در حال بارگذاری ...
منوی دسته بندی

**بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیم**

**رساله‌یِ جامعِ تحلیلی در هستی‌شناسیِ معرفت: دیالکتیکِ «اتّصاف» و «اتّحاد»، تطوّراتِ نَفْس و انکشافِ لایتناهیِ عِلمِ حق**

 

**مقدّمه و صورت‌بندیِ بنیادینِ مسئله**

آنچه در سنّتِ ستُرگِ فلسفه‌یِ اسلامی تحتِ عنوانِ پرآوازه‌یِ «اتّحادِ عاقل و معقول» طرّاحی و بسط یافته است، در تحلیلِ نهایی، تنها یکی از شاخه‌هایِ درختی تناور است که ریشه در پرسش از «حقیقتِ علم» دارد. این مسئله، در ساحتِ هستی‌شناختیِ خویش، زیرمجموعه‌یِ پرسشی بس بنیادین‌تر است: آیا نسبتِ میانِ «نَفْس» و «صورتِ معقول»، نسبتی از سِنخِ «اتّصاف» است یا از جنسِ «اتّحاد»؟ و ملاکِ تمایز و تفکیکِ این دو ساحتِ وجودی از یکدیگر چیست؟

برایِ واکاویِ این حقیقت، نیازمندِ تفکیکی اساسی میانِ دو ساحتِ کاملاً متمایز هستیم؛ خلطِ مبحث میانِ این دو، همواره از مهم‌ترین عواملِ رکود در سنّت‌هایِ معرفتی بوده است: تفکیک میانِ «ساحتِ علمِ فِعلی» از یک‌سو، و «ساحتِ تحصیل و انباشتِ معلومات» از سویِ دیگر. این رساله با واکاویِ این تمایز و ابتناء بر قاعده‌یِ بنیادینِ صدرایی در مباحثِ ماهیّت که «الإتّصافُ لا یَستلزمُ الإتّحادَ» (اتّصاف مستلزمِ اتّحادِ وجودی نیست)، مسیرِ تطوّرِ معرفت را از نقطه‌یِ انکشافِ نَفْسانی تا غایتِ فنایِ ذاتی و علمِ لایتناهیِ ربوبی تبیین می‌نماید. دقّت در همین نقطه‌یِ عزیمت است که شکافِ معرفتیِ میانِ مواضعِ اصلی در نظریه‌یِ علم را آشکار ساخته و مسیر را برایِ تبیینِ علم به‌مثابه‌یِ «تعیّنِ نَفْسانی» و ظهورِ وجودی هموار می‌کند.

بخشِ نخست: دیالکتیکِ مواضعِ سه‌گانه و گذار به «تجرّدِ ظهوریِ علم»

 

با ابتناء بر قاعده‌یِ عدمِ تلازمِ اتّصاف و اتّحاد، ساحتِ معرفت‌شناسیِ فلسفی را می‌توان در سه پارادایمِ متمایز صورت‌بندی نمود:

**۱. موضعِ نخست (رویکردِ سینوی):**
در منظومه‌یِ فکریِ ابن‌سینا، علم از مقوله‌یِ «عَرَض» و در زمره‌یِ «کیفیّاتِ نَفْسانی» طبقه‌بندی می‌شود؛ علم، صورتی است که بر لوحِ نَفْس عارض می‌گردد. در این دیدگاه، رابطه‌یِ نَفْس با علمِ خویش، منحصراً رابطه‌ای از سنخِ «اتّصاف» است. نَفْس به علم متّصف شده و به وصفِ «عالِم» درمی‌آید، امّا مجرّدِ گزاره‌یِ «من می‌دانم»، از حیثِ برهانی اثبات نمی‌کند که «حقیقتِ علم» با «حقیقتِ من» متّحد گشته است. این پدیده در دستگاهِ مشّاء، صِرفاً یک اتّصافِ عَرَضیِ فاقدِ اتّحادِ هستی‌شناختی است.

**۲. موضعِ دوم (رویکردِ صدرایی و چالشِ ماهیّت):**
مرحومِ صدرا با طرحِ نظریه‌یِ «اتّحادِ عاقل و معقول»، گامی شگرف فراتر از سنّتِ مشّاء برمی‌دارد. بااین‌وجود، چالشِ درونیِ نظامِ صدرایی آن است که وی دست از مفهومِ «صورتِ علمیّه» برنمی‌دارد. مادامی که علم به‌مثابه‌یِ یک «ماهیّت» تحدید شود، ادلّه‌یِ اثباتِ اتّحادِ آن با نَفْس، ماهیتاً از جنسِ دلایلِ مبتنی بر «تضایف» خواهند بود، نه «برهانِ اصیلِ وجودی». با توجّه به امتناعِ ذاتیِ اتّحادِ دو ماهیّت با یکدیگر، ادّعایِ اتّحاد در ظرفِ صورت، درنهایت دچارِ استحاله شده و به همان منزلگاهِ «اتّصاف» بازمی‌گردد.

**۳. موضعِ سوم (رویکردِ برگزیده و وجودیِ ناب: علم به‌مثابه‌یِ تعیّنِ نَفْس):**
رهایی از این بن‌بستِ فلسفی، در گروِ خروجِ حقیقتِ علم از قلمروِ تنگِ «صورت» است. علم نه صورت است، نه مفهومِ ذهنی، نه ماهیّتِ کلّی، و نه کیفیّتی از کیفیّاتِ نَفْسانی؛ بلکه علم، عینِ «تعیّناتِ انفسی»، «ظهوراتِ نَفْس»، و «بُروزاتِ وجودیِ» آن است. در این ساحت، «حکایتِ» علم از معلوم، ارتباط با یک صورتِ ذهنیِ بی‌جان نیست؛ بلکه حکایت، ناظر بر نسبتی تامّ، پیوسته و وجودی با حقیقتِ خارجیِ معلوم است.
هنگامی که نَفْس به جسمی تعلّقِ علمی پیدا می‌کند، آنچه بازتاب می‌یابد، عینِ حقیقتِ آن جسم است. نه جسمِ خارجی معلولِ علم است، و نه علم هویّتی مغایر با معلومِ خارجی دارد؛ بلکه علم، همان حقیقتِ خارجی است که اینک در ساحتِ تجرّد، تحتِ تعیّناتِ نَفْسانیِ عالِم قرار گرفته است. از این رهگذر، این اتّحاد، اتّحادِ نَفْس با تعیّناتِ ظهوریِ خویشتن است که از دِلِ خودِ «وجودِ نَفْس»، به‌صورتِ شهودی فهم می‌گردد؛ علمی «بِالحکایه» به حقیقتِ اشیاء، نه تماسی عارضی و از بیرون.

بخشِ دوم: امتناعِ اتّحاد در ظرفِ «ماهیّت» و امکانِ آن در افقِ «وجود»

 

مرحومِ صدرالمتألّهین در *أسفار*، اتّحاد را به سه قِسمِ بنیادین تقسیم می‌کند: «اتّحادِ ماهیّت با ماهیّت»، «اتّحادِ مفهوم با مفهوم»، و «اتّحادِ وجودی». ایشان با اقامه‌یِ برهان، دو قِسمِ نخست را محالِ ذاتی دانسته و امکانِ وقوع را تنها در قِسمِ سوم منحصر می‌سازد.

**یک. استحاله‌یِ اتّحادِ ماهوی و مفهومی:**
انقلاب و تبدیلِ دو ذاتِ متمایز به یک ذاتِ واحد («صیرورةُ ذاتَینِ ذاتاً واحداً») محال است. چنانچه فرض کنیم دو ماهیّت متّحد شده‌اند:
۱. اگر هر دو باقی باشند، اتّحادی حاصل نشده و کثرت پابرجاست.
۲. اگر هر دو معدوم شوند، خروجِ ماهیّتِ ثالثه از عدمِ محض محال است.
۳. اگر یکی معدوم و دیگری باقی بماند، ترجیحِ بلامُرجِّحِ عقلی لازم می‌آید.
این امتناع در مسائلِ کمّی نیز صادق است. در گزاره‌یِ ریاضیِ $2+2=4$، مقصود «تبدیلِ ذاتیِ» عدد دو به چهار نیست؛ بلکه برقراریِ یک «تساوی» است. در ظرفِ مفاهیم نیز، اختلاطِ مادّی (مانند ریختنِ دو ظرف آب در یک ظرف) تنها افزایشِ «کمّیّت» است، نه دگرگونیِ «ماهیّت»؛ مفهومِ «آب‌تر» بی‌معناست و خصیصه‌یِ ذاتیِ انتزاج، قابلیّتِ تفکیک است، درحالی‌که «اتّحادِ حقیقی» ذاتاً از انفکاک اِبا دارد. تبدّلاتِ فیزیکی (آب به بخار) نیز «تخَلع و لَبس» یا تبادلِ صورت‌ها در هیولایِ مشترک‌اند، نه اتّحاد.

**دو. امکان‌سنجیِ اتّحادِ وجودی:**
با ابطالِ اتّحاد در ساحتِ مفاهیم، مدارِ بحث به ساحتِ اصیلِ هستی منتقل می‌گردد. اتّحادِ حقیقی تنها در بسترِ «استکمالِ وجودی» رخ می‌دهد: «صیرورةُ موجودٍ بحیث یصدقُ علیهِ مفهومٌ عقلیٌّ…»؛ یعنی یک موجود، در بسترِ حرکتِ جوهری، به‌چنان سِعه‌یِ هستی‌شناختی‌ای دست یابد که مفهومی که پیش‌تر بر او صادق نبود، اینک صادق آید.
ثمره‌یِ درخشانِ این مبنایِ ظهوری، درکِ «استقلالِ وجودیِ علم پس از حدوث» است. علم در بدوِ پیدایش، نیازمندِ تعلّق به شیءِ خارجی است؛ امّا بقاءِ این وجودِ علمی، در گروِ بقاءِ معلومِ خارجی نیست. علمِ محقّق‌شده، منشأِ آثار است؛ از همین روست که اقتدارِ علمیِ ولیِّ خدا، حتّی پس از فنایِ معلومِ ناسوتی، اثرگذار می‌ماند.

بخشِ سوم: معماریِ مراتبِ پیوند و خوانشِ انتقادیِ «جسمِ متّصلِ واحد»

 

مرحومِ صدرا در مسیرِ اثباتِ اتّحاد، استدلال می‌کند که: «جسمِ متّصلِ واحد، مشوب به غیبت است؛ زیرا هر جزء از آن، از جزءِ دیگر بیگانه است». این استدلال بر پیش‌فرضِ طبیعیّاتِ ارسطویی (جسم به‌عنوانِ واحدِ متّصل) استوار است. با نگاهی ژرف‌نگرانه، جسم نه «متّصل» است و نه «واحد». جسم منظومه‌ای از ذرّاتِ بی‌نهایت است که هر ذرّه، در ظرفِ حیاتِ خویش، واجدِ معرفتِ مختصِ به خود است. فشارِ فیزیکیِ اجزاء، «تجاور» (اجتماع در کنار هم) است، نه «اتّصالِ وجودی». وحدت در اجسام، صِرفاً اتّصالی و اعتباری است، نه وحدتِ حقیقیِ تجرّدی.

برایِ نظام‌مند ساختنِ هندسه‌یِ هستی، تفکیکِ مراتبِ پیوند ضروری است:
۱. **ارتباط و اتّصال (Connection):** نازل‌ترین سطح، محبوس در هندسه‌یِ مادّه و کمّیّت.
۲. **اتّحاد (Union):** عرصه‌ای مجرّد و وجودی که در آن نَفْس با معلوم یگانه می‌شود، امّا «غیریّتِ» شأنی (مغایرتِ عالِم و معلوم) هنوز به‌صورتِ رقیق در ساحتِ لِحاظ باقی است («هر دو یک‌اند»).
۳. **وحدت (Unity):** عالی‌ترین مرتبه که در آن هرگونه لِحاظِ غیریّت مُندَک می‌گردد. سالک در این ساحت به فنایی می‌رسد که اساساً دوگانه‌ای نمی‌ماند.

«وحدتِ حقیقیّه» منحصراً مختصِّ ذاتِ اقدسِ حق‌تعالی است و اطلاقِ واژه‌یِ «اتّحاد» بر ساحتِ قدسیِ او (به‌دلیلِ شائبه‌یِ غیریّت) نارواست. قاعده‌یِ زرّین آن است که: *«اتّحاد، می‌تواند متعلّقی دانی داشته باشد، امّا وحدت، منحصراً متعلّقی عالی می‌طلبد»*.
در پرتوِ این ساختار، حقیقتِ **«عصمت»** نیز رخ می‌نماید. عصمت، ظهورِ وجودیِ آن درجه از «قُرب» است که در آن، «غفلت» ممتنعِ ذاتی می‌گردد. معصوم در اوجِ اتّحاد و وحدت، اساساً «اختیارِ خطا» ندارد؛ زیرا در آن عُلوِّ حضور، خطا از سنخِ کمال نیست تا گزینشِ آن متصوّر باشد.

بخشِ چهارم: حقیقتِ علم، تفکیکِ اِنشاء از اِخبار و نقشِ مبادی

 

علمِ حقیقی در جوهرِ خود، عینِ فعلیّت، ایجاد و «اِنشاء» است؛ جایی که نَفْس نقشِ «مبدأِ فاعلی» را ایفا می‌کند. این در تقابلِ تامّ با انباشتِ معلومات (حفظِ اقوال) است که نَفْس در آن صِرفاً ظرفی «منفعل» و علمِ آن از سنخِ «اِخبار» است.
از این تمایز، سه‌گانه‌یِ ناهمسان با علمِ ناب رُخ می‌نماید:
۱. **اکاذیب:** تعیّناتی که فاقدِ انطباقِ خارجی و پیوند با مبدأِ هستی‌اند.
۲. **آثارِ باستانی:** نقلِ مکانیکیِ اقوالِ بزرگان بدونِ هضم و اِنشاءِ درون‌جوشِ نَفْسانی.
۳. **تحصیلِ معلومات:** توقّف در مبادی و مقدّمات، که خود به بزرگ‌ترین حجابِ تحقّقِ علمِ فِعلی بَدَل می‌گردد.

علم ذاتاً حقیقتی «اِعطائی» است؛ تعیّناتی ظهوری که از مبدأِ کائنات بر ساحتِ نَفْس تَنَزُّل می‌یابد. انسان تنها قادر به مدیریتِ «مبادی» (مُعِدّات) است، نه خلقِ مستقیمِ علم. این مبادی (که زمینه‌سازِ فیض‌اند نه علّتِ تامّه‌یِ ایجاب‌کننده) به دو ساحت تقسیم می‌شوند:
* **مبادیِ سَبقی (پیشینی):** طهارتِ نیاکان، وراثتِ باطنی و هندسه‌یِ تکوینی (مصداقِ «وَلَدُ الْعَالِمِ، نِصْفُ الْعِلْمِ»).
* **مبادیِ لُحوقی (پسینی):** تصفیه‌یِ باطن، تقوا، مراقبه و صیانتِ نَفْس که در قبضه‌یِ اختیارِ فاعلِ شناساست.
جهشِ معرفتیِ نوابغی چون صدرالمتألّهین، متّکی بر کیفیّتِ والایِ همین قابلیّت‌ها بوده است، نه صِرفِ کمیّتِ تحصیلِ صوری.

بخشِ پنجم: یگانگیِ مراتبِ نَفْس؛ از عقلِ بسیط تا علمِ لَدُنّی

 

در سنّتِ حکمت، عناوینی چون «اتّحاد با عقلِ فعّال»، «عقلِ بسیط» و «قوّه‌یِ قدسیّه»، حقایقی گسسته نیستند، بلکه تجلّیاتِ یک حقیقتِ واحدِ نَفْس در تطوّراتِ وجودی‌اند:
* **اتّحاد با عقلِ فعّال:** بیانی نمادین از صفایِ نَفْس برایِ «رؤیتِ مستقیم» و شکوفاییِ فعلیّتِ درونی، نه اتّصال به موجودی بیگانه‌ در سلسله‌یِ عقول.
* **عقلِ بسیط:** علمِ فِعلی به معلومات در یک «وحدتِ جامع» پیش از صورت‌بندیِ تفصیلی. اتّحادِ عاقل و معقول در اینجا منحصراً در افقِ وحدتِ تشکیکیِ وجود معنا می‌یابد. پارادوکسِ مشّاء در همین نقطه است: ابن‌سینا منکرِ اتّحاد است، امّا در تبیینِ عقلِ بسیط می‌گوید جزئیّات در آن واحد نزدِ او حاضرند؛ که این حضورِ جمعی، بدونِ پذیرشِ اتّحادِ ظهوری محال است.
* **قوّه‌یِ قدسیّه:** ملکه‌یِ راسخِ نظری که نَفْس را از مقدّماتِ اکتسابی بی‌نیاز می‌سازد (بارشِ بی‌واسطه‌یِ حقایق بر جان).
* **علمِ لَدُنّی:** قلّه‌یِ این استکمال، جایی است که نَفْس، مظهرِ تامِّ اسماءِ الهی شده و تمامِ مبادی را در ذاتِ خویش یکپارچه می‌سازد. در این مقامِ «فنایِ ذاتی»، علم با وجود متّحد گشته و نَفْس مستقیماً از مقامِ «عِند»یّتِ حق، فیض می‌گیرد.

بخشِ ششم: تنقیحِ نسبتِ «موجودِ ذهنی» و «موجود فی الذهن» (نقدِ نظریّه‌یِ صدرایی)

 

در جلدِ چهارمِ *أسفار*، ملاصدرا با تمسّک به صفتِ «شجاعت»، میانِ «الموجود الذهنی» (حاکیِ فاقدِ آثار) و «الموجود فی الذهن» (حقیقتِ متقرّر در نَفْس) تفکیک قائل شده و نسبتِ عموم و خصوصِ مطلق برقرار می‌سازد.

در ترازِ واکاویِ برهانی، این تقریر دچارِ تهافت و خلطِ حیثیّاتِ نَفْس‌الامری است. منشأِ این مغالطه، یکسان‌انگاریِ «مرتبه‌یِ اطلاقی و شأنیِ نَفْس» (مانند مقامِ اراده و شجاعتِ تکوینی) با «مرتبه‌یِ تعیّنِ علمی و حاکیِ نَفْس» (که همانا وعاءِ ذهن است) می‌باشد. شجاعت در مقامِ ملکه، اصلاً در ذهن نیست، بلکه در صُقعِ عینیِ نَفْس است. امّا آن‌گاه که حُکمِ «من شجاعم» در ساحتِ آگاهی صادر می‌گردد، آن پدیدارِ حاضر در ذهن، «حاکیِ شجاعت» است نه خودِ آن.
بنابراین، به لحاظِ برهانی، نسبتِ میانِ «موجودِ ذهنی» و «موجودِ فی الذهن»، **تساویِ تامِ منطقی** است. هر آنچه در ذهن تقرّر یابد، بالضّرورة هویّتی ذهنی، حاکی و عاری از ترتّبِ آثارِ خارجی دارد و صفتِ تکوینیِ نَفْس، اساساً خارج از ظرفِ ذهن متقرّر است.

بر این بنیاد، موجوداتِ عالَم در نسبت با نَفْسِ مُدرِک، سه‌گانه‌اند:
۱. **خارجیّتِ انفصالی:** (مانند جِدار) مستقل از ادراکِ ما در خارج محقّق‌اند.
۲. **خارجیّتِ نَفْسی:** (مانند قدرت) صفاتِ اصیلِ نَفْس که رابطه‌یِ اتّصافیِ درونی با آن دارند.
۳. **عدمِ خارجیّت:** (مانند محالِ ذاتی / شریک‌الباری) که از حیثِ «حکایت» باطل‌اند، امّا به‌لحاظِ تحقّقِ وِجدانی در ظرفِ ذهن، یک «تعیّنِ ذهنیِ واقعی» و واجدِ نَفْس‌الامرِ مختصِ به خود می‌باشند. در این معماری، قضیّه‌یِ صادق واجدِ دو نَفْس‌الامر (انطباقِ خارجی و تحقّقِ ذهنی) و قضیّه‌یِ کاذب واجدِ یک نَفْس‌الامر (صِرفِ تحقّقِ ذهنی) است. بر همین قیاس، ادّعایِ صدرا مبنی بر اینکه «معقولِ کُلّیِ جوهر، موجودِ خارجی از عوارضِ نَفْس است»، مخدوش می‌گردد؛ چراکه معقولِ جوهر، قوامش به معقولیّت و حضور در ذهن است و خارجیّتی جُز خارجیّتِ ذهنی ندارد.

بخشِ هفتم: از محدودیّتِ ذهن تا لایتناهی‌بودنِ عِلمِ حق (ابطالِ صُوَرِ مُرتَسَمه)

 

گذر از ادراکِ مُمکِن‌الوجود به تبیینِ عِلمِ حق‌تعالی به ذات و ماسِوا، غامض‌ترین گذرگاهِ حکمت است. پاره‌ای از نظام‌هایِ فلسفی با پذیرشِ «صُوَرِ مُرتَسَمه» (صُوَرِ منقوش در ذاتِ الهی)، مقامِ توحیدِ ناب را مخدوش ساخته‌اند. پذیرشِ این صُوَر، مستلزمِ ورودِ کثرت، انفعال و تقیّدِ علمی در ذاتِ بَحْت و صمدانیِ حق است که با اطلاقِ صِرفِ او در تناقضِ تام قرار دارد.

تمثیلِ «اتاقِ آینه‌کاریِ مطلق»، راهگشایِ این حقیقت است: حضورِ یک یگانه‌منبعِ نوری کافی است تا بی‌نهایت تجلّی صورت پذیرد، بی‌آنکه تکثّری در منبعِ اصلی ایجاد کند. عِلمِ حق به اشیاء، چیزی جز «ظهورِ فِعلیِ» او در مراتبِ امکان نیست. علمِ او به ماسِوا، در تمامیِ عوالم، یک «عِلمِ حضوریِ تمام‌عیار و اشراقی» است.

«لایتناهی‌بودنِ علمِ حق»، به معنایِ انباشتِ مجموعه‌ای از گزاره‌هایِ کثیرِ اطلاعاتی نیست؛ بلکه ترجمانِ «گستردگیِ بی‌پایانِ حضور و تجلّی» است. هر ذرّه‌ای در شبکه‌یِ هستی، به‌دلیلِ تقوّمِ وجودی‌اش به علّتِ تامّه‌یِ محیط، در محضرِ او حاضرِ محض است (امتناعِ غیبتِ معلول از علّتِ قیّوم). وقتی گفته می‌شود «اللّٰه به همه‌چیز داناست»، معنایِ دقیقِ فلسفیِ آن این است که تمامیِ اشیاء در مقامِ فِعلِ الهی، غرق در نورِ حضورند. در این تجلّیِ علمی، عالِم و معلوم در یک «وحدتِ حقّانی» چنان یگانه‌اند که ادراکِ کثرت برایِ سالکِ محجوب، خطری مهلک است و به متلاشی‌شدنِ شاکله‌یِ پنداریِ وجودِ او می‌انجامد؛ چراکه در لحظه‌یِ وقوعِ این انکشافِ تام، «منِ» مجازی در برابرِ خورشیدِ حضورِ بی‌کران، ذوب و فانی می‌گردد.

**نتیجه‌گیریِ غایی**

با التفات به تفاصیلِ مبرهنِ فوق، جایگاهِ حقیقیِ نَفْس و علم در سلسله‌مراتبِ هستی تثبیت می‌گردد. در ساحتِ نَفْسِ آدمی، آنچه محقَّق است «اتّحاد» است نه «وحدت»؛ اتّحادی استکمالی در ظرفِ وجود، که از بطنِ ظهوراتِ انفسی نشأت می‌گیرد. هرچه نَفْس در تطوّراتِ جوهریِ خویش اعتلا یابد، هستی برایِ او به «عقلِ بسیطی واحد» (مقامِ علم)، «قوّتی قدسی در اعلی‌مرتبه» (ملکه‌یِ ادراکی)، و «علمی یکسره لَدُنّی» (حقیقتِ انتسابی به کمالِ مطلق) مبدّل می‌گردد. در غایتِ امر، تنها ذاتِ لایتناهیِ حق است که به تمامیّتِ هویّتِ اشیاء به نحوِ حضوری آگاه است؛ علمی بی‌بدیل که در افقِ آن، سطرِ آغازین و واپسینِ کتابِ آفرینش، یک‌باره و همواره، در منظرِ ذاتِ مقدّسش عیان و گشوده است.

دستیار تحلیل محتوا

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن
مناسب برای: پژوهشگران و اساتید.

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. متن به صورت خودکار کپی می‌شود.

Perplexity خودکار + کپی
DeepSeek
Grok
ChatGPT
Gemini
راهنمای استفاده:
موبایل:نگه داشتن انگشت + Paste
کامپیوتر:کلید Ctrl + V

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *