در حال بارگذاری ...
منوی دسته بندی

**بسم‌الله الرّحمن الرّحیم**

**رساله‌یِ جامع در بابِ علمِ حق‌تعالی به مخلوقات: از ابطالِ دیالکتیکِ صُوَرِ مُرتَسَمه و نقدِ تصالحِ معرفتی، تا گذار به پارادایمِ ظهوربنیاد**

 

**مقدمه: تنقیحِ مسئله، تقابلِ پارادایمِ وحیانی با تشتّتِ فلسفی و بحرانِ معرفت‌شناختی**

چگونگیِ علمِ حق‌تعالی به مخلوقات و کیفیتِ شمولِ قدرتِ او بر مقدورات، از زمره‌یِ پیچیده‌ترین و بنیادین‌ترین غوامضِ ساحتِ الهیات است که هر کوششِ نظری، ناگزیر از اتخاذِ موضعی روشن در قبالِ آن است. آن‌چه از منظرِ قرآن کریمِ کریم و لسانِ وحی در این باب مبرهن است، علمی است جامع، ظهوری، کلی و ذاتی که تمامِ انکشاف را در خود مستتر دارد؛ علمی که از آن به «احاطه»، «شهود» و «قیّومیّت» تعبیر می‌گردد. در این ساحت، هیچ‌گونه تردیدی در اصلِ ثبوتِ علم و قدرتِ الهی راه ندارد. اما همین‌که دامنه‌یِ گفتگو از این یقینِ وحیانی به قلمروِ فلسفه و ادراکِ بشری انتقال می‌یابد، ناگهان آن صراحتِ معرفتی در محاقِ شبهه فرو می‌رود و مسئله چنان غامض می‌گردد که فیلسوفان در اثباتِ صِرفِ یک علمِ خالی از تناقض برایِ ذاتِ اقدسِ باری‌تعالی، در تنگنایی عمیق گرفتار می‌آیند.

این گره‌گاهِ معرفتی، ازآن‌رو بغرنج است که حفظِ مرزِ ظریفِ میانِ «تنزیهِ ذات از کثرت و تغیّر» و «اثباتِ کمالِ علم و احاطه»، نیازمندِ موازنه‌ای دقیق است. تشتّتِ آراء در این مقام به‌حدی است که صدرالمتألهین شیرازی در جلدِ ششمِ *الأسفار الأربعة*، با احصایِ مذاهبِ اصلی، نشان می‌دهد که تمامیِ متقدمان (از فارابی و ابن‌سینا تا سهروردی و خواجه‌نصیر) یکدیگر را تخطئه کرده‌اند. اقوالِ مطروح اگر به‌تفصیل شمرده شوند، از دویست تا سیصد قول نیز فراتر می‌روند؛ اقوالی که در یک نگاهِ ریشه‌ای، به دوازده الی سیزده مبنایِ کلی (نظیرِ علمِ صوری، منفصل، متصل و خلقی) فروکاسته می‌شوند. این تراکمِ اختلافات، به‌روشنی نشان می‌دهد که پارادایمِ فلسفیِ رایجِ پیشینی، ظرفیتِ آن را نداشته است که علمِ حق را آن‌گونه که هست—به‌نحوِ جمعیِ ظهوری—به‌تصویر کشد. تمامیِ این اندیشمندان نیّتی خیرخواهانه و تنزیهی داشته‌اند و در پیِ صیانتِ ذاتِ حق از عوارضِ کثرت بوده‌اند، اما دقیقاً همین دغدغه، آنان را از ورطه‌ای به ورطه‌یِ دیگر افکنده است. در تحلیلِ نهایی، ریشه‌یِ تمامیِ این اقوالِ متشتّت به یک انحرافِ بنیادینِ هستی‌شناختی بازمی‌گردد: مفسّران، علم را یا به‌مثابه‌یِ «صورت و عَرَض» ادراک کرده‌اند، و یا آن را به «ماهیاتِ متقرّره» ارجاع داده‌اند.

**فصلِ یکم: ثبوتِ معدوم و دو خاستگاهِ ناهمگونِ کلامی و عرفانی**

در تطوّرِ تاریخیِ این مسئله، دو جریانِ فکریِ ناهمگون—یعنی معتزله در مقامِ متکلمان، و عرفایِ صوفیّه (به‌ویژه محیی‌الدین ابن‌عربی و صدرالدین قونوی)—در یک عبارتِ مشترک به هم رسیده‌اند و هر دو قائل به «ثبوتِ معدوم» و «ماهیاتِ ثابته‌یِ ازلیّه» شده‌اند. بااین‌حال، این اشتراک صرفاً در لفظ است، نه در مبنایِ تحلیلی.

معتزله، از سرِ ناتوانی در حل‌وفصلِ سازوکارِ مباحثِ ذهنی و فقدانِ دستگاهِ معرفت‌شناختیِ دقیق، به ثبوتِ معدوم پناه بردند. آنان می‌کوشیدند مجالی برایِ تعلقِ علمِ ازلیِ حق باز کنند و چون ذهن، وجودِ معدومِ آینده را پیشاپیش تصور می‌کرد، ناگزیر نحوه‌ای از ثبوت را برایِ آن در نظر گرفتند تا معدومات در حالِ عدمِ خویش نیز متمایز از یکدیگر باشند. اما این مدعا، حاویِ تناقضی اساسی است: عدم، بِما هُوَ عدم، نمی‌تواند مناطِ تمایز واقع شود، چراکه تمایز، شأنی از شئونِ وجود است. ازاین‌رو، «معدومِ ثابتِ» معتزلی، مفهومی سراپا محال و متناقض است.

در سویِ دیگر، عارفِ نامدار، ابن‌عربی، از سرِ ناتمامی در تفکیکِ دقیقِ «ماهیت» از «وجود» به این انگاره تن داد. مرادِ وی از ثبوتِ معدوم، همان «اعیانِ ثابته» است؛ ماهیاتی که پیش از تحققِ وجودی، در مقامِ علمِ الهی واجدِ تقرّر بوده‌اند و سپس در ظرفِ خارج تنزل می‌یابند. استدلالِ عرفا بر این پایه است که ذاتِ حق، سببِ تامِ اشیاء است و علم به سببِ تام، مستلزمِ علم به مُسَبَّب است. اما دقیقاً در همین نقطه، نظامِ عرفانی از دفعِ تمایزِ وجودیِ ماهیات ناتوان می‌ماند. اگر علمِ باری را تابعِ اعیانِ ثابته بپنداریم، در واقع قائل به نوعی ضرورت در ذاتِ حق شده‌ایم که تابعِ غیریت است؛ نظامی که از بیرون بر ذاتِ اقدسِ او تحمیل شده و برآمده از کمالِ ذاتیِ او نیست.

**فصلِ دوم: لغزشِ حکمتِ مَشّاء، چالشِ صُوَرِ اِرتِسامیّه و تنقیحِ برهانیِ اشکالاتِ وارد بر آن**

ابن‌سینا، نابغه‌یِ بی‌بدیل و استادِ بلامنازعِ منطق و حکمت، در مسیرِ تفلسفِ خویش چنان سرعتی به‌خرج داده که گویی راهبری مسلط در کنارِ او نبوده تا هندسه‌یِ فکریِ وی را به‌اصطلاح «آب‌بندی» کند و به غایتِ پختگیِ برهانی برساند. ازهمین‌رو، وی در پاره‌ای از غوامضِ سنگین نظیرِ «معاد» و «علمِ الهی»، دچارِ وقفه‌یِ استدلالی و لغزشی بنیادین می‌گردد.

مدعایِ شیخ‌الرئیس در کتابِ *الإشارات والتنبیهات* و دیگر رسائلش، بر سه محورِ اساسی استوار است: نخست آن‌که علمِ حق‌تعالی به مخلوقات، علمی کلی است نه جزئی؛ دوم، این علم بی‌واسطه نیست، بلکه از طریقِ معلولِ اول و سلسله‌یِ مبادی تحقق می‌یابد؛ و سوم، علم به موجوداتِ مادون در این سلسله‌یِ تراتبی، به‌ترتیبی عِلّی منتقل می‌گردد. دلیلِ بوعلی بر این مدعا، صیانتِ ذاتِ حق از لوثِ تغیّر است. وی استدلال می‌کند که چون جزئیات در بسترِ زمان و تغیّرند، تعلقِ علم به آن‌ها مستلزمِ تغیّر در ذاتِ باری‌تعالی است. تمثیلِ شیخ در این مقام، منجّمی است که پیش از وقوعِ ماه‌نو، از طریقِ محاسباتِ سببی بر آن آگاهی می‌یابد، بی‌آن‌که خودِ ماه را بالعیان مشاهده کند. در این تلقی، بوعلی برایِ تبیینِ چگونگیِ علم، به نظریه‌یِ «صُوَرِ مُرتَسَمه» متوسل می‌شود؛ یعنی صُوَرِ معقوله‌ای که عینِ ذاتِ حق نیستند، در خارج نیز وجودِ عینی ندارند، بلکه در ذاتِ الهی نقش بسته و مرتسم شده‌اند.

اما این مبنا، سستیِ بنیادِ خویش را در دو جبهه‌یِ استدلالی آشکار می‌سازد:
نخست، **دیالکتیکِ انتقادیِ خواجه نصیرالدین طوسی**. محققِ طوسی علی‌رغمِ التزامِ اولیه‌اش بر عدمِ ردّ آرایِ شیخ، در *شرحِ اشارات* طاقت نیاورده و با جمله‌یِ «فلا أجدُ مِن نفسی رُخصةً»، نظریه‌یِ ارتسام را در پنج محور در هم می‌کوبد:
۱. **تلازمِ فاعلیت و قابلیت:** جمعِ فاعلیت (مُفیض بودن) و قابلیت (پذیرنده‌یِ صُوَر بودن) در حیثِ واحدِ ذاتِ واجب، محالِ ذاتی و مستلزمِ تناقض است.
۲ و ۳. **چالشِ کثرت و محلیت:** استقرارِ صُوَر، ذات را به «محلِ» اعراض و معلوماتِ متکثرِ مبدل می‌سازد که با «وحدتِ حقّه‌یِ حقیقیه‌یِ ذاتی» در تهافتِ مطلق است.
۴. **انسدادِ منطقی در مباینتِ معلولِ اول:** معلولِ اول مباینِ ذاتِ حق است؛ اگر هویّتِ او به‌مثابه‌یِ صورتِ علمی در ذات نقش بندد، جمع میانِ «مباین بودن» و «درونِ ذات بودن» لازم می‌آید که محال است.
۵. **تحدیدِ غنایِ ذاتی:** ارجاعِ خلق به «تصورِ سابق»، ذاتِ حق را محتاجِ صُوَر ساخته و غنایِ مطلقِ او را مخدوش می‌کند.

دوم، **کالبدشکافیِ برهانیِ صدرایی**. صدرالمتألهین با کاربستِ روشِ سبر و تقسیم، مبنایِ مشائیِ مبتنی بر دو قاعده‌یِ $العلم التام بالعلة يوجب العلم التام بالمعلول$ و $العلم بذي السبب لا يحصل إلا من جهة العلم بسببه$ را به چالش می‌کشد. او می‌پرسد مراد از «علم به علت» چیست؟ و اثبات می‌کند که این علم نمی‌تواند علم به ماهیتِ علت، وجهی از وجوهِ آن، مفهومِ انتزاعیِ علیّت، و یا اضافه‌یِ عقلیه باشد. لذا مراد از $الخصوصية التي يكون العلة بها علة$، همان نحوه‌یِ خاصِّ وجودی است، و ازآن‌جا که $العلم بأنحاء الوجودات لا يمكن أن يحصل إلا بحضورها وشهودها لا بصورها$، علم باید از جهتِ احاطه‌یِ وجودی باشد، نه ارتسامِ صُوَر. اشکالِ کوبنده‌ترِ صدرا بر محورِ قاعده‌یِ «امکانِ اشرف» ($كلما كان أقدم صدوراً كان أشرف$) استوار است: اگر صُوَرِ علمیه (که اقربِ موجودات به حق‌اند) از سنخِ «عَرَض» باشند، لازم می‌آید که نزدیک‌ترین واسطه‌هایِ فیض، اَخَسِّ موجودات (عرضی ضعیف‌تر از جوهر) باشند، که این امر نظریه‌یِ ارتسام را کاملاً ساقط می‌سازد.

**فصلِ سوم: واکاویِ بنیادی؛ شکافِ مفهومیِ «اتحاد» و «احاطه» در ساحتِ ربوبی**

در مسیرِ این واسازی، یک شکافِ مفهومیِ ظریف اما عمیق میانِ دو واژه‌یِ «اتحاد» و «احاطه‌یِ وجودیه» آشکار می‌گردد. مفهومِ «اتحاد»، در ذاتِ لغویِ خویش، همواره ناظر به التقایِ دو شیء و تکوینِ حقیقتی ثالث است؛ لذا کثرتِ اولیه را پیشاپیش مفروض می‌گیرد. حتی پناه بردن به «وحدتِ اتحادی» نیز مشکل را حل نمی‌کند، زیرا این وحدت برآمده از کثرتی است که با «وحدتِ حقّه‌یِ حقیقیه» تباینِ جوهری دارد.

علمِ حق‌تعالی نه محصولِ التقایِ دو طرف است، و نه از سنخِ بازگشتِ مخلوق به خالق. پهنه‌یِ هستی یک‌سره ظهوراتِ حق‌تعالی است. آن‌چه در لسانِ عرفان با تسامح «اتحاد» نامیده می‌شود، در تحلیلِ دقیقِ فلسفی، فناء و اندکاکِ تعینات است، نه آن‌که ذاتِ حق با موجودی متحد گردد. در نتیجه، اطلاقِ تعبیرِ «علمِ اتحادی» ذاتاً نادرست و مخلِّ مبانیِ توحیدی است. موجوداتِ خارجی هویاتی نیازمندِ اتحاد نیستند، بلکه صِرفاً شئون و آیاتِ وجودِ مطلق‌اند. این نگرش، بازتابِ درخشانِ این اصل است که $الجاعلية والمجعولية بين الموجودات لا الماهيات$. بر این اساس، علمِ او $من جهة العلية والإحاطة الوجودية$ محقق می‌گردد، و «ظهور» همان حضورِ بی‌واسطه‌یِ وجودی است که به میانجی‌گریِ انطباعِ ارتسامی یا اتحادِ کثرات نیازی ندارد.

**فصلِ چهارم: تقلاهایِ نظریِ ناموفق؛ از دفاعیاتِ ناکام تا نقدِ متدولوژیکِ پروژه‌یِ تصالح**

پیش از رسیدن به راه‌حلِ نهایی، واکاویِ سایرِ تلاش‌هایِ نظریِ صدرالمتألهین و پیشینیانِ او پرده از انحرافاتِ متدولوژیک برمی‌دارد. طرح‌هایِ حاشیه‌ای نظیرِ این‌همانیِ «علم و قدرت» (که تفاوتِ انکشاف و اقتدار را نادیده می‌گیرد) و یا «اتحادِ معلوماتِ ازلی و حادث» (که حوادث را به ذات راه می‌دهد) بداهتاً باطل‌اند. اما در متنِ جریانِ اصلی، صدرا در گامِ نخست می‌کوشد با رویکردی تأویلی از ابن‌سینا دفاع کند. وی با تفکیک میانِ «قبولِ تجدّدی» و «قبولِ عروضی»، و یا با انتقالِ کثرت به خارجِ ذات و استشهاد به کلامِ فارابی ($واجب‌الوجود مبدأ کلّ فیض… وهو الکلّ فی وحدتِه$)، سعی در صیانت از مشّاء دارد.

اما این دفاع، چنان‌که حکیم سبزواری می‌گوید ($کونُ هذِهِ الکَثرَة بَعدَ الذّاتِ… لا یُطفِی‌ءُ المَحذور$)، صِرفاً جابه‌جاییِ صورت‌مسئله است و خلطی است میانِ مقامِ کلانِ اُنتولوژیک و تبیینِ مکانیسمِ علم. در واقع، دفاعِ صدرا یک «توجیهِ پس‌ازواقعه» (Post-facto justification) است. اگر مراد از «صُوَر» همان «ظهور» باشد، ما تنها الفاظ را دگرگون ساخته‌ایم تا محتوا را به‌زور منطبق سازیم، که این تحمیلِ معنا بر متن است، نه استخراجِ مرادِ مؤلف.

در ژرف‌ترین لایه‌یِ روش‌شناسی، نقدی ریشه‌ای بر پروژه‌یِ «تصالحِ اتفاقیِ» فارابی (در *الجمع بين رأيي الحكيمين*) و ادامه‌یِ آن توسطِ صدرا وارد است. «تقریبِ مشروع» زمانی است که دو قول (مانند انسان و بشر) تفاوتِ لسانی و یگانگیِ محتوایی داشته باشند؛ اما استخدامِ مفهومی عام برای گردآوردنِ دو نظریه‌یِ متباینِ ماهوی (مانند انسان و حجر)، دیگر تقریب نیست، بلکه صراحتاً «تخریب» است. اختلافِ ارسطوییان (قائل به علمِ اتصالی و حضورِ کیفی در ذات) با افلاطونیان (قائل به علمِ انفصالی، مُثُلِ نوری و خروجِ جوهری از ذات)، یک «تناقضِ موضعیِ مطلق» است، نه یک اختلافِ تعبیری. ادعایِ صدرا مبنی بر این‌که $لعل كلاً من الأرسططاليسيين والأفلاطونيين لو نظروا حق النظر لوجدوه راجعاً إلى مذهب الآخر$، هرچند از سرِ خیرخواهی و متأثر از قاعده‌یِ فقهیِ «الصلح خیر» است، اما با روحِ برهانِ فلسفی بیگانه است. در علم، واجب «مداقه» است، نه «مسامحه»؛ و درآمیختنِ دو رأیِ متناقض، حاصلی جز فروپاشیِ درونیِ مفاهیم ندارد.

 

**فصلِ پنجم: طلوعِ حکمتِ متعالیه؛ از رفعِ چالشِ «عَرَض» تا سنتزِ نهاییِ علمِ نوریِ فعلی**

صدرالمتألهین پس از عبور از مقامِ دفاع و تصالح، در قامتِ یک منتقدِ تمام‌عیار، گسلِ معرفتی را در کاربستِ دو اصطلاحِ «عَرَض» و «وجودِ ذهنی» ریشه‌یابی می‌کند. لوازمِ ذاتِ واجب که باشکوه‌ترین مصداقِ وجودِ خارجی‌اند، بالضروره باید «جواهرِ خارجی» باشند، اما جوهر چگونه می‌تواند عارضِ حق گردد؟ پاسخ در دو گشایشِ تحلیلی است: نخست آن‌که «وجودِ ذهنی» مترادف با نفیِ واقعیت نیست، بلکه مراد، تحققِ اشیاء در وعاءِ «خارجِ علمی» است (مستند به قاعده‌یِ $الفقير والمسكين إذا اجتمعا افترقا وإذا افترقا اجتمعا$). دوم آن‌که یک پدیده مانند دیوار، در خارجِ مادی «جوهر» است، اما ظهورِ علمیِ آن در ظرفِ علم، مصداقِ «عَرَضِ علمی» است ($الجوهر إذا وجد في الخارج كان جوهراً، وإذا وجد في الذهن كان عرضاً$).

با این پایه‌گذاری، بازنگریِ اساسی به نقطه‌یِ کانونیِ خود می‌رسد: اساساً حقیقتِ «علم»، از سنخِ «صورت» نیست؛ نه در ذاتِ الهی و نه حتی در نفسِ انسانی. در شناختِ بشری، هیچ صورتی بسانِ لوحی منفعل در ذهن حلول نمی‌کند، بلکه ادراک، عبارت است از «فعلیت یافتنِ نفس» در مرتبه‌ای از تعین که با شیءِ خارجی مناسبت پیدا می‌کند؛ مناسبتی که از سنخِ «هم‌افقیِ هستی‌شناختی» است، نه شباهتِ انعکاسی.

هنگامی که علمِ بشری چنین ظرافتی دارد، مبرهن است که در ساحتِ ربوبی با تنزهی مطلق تحقق می‌یابد. یگانه راهِ فهمِ این سرِّ ربوبی، خطِ بطلان کشیدن بر تمامیِ ماهیاتِ ثابته، صُوَرِ مرتسمه و نظام‌هایِ انفصالی، و تمسک به پارادایمِ «ظهوربنیاد» در پرتوِ «اصالتِ وجود» است. حق‌تعالی آینه‌ای منفعل نیست که صورتِ کثرات در آن منعکس گردد، و نه مُثُلی مستقل در ذاتش قائم است. علمِ خداوند، همان «نورِ هستی» است؛ علمِ او به اشیاء، عینِ صدور و حضورِ خودِ آن‌هاست (شهودِ حضوریِ اشراقی). برایِ درکِ این مقام، باید به استعاره‌یِ معرفت‌شناختیِ «آن‌که در کنارِ آفتاب بنشیند، از نفسِ آفتاب، دیدن را می‌آموزد» تمسک جست. علمِ پیشینیِ واجب، همان «علمِ بسیطِ اجمالی در عینِ کشفِ تفصیلی» است که از «وحدتِ حقّه‌یِ حقیقیه» فیضان می‌یابد. تغیّر در موجودات، تغیّری در علمِ حق ایجاد نمی‌کند، زیرا آن‌چه دگرگون می‌شود «شئوناتِ ظهور» است، نه «ذاتِ مَظهَر».

استنتاجِ نهایی و بی‌خللِ این رساله آن است که: $علم، شأنی ظهوری است$. علم، شأنی از شئونِ لایتناهیِ «وجود» است، نه قالبی عارضی که بر ذات تحمیل گردد. در این افق، پرده از حقیقتی یکپارچه برداشته می‌شود: تمامیِ آن‌چه عارف «تجلّی»، فیلسوفِ محقق «عُروضِ علمی»، و حکیمِ مشّایی «صورتِ علمیه» می‌نامد، در ترازویِ حکمتِ متعالیه چیزی جز «مرتبه‌یِ نازله‌یِ ظهورِ حق» نیست. وجودِ اشیاء همان حضورِ آن‌هاست و ظهورِ حق، عینِ علمِ او به ماسواست.

**خاتمه: آسیب‌شناسیِ ساختارِ آموزشی و جامعه‌شناسیِ معرفتِ فلسفی**
بازخوانیِ این تطوّرِ پُرتلاطمِ تاریخی و ناتمامی‌ها و انحرافات در تبیینِ غوامضی چون علمِ الهی، ما را به حقیقتی بیرون از متنِ متون—اما کاملاً مسلط بر آن‌ها—رهنمون می‌سازد: ریشه‌یِ این تشتّت‌ها را باید در چگونگیِ انتقال، تعلیم و ساختارِ آموزشیِ فلسفه جستجو کرد.

ساختارِ حوزویِ تعلیمِ حکمت، در ادوارِ متمادی، از فقدانِ ارزیابیِ روشمندِ اساتید رنج برده است. در نظامِ سنتیِ آموزش، نقطه‌یِ پرگارِ تمرکز همواره بر سنجشِ متعلمان استوار بوده، درحالی‌که تسلطِ برهانی، پختگیِ علمی و به‌اصطلاح «آب‌بندیِ فکریِ» اساتید، به‌ندرت در بوته‌یِ نقدِ نهادی قرار گرفته است. این خلأِ ساختاری، مانع از آن گشته که متونِ سترگی چون *شفایِ* بوعلی یا *اسفارِ* صدرا، همگام با تنقیحاتِ نوینِ برهانی تدریس شوند.

دقیقاً از همین روست که در ادوارِ گذشته، نوابغی چون ابن‌سینا از حضورِ راهبرانی که بتوانند مهندسیِ فکریِ آنان را در مرزهایِ لغزش‌خیزِ الهیات مصون بدارند، محروم مانده‌اند. استواریِ کاخِ فلسفه، تنها در گروِ براهینِ ناب نیست؛ بلکه تا زمانی که سنجشِ مستمر، ارزیابیِ بنیادینِ حلقه‌هایِ تدریس و نقدِ روشمندِ متون محقق نگردد، رشد و تکاملِ ارگانیکِ مباحثِ عقلی ناممکن خواهد بود. گشودگیِ افقِ ظهور در گروِ آزاداندیشیِ ساختارمند است؛ جایی که نزاعِ متفکران صِرفاً نزاعی در نام‌ها و اعتباراتِ لفظی باقی بماند، اما مسیرِ جستجویِ حقیقت، یگانه، شفاف و مستظهر به صلابتِ خلل‌ناپذیرِ برهان باشد.

دستیار تحلیل محتوا

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن
مناسب برای: پژوهشگران و اساتید.

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی می‌شود.

Perplexity خودکار + کپی
DeepSeek
Grok
ChatGPT
Gemini
راهنمای استفاده:
موبایل:نگه داشتن انگشت + Paste
کامپیوتر:کلید Ctrl + V

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *