلد نهم – شماره هفتاد و پنجم
بخش نخست: حقیقت ظرف طبیعت و ناسوت در استعداد و جامعیت انسانی
آنچه حقیقت ظرف طبیعت و ناسوت را بیان میکند، استعداد و رشد آدمی را مطرح میسازد. در اینجا مقتضای عقل و برهان آن است که همه گفتارها و همه اقوال به این مطالب بازگردد، حتی آنچه در شریعت است باید مقتضای این بیان عقلی کامل باشد؛ زیرا شریعت خود بیان عقل و برهان است. سخن دنبالشده در اینجا آن است که ظرف طبیعت و در رأس آن ظرف انسان، ظرف استعداد و جامعیت است؛ یعنی انسان و طبیعت تنها مزیتی که با عوالم دیگر دارد همین است که ظرف استعداد و جامعیت است و میتواند با این استعداد و جامعیت خود را بر همه موجودات و عوالم سرپرست قرار دهد، نه اینکه تنها از آنها برتر شود. بر این حساب، برای آنکه این استعداد به فعلیت برسد و جامعیت حاصل گردد، تمام قوای انسانی باید مشغول کار شوند و هر یک از قوا باید کار خود را انجام دهند، استعداد خود را تبدیل به فعلیت کنند، خود را به حرکت و رشد درآورند تا وجودشان، استعدادشان، فعلیتشان حقیقت پیدا کند. بر این حساب، تمام قوای انسانی باید به حرکت و فعل مشغول باشد: از حواس انسان، خیالات انسان و عقلیات انسان و متفرع بر هم. یعنی نخست حواس انسان است که باید رشد پیدا کند، همانگونه که در طفولیت چنین است؛ سپس قوای خیالی انسان است که زیربنایش همان قوای حسی است و قوای خیالی تبدیل به قوای عقلی میشود که منتهای رشد آدمی است و قوای عقلی انسان شکوفایی حقیقیاش عشق به حق است.
این یک معنا به طور کلی در جهت بیان سه عالم: عالم حس، عالم خیال و عالم عقل. این سه عالم را که باز کنید، باز میشود عوالمی: عالم حس چه حواس ظاهری و چه حواس باطنی، هر یک باید فعلیت خود را پیدا کنند. چشم باید ببیند؛ چشم بسته کور است و گوش همینگونه؛ نفس انسان همینگونه؛ وجدان و هوسات انسانی باید فعلیت پیدا کند. قوای خیالی انسان هم در مرتبه ثانی همینگونه؛ اوهام همینگونه تا عقل و عشق آدمی. این فعلیتی است که باید در همه قوا تحقق پیدا کند.
| فعلیت قوا به تعادل تحقق مییابد، نه به افراط و تفریط؛ چه قوای نظری و چه قوای عملی انسان باید به تعادل فعلیت پیدا کند. انسان آن است که قوای حسی، خیالی، عقلیاش به تعادل فعلیت پیدا کند. وقتی به تعادل حرکت کرد انسان است و به تعادل فعلیت پیدا کرد انسان کامل است. |
نتیجهگیری بخش نخست
هر مقدار از ظرف تعادل افتاد، افراط است و تفریط با هر بیانی و به هر نامی که باشد گمراهی است. ظرف تعادل، ظرف تخلیه است؛ یعنی کسی که بخل ندارد، اسراف هم ندارد، در واقع هیچ هوس و شهواتی در آن نیست، گرچه قوای هوس و شهوت در آن هست. آنکه ترسو نیست، متهور هم نیست، در واقع نواقص نیست در او، ولی طبیعت در او هست. همه قوا را به حقیقتش به کار میگیرد، میشود فاعل، میشود ظرف تخلیه؛ اصلاً هوس در او نیست. میخورد بلا هوس، میخوابد بلا هوس. اما آنکه در ظرف افراط و تفریط است، همهاش هوس است؛ عبادتش هم هوس است، هوسش هم هوس است.
بخش دوم: تمایز میان افراط، تفریط و تعادل در حرکت انسانی
شما حساب کنید در جهت افراط و تفریط و تعادل چه فرقی هست و چه مزیتی میان تعادل و افراط و تفریط است. انسانی که با افراط و تفریط حرکت میکند در واقع منفعل است، ضعیف است، لگدمال قوای موجود خودش شده. کسی که در جهت افراط باشد منفعل است؛ در جهت تفریط باشد منفعل است؛ متهور باشد متهور میشود منفعل؛ بزدل، جوان و ترسو باشد همینگونه؛ اسراف کند یا بخیل باشد همینگونه. این را میگویند منفعل. انسان منفعل، انسان سالم نیست. اما اگر به تعادل باشد که نه جبان و ترسو باشد و نه متهور، بلکه شجاع؛ نه اهل امساک باشد نه اهل اسراف؛ این انسان به تعادل در واقع از همه قوا به مقدار لزوم استفاده میکند. وقتی استفاده میکند دیگر منفعل نیست، فاعل است.
فرق بین سالک و عامی این است که سالک همه قوا را به استخدام درمیآورد و میشود فاعل، اما غیر سالک منفعل است یا به افراط یا به تفریط و هر دو گمراهی است. همین که مستقیم نیست گمراه است. بر این حساب، ظرف تعادل ظرف تخلیه است. یک وقت دنگش میگیرد نماز میخواند، یک وقت نمیخواند؛ یک وقت دنگش میگیرد خوب نماز میخواند، یک وقت خوب نماز نمیخواند؛ یک وقت میبینید اسراف میکند، یک وقت هم میبینید بخیل است. این ظرف انفعال است. فرق بین سالک و عامی همین است. اگر ظرف تعادل شد از قوا استفاده میکند، آنها را استخدام میکند و فاعل خودش است؛ اما اگر ظرف تعادل نشد قوایند که به او خط میدهند و در او اثر میگذارند و در او نقش میکنند. لذا ظرف افراط و تفریط فراوان است، ولی ظرف تعادل کمتر میشود؛ چه در جهات فکری و چه در جهات عملی.
| سالک باید باشد و باید مربی هم داشته باشد تا بتواند این را به آن صراطی که ظرف تعادل است هدایت کند؛ چه در جهت تعلیل، چه در جهت عمل. ولی غیر از این طریق، ظرف افراط و تفریط است. |
نتیجهگیری بخش دوم
اینکه میآید راهب میشود، این ظرف تفریط است؛ اینکه میآید هیپی میشود، تارک دنیا میشود، ریاضت میکشد، قلندر میشود، به بیابان میزند، این ظرف تفریط است؛ این بریده از زندگی. این هم که میرود هوسران میشود، شهوتران میشود، دنیاپرست میشود، سادیسم پیدا میکند، سکس پیدا میکند، این هم ظرف افراط است.
بخش سوم: رسول الله صلیاللهعلیهوآله به عنوان ظرف تعادل کامل
این آقا رسول الله است که ظرف تعادل است. هم میگوید «اخترت من دنیاکم النساء» و هم الصلاة؛ نماز را با نساء اختیار میکند، آن هم نه به ضعفش، به قوتش: یک، دو، چهار، ده، بیست؛ نه چرا، من از همه مردترم، فقط منحرف نیستم. شهوتم از همه بیشتر، صفا از همه بیشتر، عشق از همه بیشتر، علم از همه بیشتر، تقوا از همه بیشتر، عمل از همه بیشتر؛ همه چی از همه بیشتر. این را میگویند مرد کامل، جوانمرد. این است که هم حق نماز را ادا میکند، هم حق سفره را، هم حق جنگ را ادا میکند، هم حق نسوان را ادا میکند. این به سفره میزند دو لقمه میخورد نفسش میگیرد؛ به نساء میزند نزده از کار افتاده؛ به جنگ هم میرود که پشت میکند؛ به هر جا که میرسد زانو میزند؛ مرد نیست، هیچی نیست، از همه چی ناقصش را دارد.
ولی سالک اینگونه نیست. آن هم نه، سالک راه است؛ آن هم افراط دارد و تفریط دارد. میبینید که تارک دنیا میشود. بله، خیال میکند اگر یک نون خشک گاز بزند، تو خاکها غلت بزند، این حالا شده اهل ریاضت. نه، این بریده از زندگی. این آقا امیرمؤمنان است که آمدند میگویند تو خلیفة المسلمین بشو، داری کفشت را پینه میکنی. عجب، شما یک همچین خلیفهای پیدا کنید که استعداد دو تایش را داشته باشد: هم استعداد پینه زدن و هم استعداد رهبری. این بیست سال آقا ریشش را میکشد که آیا بشود، آیا نشود؛ او نه پینه را با او میدوزد. لذا اولیای خدا اینگونهاند؛ به همه کار میخورند. اولیای خدا در هر ظرفی که قرار بگیرند فعلیت و کمال دارند. مکرر عرض کردم: اولیای خدا را اگر تو دیوانهخانه هم بیندازند رئیس دیوانهها میشوند؛ چرا؟ برای اینکه جنون هم دارند، مجنون هم میسازند، منتها نه جزیره، دل، دل مجنون میسازند؛ نه از دست میدهند، بلکه میسازند.
| اولیای الهی در هر ظرف، فعلیت و کمال دارند؛ حتی در دیوانهخانه، رئیس دیوانهها میشوند، زیرا جنون را به دل مجنون تبدیل میکنند. |
نتیجهگیری بخش سوم
این بیان که اکنون اینجا دارد، اگر بخواهد باز کند، انسان در سطح دنیا با تمام علمی که در دنیا ادعا میکنند، حقیقتش اینجاست. بوش عشق شنیدن دارد، باید بشنود؛ نغمه هم میخواهد.
بخش چهارم: نقد جمود و انحراف در درک نغمه و طعم
این که میآید میگوید آقا اگر بسمالله را کش بدهی غناست، این جمود دارد، این خنگ است، این دلش خشکیده مثل گلی است که آبش رفته شده کلوخ. آن هم که میآید میگفت که حرامش را حلال میکند، حلالش را هم میگفتش که تحلیل میکند، آن دیگر از آن ور مشکل پیدا کرده. حالا این وسطش کجاست؟ میگفت خود وسطش هم چقدر وسط دارد. لذا میگفت اوسطها که دیگر وسط نداشته باشد کار مشکل است. فرق بین حرام و حلال آن قدر آسان نیست. لذا هر کی بخواهد تحلیل کند یا تحریم کند در هر زمینهاش که بروید همینگونه است.
این گوشت رزق خودش را میخواهد؛ کلهپاچه که تو گوش نمیشود بکنی؛ صدا باید تو گوش بکنی. صدا چی باید بکنی؟ نغمه میخواهد. این نغمه چی است؟ باید ببینی صاحب شریعت چی میگوید، نه اهل شریعت چی میگوید. اهل شریعت یک ممکن است یک خورده آقادلگیر است، میآید همهاش میگوید آقا اینها حرام، حرام است؛ یکی هم ممکن است یک مقدار سرمست است، میآید میگوید آقا همهاش حلال است. این فایده ندارد. آنی که ملاک دیانت است و اولیای کاملین دنبال میکردند چه بوده و چیست خیلی هم آسان نیست: در نغمهاش همینگونه، در اکلش همینگونه، در شربش همینگونه و در همهاش همینگونه.
| پس اگر قوای حسی و نفسانی رشد پیدا نکند به خیال نمیافتد؛ اصلاً به خیال که نیفتاد به عقل هم نمیافتد. هشتاد سال هم زنده باشد، همهاش هم درس بخواند، طفل است. |
نتیجهگیری بخش چهارم
اگر همهاش هم بماند تو حس، از حس به خیال نیفتد، باز هم کودک است با هر عنوانی کودک است. پس اینها را باید طی کند. اگر هم حسش را خنثی کند: «من فقد حسّا فقد علما». این گوش ندارد؛ این گوش زنگگرفتهاش دیگر حالا زنگار گرفته، چیزی ازش رد نمیشود؛ هیچی ازش رد نمیشود.
بخش پنجم: فعلیت حواس ظاهری در شریعت و طبیعت
لذا بیانی که اینجا دارد بیان صافی و کاملی است و هر مرکزی را باید با این هماهنگ کرد، حتی ظرف شریعت. مبانی شریعت این جور تعادل باید داشته باشد که قوای حسی، خیالی، عقلی در جهت نظری، عملی همهاش فعلیت پیدا کند. حالا ببینید چقدر زیبا دنبال میکند میفرماید:
وَ لِلذَّوْقِ إِدْرَاكُ الطُّعُومِ الْمُنَاسِبَةِ لِمِزَاجِ الْآلَةِ وَ الْبَدَنِ كَالْحَلَاوَاتِ وَ الدَّسُومَاتِ وَ غَيْرِهَا وَ لِلشَّمِّ الرَّوَائِحِ الطَّيِّبَةِ وَ لِلْبَصَرِ الْأَنْوَارِ وَ الْأَلْوَانِ وَ لِلسَّمْعِ الْأَصْوَاتِ الْمُؤْتَلِفَةِ وَ النَّقَمَاتِ الْمُطْرِبَةِ
و برای چشنده، درک طعمهای مناسب با مزاج ابزار و بدن، مانند شیرینیها و چربیها و غیر آنها؛ و برای بوینده، بوهای خوش؛ و برای بیننده، نورها و رنگها؛ و برای شنونده، صداهای هماهنگ و نغمههای طربانگیز.
آن مال حس؛ این حس انسان باید لمس کند، اما چی؟ همهاش بیل و کلنگ باید لمس کند مثل این کارگر؟ کاغذ و قلم باید لمس کند مثل این محصل؟ یا نه، همه آنچه در عالم است باید لمس کنی تا کامل بشود. آنی که شریعت میآید پایش میایستد میگوید معصیت نکن، نمیگوید لمست را ناقص کن. اگر لمسش ناقص بشود که فلج است، منتها فلج ارادی نیست، فلج عضوی است؛ فرقی نمیکند. میفرماید: «فَلِلْمَسِ إِدْرَاكُ الْكَيْفِيَّةِ» و همینگونه «وَ لِلذَّوْقِ ذَائِقَةُ إِدْرَاكِ الطُّعُومِ الْمُنَاسِبَةِ». این ذائقه انسان باید درک طعمات را بکند. این آقا میگوید من هشتاد سال است غیر از ماست و نون چیزی نخوردم؛ خب این آدم نیست اصلاً؛ این اصلاً نمیفهمد طعمات چی است؛ ناقصالخلقه است؛ ریاضت میکشد هیچی. آقا میگوید من اصلاً نمیدانم تو چی، اینها را برای چی اینها را خلق کردی؟ «إِدْرَاكُ الطُّعُومِ الْمُنَاسِبَةِ لِمِزَاجِ الْآلَةِ وَ الْبَدَنِ كَالْحَلَاوَاتِ» شیرینیها «وَ الدَّسُومَاتِ» چربیها و مزههای دیگر «وَ غَيْرِهَا» طعوم التسعة نهگانه.
و لشم همینگونه؛ شامه الروائح الطیبه بوهای خوش را باید. اینی که آقا رسول الله میگویند چقدر خرج زندگیش عطریات بوده؛ برای چی؟ میخواسته ظلم به شامهاش نکند؛ میخواسته شامه جلا پیدا کند، بو کند، بشنود و ببیند. خب این که اصلاً طعمات به شامهاش نرسیده یا این طعمات معلوم نیست پاک است نجس است؛ عرض کنم که از کجا میآید چی میآید اصلاً معلوم نیست چی است؛ نه بو دارد نه خاصیت. عرض کنم این عطرجات که از خارج میآید عرض کنم تیروز و میرز و عرض کنم دیروز و امروز و اصلاً معلوم نیست چی است. آقا اینها برای آنها خوبند که از بس کی سگ تو دست و پایشان است برای اینکه بوی گند سگها را رفع کنند؛ برای آنها خوب است. اما میبینی اینها هم استفاده میکنند. ما این همه عطرهای خوب داریم تو این آب و خاک خودمان که یک ذرهاش به همه آن تیروز و دیروز و امروز میارزد. اما خب از بس کی دنیایی دنیاداری شده اصلاً مگر خوبش گیر میآید هیچی آشغالش است باز هم.
| شامهها بوی خوش نمیشنود؛ آن وقت میخواهی این برزخ ببیند؟ نه آقا گیر کرده؛ الان رهآب بینیش کِپ است؛ هیچی خیر توش نمیرود؛ احتیاج دارد به عطر. |
نتیجهگیری بخش پنجم
اما شما ببینید یک عالمی عطر استعمال میکند؛ یکی که خیلی رند است میگوید گیرم نمیآید. آنهای دیگر هم که میگویند گران است؛ آقا از نون صرفش بیشتر است بخوری خیلی صرفش بیشتر است. آقا رسول الله بیشتر خرجش بیخودی نبوده که این کار را میکرده؛ عطر بوده که تازهاش میکرده، نگهاش میداشته؛ چروک تو صورتش پیدا نمیشده. رسول الله موقعی که از دنیا میرفته میبینی آقا بیست و پنج سالش است؛ پیرمرد است مال چی؟ رعاب شامهاش کپ است؛ اصلاً هیچی توش نرفته. خب گوشش هم که همهاش ناهنجار توش رفته؛ هنجارش هم ناهنجار است.
بخش ششم: نقد ادبیات روز و نیاز بصر به رنگ و نور
شما ببین ادبیات روز وقتی آدم آلوده میشود همه چیش آلوده میشود. رو کتابها مینویسند ناهنجار، هنجار. هنجار خودش یک واژه ناهنجار است. این چه ادبیات کثیفی است: جبار، لطیف. این را میگویند واژه. آن وقت آن میآید میخواهد یک چیز فارسی درست کند: هنجار، هنجار، هنجار. خودش ناهنجار است. این چی است مثل اینکه رو روز اسم شب بگذارید؛ باز شب لطیف است. خب این میشود ادبیاتش: واژه، واژه آلوده است؛ واژه، واژه آلوده است. ناهنجار اولاً که مرکب است؛ چرا لفظ بسیط نمیگذاری تو زبانت؟ هنجارش هم که بسیط است؛ هنجارش خودش ناهنجار است. از این لفظ هنجار چیزی جز ناهنجاری در نمیآید؛ چون خود جیم از حروف ناهنجار است: جبار، جابر، عرض کنم جبیر، جبران؛ همه اینها ظرف ناهنجار است. این میشود فارسیش؛ این میشود ادبیاتش.
هم اینگونه مابقیش. گوش احتیاج دارد به اینکه اینها را بشنود «وَ لِلشَّمِّ الرَّوَائِحِ الطَّيِّبَةِ وَ لِلْبَصَرِ» چشم انسان ببیند الآنوار و الألوان نورها را ببیند، رنگها را ببیند. آن هم چند رنگ؛ خیلی ما رنگ داریم. شماها که همه کم و بیش تلویزیون رنگی دارید ببینید اینها خیلی رنگ نشان نمیدهد؛ چرا؟ برای اینکه این صفحه نمیتواند رنگها را نشان بدهد. اینها که الان ماهواره میزند چون با کامپیوتر است ببین چقدر رنگ بیشتر نشان میدهد. کامپیوتر توش بیفتد کار خودش را میکند؛ میبیند آقا این عجب پررنگ است. همان صفحه است؛ رنگ بیشتر از رنگهای معمولی است. چی است؟ برای اینکه صفحه دارد خودش را باز میکند، دارد تکنیک خودش را نشان میدهد. الألوان این قدر زیاد است ما نداریم.
| شما رنگهای پارچهها، لباسها، خانهها، دیوارها را ببینید؛ همهاش همین یا سیاه است یا زرد است یا قرمز است یا آبی است؛ یعنی همهاش مشکی است. خب اینها همه عصبی در میآورد؛ صفا توش در نمیآید. |
نتیجهگیری بخش ششم
حالا باز خدا رحم کرده که دیگر عمامههای سفید را نمیشود سیاهش کنی؛ میگویند اینها دیگر آن وقت مشمول لعن میشوند؛ بله و الا ممکن بود همین هم سیاهش کنند. لباس سفید روشن؛ این چشم احتیاج دارد؛ اگر بهش نشان ندهی ظلم بهش کردی من هم اینگونه «وَ لِلسَّمْعِ الْأَصْوَاتِ الْمُؤْتَلِفَةِ وَ النَّقَمَاتِ الْمُطْرِبَةِ». این گوش آقا باید بشنود صوت بشنود نه اصوات بشنود؛ آن هم نه اصوات بسیطه؛ مؤتلفه باید نت داشته باشد، ترکیب داشته باشد، هنگ داشته باشد. هنگ یعنی صوت مرکب «وَ النَّقَمَاتِ الْمُطْرِبَةِ» آن هم صوت آنی که فقط معتمد بر مخرج فم باشد نه؛ صوت مؤتلفه تنها نه نغمه. نغمه چی است؟ نغمه نیش خنجر است. صوت باید نیش داشته باشد، قلقل داشته باشد. خب بدون اینها همان صوت است؛ نغمه نیست. آن نغمه است که میشکافد؛ خنجر است که پاره میکند؛ گوشت کوب میکوبد. فقط صوت حالت گوشت کوب دارد؛ این نغمه است که تیزی درش میآورد.
بخش هفتم: نغمه و صوت در سیر از حس به عقل
حالا شما این صوت را مرکب کنید میشود اصوات؛ بعد تألیفش کنید؛ بعد تألیفش را نغمه بهش بزنید؛ بعد از این نغمه میگویید صوت داود در میآید، ترتیل در میآید و این حرفها. آن وقت شما باید حالا کجایش را میخواهید بگیرید بگویید اینجایش حرام است؛ کجایش را میخواهید بگیرید بگویید اینجایش حلال است. فقیه لازم دارد نه یک کسی که هیچی نمیداند؛ لذا مشکل دارد. این مال ماده؛ از اینجا که برویم بالا.
حالا «وَ لِلْخَيَالِ» پس یک کسی که حواسش را راه نینداخته، حواسش خوب کار نکرده؛ همان بحث دیروز هیچی دنیا را ندیده؛ این چی آخرت را میخواهد پیدا کند؟ اصلاً ناقص است مثل یک کسی که از اول برود آقا تو دانشگاه بنشیند بخواهد درس بخواند. آقا باید بروی کودکستان، دبستان، دبیرستان، اِستان؛ اِستان یعنی بچگان خانه. باید بروی اینها را مبادی را طی کنی. اِستان، اِستان دانشگاه دیگر اِستان ندارد؛ این الف و نون و اینهایش میافتد دیگر تا اینجایش اِستان بوده. باید اینها را طی کند. حالا میآید ظرف خیال میشود متوسطه؛ اینها همهاش عرض کنم ظرف ابتدا بوده.
| حالا «وَ لِلْخَيَالِ» ظرف متوسطهاش است: تصور المستحسنات. حالا مستحسنات را و هی این مستحسنات اما مثل المحسوسات است که المرتفعة إلی الخیال؛ همانهایی که در حس دیده حالا تو خیال خودش را نشان میدهد. |
نتیجهگیری بخش هفتم
همان که در باب تعبیر داریم مفصل اینها آنجاها بیان میشود. این آقا هر کاری روز میکند شب تو خواب باید ببیند؛ منتها خدا بهش رحم کرده نسيان و عصیان این را مرکب شده؛ ناسی است؛ خوابهایش یادش نمیماند. اگر خوابهایش یادش بماند میداند چه گرگی است. شب خواب میبیند یادش میرود و الا تمام آن چنگ و دندانی که در روز داشته تو خواب نشانش میدهند؛ منتها این یادش میرود، یادش نمیماند، راحت میخوابد. ولی در برزخ دیگر یادش نمیرود؛ آنجا دیگر راحت نمیخوابد. اما مثل المحسوساتی است که المرتفعة إلی الخیال.
بخش هشتم: تنزل معقولات به خیال و وصول نفس به عقلیات
خب حالا این که نغمه خوب ندیده، حس خوب نداشته، گوش خوب نداشته، رنگ و بو خوب ندیده؛ این برزخش هم همان برزخ بسیط و تاریک است. «أَوْ حِكَايَاتِ الْمَعْقُولَاتِ» که المتنزلة إلیه؛ بهبه این دیگر خیلی کمال است. تو ظرف خیال، تو ظرف توسط یک وقت از حس میکشد به خیال؛ یک وقت نه، عقل را میکشد مجسم میکند میشود برزخ. تو برزخ یک وقت از دنیا میآورد رزق؛ یک وقت نه، تو برزخ هم از عقل میآورد رزق؛ این خیلی قوی است. تو ظرف حسش هم همینگونه است. کملین تو همین عالم حس از برزخ میآورند، از عالم عقل میآورند؛ ملک را جلیس خودش میکند؛ اصلاً استخدام خودش میکند، در حضورش قرار میدهد؛ منتها دیگر عصا و کتل ندارد. او حکایات المعقولات المتنزلة إلیه «وَ لِنَفْسٍ بِحَسَبِ ذَاتِهَا الْعَقْلِيَّةِ» حالا این نفس به واسطه آن ذات عقلش، تجردیش نه به لحاظ بدن «الْوُصُولُ إِلَى الْعَقْلِيَّاتِ الصِّرْفَةِ».
خب میتواند رشد هم بکند از عالم برزخ هم که ظرف تمثل دارد برود بالا برسد إلی العقلیات الصرفة؛ دیگر صورت نبیند اصلاً معنا میبیند. ما حالا اینجا اگر بخواهیم معنا نشان دهیم خیلی مشکل است نمیشود؛ ولی آنجا دیگر راحت میبیند. شما الان اگر بگویند حلاوت را نشان بدهید نمیشود؛ خرماها را میشود نشان داد؛ خرما همان حلاوت است ولی صورت دارد؛ حلاوت را نشان بدهید نمیتواند. آنجا حلاوت را میخورند و نشان میدهند؛ در برزخ هم حلاوت باز به صورت در عالم عقلی حلاوت بیصورت خورده میشود.
| حالا اگر یک کسی بخواهد الان میوه بخورد دو تا چهار تا سیب و پرتقال بگویند بگیر بخور سیر میشود؛ بگویند آب این میوه را بخور آقا بیست تا آبش را بگیرند میدهد بالا. خب حالا اگر آبِ آبش را بگیرند در عالم عقلی آبش هم میچلانند؛ آبش را میگیرند. |
نتیجهگیری بخش هشتم
این است که هر چی میخورد هیچ وقت نه خسته میشود نه سیر میشود و «أُوتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا» هی پی در پی میآورند برایش. لذا اینجا میخورد خسته میشود؛ آنجا اگر نخورد نمیشود خسته میشود؛ منتها اکلش دیگر دندان نمیخواهد؛ نواجذ و ثنایا لازم ندارد.
بخش نهم: صیرورت نفس به موضوع صور الهی و نظام وجود
«وَ صَيْرُورَتِهَا» صیرورت این نفس «مَوْضُوعَةً لِصُوَرِ الْإِلَهِيَّةِ» خب حالا به عقل رسید. حالا این نفسی که شد عقل یعنی این طفلی که شد خیال، خیالی که شد عقل؛ این عقل حالا میشود حق؛ بهبه این حالا به جایی رسیده «مَوْضُوعَةً لِصُوَرِ الْإِلَهِيَّةِ وَ نِظَامِ الْوُجُودِ وَ هَيْئَةِ الْكُلِّ مِنْ لَدُنِ الْحَقِّ الْأَوَّلِ إِلَى أَدْنَى الْوُجُودِ». حق اول چی است؟ حق ادنی الوجود چی است؟ پینه میزند؛ رهبری را با پینه زدن به هم میدوزد. «مِنْ لَدُنِ الْحَقِّ الْأَوَّلِ» خلیفة الله است «إِلَى أَدْنَى الْوُجُودِ» پینه میزند. ولی ادعایش خیلی آسان نیست که یک کسی در این مقام قرار بگیرد و داریم بحمدالله و داشتیم. این نیست که خیال کنید نیست؛ کم هست ولی هست؛ منتها اینها هیچ وقت نه عصاکشی دارند نه هو و جنجال دارند. آن را که خبر شد خبری باز نیامد؛ هم همه چی هست هم هیچی ندارد.
میفرماید: «وَ أَمَّا كَمَالُ النَّفْسِ وَ سَعَادَتُهَا» این نفس بحسب مشارکت البدن و وقوعها فی هذا العالم در این عالم و دار البدن «فَبِحُصُولِ الْعَدَالَةِ» حالا کی به این مقام میرسد؟ هم در حکمت نظری این لب را داشته باشد، هم در حکمت عملی تعادل را داشته باشد؛ این کمال نفس «فَبِحُصُولِ الْعَدَالَةِ» چه جوری «بِصُدُورِ أَفْعَالٍ سَائِقَةٍ» یک افعال گوارا «بِصُدُورِ أَفْعَالٍ سَائِقَةٍ إِلَيْهَا» به این نفس که محصلة إیاها یک افعالی که تحصیل کند این عدالت را چه جوری عدالت تحصیل میشود «سَائِقَةٍ إِلَيْهَا» یعنی سوق به سوی عدالت داشته باشد «مُحَصِّلَةٍ إِيَّاهَا» فعلیت بدهد به این عدالت «وَ هِيَ أَنْ تَتَوَسَّطَ» اینی که این وسط واقع بشود یعنی فاعل بشود «بَيْنَ الْأَخْلَاقِ الْمُتَضَادَّةِ».
| حالا وقتی یک کسی برای آقا امیرالمؤمنین میخواهد صحبت کند میگویند ایشان اخلاق متضاد داشته، تضاد داشته؛ یعنی چی؟ یعنی همه را استخدام کرده بوده؛ گرگ و میش در محضرش موم بوده. |
نتیجهگیری بخش نهم
«بَيْنَ الْأَخْلَاقِ الْمُتَضَادَّةِ فِيمَا تَشْتَهِي وَ لَا تَشْتَهِي وَ تَغْضَبُ وَ لَا تَغْضَبُ» آنهای که غضبآفرین است و نیست؛ چرا همه را داشته «لِأَنْ لَا تَنْفَعِلَ عَنِ الْبَدَنِ وَ قُوَاهُ» تا اینکه مزدور بدن نشود. این بدن وقتی منفعل شد مزدور شده؛ نفس هم استخدام بدن میشود.
بخش دهم: متوسط بودن بین اضداد به منزلة خلوص
«فَإِنَّ الْمُتَوَسِّطَ بَيْنَ الْأَضْدَادِ» این بیان گوارایی است؛ آنی که متوسط بین اضداد است «بِمَنْزِلَةِ الْخَالِي عَنْهَا» میخورد برای خدا پس مثل اینکه نخورده. «إِنَّ صَلَاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» نماز میخواند مثل اینکه غذا خورده. تمام صفات به اراده تعادلی ایجاد میشود؛ اگر این صفات به اراده غیر تعادلی ایجاد بشود همان نفسیت است. لذا میفرماید «بِمَنْزِلَةِ الْخَالِي عَنْهَا فَإِنَّ الْخَلْوَ الْمَحْضَ» آن ملک که خالی از اینها هست تازه این مقام را ندارد «فَإِنَّ الْخَلْوَ الْمَحْضَ وَ الْبَرَاءَةَ الصِّرْفَةَ عَنْ آثارِ هَذِهِ الْقُوَى غَيْرُ مُمْكِنَةٍ لِلنَّفْسِ مَا دَامَتْ فِي هَذَا الْكَوْنِ الدُّنْيَاوِيِّ».
إِنَّ صَلَاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
بهراستی نماز من و عبادت من و زندگی من و مرگ من برای خداوند پروردگار جهانیان است.
خب آنی که غضب ندارد، شهوت ندارد که آدم نیست؛ آنی که اینها را داشته باشد ولی سیطره بر اینها داشته باشد آن آدم است که بالاتر از ملک است. میفرماید «غَيْرُ مُمْكِنَةٍ لِلنَّفْسِ مَا دَامَتْ فِي هَذَا الْكَوْنِ الدُّنْيَاوِيِّ لَكِنِ التَّوَسُّطَ بَيْنَهَا بِمَنْزِلَةِ الْخُلُوصِ عَنْهَا» چطور به منزله خلوص است «حَتَّى لَا تَنْفَعِلَ عَنْهَا وَ لَا تَزْعَنَهَا» نه منفعل از اینها میشود نه دلبسته به اینها میشود «بَلْ تَحْصُلَ لَهَا» برای این نفس «هَيْئَةٌ اسْتِعْلَائِيَّةٌ عَلَى الْقُوَى فَتَخْدُمَهَا فَتَأْمُرَ بِأَمْرِهَا وَ تَنْزَجِرَ بِزَجْرِهَا وَ تَعْطِيَهَا فِي جَمِيعِ مَا تَعْطِي وَ تَضُرَّ وَ تَأْتَمِرَ وَ تَنْزَجِرَ». میخواهد غضب کند: الحب لله و البغض لله؛ حبش حب الله است، بغضش بغض الله؛ پس دیگر حب و بغض ندارد؛ الله است که دارد.
| فَإِنْ أَذْعَنَتِ النَّفْسُ لِلْبَدَنِ حالا اگر یک نفسی اذعان برای بدن داشت یعنی خدمه او شد، دل به او بست و قواه و انفعالها عنها منفعل شدن این نفس از این قوا میشود چی من موجبات شقاوتها و الحرمان عن سعادتها. |
نتیجهگیری بخش دهم
این نفس آقا میگوید آب میخواهم آبش میدهد؛ نون میخواهم نونش میدهد؛ نون خالی هم نمیخورد باید غذا بخورد؛ غذا هم هر غذایی نمیخورد؛ هر غذا را تو هر ظرفی هم نمیخورد. یک وقت یک بنده خدایی بله به ما میگفت میگفت تو این ملامینها غذا نخور اینها سرطان دارد؛ تو چینی بخورید؛ بله حتماً باید آن هم تو چینی بخورد لابد چینی را هم باید با مینی بخورد. خب این آقا چی میشود؟ حالا همه این کارها را کردی هیچی آقا خوابش میگیرد. خب یک کاری بکن نماز، درس، نچ؟؟ پس تو حمال این بدن بودی؛ بعد هم دست به آبش باید ببریش توالت بشوری تر و تمیزش کنی. عجب حالا میخواهد یک آفتابه برای یک مؤمن، یک ولی الله آب کند هزار تا پز میدهد: من این قدر آدم خوبیام؛ من برای بندگان خدا آفتابه آب کردم؛ من کفش مؤمن را جفت میکنم. بله من کار خیر؛ آقا تو داری این همه نجاست میشویی برای یک دنیا هیچ ناراحت نمیشوی؛ اما یک کار خیر میخواهد بکند هزار بار آقا رجز میخواند. بیست و چهار ساعت چند بار آقا میرود توالت میشوید هیچ اصلاً بهش بر نمیخورد. آقا شغل اصلی شما چی است؟ شغل اصلیت چی است؟ هیچی.
بخش یازدهم: انفعال نفس و بدن و تسلط متقابل
عرض کنم که یک دایه هستی؛ یک میریزی تو خرطومش میخورد؛ بعد میگوید خوابم میآید چون اول چرتش میگیرد؛ این باید به یک جا بچسبانش نیفتد نعش؛ بعد میخواباندش؛ تشک میخواباندش؛ بعد آقا میگوید بله بله دست به آب دارم بلندش میکند؛ آقا با اراده میکشاندش؛ آقا میبرد میشویدش همه نصف شب هر وقت میخواهد باشد. آقا یک سوره قرآن بخوان حالش را ندارم؛ عجب یک خورده درس بخوان نه اینها حالش را ندارم؛ عجب آدم حمال مفتی است. این واقعاً اگر یک کسی درست دقت کند بیست و چهار ساعت خودش را ببیند چقدر مزدوری این ماده را میکند؛ ازنی دق میکند میمیرد. یک بیست و چهار ساعت بیاید این کارهایی که برای این ماده میکند برای یک ماده دیگر بکند میگوید ننگ برایم میماند؛ ننگ است. اما برای این بدن مثل اینکه گولش زدند گفتند مال تو است؛ هر کاری بکند هیچ عیبی ندارد؛ الله اکبر.
لذا میشود من موجبات شقاوتها و الحرمان عن سعادتها. «فَإِنَّ ارْتِبَاطَ الَّذِي بَيْنَ النَّفْسِ وَ الْبَدَنِ يُوجِبُ أَوَّلًا» این ارتباط «انْفِعَالَ كُلٍّ مِنْهُمَا عَنْ صَاحِبِهِ» این نفس و بدن با هم رابطه دارند؛ شل بجنبی کلاه سرت رفته؛ کن ذئبا و الا أکلت الذباب؛ شل بجنبی آقا بدن پریده به کول نفس. اگر بدن پرید به کول نفس فاتحه؛ اگر نفس پرید به کول قوا خب حالا دیگر فرمان میدهد؛ دیگر دنبال نفس هم عقل میآید مشکلش حل میشود. «كُلٌّ مِنْهُمَا» اینها انفعال پیدا میکنند عن صاحبه «فَتَارَةً تَحْمِلُ عَلَى الْبَدَنِ» این نفس بر بدن سوار میشود «وَ تَقْهَرُهُ تَأْيِيدًا مِنَ اللَّهِ» اینجا خدا کمکش کرده یعنی خیلی هم آسان نیست پریدنش تأییدا من الله و ملکوته «وَ تَارَةً تَسْلِمُ» این نفس بالبدن و تنقهر عن قواه. آقا باخته دیگر؛ وقتی به اینجا رسید اینجا چی کار میکند تنقهر عن قواه باغواء الشیطان؛ شیطان هم میپرد دنبالش کمکش میکند بوساطة تلبيس الوهم و تزیینه المشتهیات الحیوانیة؛ چنان آقا دنیا را برایش بیان میکند خوردن را عرض کنم هم اینگونه مواردش را از بوییدن هم اینگونه اینها آقا چنان اسیرش میکند که دیگر خودش از خودش غافل است.
| در مباحث روانکاوی و مباحث اجتماعی این اصل هست؛ جامعه را میخواهی بشناسی یک اصولی دارد. مثلاً اگر بخواهد ببیند تو این جامعه مردها زندوستند یا زن دوست نیستند یک شرایطی دارد. |
نتیجهگیری بخش یازدهم
اگر بخواهی ببینی غیرت کم است یا زیاد است یک صورت دیگر دارد؛ تقوا هست یا نیست برای مردها یک صورت دیگر دارد؛ یعنی از خیابان میشود همه جا را چک کنند؛ همانگونه که از همه جا خیابان را چک میکنند. اینها یک خصوصیاتی است دیگر. نفس و قوا هم همینگونه است؛ هر کدام بر دیگری مسلط شدند احکامشان را از همان دیگری میگیرند.
بخش دوازدهم: تکرار تسلیم و قمع در هیئت انقیادی و استعلایی
لذا میفرماید که «فَإِذَا تَكَرَّرَ» خب این حالا اصل سواری؛ حالا یک وقتی کنده نشسته و خورد زمین اصلاً بلند میشود تلافی میکند؛ یک وقت نه آقا این کنده نشست که هیچی افتاد از جایش تکان هم نخورد؛ این به تکرر است. خود معصیت یک امر است؛ تکرر معصیت یک امر است؛ تکررش وحشتناک است. خود معصیت شیرین نیست ابتدا؛ تکررش شیرینی میآورد؛ وقتی شیرینی آورد دیگر نمیشود ازش بگذرد. لذا میفرماید «فَإِذَا تَكَرَّرَ تَسْلِيمُهَا» این نفس له برای بدن دیگر انفعلت این نفس عنه از این بدن انفعالا قويا به طوری که و حدثت فیها در این نفس هيئة انقیادیه؛ میبینید بعضی مردها چقدر اسیر زناند اصلاً انگار فرمانده آن است؛ حالا یک وقت عاقل است یک حرفی نه اصلاً عاقل هم نیست اصلاً مثل اینکه این مردِ آن است. خب انقیادی است آن هیئت انقیادی پیدا بشود از تو متخیلهاش جا نمیدهد که خلاف آن حرف بزند یا کار بکند هيئة انقیادیه و عادة ردیة خیلی هم بد است حتی أنه یأثر علیها مشکل میشود بر این نفس بعد ذلک ما کان لا یأثر قبل ذلک آن باری که اول گناه کرد میتوانست یک کاری بکند حالا که مکرر شده دیگر نمیتواند لا یأثر قبل ذلک من دفع مفاسده و کف عزا.
و إذا تکرر از آن ور اگر توانست چند بار بزند تو مغز این ماده و إذا تکرر قمعها له قمع این نفس آن بدن را و استعلائها این نفس عن انقیاده برتری جست این نفس از این بدن حدثت دوباره فیها در این نفس هيئة استعلائیه نه انقیادیه که یسهل بها به این هیئت علی النفس یسهل چی ما لم یکن یسهل من قبل قبلاً که سالک نبود این قدر زورش به بدن نمیرسید اما حالا که سالک شد و قوی شد این قدر زورش میرسد اصلاً دیگر انگار کن که این تمام این قوا را یک دگنه بهش زده به فرمان اینند نگاه میکنند ببینند اراده چی میگوید.
| حالا چه جوری این پیدا میشود میخواهد دنبال کند این را اللهم صل علی محمد و آل محمد. |
نتیجهگیری بخش دوازدهم
این سیر از فعلیت حواس به خیال و عقل، با تعادل قوا و استعلای نفس بر بدن، به کمال سعادت میرسد؛ تکرار تسلیم، هیئت انقیادی و شقاوت میآورد؛ تکرار قمع، هیئت استعلایی و سعادت.
جمعبندی نهایی کتاب
این نوشتار، برگرفته از عمق حکمت متعالیه، بیانگر آن است که انسان به عنوان ظرف جامعیت طبیعت، با فعلیت متوازن قوای حسی، خیالی و عقلی، به فاعلیت و تخلیه از هوس میرسد. تعادل، کلید سرپرستی بر عوالم است؛ افراط و تفریط، انفعال و گمراهی. رسول الله و اولیای الهی، الگوی کامل این تعادلاند که همه قوا را به کمال به کار میگیرند، بدون ضعف یا انحراف. شریعت، بیان این تعادل عقلی است؛ حس کامل، زیربنای خیال و عقل است. نفس با استعلاء بر بدن، به صور الهی موضوع میشود و نظام وجود را از حق اول تا ادنی فرا میگیرد. تکرار قمع قوا، هیئت استعلایی میآورد؛ تکرار تسلیم، شقاوت. این مسیر، با مربی و تأیید الهی، به سعادت ابدی میانجامد.
| با نظارت صادق خادمی |
دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)
صادق خادمی؛ دعوتی به عمیقتر اندیشیدن
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی میشود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): میتوانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!