متن تحقیق
برگرفته از درسگفتارهای شرح منظومه آیتالله محمدرضا نکونام قدسسره
بخش هفتاد و چهارم: احکام عدم و نفْی استقلال آن در نظام وجودی
در ادامهٔ مباحث جزئىِ وجود ذهنى، به یکى از دقیقترین و عمیقترین مسائل حکمت متعالیه وارد مىشویم که همانا «احکام عدم» است. این بحث اگرچه در کلام اشعرى و برخى از متکلمان گذشته بهصورت گسترده مطرح شده، لیکن حکما و بهویژه اصحاب حکمت صدرایی آن را از جمله مباحث عامّی و فاقد عمق وجودشناختى دانسته و بدان اعتنایى نکردهاند؛ زیرا حقیقتِ وارستهٔ ذهنِ حکیم، هرگز به عدمِ محض، استقلالى نمىبخشد.
اصل بنیادین: تحقّق، منحصر در وجود است
اساس هرگونه تحقّق و تشخّص، وجود است. ماهیت من حیث هی هی، نه هست و نه چیز دیگر. هر تمايزى، هر تعيّنى، هر عليّتى و هر معلوليّتى، از شؤون وجود است، نه عدم. بنابراین، عدمِ محض ـ آنگاه که به عنوان عدمِ صِرف و من حیث هو عدم نگریسته شود ـ نه متمايز است و نه علّت و نه معلول.
عدم من حیث هو عدم، لا تميّز له و لا عليّة له و لا معلوليّة له
این قاعده، سنگبنای نفْی هرگونه استقلال براى عدم در نظام وجودى عالم است.
انقلت نخست: آیا اعدام متمایز نیستند؟
چنانکه در نگاه نخست مىنماید، عدم زید با عدم عمرو متفاوت است، همانگونه که وجود زید با وجود عمرو متفاوت است. پس چگونه مىگوییم عدم تمايز ندارد؟
جواب دقیق این است که: عدم من حیث العدم، یک حقیقت واحد و بىکثرت است. هرگونه تمايزى که در «عدم زید» و «عدم عمرو» مشاهده مىکنیم، از ناحیهٔ اضافهٔ عدم به وجود است. زید و عمرو، موجوداتى هستند ـ ولو در ذهن ـ و عدم وقتى به آنها اضافه مىشود، به واسطهٔ تمايز آنها، متمایز مىگردد. بنابراین:
- عدم زید = عدم + اضافه به وجود زید
- عدم عمرو = عدم + اضافه به وجود عمرو
پس تمايز، از ناحیهٔ «مضافٌالیه» است که وجود است ـ اعم از خارجى، ذهنى، اعتبارى یا حتی اضافى. عدمِ محض، عدمِ عدمِ عدم است؛ هیچ کثرت و تمايزى در آن راه ندارد. اینگونه است که هر تمايزى را به وجود بازمىگردانیم، همچون نهرهایى که همگى به دریاى بىکران وجود مىریزند.
انقلت دوم: آیا عدم، علت نیست؟
مثال مشهور: «امروز باران نیامد چون ابر نبود». پس عدم ابر، علت عدم باران است. آیا این نمیرساند که عدم نیز علّت است؟
جواب عمیق و لطيف این است که: در خارج و در حقیقتِ وجودى، هیچگونه علّتى براى عدم نیست. آنچه ما «علت عدمى» مىنامیم، در واقع یک استکشاف و کشف ذهنى از طریق مشابهت با قاعدهٔ وجودى است، نه علّت حقیقی.
توضیح: ما مىدانیم که «هرگاه ابر باشد، باران مىآید». این یک قضیهٔ موجبهٔ کلیّه است. وقتى مىبینیم ابر نیست، از راه استنتاج منطقى و به اعتبار همان موجبهٔ سابق، نتیجه مىگیریم که باران هم نیست. پس رابطهٔ «عدم ابر → عدم باران» یک قیاس استنتاجى است، نه علّت و معلول حقیقی.
همهٔ مواردى که به نظر مىرسد عدم در آنها علّت است، در حقیقت از باب مشابهت با وجود و تحقّق ذهنى است:
| نمونه | توضیح وجودىِ آن |
|---|---|
| زید قائم نیست (سالبهٔ حمليه) | به اعتبار موجبهٔ «زید موجود است و قائم نیست» معنا دارد |
| اگر خورشید نباشد، طلوع هم نیست (شرطیهٔ سالبه) | به اعتبار موجبهٔ «اگر خورشید باشد، طلوع مىکند» صادق است |
| عدد یا زوج است یا فرد (منفصله) | به اعتبار اتصال وجودى و تحقّق ذهنى معنا مىیابد |
هر تمايزى که ببینید از وجود است
هر علّتى که ببینید از وجود است
تمام نظامات و حرکات عالم هستى بر دو رکن استوار است: تمايز و علّت. و هر دو از شؤون وجودند.
جمعبندی بخش
آنچه در این بخش روشن گردید، نفْی کامل هرگونه استقلال براى عدم در نظام وجودى است. نه تمايز از آنِ عدم است و نه علّت. هر کجا تمايزى مشاهده کردید، از وجود است؛ هر کجا علّتى یافتید، از وجود است. عالم هستى، سراسر وجود است و عدم جز سایهى تبعى و ذهنى در آن راه ندارد. این کلام، از دقیقترین بیانات حکمت متعالیه در نفْی هرگونه ثنویت وجود و عدم است و نشان مىدهد که حتى آنچه در کلام گذشته به عنوان «علت عدمى» مطرح شده، ریشه در نفوذ انحرافات فکرى و دورى از مبناى خالص «أصالة الوجود» ریشه دارد.
با نظارت صادق خادمی