رسالۀ تحلیلی در هستیشناسیِ علم: گذار از «اتحادِ عاقل و معقول» به «وحدتِ ظهوری و تعیّنِ نفس» و نقدِ اتحادِ نفس با عقلِ فعّال
۱۹ شهریور ۱۴۰۵
فهرست مطالب
۱ مقدمه و طرحِ مسئله…………………………………………………………………………………………………………. 1
۲ بخش یکم: تنقیح برهانی مناقشه؛ دوراهی سینوی و پاسخ صدرایی………………………………………………………………. 1
۳ نقد ظهوربنیاد و موضع مختار: از «اتحاد» به «تعیّن»…………………………………………………………………………. 1
۴ بخش دوم: نقد تمثیل اشتداد نار و ماهیت نفس دائمالظهور…………………………………………………………………… 1
۵ بخش سوم: امتداد تئوریک؛ از حقیقت علم تا شؤون حق و تبیین «کلَّ یومٍ هو فی شأنٍ»………………………………………… 1
۶ مقام نخست: تفکیک ساحت ثبوتی از اثباتی در مسئله اتحاد نفس با عقل فعّال………………………………………………… 1
۷ مقام دوم: اشکالات سینوی، طوسی و قطبالدین رازی؛ نقد پیشفرض واحد عددی……………………………………………. 1
۸ مقام سوم: راهحل سبزواری و پارادوکس معرفتشناختی آن……………………………………………………………………. 1
۹ مقام چهارم: انسداد اثباتی؛ فقدان مستندات برهانی و نقلی عقل فعّال………………………………………………………….. 1
۱۰ مقدمات سهگانه صدرایی، رؤیت شهودی و خلط تاریخی اُثولوجیا…………………………………………………………….. 1
۱۱ نتیجهگیری تحلیلی: عقل فعّال در ترازوی برهان……………………………………………………………………………… 1
۱۲ منابع……………………………………………………………………………………………………………………….. 1
۱ مقدمه و طرحِ مسئله
بحثِ بنیادین پیرامونِ حقیقتِ ادراک و نسبتِ میانِ عالِم و معلوم، در سپهرِ فلسفۀ اسلامی حولِ سه موضعِ متمایزِ نظری صورتبندی میشود: نخست، رویکردِ ابنسینا که مبتنی بر مبانیِ مشاء، «اتحادِ عاقل و معقول» را بهشدت انکار میکند؛ دوم، مکتبِ ملاصدرا که با تکیه بر حرکتِ جوهری، این اتحاد را پذیرفته و بر ضرورتِ آن اقامۀ برهان مینماید؛ و سوم، رویکردِ انتقادیِ «ظهوربنیاد» که هر دو موضعِ پیشین را از اساس به چالش کشیده و طرحی نو درمیاندازد. هدفِ این رساله، تبیینِ برهانیِ این گذارِ پارادایمی است: گذار از مفهومِ دوگانهانگارِ «اتحاد» به ساحتِ یگانۀ «ظهور و تعیّن».
این گذار تنها در محدودۀ مسئلۀ ادراک نمیماند؛ بلکه امتدادی مستقیم به مسئلۀ «اتحادِ نفسِ ناطقه با عقلِ فعّال» نیز مییابد. برای همین، دو پیکرۀ استدلالیِ این رساله — که هر دو با یک منطقِ واحد نقد میشوند — در یک معماریِ منسجم عرضه میگردد: نخست تنقیحِ برهانیِ ساختارِ مناقشه در بابِ اتحادِ عاقل و معقول و نقدِ موضعهایِ کلاسیک؛ سپس واکاویِ بنیادهایِ هستیشناختیِ تقابلِ «تعیّن» و «وصول» و نقدِ تمثیلِ «اشتدادِ نار»؛ آنگاه امتدادِ تئوریکِ این مبانی از حقیقتِ علم تا شؤونِ حق؛ و سرانجام، تحلیلِ مسئلۀ اتحادِ نفس با عقلِ فعّال با تفکیکِ ساحتِ ثبوت از اثبات و بررسیِ مواضعِ ابنسینا، خواجه نصیرالدین طوسی، قطبالدین رازی، ملاصدرا و سبزواری. هر دو بحث، در سنتزِ نهایی، به یک نتیجۀ واحد میرسند: نزاعِ واقعی، نه بر سرِ امکان یا امتناعِ اتحاد، بلکه بر سرِ پیشفرضِ هستیشناختیِ نهفته در مفهومِ «اتحاد» و سندِ اثباتیِ موضوعِ نزاع است.
۲ بخش یکم: تنقیح برهانی مناقشه؛ دوراهی سینوی و پاسخ صدرایی
ابنسینا برای نفیِ اتحادِ عاقل و معقول، استدلالی مبتنی بر یک دوراهیِ منطقی (Dilemma) اقامه میکند که صورتبندیِ صوریِ آن چنین است (بر پیشینۀ بحث و نقلِ دقیقِ مواضعِ شیخ و خواجه، بنگرید به علیشیروانی [S3] و مدخل ویکیفقه [S4]):
بر اساسِ این برهان، در فرایندِ تعقّل، یا ذاتِ عاقل باطل میشود، یا آنکه عاقل دقیقاً همانگونه که پیش از تعقّل بوده است، باقی میماند. در فرضِ نخست، تبدّلِ یک صورت به صورتِ دیگر، مستلزمِ وجودِ هیولایِ مشترک است؛ و این امر، تجدّد را در مرکّبات محدود میسازد، نه در بسائطِ مجرّد. در فرضِ دوم، طروّ تعقّل هیچگونه فارقِ وجودشناختی در ذاتِ عاقل ایجاد نکرده است؛ یعنی ادراک، امری «عارضیِ» بیرونی خواهد بود که به ذات چیزی نمیافزاید. ابنسینا با انسدادِ این دو مسیر، امکانِ اتحاد را منتفی میداند؛ چنانکه در الإشارات و التنبیهات مینگارد: «إن قوماً من المتصدّرین یقعُ عندهم أنّ الجوهرَ العاقلَ إذا عقلَ صورةً عقلیةً صارَ هو هی» — گزارهای که خواجه نصیرالدین طوسی در شرحِ آن، مقصودِ شیخ را ردِّ عقیدۀ بازماندگانِ ارسطو در میانِ مشائیون میداند که به اتحادِ عاقل با صورِ تعقّلیافته قائل بودند ([S3]).
ملاصدرا، در مقامِ پاسخ، مقدمۀ این برهان را نقض میکند. از منظرِ وی، آنچه در فرایندِ تعقّل باطل و مرتفع میشود، یک «امرِ عدمی» است — یعنی قوّه و استعدادِ محض — نه جوهرِ عاقل. در این فرایند، وجودِ فاعلیِ عاقل با وجودِ معقولیِ خویش، اتحادِ وجودی مییابد؛ درحالیکه تنها آن حالتِ «لَمیُعقَل»ِ پیشین — که خود واجدِ حظّی از هستی نبود — زائل میگردد. ملاصدرا در تقریرِ این پاسخ، نفس را بهمنزلۀ مادۀ صورِ ادراکی تصویر میکند؛ با این توضیح بنیادین که نسبتِ صورتِ عقلی به عقل، بهشدتِ نسبتِ صورتِ طبیعی به هیولایِ طبیعی نیست: «إنّ الصورةَ العقلیةَ لیست نسبتُها إلی العقلِ بالقوّة نسبةَ الصورةِ الطبیعیةِ إلی الهیولی الطبیعیة؛ بل هی إذا حلّت فی العقلِ بالقوّة اتحدتْ ذاتاً هما شیءٌ واحدٌ، ولم یکن قابلٌ ومقبولٌ متمیّزَی الذات» (صورتِ عقلی چون در عقلِ بالقوه حلول میکند، با آن اتحادِ ذاتی مییابد و قابل و مقبول، دو ذاتِ متمایز نمیمانند) ([S3]). همانگونه که «صَبی» (کودک) با صیرورت و تطوّر به «رَجُل» (مرد)، مستکمل میشود و چیزی از جوهرِ او کاسته نمیگردد، عاقل نیز با معقولِ خویش متحد شده و ذاتش کمال مییابد؛ این همان معنای حرکتِ جوهریِ نفس است که از حیثِ حدوث، جسمانی و از حیثِ بقاء، روحانی است.
ملاصدرا برای تحکیمِ موضعِ خویش، به کلامِ خودِ ابنسینا در الهیاتِ شفا استناد میکند؛ جایی که شیخالرئیس دو گونۀ «کَوْنٌ مِنَ الشیء» را از یکدیگر تفکیک نموده است: گونۀ نخست، آنجاست که امرِ اوّل خود را به امرِ ثانی میرساند و در اثرِ استکمال، اتحاد برقرار میشود؛ و گونۀ دوم، آنجاست که صورتِ پیشین کاملاً منسلخ شده و ماده، پذیرایِ صورتی جدید میگردد (نظیرِ کونوفساد در عالمِ طبیعت) ([S4]). ازآنجاکه تعقّل از سنخِ قسمِ اوّل است — و نفس هر صورتِ معقولی را با حفظِ صورتِ پیشین میپذیرد، برخلافِ هیولا — اتحادِ عاقل و معقول نهتنها ممکن، بلکه واجب خواهد بود. این استناد به متنِ خودِ شیخ، از حیثِ روششناختی، حرکتی هوشمندانه است: دعوای صدرایی را از نزاعی بیرونی به خوانشی درونی از سنتِ مشاء بدل میسازد؛ چنانکه خودِ ابنسینا نیز در المبدأ والمعاد و در «تنبیهِ» معروفِ اشارات، با تعبیرِ «تمثُّلاً لا یُمایِزُ الذات»، به تعبیراتی برمیخورد که جز با اتحادِ عاقل و معقول سازگار نیست — هرچند متشرعانِ مشاء، آن را بر مماشاتِ شیخ با افلاطونیان حمل کردهاند ([S3]).
بااینوجود، رویکردِ «ظهوربنیاد» اشکالی دولایه بر همین دستگاهِ صدرایی وارد میسازد، که در بخشِ بعد بررسی میشود.
۳ نقد ظهوربنیاد و موضع مختار: از «اتحاد» به «تعیّن»
رویکردِ ظهوربنیاد، اشکالِ خود را بر دستگاهِ صدرایی در دو لایه صورتبندی میکند:
لایۀ نخست: ملاصدرا در این مناقشه صرفاً «اخبار از اتحاد» کرده است، نه «بیانِ ماهیتِ» آن. او اثبات میکند که استکمال و اتحادی رخ میدهد، اما تبیین نمیکند که از حیثِ هستیشناختی، چگونه و به چه معنایی، یک شیء با شیءِ دیگر متحد میگردد. به بیانِ دیگر، پاسخِ صدرایی، امکانِ اتحاد را از دلِ دوراهیِ سینوی بیرون میکشد، اما سازوکارِ هستیشناختیِ این وحدت را در پرده میماند؛ و همین ابهام، پرسشِ کانونیِ فلسفه — که «چگونگی» است، نه «آیا» — بیپاسخ میگذارد.
لایۀ دوم (نقدِ بنیادین): مفهومِ «اتحاد»، ذاتاً یک «غیریّتِ قبلی» را پیشفرض میگیرد؛ بدین معنا که گویی دو موجودِ مجزّا در جایی به یکدیگر میرسند و گره میخورند. این پیشفرضِ پنهان، با حقیقتِ نابِ علم کاملاً ناسازگار است؛ زیرا علم، نه آمدنِ چیزی از بیرون به درون، بلکه خودِ ظهورِ عالِم است. هرگاه «اتحاد» را محورِ بحث قرار دهیم، ناگزیر تصویری انضمامی از دو قطبِ مستقل که به هم پیوند میخورند، در ذهن مینشیند؛ و این تصویر، همان دوگانهانگاریِ ظریفی است که ملاصدرا خود با آن جنگیده بود، اما در انتخابِ واژگانِ بیانِ نظریۀ خویش، دوباره در آن گرفتار شده است.
موضعِ مختارِ این رساله، در صورتبندیِ ریاضیگونِ زیر خلاصه میگردد:
در این نگرش، معقول در حقیقت «تعیّنِ عاقل»، «ظهورِ عاقل» و «نزولِ عاقل» است؛ نه آنکه عاقل مسیری را بپیماید تا به معقول «برسد» (وصول). تفاوتِ این دو پارادایم، عمیق و ماهوی است: در انگارۀ «اتحاد»، همواره چیزی از بیرون میآید و به ذاتِ عاقل ضمیمه میشود؛ اما در «وحدتِ تعیّنی»، این خودِ عاقل است که خویشتن را متجلّی میسازد و معقول، چیزی جز شأنی از شؤونِ درونیِ خودِ او نیست. بدینسان، گزارۀ «اتحادِ عاقل و معقول» در این قرائت، نه ردّ میشود و نه به همان معنای صدرایی پذیرفته؛ بلکه معادلی ظهوربنیاد مییابد: وحدتِ حقیقی، «وحدتِ ظهوریِ» تعیّناتِ عالِم است، نه پیوندِ انضمامیِ دو موجود.
۴ بخش دوم: نقد تمثیل اشتداد نار و ماهیت نفس دائمالظهور
ملاصدرا برای تقریبِ ذهن و تقریرِ اتحادِ جوهری، از تمثیلِ «اشتِدادِ حرارتِ نار» (شعلهورتر شدنِ آتش) بهره میجوید. استدلالِ او این است که اگر آتش در هر لحظه از فرایندِ اشتداد، وجودی متمایز و جداگانه داشته باشد، لازم میآید «تتالیِ آنات» که عقلاً محال است؛ در نتیجه، نتیجه میگیرد که این، یک وجودِ بسیطِ واحد است که در بسترِ زمان، شدّت و استکمال مییابد. وی همین ساختار را عیناً در ادراک پیاده میکند: یک وجودِ بسیطِ واحد (نفس) که بهطورِ مستمر استکمال میپذیرد.
اما این تمثیل، از منظرِ هستیشناختی، مخدوش و مردود است. آتش، برخلافِ تصورِ قدما، هرگز یک جوهرِ «بسیطِ واحد» نیست. ساختارِ آتش، بهمانندِ یک مشت آرد یا یک تپۀ شنی، متشکل از ذراتِ بیشماری است که در کنارِ یکدیگر قرار گرفتهاند. نوعِ ارتباطِ این اجزا با یکدیگر، صرفاً «التصاق» (چسبندگیِ فیزیکی) است، نه یک «اتصالِ» حقیقی، و مسلّماً هرگز مصداقِ «اتحاد» نیست. بهطورِ کلّی، اجسامِ مادی هرگز با یکدیگر «متحد» نمیشوند؛ تمامِ وجوداتِ مادی در ذاتِ خود متکثّر، متشتّت و گسستهاند، و اتصالِ ظاهریِ آنها، صرفاً امری اعتباری است که ذهنِ ناظر به آنها تحمیل میکند. آتش در همان لحظهای که از آن سخن میگوییم، متشکل از هزاران واحدِ مستقل است، نه یک حقیقتِ مستمرِ واحد؛ پسِ آنچه ملاصدرا «اشتدادِ» آن را مبنایِ استدلال قرار داده، از آغاز یک وحدتِ جوهریِ بسیط نبوده است تا در زمان، شدّت یابد. ازاینرو، هم ابنسینا و هم ملاصدرا در پذیرشِ پدیدۀ «اشتدادِ نار» بهعنوانِ نمادی از «وحدتِ جوهریِ بسیط»، دچارِ خطایِ محاسباتی شدهاند؛ یکی برای انکارِ اتحاد و دیگری برای اثباتِ آن، هر دو بر یک پیشفرضِ ناروا تکیه کردهاند.
این نقدِ دقیق، پرده از یک اصلِ مهمِ هستیشناختی برمیدارد: در عالَمِ ماده، هیچگونه اتحاد یا اشتدادِ جوهریِ بسیطی محقّق نمیشود؛ آنچه هست، تنها تکثّر و التصاق است. اشتدادِ حقیقی و وحدتِ جوهری، منحصراً از اختصاصاتِ عالَمِ مجردات و «نفس» است. بنابراین، استدلالِ ملاصدرا که قاعدهای مادی را به ساحتِ مجردات تعمیم میدهد، مصداقِ بارزِ «قیاسِ مَعَ الفارق» است. آن وحدتِ یکپارچهای که در نفس حضور دارد، هرگز در ماده وجود نداشته است تا بتوان از آن بهعنوانِ پلی برای فهمِ مجردات استفاده کرد؛ پلی که طاقِ آن بر پایهای بنا نشده است.
حال باید پرسید که این «وحدتِ نفسانی» دقیقاً چه ماهیتی دارد؟ نفس، حقیقتی «دائِمُالظهور» است. این بدان معنا نیست که نفس بیوقفه با اشیاءِ خارجیِ متعددی «متحد» میگردد، بلکه بدان معناست که از درونِ خویش، دائماً «تعیّن» میپذیرد و میجوشد. تعیّناتِ نفس همواره از درونِ ذات سرَیان مییابند، نه آنکه از برون وارد شوند. در این میان، شرایطِ اِعدادی (مُعِدّات) — نظیرِ برخورد با یک شیءِ خارجی، توجّهِ ذهنی، یا هر محرّکِ دیگر — صرفاً زمینهسازِ این امر هستند که مشخص کنند در هر لحظه، کدام تعیّن و در کدام مرتبه باید متجلّی گردد؛ اما این محرّکها هرگز «علّتِ ایجادیِ» آن تعیّن نیستند. نفس بسانِ فوارهای جوشان است که پیوسته در حالِ فوران و ریزش است؛ موانع یا شرایطی که در برابرِ فواره قرار میگیرند، تنها جهتِ ریزشِ آب را تغییر میدهند، اما اصلِ خروش و جوشش، ریشه در درونِ خودِ فواره دارد.
این حقیقت را میتوان در قالبِ عملگرهایِ صوری چنین نمایش داد:
بر این اساس، نفس در هر بُرشِ زمانی ()، مَجمعی از تعیّنات است. غالبِ این تعیّنات با چنان سرعتی جریان مییابند که از تورِ شعورِ ظاهریِ ما میگریزند و در باطنِ ذات رسوب میکنند. در روزِ رستاخیز (قیامت)، آنگاه که حواسِ متشتّت، مجتمع و یکپارچه میگردند، تمامِ این «رسوباتِ علمی» و تعیّناتِ پنهان، یکجا آشکار خواهند شد. با این نگاه، «خواب» نیز بههیچوجه بهمنزلۀ تعطیلیِ نفس نیست، بلکه صرفاً تغییر در «سطحِ ظهور» است؛ نفس در هنگامِ خواب نیز پیوسته، از ادراکاتِ عالَمِ بیداری نیزا تعیّناتی که در عالمِ رؤیا متجلّی میگردند، از ادراکاتِ عالَمِ بیداری نیز زلالتر و صافیتر باشند.
۵ بخش سوم: امتداد تئوریک؛ از حقیقت علم تا شؤون حق و تبیین «کلَّ یومٍ هو فی شأنٍ»
مبانیِ استدلالشده در بابِ علمِ نفسانی، امتدادی ارگانیک دارد که مستقیماً از ساحتِ نفس به ساحتِ ربوبی پیوند میخورد و نیازمندِ تصریح و تبیین است.
در این رویکردِ تحلیلی، «علم» دیگر نه به معنایِ انطباعِ صورت است، نه حصولِ ماهیت، نه انتقالِ مفهوم، و نه علمِ حصولی به معنایِ رایج و مصطلحِ آن. علم، عینِ «تعیّناتِ نفسانی» است. در ساحتِ این تعیّنات، هیچگونه تقابل و تفاوتی میانِ «وجود» و «عدم» — بهمثابۀ دو امرِ متقابلِ خارجی — مطرح نیست؛ نفس همانگونه که با التفات به «وجود»، از خود تعیّن ساطع میکند، با نگاه به «عدم» نیز تعیّن میریزد. نفس، تاریکی را نیز در کمالِ وضوح «میبیند»، زیرا رؤیتِ تاریکی، خود یک کنشِ ایجابی و ظهوری از سویِ نفس است، نه صرفاً بازتابی در شبکیۀ چشم. به بیانِ قرآنی، «خَلَقَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»؛ ظلمت نیز «خلق» میشود، یعنی در ساحتِ ادراک «ظاهر» میگردد. نتیجه آنکه: علم، عینِ ظهور است، و ظهور، عینِ وجود.
با ارتقاءِ این نگرش به مراتبِ عالیۀ هستیشناسی، به درکِ تازهای از شأنیّتِ عالَم در قبالِ حقتعالی دست مییابیم. ذاتِ اقدسِ الهی، مصداقِ اتمّ «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» است. هیچ عنصری از خارج در حریمِ ذاتِ او وارد نمیگردد تا با او «متحد» شود؛ بلکه تمامِ پهنۀ آفرینش، ریزشِ مدام و تجلّیِ پیوستۀ حق است. عالَم، «شأنِ» حق است و شأنِ یک حقیقت، موجودیتی جدا از «صاحبِشأن» ندارد. درست همانگونه که عاقل در لحظۀ تعقّل، با موجودی بیگانه بهنامِ معقول ترکیب و متحد نمیگردد، بلکه خویشتن را در شأن و کالبدِ آن معقول متجلّی میسازد، حقتعالی نیز تمامِ مراتبِ هستی را بهمنزلۀ شؤونِ بیپایانِ خویش، به عرصۀ ظهور میرساند.
ازاینرو، مفهومِ «وحدت» در این هندسۀ معرفتی، بسیطتر، عمیقتر و فراتر از «اتحاد» است. در دلِ واژۀ اتحاد، همواره شبحی از «غیریّت» نهفته است؛ اما در مفهومِ «شؤون»، هرگونه غیریّتی بهطورِ مطلق نفی میشود. تمامِ عالَم، ظهورِ حق است و تمامِ ادراکاتِ ما، ظهورِ نفسِ ماست. تفاوتِ موجودات در قوسِ صعود، در این نیست که از بیرون به کمالاتِ جدیدی «دست مییابند» و با آنها جمع میشوند؛ بلکه تفاوت در این است که آنها «چه میزانی» و «در چه سطحی» از حقیقتِ نهفتۀ خویش را به منصۀ ظهور میرسانند.
ظهور و تعیّن، برای نفس امری ذاتی است. نفس برای آنکه ظاهر شود و علم تولید کند، در ذاتِ خود نیازی به معلّمِ بیرونی یا معقولِ خارجی ندارد؛ نفس برای ظهورِ خویش تنها به «مبدأِ هستی» محتاج است که او را با صفتِ «دائِمُالفیض» آفریده است. محرّکهایِ بیرونی و اشیاءِ پیرامونی، صرفاً نقشی اِعدادی دارند و نوعِ تجلّی و جهتِ فورانِ این فوارۀ درونی را تنظیم میکنند.
با ابتناء بر این مبانیِ متقن، مسئلۀ «تکاملِ نفس» نیازمندِ بازتعریفی بنیادین است. تکامل، سفری برای «رسیدن» به یک غایتِ بیرونی نیست؛ بلکه فرایندِ «گشودهشدن» و «انکشافِ» مراتبِ پنهان و درهمتنیدۀ وجودیِ نفس است که در قالبِ تعیّناتِ نوپدید، رخ مینماید. تکامل، یعنی فوارۀ نفس ارتفاعِ بیشتری بگیرد و با تنوّع و کثرتی بالاتر، فیضِ وجودیِ خویش را فروبریزد. بدینسان، نفسِ انسانی همواره در اقیانوسِ غنایِ ظهوریِ خویش غوطهور است و آنچه در عرفِ بشری به نامِ «یادگیری و اکتسابِ علم» شناخته میشود، در تحلیلِ نهایی، چیزی جز یادآوریِ مستمر، انکشاف، و بازآفرینیِ تعیّناتِ درونی در پرتوِ اشارات و محرّکهایِ بیرونی نیست.
۶ مقام نخست: تفکیک ساحت ثبوتی از اثباتی در مسئله اتحاد نفس با عقل فعّال
مسئلۀ «اتحادِ نفسِ ناطقه با عقلِ فعّال» از غامضترین و بحثبرانگیزترین مباحثِ فلسفۀ اسلامی است که واکاویِ دقیقِ آن، مستلزمِ تفکیکِ متدولوژیک میانِ دو ساحتِ مجزاست: «مقامِ ثبوت» (امکانِ هستیشناختی) و «مقامِ اثبات» (دلایلِ معرفتشناختی و برهانی). فقدانِ این تفکیکِ بنیادین در ادوارِ مختلفِ تفکرِ فلسفی، موجبِ بروزِ مغالطات و پرشهایِ منطقیِ عدیدهای شده است. این بخش، با رویکردی تحلیلی-انتقادی، میکوشد با حفظِ تمامیتِ آرایِ فلاسفۀ متقدم و متأخر، این مسئله را در ترازویِ نقدِ دقیقِ علمی و منطقی بسنجد و معماریِ استدلالیِ آن را از نو بنا نهد.
گامِ نخست در محاکمۀ فلسفیِ این آموزه، تفکیکِ مرزهایِ «ثبوت» از «اثبات» است. ساحتِ ثبوتیِ مسئله ناظر بر این پرسش است که: با فرضِ پذیرشِ وجودِ عقلِ فعّال به مثابۀ آیتِ کبرایِ الهی و عالیترین ظهورِ مجرّد در سلسلۀ عقولِ طولی، آیا نفسِ انسانی در ظرفِ استکمالِ جوهریِ خویش، ظرفیت و امکانِ اتحاد با چنین حقیقتی را داراست؟ در مقابل، ساحتِ اثباتی بر این پرسشِ بنیادین تمرکز دارد که: فارغ از امکانِ ذاتی، آیا اصلِ وجودِ چنین ظهوری در سلسلۀ تنزّلاتِ هستی، متّکی بر سندِ متقنِ برهانی یا نقلی است؟
از حیثِ ثبوتی، ارتقایِ وجودیِ نفس در مراتبِ ادراک ــ از «عقلِ هیولانی» (بالقوّه) به «عقلِ بالملکه»، سپس ارتقا به «عقلِ بالفعل»، بلوغ در «عقلِ مستفاد» و در نهایت اتحاد با مراتبِ عالیۀ وجود ــ متضمّنِ هیچگونه استحالۀ برهانی نیست. قانونِ حرکتِ جوهریِ نفس در مسیرِ فعلیتیافتنِ کمالات، دقیقاً اقتضایِ چنین امتدادِ وجودی و استکمالی را دارد؛ همانگونه که صیرورتِ زیستی از «نطفه» به «علقه» و «مضغه»، نمایانگرِ سیرِ تکاملی در عالمِ طبع است. بااینوجود، این «امکانِ ثبوتیِ محض»، هرگز استلزامی منطقی برای «اثباتِ وجودِ خارجیِ» عقلِ فعّال، به عنوانِ مرتبهای متعیّن در سلسلۀ عقولِ کیهانی، به دست نمیدهد. امکانِ اتصال، دلالتی بر تعیّنِ متصلالیه ندارد؛ و این نکته، کلیدِ فهمِ تمامِ منازعاتِ آتی است: بسیاری از مناقشاتِ کلاسیک، از خلطِ همین دو ساحت سربرکشیدهاند.
۷ مقام دوم: اشکالات سینوی، طوسی و قطبالدین رازی؛ نقد پیشفرض واحد عددی
شیخالرئیس، ابنسینا، در کتابِ الإشارات و التنبیهات، با طرحِ یک دوراهیِ منطقی، اشکالی ستبر بر نظریۀ اتحاد وارد میآورد که ریشه در تلقیِ خاصِ او از مفهومِ «وحدت» دارد ([S3]). استدلالِ سینوی بر این مبنا استوار است: اگر عقلِ فعّال موجودی دارایِ «وحدتِ عددی» باشد، نفسِ مستکمل در مقامِ اتحاد، یا با «جزئی» از آن متحد میگردد، یا با «کلِّ» حقیقتِ آن:
۱. اگر اتحاد با «جزء» صورت پذیرد، عقلِ فعّال ماهیتی دارایِ اجزا و مرکّب خواهد بود که این امر، بساطتِ ذاتیِ عقولِ مجرّد را نقض کرده و محال است.
۲. اگر اتحاد با «کلِّ» آن محقّق شود، تالیِ فاسدِ معرفتشناختی به بار میآورد. بر اساسِ «قیاسِ مساوات» (Equality Syllogism)، اگر نفس () با عقلِ فعّال () متحد شود ()، و عقلِ فعّال ذاتاً با جمیعِ معقولاتِ عالَم () مساوی و محیط بر آنها باشد ()، نتیجۀ منطقی آن است که نفسِ انسانی نیز باید با جمیعِ معقولات مساوی باشد (). این در حالی است که تجربۀ وجدانیِ انسانِ متعقّل نشان میدهد که حتّی در عالیترین درجاتِ ادراک، وی جمیعِ معقولات را در حالتِ استحضارِ فعلی ندارد.
در امتدادِ همین نقد، خواجه نصیرالدین طوسی در شرحِ اشارات اشکالِ دیگری را بر این هندسه میافزاید: اگر فرض کنیم تمامیِ نفوسِ ناطقۀ بشری با یک عقلِ فعّالِ واحد متحد شوند، لازم میآید که تمامیِ ذواتِ عاقلۀ انسانی با یکدیگر نیز متحد گردند و در نتیجه، «وحدتِ شخصیِ نفوس» و هویّتِ فردیِ آنها زایل شود ([S3]). صاحبِ المحاکمات (قطبالدین رازی) نیز بر صلابتِ همین اشکال صحّه میگذارد.
نقدِ استدلالِ مشائی: تمامِ این استدلالاتِ درهمتنیده، از یک پیشفرضِ هستیشناختیِ ناروا نشأت گرفتهاند: «انگاشتنِ عقلِ فعّال به مثابۀ یک واحدِ عددی». در حالی که اگر چنین ظهوری در عالمِ هستی محقّق باشد، لاجرم «واحدِ اطلاقی» (وحدتِ حقّۀ ظلّیه) است. موجودی که دارایِ وحدتِ اطلاقی است، در عینِ بساطتِ تامِ ذاتی، در مقامِ ظهور و شئونات، دارایِ مراتبِ لایتناهی است. هر شأنی از شئونِ این حقیقتِ اطلاقی، دقیقاً به اندازۀ سِعۀ وجودی و ظرفیتِ قابلیِ نفسی که با آن متحد میگردد، متجلّی میشود. بر این اساس، چون اتحاد نه با یک وجودِ کمّی و عددی، بلکه با حقیقتی ذوشئون و اطلاقی است، تمامیِ اشکالاتِ مبتنی بر «تجزیه»، «تکثیرِ عددی» و «زوالِ وحدتِ شخصی»، از اساس سالبه به انتفایِ موضوع میگردند؛ زیرا همه بر فرضِ وحدتِ عددیِ متصلِ جسمانی بنا شده بودند و این فرض، در مقامِ عقلِ اطلاقی، موضوع ندارد.
۸ مقام سوم: راهحل سبزواری و پارادوکس معرفتشناختی آن
حکیم ملاهادی سبزواری در تعلیقاتِ خویش بر الأسفار الأربعة، برای گریز از بنبستِ قیاسِ مساواتِ ابنسینا، دست به یک تفکیکِ مفهومیِ ظریف میزند. او میانِ دو حیثیّتِ «وجودِ فینفسه» (هستیِ لنفسه و بالذّات) و «وجودِ لأنفسنا» (هستیِ برایِ ما / ظهورِ تعلّقی) در عقلِ فعّال تمایز قائل میشود.
به زعمِ سبزواری، عقلِ فعّال دارایِ دو چهره است: چهرۀ نخست، مقامِ «وجودِ فینفسه» است که در آن، تمامیِ معقولات به نحوِ فعلیّتِ محض و بساطت حاضرند و با ذاتِ آن متحدند. چهرۀ دوم، مقامِ «وجودِ لأنفسنا» است؛ یعنی آن حیثیتی که به فراخورِ استعدادِ هر نفس، برایِ آن تجلّی و اشراق مییابد. وی نتیجه میگیرد که نفوسِ ناطقه، در مقامِ استکمال، با «وجودِ لأنفسنا»یِ عقلِ فعّال متحد میشوند، نه با ذات و «وجودِ فینفسه»یِ آن. سبزواری برای تقریبِ ذهن، تمثیلِ زیباشناختیِ «درختِ گردو و سایۀ آن» را ارائه میکند: درختِ گردو با تمامِ شاخوبرگ و میوههایش، نمایانگرِ «وجودِ فینفسه» است، اما سایۀ این درخت که برایِ هر فردِ نشستهای ذیلِ آن، دقیقاً به اندازۀ جثّه و ظرفیتِ او پهن میشود، نمایانگرِ «وجودِ لأنفسنا» است. نفوس در حقیقت با «سایۀ» درخت متحدند، نه با اصلِ درخت و میوههایِ آن. بدین ترتیب، اشکالِ «الزامِ علمِ نفس به جمیعِ معقولات» مرتفع میگردد.
نقدِ رویکردِ سبزواری: اگرچه این معماریِ مفهومی در بادیِ امر جذّاب مینماید، اما خود خالقِ یک پارادوکسِ بنیادینِ دیگر است. اگر بپذیریم که ادراک و اتحادِ نفس، منحصراً با ظهوراتِ عقلِ فعّال (وجودِ لأنفسنا) است و راهی به ذاتِ آن (وجودِ فینفسه) ندارد، نتیجۀ منطقی آن است که اساساً «اتحاد با حقیقتِ عقلِ فعّال» هرگز محقّق نشده است. مدّعایِ اصلیِ متقدمین در بابِ اتحاد، اتصال و یگانگی با خودِ ذاتِ عقل بود، نه صرفاً دریافتِ پرتوها و ظهوراتِ آن. چنانکه ابنسینا در نقلِ قول از قائلینِ به اتحاد، با صراحتِ تمام گزاره را چنین تقریر میکند: «تَصیرُ النّفسُ نفسَ العقلِ الفعّالِ» (نفس، عینِ حقیقتِ ذاتِ عقلِ فعّال میگردد). در نتیجۀ این تنقیح، اثبات میشود که تمایزِ ابداعیِ سبزواری، وی را عملاً و در ساحتِ تحلیلِ نهایی، در جرگۀ «منکرینِ اتحاد با ذاتِ عقلِ فعّال» قرار میدهد، هرچند او در ظاهر، خویشتن را از «مثبتین» و مدافعینِ این نظریه میپندارد. به بیانِ دقیقتر: راهحلِ سبزواری، مسئله را حل نمیکند، بلکه با انحلالِ مدعایِ اتحاد با ذات، مسئله را حذف میکند؛ و این، در حقیقت، پذیرشِ ضمنیِ اشکالِ سینوی است، نه پاسخِ بدان.
۹ مقام چهارم: انسداد اثباتی؛ فقدان مستندات برهانی و نقلی عقل فعّال
تمامیِ مناظراتِ پردامنه و ظریفِ پیشین، بر رویِ پیشفرضی بنا شدهاند که خود هرگز از کورۀ محکِ برهانِ قاطعِ عقلی یا سندِ متقنِ نقلی به سلامت عبور نکرده است: «اثباتِ اصلِ وجودِ عقلِ فعّال».
مفهومِ عقلِ فعّال، در تبارشناسیِ فلسفی، مفهومی است که ریشه در خوانشهایِ متأخر از «مُثُلِ افلاطونی» دارد و مشائیونِ اسلامی، آن را جهتِ تبیینِ فیضانِ صُور و تدبیرِ عالمِ مادّه، در نظامِ کیهانیِ خویش (Cosmology) تعبیه کردهاند ([S3]). اما واقعیتِ پژوهشی آن است که هیچ دلیلِ منطقیِ متقنی بر اثباتِ عینیِ آن در دست نیست.
رسالتِ فلسفۀ اولی، اقامۀ برهان بر «کلّیاتِ هستی» است، نه تعیینِ هندسۀ «جزئیاتِ مراتب». فیلسوف با ابزارِ برهان، قادر است تجرّدِ وجود از حصارِ مادّه، تحقّقِ عالمِ مجرّدات، جریانِ حرکتِ جوهری در نفس، و استحالۀ عقلیِ «شریکالباری» را به اثبات رسانَد؛ اما همین فیلسوف فاقدِ ابزارِ برهانی برای صدورِ این حُکمِ جزئی است که: «در فلان مرتبۀ مشخّص از مراتبِ طولیِ وجود، جوهری مجرّد به نامِ عقلِ فعّال استقرار یافته است که سِمتِ آن، انحصاراً مدیریتِ عالَمِ کونوفساد (مادّۀالصّور) و افاضۀ صُورِ علمیّه بر نفوسِ بشری است».
اخبار از چنین جزئیاتی در ساختارِ کیهان، تنها از دو مجرا امکانپذیر است:
۱. شهودِ عرفانی (کشفِ ذوقی): که از حیثِ معرفتشناسی، حجیّتِ آن قائم به شخصِ «شاهد» است و برایِ «غیرِ شاهد» (در غیابِ برهانِ عقلی) الزامآور و معتبر نیست.
۲. خبرِ قطعیِ شرعی (وحیانی): با مراجعه به نصوصِ دینی، درمییابیم که مفاهیمی بس سترگ نظیرِ «العرش»، «الکرسی»، «اللوح»، «القلم»، «القضاء» و «القدر» بهکرات در متونِ مقدّس تبیین شدهاند؛ اما هیچ ردّپایی از موجودی با مختصّاتِ اصطلاحیِ «عقلِ فعّالِ» مشائی، نه در قرآن کریمِ کریم و نه در مجامعِ روایی، یافت نمیشود.
صدرالمتألّهین شیرازی در الأسفار، در تلاشی برای شکستنِ صَولَتِ انکارِ منکرین، به استدلالی روی میآورد که خود نشاندهندۀ فقرِ برهانیِ این مدّعاست ([S3]). او مینگارد: از آنجا که این مذهب (وجودِ عقلِ فعّال) منسوب به استوانهها و علمایِ فاضلِ متقدمین است، پس «لابُدَّ أن یَکونَ له وجهٌ صحیحٌ» (ناگزیر باید توجیهی درست داشته باشد). وی در ادامه به صراحت اقرار میکند: «قَد کُنّا ابتَهَلنا إلیهِ بعُقولِنا…» (ما با عقولِ خویش به درگاهِ الهی تضرّع و ابتهال نمودیم تا خداوند راهی برای اثباتِ آن به ما بنمایاند). این تعبیرِ صریح، سندی است قاطع بر اینکه شخصِ ملاصدرا نیز، علیرغمِ تسلّطِ بینظیر بر مبانیِ فلسفی، هیچ دلیلِ خللناپذیرِ برهانی یا نقلی برای اثباتِ وجودِ عقلِ فعّال نیافته و دستبهدامنِ ابتهال و تمنّایِ قلبی شده است.
۱۰ مقدمات سهگانه صدرایی، رؤیت شهودی و خلط تاریخی اُثولوجیا
صدرالمتألهین در جلدِ سومِ کتابِ سترگِ الأسفار الأربعة (صفحۀ ۳۳۶)، برای دفعِ صولتِ انکار، سه مقدمۀ بنیادین را تمهید مینماید:
مقدمۀ نخست: نفسِ ناطقه در مقامِ تعقل، عینِ صورتِ معقوله میگردد؛ بهبیاندیگر، عاقل با معقول یگانه میشود. در قرائتی که با پارادایمِ ظهوری (Manifestation Paradigm) سازگاریِ بیشتری دارد، این «صیرورت» در حقیقت، ظهورِ تعینات از مبدأِ عاقل است، نه انتقال و گذارِ عاقل به معقول. در این ساحت:
بنابراین، وحدتِ حاصله، یک «وحدتِ ظهوری» است، نه اتحادی انضمامی میانِ دو قطبِ مستقل.
مقدمۀ دوم: قاعدۀ «العقلُ هو کلُّ الأشیاءِ المعقولة». مفادِ این گزاره هرگز بدان معنا نیست که عقل با وجوداتِ خارجی یگانه میشود — که این امر بالذات محال است — بلکه مبینِ آن است که تمامیِ ماهیاتِ موجود در خارج، با وجوداتِ متکثرۀ عددیشان، در ظرفِ عقل به یک «وجودِ واحدِ عقلانی» حضور دارند. از منظرِ صوری:
نتیجه آنکه عقل، تمامیتِ این حقایق را به نحوِ «بساطت و وحدت» در ذاتِ خویش داراست، بدون آنکه کثرتِ مادی و ماهویِ آنها به ساحتِ مجردِ عقل راه یابد.
مقدمۀ سوم: وحدتِ عقول، از سنخِ «وحدتِ عددی» نیست. ویژگیِ وحدتِ عددی (مانندِ کمّیاتِ متصلِ جسمانی) آن است که با انضمامِ یک مثیل به آن، مجموعِ حاصل بزرگتر میشود (نظیرِ انضمامِ دو قطعۀ نیممتری که یک متر را پدید میآورد). در مقابل، وحدتِ عقلانی، یک «وحدتِ صِرفی» است؛ بر مبنایِ قاعدۀ «صِرفُ الشیءِ لا یتکرّرُ و لا یتثنّی». اگر هزار عقلِ همسان با یک عقل فرض گردد، حالِ هر یک در مقامِ وحدت، عیناً همان حالِ هزار عقل در مقامِ کثرت است. تمثیلِ روشنِ آن، «انسانیتِ محض» است؛ با قطعِ نظر از عوارضِ مشخصۀ زید، بکر و عمرو، انسانیتِ محض را نه در فردِ دوم و نه در فردِ هزارم نمیتوان یافت، مگر آنکه عینِ همان حقیقتِ نخستین باشد. شیخِ اشراق در التلویحات از این غنایِ هستیشناختی چنین تعبیر میکند: «صِرفُ الوجودِ الذی لا أتمَّهُ کلُّ ما فرضتَهُ ثانیاً» (وجودِ محضی که هرچه بهعنوانِ دوم برایِ آن فرض کنی، تمامکنندهترِ آن نخواهد بود).
نقدِ مقدمات: پذیرشِ کلّی و انکارِ نتیجه. سه مقدمۀ یادشدۀ صدرایی، در مدارِ منطقیِ خویش کاملاً صحیح و استوارند. بااینوجود، گرهِ کورِ مسئله اینجاست: از بطنِ این سه مقدمه، موجودی معین، متمایز و شناسنامهدار به نامِ «عقلِ فعال» استنتاج نمیگردد. این مقدمات نهایتاً اثبات میکنند که: نخست، نفسِ آدمی قابلیتِ اتحاد با معقولِ خویش را دارد؛ دوم، عقل، واجدِ معقولیتِ تمامیِ اشیاء به نحوِ وحدت و بساطت است؛ و سوم، وحدتِ حاکم بر ساحتِ عقلانی، وحدتی صِرفی است. تمامیِ این احکام، دربارهٔ حقیقت و ساختارِ «عالمِ عقلی» صادقاند؛ اما از اثباتِ وجودِ عالمِ عقلی و امکانِ اتحاد با موجودِ مجرد، منطقاً لزومِ وجودِ یک هویتِ مستقل تحتِ عنوانِ «عقلِ فعال» — بهعنوانِ آخرین حلقه از سلسلۀ عقولِ طولی یا ربالنوعِ عالمِ ماده — به دست نمیآید. تمثیلِ معرفتشناختیِ مسئله چنین است: اثباتِ امکانِ «سوار شدن بر قطار»، بههیچروی دلیلی بر وجودِ یک «قطارِ معین در مسیری معین» نیست. آدمی میتواند با عالمِ مجردات متحد گردد، اما این ادعا که آن مجردِ خاص، لزوماً همان «عقلِ فعال» با تعاریف و مختصاتِ دقیقِ سینوی است، نیازمندِ اقامۀ سندی مستقل و برهانی جداگانه است.
رؤیتِ صدرایی و محدودیتِ دلالتِ آن. صدرالمتألهین پیش از اقامۀ مقدماتِ سهگانه، به یک تجربۀ نابِ شهودی تمسک میجوید: «ابتهلنا إلیه بعقولنا و رفعنا إلیه أیدینا الباطنة» تا آنجا که میفرماید: «کُشِفَ عنّا بعضُ الحُجُبِ و رأینا العالَمَ العقلیَّ موجوداً واحداً یتّصلُ به جمیعُ الموجوداتِ التی فی هذا العالَمِ». این مکاشفۀ مشروع و صادقانه، کاملاً درخورِ پذیرش است ([S3])؛ اما مدلول و بُردِ منطقیِ آن، دقیقاً محدود به همان عبارتی است که خودِ وی تقریر کرده است: «رؤیتِ اتصالِ عالمِ محسوس به یک عالمِ عقلیِ واحد». در این گزارۀ شهودی، مطلقاً هیچ اشارهای به موجودی متمایز، متشخص و قائمبالذات به نامِ «عقلِ فعال» نشده است. آنچه در این افق مشهود افتاده، نفسِ «عالمِ عقلی» است — که فینفسه حقیقتی است مطلوب و مبارک — اما عقلِ فعال با آن صورتبندیِ خاصِ ابنسینایی، در این رؤیت، هیچگونه تعیّنی نیافته است.
معضلِ استناد به «اُثولوجیا» و خلطِ تاریخی. ملاصدرا در صفحۀ ۳۴۰ همان کتاب، عبارتی را با مطلعِ «قالَ المعلّمُ الأوّلُ فی کتابِ اُثولوجیا» نقل میکند. این در حالی است که تحقیقاتِ متقنِ تاریخی نشان میدهد کتابِ اُثولوجیا (Theologia Aristotelis) اساساً از مکتوباتِ ارسطو نیست؛ بلکه متنی است منبعث از حلقههایِ فلوطینی و نوافلاطونیانِ متأخر، که در طولِ تاریخِ فلسفۀ اسلامی بهاشتباه به معلّمِ اول منتسب گردیده است (بنگرید: آدامسون [S1] و مدخل دانشنامۀ استنفورد [S2]). صدرالمتألهین با غفلت از این خلطِ تاریخی، بارها با احترامِ تمام و تحتِ عنوانِ «قالَ المعلّمُ الأوّل» به عباراتِ آن استناد جسته است. متنِ منقولِ وی چنین است: «العالَمُ الأعلی هو الحیُّ التامُّ الذی فیهِ جمیعُ الأشیاءِ»؛ این گزاره صرفاً توصیفی است از غنایِ عالمِ عقلانی، عالمی که در آن «فَرَسِ عقلی»، خودِ عقل است و عقل نیز فَرَس است؛ و هر کیفیتی در آن ساحت، جامعِ تمامیِ کیفیات است ([S2]). با تتبّعِ دقیق در سرتاسرِ این عبارات، نهتنها نشانی از «عقلِ فعال» یافت نمیشود، بلکه اثری از «اربابِ انواع» یا «مُثُلِ افلاطونی» نیز به چشم نمیخورد ([S1]). یگانه دستاوردِ این متون، اثباتِ «عقلِ اول»، «عالمِ عقلانی» و «وحدتِ ظهوریِ اشیاء» در آن ظرفِ مجرد است.
۱۱ نتیجهگیری تحلیلی: عقل فعّال در ترازوی برهان
در سنتزِ نهاییِ این پژوهش، مبرهن میگردد که نقدِ بنیادینِ وارد بر مبحثِ «اتحادِ نفس با عقلِ فعّال»، صرفاً معطوف به امکان یا استحالۀ ثبوتی، و یا چگونگیِ سازوکارِ این اتحاد نیست؛ بلکه پیکانِ اصلیِ نقد، متوجّهِ سستی و فقدانِ پایههایِ اثباتیِ اصلِ موضوع است. قاعدۀ منطقی حکم میکند که «ثُبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ، فَرعُ ثُبوتِ المُثبَتِ لَه». هنگامی که اصلِ وجودِ یک متعلّق (عقلِ فعّال) از منظرِ برهانی و نقلی در هالۀ ابهام و فقدانِ دلیل است، هرگونه نزاعِ فلسفی بر سرِ چگونگیِ نحوۀ ارتباط و اتحادِ نفس با آن، در حقیقت، بسطِ مقال و نزاع بر سرِ سراب خواهد بود.
برآیندِ تحلیلیِ هر دو مسیرِ این رساله — نقدِ اتحادِ عاقل و معقول و نقدِ اتحادِ نفس با عقلِ فعّال — یکسان است. دستگاهِ فلسفه بهخوبی تواناست برهانی کند که: عالمِ عقلی وجود دارد، قلمرویِ هستی منحصر در ساحتِ مادی نیست، تجردِ عقلانی امری ممکن است، و اتحاد یا اتصال با مراتبِ برینِ وجود، یک واقعیتِ محقق است. با این همه، تعیینِ «هویتِ متمایزِ عقول» (نظیرِ تفکیکِ عقولِ دهگانه یا اثباتِ عقلِ فعال) بهکلی فاقدِ برهانِ منطقی است. بدیهی است که «عدمِ وجدانِ دلیل، دلیل بر عدمِ وجود نیست»؛ اما در ساحتِ معرفتشناسی، فقدانِ دلیل، قطعاً «دلیل بر عدمِ لزومِ اثبات و التزام» است. ما هیچگونه الزامِ عقلی برای اثباتِ هویتهایی که فاقدِ سندِ برهانی هستند، نداریم؛ هرگونه تلاشی در این جهت، خروج از مدارِ عقلانیتِ صوری-بنیادی و پناه بردن به تعبدهایِ ناصواب در ساحتِ اندیشۀ آزادِ فلسفی تلقی میگردد.
در عرصۀ نظریۀ علم نیز، موضعِ مختارِ این رساله چنین است: علم، نه انطباع و نه وصول، بلکه عینِ تعیّناتِ دائمالظهورِ نفس است؛ وحدتی که نه «اتحادِ» دو مستقل، بلکه «وحدتِ ظهوریِ» تعیّناتِ عالِم است. این پارادایم، هم از دوراهیِ سینوی میگریزد (زیرا در آن، هیچ ذاتی باطل یا معطّل نمیشود، بلکه تعیّن مییابیاب از پیشفرضِ غیریّتِ نهفته در مفهومِ اتحاد میرهاند، و هم مسئلۀ ادراک را بدونِ نیاز به فرضِ عقلِ فعّالِ شناسنامهدار، بر پایۀ غنایِ ذاتیِ نفس و فیضِ مبدأِ هستی، برهانی و منسجم بنا مینهد. متنِ حاضر با تکیه بر این مبانی، بر ضرورتِ بازگشت به خلوصِ برهانی و پرهیز از پیشفرضهایِ موروثی در تبیینِ جایگاهِ عقلِ فعال تأکید میورزد.
۱۲ منابع
- Peter Adamson,The Arabic Plotinus: A Philosophical Study of the Theology of Aristotle, London: Duckworth, 2002.
- Theology of Aristotle — Stanford Encyclopedia of Philosophy:stanford.edu/entries/theology-aristotle
- علیشیروانی، «تأملاتی در مسئلۀ اتحاد عقل و عاقل و معقول»، فصلنامۀ نامه مفید، شمارۀ ۱۵:net
- مدخل «اتحاد عاقل و معقول»، دانشنامۀ ویکیفقه: wikifeqh.ir
(ارجاعهای درونمتنی [۱] تا [۴] به همین فهرست اشاره دارند.)
دستیار تحلیل محتوا
روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی میشود.