فلسفه وجود ظهور بنیاد 12: رسالۀ جامع در هستی‌شناسیِ ظهوربنیاد (از نفیِ جعل و تشکیک، تا ابطالِ ثبوت، اعادۀ معدوم و مساوقتِ مفهومی)

رسالۀ جامع در هستی‌شناسیِ ظهوربنیاد: از نفیِ جعل و تشکیک تا ابطالِ ثبوت، اعادۀ معدوم و مساوقتِ مفهومی

۱۷ شهریور ۱۴۰۵

فهرست مطالب

۱ مقدمه و چشم‌انداز رساله……………………………………………………………………………………………….. 1

۲ مسئلۀ جعل در پرتو هستی‌شناسیِ ظهور…………………………………………………………………………………. 1

۳ فروپاشی دوگانه‌های کلاسیک و تناقض درونی تشکیک خاصّی…………………………………………………………….. 1

۴ مباحث عدمی و نفی اقالیم موهوم: حال، ثابت و موجودِ ذهنی……………………………………………………………. 1

۵ تنقیح واژگانی چهار مفهوم کلیدی و تهافت روش‌شناختی حکیم سبزواری………………………………………………….. 1

۶ مناظرۀ اعادۀ معدوم، تحریر نوین معاد و خطای قید «بعینه»…………………………………………………………….. 1

۷ تصحیح مفهوم اعیان ثابته………………………………………………………………………………………………. 1

۸ نقد بنیادین مساوقت و تفکیک آن از مساوات…………………………………………………………………………… 1

۹ فرجام سخن و سنتز نهایی……………………………………………………………………………………………….. 1

۱۰ منابع………………………………………………………………………………………………………………….. 1

۱ مقدمه و چشم‌انداز رساله

گذر از کژتابی‌های تاریخی در حکمت اسلامی، نیازمند اتخاذ زاویه‌دیدی است که در آن، اصالتِ محضِ هستی از قفسِ تعیّناتِ ماهوی و اعتباراتِ ذهنی رها گردد. این رساله، با تکیه بر مکتب «ظهوربنیاد»، بر آن است تا نشان دهد چگونه مفاهیمِ پرتنشِ چون نزاعِ جعل، کثرتِ تشکیکی، اقالیمِ موهومِ عدمی (حالستان و ثابتستان) و ادعای مساوقتِ وجود و شیء، همگی زاییدۀ خلطِ بنیادین میانِ «وجود» و «ظهور»، و عدمِ تفکیکِ دقیق میانِ «ظرفِ خارج» و «ظرفِ ذهن» بوده‌اند. مسیر بحث چنین است: نخست مسئلۀ جعل در پرتو هستی‌شناسیِ ظهور صورت‌بندی و حل می‌شود؛ سپس دوگانه‌های کلاسیکِ مطلق و مقیّد و نظریۀ تشکیک خاصّی نقد می‌گردد؛ آنگاه مباحثِ عدمی و اقالیمِ موهومِ حال و ثابت با تحلیلِ حاکی و محکی منحل می‌شود؛ و در پی آن، مسئلۀ اعادۀ معدوم، اعیانِ ثابته و سرانجام ابطالِ مساوقتِ مفهومی با تفکیک آن از مساوات در صدق بررسی می‌گردد. غایتِ رساله آن است که نشان دهد تمامیِ این نزاع‌ها در حصارِ قاعدۀ «سالبه به انتفاءِ موضوع» قرار دارند و رهیافتِ اصیل، در التفاتِ تام به ظهورِ یکتای حقیقتِ وجود است.

۲ مسئلۀ جعل در پرتو هستی‌شناسیِ ظهور

زمینه و صورت‌بندیِ نزاع. بحثِ «جعل»، آن‌گونه که در تاریخِ فلسفه و کلامِ اسلامی ثبت شده، از جمله مسائلی است که چرخشگاه‌هایِ سیاسی و اجتماعیِ ادوارِ خود را نیز در دامانِ خویش پرورده است؛ با این حال، فیلسوف نه از بابِ سیاست، بلکه از سرِ اضطرارِ هستی‌شناختی به این مسئله روی می‌آورد. اصلِ نزاع را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد: آیا آنچه از سویِ علت به معلول افاضه می‌شود، «وجود» است، «ماهیت» است، یا «اتصافِ ماهیت به وجود»؟ نظریۀ اتصاف اما، از همان آغاز با چالشِ مفهوم‌شناختی روبه‌روست؛ زیرا امری ذهنی است و عروضِ آن در خارج معنایی ندارد. بنابراین، عمدۀ نزاع میان دو رأیِ باقی‌مانده متمرکز می‌شود: جعل به وجود تعلق می‌گیرد یا به ماهیت؟ ملاصدرا در بخشِ جعل از اسفار، این نزاع را با ورود به ادلۀ مخالفان و نقدِ آن‌ها دنبال می‌کند.

برهانِ نخستِ رازی و پاسخِ صدرایی. فخر رازی در المباحث المشرقیة — کتابی که ملاصدرا از آن بهره فراوان برده و مضامینش را در اسفار بازتعریف کرده است — دو برهان علیه تعلقِ جعل به وجود اقامه می‌کند. نخستین برهان آن است که وجود، امری اعتباری است و امرِ اعتباری نمی‌تواند مجعول واقع شود؛ زیرا مجعول باید امری حقیقی و عینی باشد. این برهان در نظامِ فلسفیِ صدرایی به‌سهولت فرو می‌ریزد، چراکه پیش‌فرضِ بنیادینِ آن — یعنی اعتباری‌بودنِ وجود — دقیقاً همان چیزی است که اصلِ «اصالتِ وجود» آن را نفی می‌کند. ملاصدرا با اثباتِ حقیقی‌بودنِ وجود و اعتباری‌بودنِ ماهیت، پایۀ این برهان را یکسره متزلزل می‌سازد. استدلالِ رازی تنها از منظرِ «اصالتِ ماهیت» معنا می‌یابد، اما همین منظر خود محلِ نزاع است؛ پس برهان، متکی به مصادره بر مطلوب بوده و فاقدِ ارزشِ استنادیِ مستقل است.

برهانِ دومِ رازی: وحدتِ وجود و تکثرِ جعل. برهانِ دوم عمیق‌تر و درخورِ تأملِ بیشتر است. وی استدلال می‌کند که وجود، حقیقتی واحد و بسیط است؛ اگر این امرِ واحدِ بسیط مجعول باشد، لازمه‌اش آن است که با یک جعلِ واحد، همه‌چیز جعل شود؛ حال آنکه در عالمِ خارج به‌وضوح مشاهده می‌کنیم که جعل‌ها متکثر و متفاوت‌اند: جعلِ انسان غیر از جعلِ حیوان است و جعلِ این آبِ سرد غیر از جعلِ آن آبِ گرم. تکثر در جانبِ مجعول‌ها، تکثر در جانبِ جعل‌ها را ایجاب می‌کند و این امر با بساطت و وحدتِ وجود ناسازگار می‌نماید. در نتیجه، رازی استنتاج می‌کند که مجعولِ واقعی، ماهیت است نه وجود؛ زیرا این ماهیات‌اند که سرمنشأِ کثرت و اختلاف‌اند. پاسخِ ملاصدرا از مسیرِ نظریۀ «وحدتِ تشکیکیِ وجود» می‌گذرد: وجود اگرچه حقیقتی واحد است، اما این وحدت، وحدتِ شخصیِ عددی نیست، بلکه وحدتی است دارای مراتبِ گوناگون که از حیثِ شدت و ضعف، تقدم و تأخر، و غنا و فقر با یکدیگر متفاوت‌اند. با جعلِ یک مرتبه از وجود، سایرِ مراتب جعل نمی‌شوند؛ هر مرتبه برای تحققِ خود، جعلی مستقل می‌طلبد. بدین‌سان، تکثرِ جعل‌ها با وحدتِ حقیقتِ وجود منافاتی ندارد، زیرا وحدت در اینجا به معنایِ تشکیک است. اشکالِ رازی بر پایۀ فرضِ «وحدتِ شخصیِ وجود» استوار بود و این پایه با پذیرشِ نظریۀ تشکیک فرومی‌ریزد.

نقض از راهِ ذاتِ واجب. ملاصدرا افزون بر پاسخِ حلّی، پاسخی نقضی نیز ارائه می‌دهد که از ساختارِ استدلالِ خودِ رازی علیه نظامِ فکریِ او بهره می‌برد. وی می‌پرسد: اگر وجودِ واجب، علتِ معلولِ اول است، این علیّت یا از حیثِ وجودِ واجب است یا از حیثِ ماهیتش. از آنجا که ماهیت برای واجب‌الوجود منتفی است، علیّت باید از حیثِ وجودِ او باشد. اما اگر وجود، چنان‌که رازی مفروض می‌دارد، حقیقتی واحد در واجب و غیرِ اوست، پس وجودِ واجب باید علتِ همهٔ معلول‌ها به‌یک‌باره باشد، نه فقط علتِ معلولِ اول. این، عیناً همان اشکالی است که رازی بر تعلقِ جعل به وجود وارد می‌کرد و اکنون بر نظامِ خودِ او نیز وارد می‌شود. پاسخِ صدرایی در اینجا نیز همان است: تشکیکِ مراتبِ وجود، تفاوتِ معلول‌ها از یک علتِ واحد را تبیین و ممکن می‌سازد.

فراتر از نزاع: «ظهور» در برابرِ «جعل». با این همه، تمامِ این نزاع — چه در نظامِ رازی و چه در پاسخ‌هایِ صدرا — در چارچوبی مشترک جریان دارد که خودِ آن چارچوب قابلِ مناقشه است: این فرض که هستی امری است که یا «هست» یا «نیست» و «جعل» همان گذار از نبود به بود است؛ گویی علت، معلول را از نیستی به هستی «هل می‌دهد» و موجوداتی در عدم، در انتظارِ جعل به سر می‌برند. نگاهی بنیادی‌تر، که بر «وحدتِ حقیقیِ شخصیِ وجود» و «ظهوراتِ لازمیِ» آن استوار است، این پیش‌فرض را به پرسش می‌کشد. اگر هستی یک حقیقتِ واحدِ شخصی است و آنچه ما «موجودات» می‌نامیم، در واقع شئون، آیات و تجلیاتِ همین حقیقتِ یکتاست — نه موجوداتی مستقل که در انتظارِ جعل باشند — آنگاه «جعل» به معنایِ «اضافه‌کردنِ وجود به چیزی بیرون از خود» اساساً محلی از اعراب ندارد. ظهورات، لازمۀ وجودِ حق‌اند؛ لوازمی که نه انفکاکی از ذات دارند و نه استقلالی از آن. در این افق، آنچه در گفتمانِ کلامی «ممکن‌الوجود» نامیده می‌شود، در حقیقت «واجب‌الظهور» است؛ یعنی ظهوری که به مقتضایِ ذاتِ خود و از راهِ علل و ظروفِ خویش محقق می‌شود، نه از راهِ جعلی مستقل. ظهورات، اموری حتمی، قطعی و دائمی‌اند، نه مشروط به «اگر فاعل جعل کند». هستی، هل‌دادنی نیست؛ هستی خودبه‌خود ظاهر می‌شود. آنچه ما از سرِ ناآگاهی و در محدودۀ ادراکِ خود به آن «جعل» می‌گوییم، در واقع جهلِ ما به تعین‌یابیِ ضروریِ ظهورات است. «جَفَّ القَلَمُ بِما هُوَ کائِن» به این معناست که آنچه ظهور دارد، ظاهر است و آنچه ندارد، ظاهر نیست؛ این نه از بابِ جبر، بلکه از بابِ ضرورتِ لازمیِ ظهور است که انفکاکش از ذات محال است. پس پاسخِ صدرایی به رازی، پاسخی «حلّی» در درونِ همان پارادایمِ مشترک است، حال آنکه پاسخِ بنیادی‌تر، رویکردی «اِغنایی» است که خودِ پارادایم را تغییر می‌دهد: جعل، اساساً موضوعِ نزاع نیست. این سخن که «ظهورات، قهری است» با اختیار و تکلیف نیز منافاتی ندارد، زیرا خودِ اختیار و تکلیف از جملۀ ظهوراتِ خلقی‌اند که با سایرِ ظهورات در هم‌آیندیِ تقدیریِ حق، تنیده شده‌اند.

خلق از علم به عین، نه از عدم به وجود. از این منظر، مخلوقات در زبانی دقیق، «ظهوراتِ الهی از علم به عین» هستند، نه مخلوقاتی که از عدمِ محض برخاسته باشند. «خلق» در لسانِ قرآنِ کریم و روایات، زبانی عمومی است که با مخاطبانِ عام سخن می‌گوید؛ هر مفهومی را باید در سیاقِ خود فهمید. قرآن، کتابِ علمیِ تخصصی نیست که هر واژۀ آن به‌مثابۀ یک اصطلاحِ دقیقِ فنی با بارِ معناییِ ثابت و یگانه در نظر گرفته شود؛ زبانِ دین، زبانِ هدایت و تذکر است، نه زبانِ تحلیلِ موشکافانۀ فلسفی یا فیزیکی. از این رو، «خلق» را باید در معنایِ گسترده و عمومیِ آن، یعنی «پدیدآوردن» فهمید و آن را لزوماً به معنایِ مصطلحِ «ایجاد از عدمِ محض» () که در چارچوبِ نزاعِ جعل مطرح است، تقلیل نداد. در افقِ هستی‌شناسیِ ظهور، خلق به‌معنایِ تعین‌یابیِ علمیِ حق در مراتبِ عینی است، نه آفرینشِ چیزی از هیچ.

۳ فروپاشی دوگانه‌های کلاسیک و تناقض درونی تشکیک خاصّی

وجودِ مطلق و ظهوراتِ مقیّد؛ فروپاشیِ تقسیم‌بندیِ کلاسیک. گذار از مفهومِ خلق از عدم به تجلیِ ظهورات، نیازمندِ بازنگریِ بنیادین در تقسیم‌بندی‌هایِ اولیۀ وجود است. مرحومِ حکیم سبزواری در منظومۀ خویش، تقسیم‌بندیِ وجود به «مطلق» و «مقیّد» را هم‌دوشِ تقسیمِ عدم به همین دو قسم، به‌مثابۀ چارچوبِ بنیادینِ بحث پیش می‌نهد. این پیکربندیِ دوگانه، هرچند در ترازوی منطقِ صوری دارای هندسه‌ای آراسته است، اما در عمقِ تحلیلِ هستی‌شناختی با چالشی اساسی روبه‌روست که گره‌گشایی از آن، نخستین گام در تصحیحِ مسیرِ تفکرِ فلسفی است.

در دستگاهِ فکری و معرفتیِ «ظهوربنیاد»، حقیقتِ وجود ماهیتاً و عیناً همان «اطلاقِ محض» است. وجود، به‌خودی‌خود مقیّدپذیر نیست؛ زیرا هرگونه «تقیید» ذاتاً مستلزمِ ترسیمِ یک «مرز» است، و مفهومِ مرز، منحصراً در ظرفِ «تعیّن» و ماهیت شکل می‌گیرد، نه در ساحتِ بی‌کرانِ وجود. بر این اساس، آنچه در سنّتِ کلاسیکِ فلسفۀ اسلامی با عنوانِ «وجودِ مقیّد» شناخته می‌شود، در حقیقت چیزی جز «ظهوراتِ وجود» نیست. این تعیّنات و مراتب، در بسترِ «ظهور» پدیدار می‌گردند و کثرت را نه در ذاتِ وجود، بلکه در صحنۀ تجلّی و ظهور می‌نشانند. از این‌رو، حُکمِ متینِ هستی‌شناختی چنین تقریر می‌گردد: «وجود، حقیقتی واحد و یکپارچه، و عینِ اطلاق است؛ آنچه به قید درمی‌آید، منحصراً “ظهور” است، نه وجود.»

مرحومِ حاجی در صفحۀ چهلمِ منظومه می‌سراید: «المقیّدُ علی المحدودِ» و بدین‌طریق، وجودِ مقیّد را به وجودِ محدود ارجاع می‌دهد. اما همین تبیین، به‌روشنی ناقضِ مقصودِ اصیلِ فلسفی است؛ چراکه وجود از حیثِ وجودیّتِ خویش، هرگز تن به محدودیت نمی‌دهد. محدودیت، از عوارض و خواصِ ذاتیِ «تعیّن» است. آنچه حد برمی‌دارد و در قفسِ تحدید گرفتار می‌آید، تعیّنِ ظهوری است که در مراتبِ گوناگون بسط و قبض می‌یابد؛ اما حقیقتِ وجود در این کشش‌ها، هیچ حدّی نمی‌پذیرد. نتیجۀ قهریِ این استدلال آن است که تمامیِ «مقیّدات»، در واقعِ امر «ظهورات»‌اند، نه وجوداتی متعدّد و متکثّر.

در سویی دیگر، تقسیمِ عدم به مطلق و مقیّد، از اساس تافته‌ای جدا بافته است. هر دو قسمِ عدم، صرفاً «لحاظاتی ذهنی» و اعتباراتی عقلی محسوب می‌شوند و در خارج از ظرفِ ذهنِ فاعلِ شناسا، هیچ تقرّر و تحقّقی ندارند. «عدمِ مطلق» مفهومی است عاری از هرگونه اضافه که در ذهن نقش می‌بندد؛ و «عدمِ مقیّد»، همان مفهومِ نیستی است که با ضمیمه‌شدن به تصویری از یک موجودِ مفروض (همچون «عدمِ زید»)، در همان کارگاهِ ذهن شکل می‌گیرد. در نتیجه، مباحثِ عدمی از همان نقطۀ آغازین، مباحثی تحلیلی‌ـ‌معرفتی‌اند، نه گزاره‌هایی حاکی از جهانِ عینی و واقعیتِ خارجی.

تناقضِ درونیِ نظریۀ تشکیکِ خاصّی. در صفحۀ چهل‌وسومِ منظومه، بیتی محوری رخ می‌نماید که سنگ‌بنای تأملی ژرف است: «قُرِّرَ عن تکثّرِ الوجودِ بالماهیّات / بکثرةِ الموضوعِ قد تکثّرا». بر بنیادِ منطوقِ این گزاره، وجودات به‌واسطۀ تعدّدِ موضوعاتشان (ماهیات) متکثّر می‌گردند. اما کالبدشکافیِ دقیقِ این بیت نشان می‌دهد که با پذیرشِ چنین وصفی، ادعای «تشکیکِ خاصّی» از هم می‌گسلد و رسماً به ساحتِ «تشکیکِ عامّی» تقلیل و تنزّل می‌یابد.

برای ایضاحِ این لغزش، بازخوانیِ سنجه‌های این دو مفهوم ضروری است. تشکیکِ خاصّی مبتنی بر این دعوای مرکزیِ حکمتِ متعالیه است که کثرت و وحدت، هر دو در ذاتِ وجود و «بِنَفسِه» محقّق‌اند؛ یعنی: «الوجودُ بِنَفسِه یتکثّرُ و بِنَفسِه یتَوَحَّد». اما کثرت، هم از حیثِ مفهومی و هم از منظرِ هستی‌شناختی، ذاتاً متأخّر از وحدت است، نه معاصر و هم‌عرضِ آن. قوامِ کثرت در گروِ وحدت است، حال‌آنکه وحدت در تحققِ خویش نیازی به کثرت ندارد (مفهومِ «یک» نیازمندِ «ده» نیست، اما تحققِ «ده» محتاجِ «یک» است). از آنجا که کثرت متأخّر است، امرِ متأخّر هرگز نمی‌تواند «عینِ» امرِ متقدّم باشد؛ بنابراین، عبارتِ «کثرت فی عینِ وحدت»، توصیفی واقعی از نظامِ هستی نیست، بلکه یک ترکیبِ ناسازگارِ مفهومی است.

در این گره‌گاهِ کور، نظریۀ «ظهوربنیاد» راهگشاست: وجود، عینِ وحدتِ محضه است و کثرات، منحصراً در شبکۀ «ظهورات» محقّق می‌گردند، نه در صمیمِ ذاتِ وجود. موضوعات، باعثِ تکثّرِ «وجود» نمی‌شوند، بلکه تنها «تعیّناتِ ظهوری» را می‌گسترانند («لا یتکثّرُ الوجودُ بکثرةِ الموضوعِ، بل یتکثّرُ التعیّناتِ الظهوریّةِ»). به همین دلیلِ بُرهانی، مفاهیمی چون تشکیک، تکثّر و تقابل، در حریمِ حقیقتِ وجود راهی ندارند. این امتناع صرفاً معلولِ بی‌ماهیت‌بودنِ وجود نیست، بلکه ریشه در این اصلِ بنیادین دارد که وجود، اساساً تعدّدبردار نیست؛ و در هر ساحتی که تعدّد منتفی باشد، مفاهیمی چون تماثل، تضاد و تشکیک، بالمرّه بلاموضوع خواهند شد. خطای راهبردیِ متفکرانی چون ملّاصدرا و حکیم سبزواری در بحثِ تشکیکِ خاصّی، ارجاعِ کثرت به ذاتِ وجود است؛ درحالی‌که کثرت، مرتبه‌ای از مراتبِ «تعیّن» است و هیچ تعلّقی به ذاتِ وجود ندارد. «بسطِ» وجود، با «مرتبه‌داریِ» آن منافاتی ندارد، به‌شرطِ آنکه این مراتب را متعلّق به ظهورِ آن بسط بدانیم، نه متعلّق به ذاتِ مستورِ آن.

۴ مباحث عدمی و نفی اقالیم موهوم: حال، ثابت و موجودِ ذهنی

خاستگاهِ کلامیِ مسئله و ریشۀ خطا در ساحتِ تحلیلِ ذهنی. همان‌گونه که نفیِ اطلاق و تقیید در وجود به تنقیحِ ساحتِ هستی انجامید، واکاویِ «عدم» و توهمِ واسطه‌سازی میانِ وجود و عدم نیز راهگشای حلِ بسیاری از غوامض است. از دشوارترین مباحثی که متکلمانِ سلف با آن دست‌به‌گریبان بوده‌اند و پژواکِ آن در متونِ حِکمیِ پسین نیز بازتاب یافته، تبیینِ دقیقِ نسبتِ میانِ «ساحتِ ذهن» و «ساحتِ خارج» است. آنچه سبب شد گروهی به وضعِ عالَمی سوم در میانۀ هستی و نیستی قائل شوند، نه ناشی از پیچیدگیِ درونیِ خودِ واقعیت، بلکه محصولِ ناتوانی در تحلیلِ «ظرفِ ذهن» و خلطِ بنیادین میانِ «حملِ اوّلیِ ذاتی» و «حملِ شایعِ صناعی» بود. در این باب، دو تقریرِ متمایز از مفهومِ «حال» در کتبِ کلامی نقل شده که از هر دو به «ثابت» نیز تعبیر می‌آورند: تقریرِ نخست در بابِ «ممکنِ معدوم» است و تقریرِ دوم در بابِ «صفاتِ انتزاعی».

تقریرِ نخست: واسطه‌سازی میانِ موجود و معدوم و توهّمِ «حالستان». بنیادِ این تقریر بر این پیش‌فرض استوار است که «موجودات» موجودند و «ممتنعات» معدومِ مطلق؛ اما آن هویتی که هنوز پای به عرصۀ هستی ننهاده ولیکن تحققِ آن نیز محال نیست (ممکنِ معدوم)، در هیچ‌یک از این دو شبکۀ مفهومی جای نمی‌گیرد. به گمانِ ایشان، در بابِ کودکی که فردا زاده خواهد شد، نه می‌توان حُکم به «هستی» داد، زیرا در عالَمِ خارج هیچ اثرِ عینی از او مشهود نیست، و نه می‌توان حُکم به «نیستی» داد، زیرا نفیِ مطلق و امتناعِ ذاتی شاملِ حالِ او نمی‌گردد. ازاین‌رو، این گروه ممکنِ معدوم را «حال» و «ثابت» نام نهادند و آن را واسطه‌ای در میانۀ موجود و معدوم برنشاندند: «موجود» منحصراً به متحقّقاتِ خارجی اختصاص یافت، «معدوم» مختصِ ممتنعات شد، و «ثابت» اقلیمی میانه قلمداد گردید؛ گویی در نظامِ هستی، سرزمینی موهوم به نامِ «حالستان» یا «ثابتستان» تقرر دارد که باشندگانِ آن نه موجودند و نه معدوم. علامۀ طباطبایی نیز در نهایة الحکمة، در ترسیمِ همین انگارۀ منسوب به معتزله، حال را «صفتِ موجود، صفتی که خود نه موجود است و نه معدوم» تعریف کرده و داوری می‌کند که این گفتارها ادعاهایی بیش نیستند که صراحتِ عقل آن‌ها را دفع می‌نماید و به اصطلاح‌بافی شبیه‌ترند تا به نظریاتِ علمی (نهایة الحکمة).

رخنۀ فسادِ این تقریر، در همان مقدمۀ پنهانِ آن نهفته است. آنچه ما از «ممکنِ معدوم» در دست داریم، هیچ ظرفی جز ظرفِ «ذهن» ندارد. هنگامی که در قالبِ قضیه می‌گوییم «زیدٌ المعدومُ الآتی»، ما در حالِ برساختنِ یک «عنوانِ ذهنی» هستیم؛ در جهانِ پیرامون چیزی تقرر ندارد تا اقلیمی برای آن جعل گردد. سخن از «عنوانِ حاکی» است و ساحتِ عنوانِ حاکی چنان وسعت دارد که حتی نبودها را نیز در بر می‌گیرد. آن‌کس که «عدمِ مطلق» را موضوعِ قضیۀ خویش قرار می‌دهد، به لحاظِ «حملِ شایعِ صناعی» از یک موجودِ ذهنی خبر می‌دهد، و در همان حال، به لحاظِ «حملِ اوّلیِ ذاتی»، از نفیِ محض و بطلانِ سِرْف سخن می‌گوید. بنابراین، معضلِ اصلی نه در عالَمِ واقع بود و نه نیازی به واسطه‌ای سوم وجود داشت؛ بلکه گرهِ کار در ناشناخته‌ماندنِ سنخِ «وجودِ ذهنی» و عدمِ التفات به دوگانۀ «حاکی و محکی» بود. اقلیم‌انگاشتنِ این برساختۀ ذهنی، مصادرۀ آشکارِ ساحتِ ذهن به‌جای ساحتِ خارج است.

تقریرِ دوم: صفاتِ انتزاعی و بحرانِ «لا موجودٌ و لا معدومٌ». تقریرِ دوم، ریشه در تحلیلِ مقولاتِ «جوهر» و «عَرَض» دارد. جوهر، ماهیتی است که در تحققِ خویش قائم به نفس است و عَرَض، آن است که قائم به غیر باشد. عَرَض خود بر دو گونه است: نخست، «عَرَضِ نفسی» (مانندِ سواد و بیاض) که در عالَمِ خارج ما‌به‌ازاء دارد، هرچند در تحققِ خود قائم به معروض باشد؛ و دوم، «عَرَضِ انتزاعی» (مانندِ عالِمیت، قادریت و ابُوّت) که در عالَمِ خارج ما‌به‌ازاءِ مستقلی ندارد و صِرفاً از منشأِ انتزاعِ خویش حکایت می‌کند. ما از شخصِ «عالِم»، مفهومِ «عالِمیت» را انتزاع می‌کنیم، اما عالِمیت در بیرون، مابازاءِ مستقلی ندارد. پرسشِ غامضِ متکلمان این بود که این «عالِمیت» موجود است یا معدوم؟ ازآنجاکه ما‌به‌ازاءِ خارجی نداشت، نتوانستند آن را موجود بشمارند؛ و ازآن‌رو که می‌توانستند آن را تصور کنند، نتوانستند آن را معدومِ محض بینگارند؛ پس به این بن‌بست رسیدند که: «صفةُ الموجودِ لا موجودٌ و لا معدومٌ». ایشان همین بحران را در بابِ صفاتِ الهی نیز تجربه کردند؛ چون صفت را مطلقاً عَرَض پنداشتند، ناچار شدند بگویند حق‌تعالی کارِ علم و قدرت را انجام می‌دهد، بی‌آنکه در ذاتِ خویش متّصف به علم و قدرت باشد. هر دو لغزشگاه از یک ریشۀ واحد می‌روید: فقدانِ تحلیلِ دقیقِ ساحتِ ذهن.

حقِ مطلب آن است که این تردیدِ کلامی، اساساً موضوعیتِ فلسفی ندارد. صفت به معنای عامِ خود (هرآنچه قائم به غیر باشد) کاملاً صحیح است و در اصلِ «عروض»، تفاوتی نیست که معروض در خارج تقرر داشته باشد یا در ذهن. در قضیۀ «الجدارُ أسودٌ»، عروض و معروض هر دو خارجی‌اند؛ اما «عالِمیت»، مفهومی انتزاعی است که عارضِ بر ذهن می‌شود و معروضِ آن، نفسِ ذهنِ آدمی است. آنچه این گرهِ کور را می‌گشاید، تفکیکِ میانِ «لحاظِ حاکی» و «لحاظِ محکی» است: به لحاظِ حملِ اوّلیِ ذاتی، مفهومِ «جوهر» از وجودِ لا‌فی‌موضوع حکایت می‌کند، «سواد» از عَرَضِ نفسی، و «عالِمیت» از عَرَضِ انتزاعی؛ اما به لحاظِ تحققِ وجودِ ذهنی و حملِ شایعِ صناعی، این هر سه مفهوم موجوداتی ذهنی و «اعراضِ ذهنی»‌اند. خلطِ همین دو لحاظ بود که پندارِ عالَمی به نامِ «حال» و «ثابت» را در اذهان پروراند. بنابراین، قاطعانه باید گفت چیزی به نامِ «ثابت» در میانۀ هستی و نیستی تقرر ندارد؛ مفهومِ «ثابت»، هرگاه معنای مُحَصَّل و درستی داشته باشد، عیناً همان «وجود» است: خواه خارجی، خواه ذهنی؛ خواه به حملِ اوّلی، خواه به حملِ شایع. تفاوتِ اشیاء تنها در حاکی و محکی و در تعددِ ظروفِ تحقق است، نه در سنخِ سومی از هستی.

مباحثِ عدمی به‌مثابۀ وجوداتِ ذهنی. برآیندِ تحلیلیِ تمامیِ مباحثِ عدمی در این قاعدۀ طلایی متمرکز می‌گردد: مباحثِ عدمی، با تمامیِ شقوقِ خود، از سنخِ «وجوداتِ ذهنی»‌اند. مفهومِ «عدم»، برساختی صِرفاً ذهنی است؛ عدمِ مطلق در عالَمِ اعیان تحقّق ندارد و عدمِ مقیّد (نظیرِ عدمِ زید) نیز هرگز از حصارِ ذهن پای بیرون نمی‌نهد. زید در ظرفِ خارج حاضر است، اما «عدمِ زید» مفهومی است تنیده‌شده در شبکۀ ذهن.

بیانِ ملّاصدرا در تفکیکِ «حملِ اوّلی» و «حملِ شایع»، این نکتۀ هستی‌شناختی را مستحکم می‌سازد. در گزارۀ «شریکُ الباری ممتنعٌ»، به لحاظِ حاکی‌بودن، از نبودِ خارجیِ شریکِ خداوند خبر می‌دهیم (حملِ اوّلی)؛ اما خودِ این مفهومِ ممتنع در ظرفِ ذهنِ ما موجود است (حملِ شایع). قاعدۀ کلّی چنین است: هر جا که حُکم می‌کنیم فلان مفهوم «خارج ندارد»، در حقیقت ادعا می‌کنیم که آن مفهوم «در ذهن هست»؛ خارجِ آن مفهوم، دقیقاً همان وجودِ ذهنیِ اوست.

مثالِ مشهورِ محقّق نائینی نیز پرده از اعتباری‌بودنِ این مفاهیم برمی‌دارد: آن‌کس که با عِلمِ اجمالی می‌گوید «یکی از این دو ظرف نجس است»، در حالِ گزارش از جهلِ ذهنیِ خویش است، نه حکایت از امرِ عینیِ خارجی؛ در خارج، دو ظرفِ متعیّن هست که قطعاً یکی پاک و دیگری نجس است، اما فاعلِ شناسا نمی‌داند کدام‌یک. حُکم به غیریّت‌ها نیز از همین جنس‌اند: در عالمِ واقع، زیدی محقّق است و عَمروی، اما «غیریّت»، خط‌کشیِ اعتباریِ ذهن میانِ آن دو است.

گزاره‌های مشهورِ فلسفی نظیرِ «لا علیّةَ فی العدمِ» و «المعدومُ لا یُخبَرُ عنهُ» نیز بر همین شالوده‌اند. علیّت از احکامِ وجود است و عدم قابلیّتِ علیّت ندارد؛ اما خودِ مفهومِ «لاعلیّت»، نفیی است که جایگاهِ استقرارِ آن ذهن است. و گزارۀ «المعدومُ لا یُخبَرُ عنهُ»، در ذاتِ خود یک اِخبار است: به‌محضِ آنکه می‌گوییم «لا یُخبَرُ عنهُ»، از آن معدوم خبر می‌دهیم؛ منتها مراد، همان عدمِ ذهنی است که در زمرۀ «وجودِ ذهنی» قرار دارد.

بر همین پایه، آنچه متکلمان برساختند و عوالمی موهوم چون «ثابتستان»، «حالستان» و «عدمستان» را تئوریزه کردند، چیزی جز فرافکنیِ ساخت‌وسازهای ذهن به بیرون نبود. کودکی که قرار است صد سالِ دیگر متولد شود، اگر اکنون تصورش کنم، این تصوّر یک وجودِ ذهنیِ مُسلّم است و «نیستیِ» آن کودک در زمانِ حال، حُکمی است که ذهن بر این تصوّر بار می‌کند. هیچ‌یک از این احکام دروغ نیستند و همگی در ساحتِ اعتباراتِ عقلی معتبرند، اما حکیمِ بصیر هشیار است که تمامِ این جریانات «در ذهن» رخ می‌دهد و در بیرون از ظرفِ ذهن، کمترین محلی از اِعراب ندارد.

۵ تنقیح واژگانی چهار مفهوم کلیدی و تهافت روش‌شناختی حکیم سبزواری

برایِ گسستنِ گره‌هایِ کورِ پیشین، تنقیحِ دقیقِ واژگانیِ چهار مفهومِ کلیدی، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است:

  • وجود: اسمِ معنا و مصدری است که حاکی از نفسِ هستی است.
  • موجود: مشتقِ اسمی (اسمِ مفعول) است؛ دلالت بر ذاتی دارد که تلبّس به «وجود» پیدا کرده است.
  • عدم: مصدر و نقیضِ مستقیمِ «وجود» (لاوجود) است.
  • معدوم: مشتقِ اسمی (اسمِ مفعول) است؛ دلالت بر چیزی دارد که متلبّس به «عدم» است و نقیبنایِ اینوجود» محسوب می‌شود.

بر مبنایِ این هندسۀ مفهومی، زوج‌هایِ متناقض بدین‌گونه شکل می‌گیرند: نقیضِ «وجود» صرفاً «عدم» است، و نقیضِ «موجود» صرفاً «معدوم» است؛ خلطِ این جفت‌هایِ مستقل، سرآغازِ مغالطاتِ بزرگی است.

عبور از سطحِ زبان به ساحتِ متونِ کلاسیک، پرده از تناقضاتِ روش‌شناختیِ شگرفی برمی‌دارد. بررسیِ انتقادیِ آراءِ حکیم سبزواری نشان‌گرِ دوگانگیِ عمیقی در کاربستِ قواعدِ منطقی در یک سیاقِ واحد است. هنگامی که وی در مقامِ نقضِ آرایِ متکلمین در بابِ واسطۀ «حال» برمی‌آید، به‌درستی به دقت‌هایِ مفهومی چنگ می‌زند و برایِ دفعِ شبهۀ آنان — مبنی بر این‌که وجود نه موجود است و نه معدوم — وجوهی سه‌گانه و متقن اقامه می‌نماید: نخست، موجودیتِ بالذات: وجود، «موجودٌ بنفسِ ذاته» است و نیازی به عروضِ وجودِ زائد ندارد تا به تسلسل بینجامد. دوم، معدومیت از وجودِ زائد: اگر گفته شود «الوجودُ معدومٌ»، مراد آن است که حقیقتِ وجود، فاقد و معدوم از یک «وجودِ زائدِ دیگر» است، نه آن‌که ذاتِ آن معدومِ مطلق باشد. سوم، تدقیق در مفهومِ نقیض: نقیضِ حقیقیِ «وجود»، مفهومِ «عدم» (لاوجود) است، نه واژۀ «معدوم» (لاموجود)؛ زیرا «وجود» مبدأِ اشتقاق و مصدری است، درحالی‌که «معدوم» اسمِ مشتق است و تقابلِ منطقی، همواره میانِ مبادیِ اشتقاق شکل می‌گیرد.

با این وجود، همین دقتِ سترگِ تحلیلی، در مواجهه با مبانیِ مکتبِ خویش به محاق می‌رود. وی در منظومۀ خویش تصریح می‌کند: «قَد ساوَقَ الشَّیءُ لَدَینا الأَسما» و مرادش آن است که مفهومِ «وجود» با مفهومِ «شیء» (ماهیت) دارایِ مساوقه (اتحادِ مفهومی) است. این چرخشِ پارادایمی، مصداقِ بارزِ تهافتِ روش‌شناختی است؛ نمی‌توان معیارِ تفکیک و تعددِ مفاهیم را در نقدِ خصم (متکلم) به کار گرفت، اما در تبیینِ دستگاهِ فلسفیِ خویش از آن تخطی نمود. افزون بر این، یک تناقضِ محتواییِ بنیادین نیز در این منظومۀ فکری مستتر است: از یک سو ادعا می‌شود که «الوجودُ زائدٌ علی الماهیةِ» (مغایرتِ مفهومیِ وجود و ماهیت)، و از سویِ دیگر ادعا می‌شود که «وجود، مساوقِ ماهیت است» (اتحادِ مفهومی). این دو گزارۀ متناقض، در هیچ دستگاهِ منطقیِ منسجمی قابلِ جمع نیستند.

۶ مناظرۀ اعادۀ معدوم، تحریر نوین معاد و خطای قید «بعینه»

سه‌ضلعیِ مناظرۀ اعادۀ معدوم. در صفحۀ چهل‌وهشتمِ منظومه، ذیلِ مبحثِ «فی أنَّ المعدومَ لا یُعادُ بعینِه» — غررِ چهاردهمِ فریدۀ نخست (منظومۀ سبزواری) — مرحومِ حاجی در تقابل با متکلمان، قاطعانه حُکم به امتناعِ ذاتیِ اعادۀ معدوم می‌دهد. برای درکِ موضعِ بدیع و مستقلِ این رساله، بازخوانیِ این مناظرۀ سه‌ضلعی گریزناپذیر است. در یک‌سو، متکلمان بر این باور پای می‌فشردند که موجودی که معدوم گشته، امکانِ وجودِ مجدّد دارد؛ با این بُرهان که شیء، همان‌گونه که در بارِ نخست امکانِ وجود یافت، در بارِ دوم نیز واجدِ این امکان است. در سویِ دیگر، فلاسفه پاسخ می‌گفتند که موجودِ معدوم، هرگز نمی‌تواند «بعینِه» بازگردد؛ چراکه تشخّص و هویتِ آن موجود، در گِروِ همان وجودِ خاص و زمان‌مندِ پیشینِ او بوده و با انعدام، اعادۀ «همان» موجودِ مسبوق، فاقدِ معنا و محالِ ذاتی است.

اما در ضلعِ سوم، مکتبِ «ظهوربنیاد» هر دو رویکرد را از ریشه به چالش می‌کشد و مدعی است: اساساً هیچ موجودی هرگز «معدوم» نمی‌شود تا نوبت به بحث از امکان یا امتناعِ اعادۀ آن برسد. در این ساحت، قاعدۀ «الموجودُ لا یُعدَم»، صرفاً یک فرمولِ خشکِ منطقی نیست، بلکه ژرف‌ترین قاعدۀ هستی‌شناختی است. هنگامی که درمی‌یابیم «ظهور»، در حقیقت همان بقایِ هویتیِ حقیقتِ وجود است، مفهومِ «معدوم‌شدن» رنگ می‌بازد. آنچه ما نیستی می‌پنداریم، در واقع «تغییرِ صورت» است؛ صورتِ ظهوری از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای دیگر کوچ می‌کند و از تعیّنی به تعیّنی دیگر متبدّل می‌گردد، اما حقیقت همواره باقی است و ظهورِ آن، مستمراً از عینی به عینِ دیگر تداوم می‌یابد. بر این اساس، درحالی‌که فلاسفه به متکلمان می‌گفتند: «معدوم، موجود نمی‌شود»، ما به فلاسفه می‌گوییم: «موجود، اصلاً معدوم نمی‌شود». با این تبیینِ مُتقن، متکلم به‌کلّی از مدارِ پرسش خارج می‌شود؛ زیرا اصلاً «معدومی» در عالَم فرض نمی‌شود تا موجود‌شدنش مُمکن یا ممتنع انگاشته شود.

نظامِ آفرینش: مِن العلمِ إلی العین. نظامِ آفرینش، نظامِ «مِن العلمِ إلی العینِ و مِن العینِ إلی العینِ» است. در این مدارِ شکوهمند، هیچ گذری از عدم به وجود، و هیچ سقوطی از وجود به عدم رُخ نمی‌دهد. هستی، تماماً از مخزنِ «علم» سرچشمه می‌گیرد و یکپارچه در ظرفِ «عین» جلوه‌گر می‌شود. ظهور، جز از بسترِ علم رُخ نمی‌زند و تسلسل در سلسله‌مراتبِ ظهورات نیز هیچ محذورِ عقلی در پی ندارد؛ زیرا تسلسلِ محال، منحصراً از احکامِ ساحتِ ماده و عللِ مادی است، حال‌آنکه در اینجا، وجود مقیّد به ماده نیست و خودِ ظهوراتِ مادی نیز لایتناهی‌اند. در هندسۀ هستی، سرزمینی به نام «عدمستان» وجود ندارد و هیچ موجودی از عدم به صحنۀ وجود گام ننهاده است.

در پرتوِ این اصل، مسئلۀ «معاد» تماماً از ذیلِ مبحثِ اعادۀ معدوم خارج می‌گردد. معاد، اعاده و بازگرداندن نیست، بلکه «سیرِ تکاملی از ظرفی به ظرفِ دیگر» است. همان‌گونه که وجودِ علمی به وجودِ دنیوی بَدَل می‌شود، وجودِ دنیوی نیز به وجودِ اُخروی ترفیع می‌یابد، بی‌آنکه در میانِ این تطوّرات، کمترین شائبۀ معدومیّتی در کار باشد. این بازگشت، رجوعی «نَوعی» است نه شخصی؛ سفری است از ظرفِ نزول به ظرفِ صعود، و حرکتی است جوهری «مِن الحقِّ إلی الحقّ». چنان‌که دیروز و امروز دو ظرفِ پیوسته و مستمرند، دنیا و آخرت نیز دو ظرف از ظروفِ درهم‌تنیدۀ تکاملیِ ظهورند و موجودات، هر یک در ظرفِ خویش، حقیقتی دارند که «عِندَ اللّه» کاملاً محفوظ است. بر همین نَمط، قیامت عرصۀ گردهم‌آییِ موجوداتِ عینی است نه علمی، چراکه ساحتِ علمی‌بودن، منحصراً ویژۀ مقامِ ماقبلِ ظهور است. حتی آن ذرّه‌ای که امروز خاکستر می‌نماید، فردا در هزاران عالَم و ذیلِ هزاران اسمِ الهی سیر و سَیَلان دارد؛ و این سِیرِ شگرف، هرگز از جنسِ «تناسخِ» باطل نیست، بلکه تجلّیِ بی‌وقفۀ ظهوراتِ الهی در قالبِ اسماء، مراتب و تعیّناتِ لایتناهی است.

از این دریچه، استدلالِ مشهورِ فلاسفۀ مشّاء بر اصالتِ «کون و فساد» نیز فرو می‌ریزد. در نظامِ هستی، کون و فسادی (پیدایش و نابودی) در کار نیست، بلکه حُکمِ غالب، «کونٌ بَعدَ کونٍ» (پیدایشی از پسِ پیدایشِ دیگر) است؛ همان حقیقتی که صدرالمتألهین در برابرِ مشائین اقامه نمود و عارفان آن را «تجدّدِ امثال» نامیدند. این تجدّد، با عینکِ نظریۀ ظهوربنیاد، چیزی جز تجلّیِ پی‌درپیِ حقایقِ هستی نیست. سراسرِ هستی، انفجار و تجلّیِ نور است و عدم را در ساحتِ نورانیِ آن راهی نیست. اگر حُکمِ قطعیِ جهان «کونٌ بَعدَ کونٍ» است، معدوم از کجا پدیدار گشته که اکنون اعادۀ آن محال شمرده شود؟ حال‌آنکه نفسِ تحقّقِ معدوم، محال است و اساساً نوبتی به بحث از اعادۀ آن نمی‌رسد. عبارتِ قرآنیِ «کُلُّ مَن علیها فانٍ» نیز، فانیّت را به‌معنای نیستیِ مطلقِ هستی‌شناختی افاده نمی‌کند؛ این فنا، صرفاً «موت» (تغییرِ نشئه) است، نه «فوت». فوت به‌معنای نابودیِ محض است و نابودی، سرنوشتِ هیچ ذرّه‌ای در نظامِ هستی نیست.

آناتومیِ استدلالِ «امتناعِ اعادۀ معدوم» و رخنه‌هایِ آن. مسئلۀ «امتناعِ اعادۀ معدوم» از دیرباز صحنۀ منازعاتِ عمیق میانِ فلاسفه و متکلمان بر سرِ تبیینِ عقلیِ معاد بوده است. ابن‌سینا در کتابِ شفا، امتناعِ اعادۀ معدوم را بر پایۀ یک قیاسِ صوریِ مستحکم بنا می‌نهد:

  • صغرا: المَعدومُ باطِلُ الذّاتِ. (معدوم در ذاتِ خویش باطل است.)
  • کبرا: و باطِلُ الذّاتِ لا یَتَعَلَّقُ بِهِ الاِعادَةُ. (و به آنچه ذاتاً باطل است، هیچ بازگشت و اعاده‌ای تعلق نمی‌گیرد.)
  • نتیجه: پس اعادۀ معدوم، عقلاً ممتنع است.

این ساختار، از حیثِ صوری بی‌نقص است، اما از دو منظر موردِ نقدِ بنیادین قرار می‌گیرد. نخست، از منظرِ جدلی (عدمِ کارایی در برابرِ متکلم): این استدلال در برابرِ متکلمین فاقدِ کارایی است، زیرا متکلم، صغرایِ قیاس را نمی‌پذیرد. متکلم مدعی است: «من معدوم را باطل‌الذات نمی‌دانم؛ بلکه مقصود از معدوم، “افتراقِ اجزاء” و “انحلالِ ترکیب” است، نه انتفایِ ذات. معدوم، هویتی است که تنها وجودِ ترکیبی‌اش باطل شده، اما ذاتِ اجزایِ آن باقی است.» با این پیش‌فرض، کبرایِ استدلالِ شیخ‌الرئیس، بر موضوعِ موردِ بحثِ متکلم منطبق نمی‌گردد و در نتیجه، استدلال از کار می‌افتد. دوم، از منظرِ هستی‌شناختیِ بنیادین (انتفاءِ موضوع): اصلِ طرحِ این مسئله مخدوش است. پرسشِ واقعی این است: آیا اصالتاً «موجود» می‌تواند «معدوم» گردد تا پس از آن نیازمندِ «اعاده» باشد؟ تحلیلِ دقیقِ هستی‌شناختی اثبات می‌کند که «موجود»، هرگز معدوم نمی‌شود. حقیقتِ هستی، مساوق با «وجدانِ وجود» است و هیچ رخنه‌ای از عدم در متنِ صُلبِ واقعیت راه ندارد. از آنجا که عدم در ذاتِ هستی راه ندارد و موجود اساساً قابلیتِ معدوم‌شدن را دارا نیست، موضوعِ اعاده از اساس منتفی است و این گزاره، مصداقِ بارزِ «سالبه به انتفاءِ موضوع» است.

خطایِ مهلکِ قیدِ «بِعَینِه» و عدولِ متأخرین از دقتِ سینوی. صدرالمتألهین در اسفار و به تبعِ او ملاهادی سبزواری در منظومه، در مقامِ تبیینِ این مسئله، عنوانِ بحث را به «المَعدومُ لا یُعادُ بِعَینِه» مقید ساخته‌اند. اضافه‌نمودنِ قیدِ «بِعَینِه» (عیناً، با تمامیِ خصوصیاتِ پیشین)، یک خطایِ استراتژیک و مخلِ مبانی است. اشکالِ منطقیِ این افزودن آن است که در دانشِ منطق، آوردنِ قید، «مفهومِ مخالف» تولید می‌کند. وقتی حکم می‌کنیم که «معدوم بعینه اعاده نمی‌شود»، مفهومِ مخالفِ این گزاره آن است که: «پس اعادۀ معدوم لابعینه (با خصوصیاتی متغیر)، جایز و ممکن است.» این تلویحِ منطقی، با اصلِ باطل‌الذات‌بودنِ معدوم در تناقضِ صریح است. اگر معدوم، به حکمِ فرضِ مسئله، «باطل‌الذات» است، پس هیچ‌گونه تحققی در هیچ ساحتی برایِ آن متصور نیست و اساساً هیچ سِنخی از اعاده، به امرِ باطل‌الذات تعلق نمی‌گیرد. در مقابل، ابن‌سینا در عنوانِ شفا، با هوشمندیِ تمام از آوردنِ این قید پرهیز کرده است. عبارتِ دقیقِ شیخ چنین است: «إِذا کانَ المَعدومُ باطِلَ الذّاتِ، لَم یَصِحَّ إِثباتُ حُکمِ الإِعادَةِ لَهُ». ضمیرِ «لَهُ» در این گزاره، مطلق است و هرگونه اعاده‌ای (خواه بعینه و خواه لابعینه) را از ساحتِ باطل‌الذات نفی می‌کند. این امر، نشان‌دهندۀ برتریِ دقتِ منطقیِ ابن‌سینا بر شارحان و فلاسفۀ متأخر است.

۷ تصحیح مفهوم اعیان ثابته

با تنقیحِ ساحتِ عدم و ابطالِ ثبوتِ موهوم، این پرسش رُخ می‌نماید که جایگاهِ آموزۀ عرفانیِ «اعیانِ ثابته» کجاست؟ از این نقدِ سهمگین بر متکلمان، هرگز نباید چنین استنتاج کرد که اعیانِ ثابته نیز باطل و مهمل است. اعیانِ ثابته، در حقیقت همان وجوداتِ علمیِ حق‌تعالی هستند؛ یعنی ظهوراتِ علمی‌ای که در ظرفِ علمِ الهی واجدِ تحقق‌اند. علمِ حق نیز در زمرۀ «خارج» است، اما «خارجِ حَقّی»، نه «خارجِ خَلقی»؛ و آن‌هنگام که عنایت و ارادۀ حق‌تعالی تعلق می‌پذیرد، دقیقاً همان ظهوراتِ علمی در ظرفِ خَلقی تنزّل یافته و به عینیتِ خَلقی درمی‌آیند. پس اعیانِ ثابته، نه برزخی موهوم میانِ وجود و عدم‌اند، و نه کمترین شباهتی به آن «ثابتِ» کلامی دارند؛ اعیانِ ثابته تماماً «وجود»اند، با این تفاوتِ بنیادین که ظرفِ تحققِ آن‌ها با ظرفِ عینِ خَلقی متمایز است.

اِطلاقِ وصفِ «ثابته» بر این اعیان نیز دقیقاً به همین اعتبار است که در ساحتِ قُدسیِ علمِ حق، هیچ‌گونه تدریج، زوال و فنایی راه ندارد. زیدِ انسان، در ظرفِ خَلقی پای به هستی می‌گذارد و می‌میرد، درحالی‌که شأنِ علمیِ او در پیشگاهِ حق، پیش از آمدن و پس از رفتنِ او، عیناً همان است که بود و تغییری نمی‌پذیرد. تمثیلِ روشنِ این حقیقت، در علمِ خودِ آدمی قابل‌ردیابی است: آنچه شما به دیگری می‌آموزید، از خزانۀ علمِ شما نمی‌کاهد، و اگر متعلِّم آن دانش را فراموش کند یا از دارِ دنیا برود، آن علم همچنان با شما محشور و باقی است. با هبوطِ زید به ظرفِ عینِ خَلقی، وجودِ علمیِ او در ساحتِ ربوبی همچنان برجاست؛ هرگز چنین نیست که ظهورِ علمی از موطنِ خود کوچ کرده و به ظهورِ عینی مبدّل گردد. در ساحتِ علمِ حق، هیچ‌گونه تخلیه، خروج و کاستی‌ای رُخ نمی‌دهد.

بر همین قیاس، خطای رایج در برخی متونِ شارحان آن است که اعیانِ ثابته را با «ماهیات» این‌همان می‌پندارند. اعیانِ ثابته از سِنخِ ماهیات نیستند، بلکه «ظهوراتِ علمی»‌اند. کسی نباید بپندارد که چون در حکمتِ متعالیه ماهیت امری اعتباری و به تعبیری افسانه است، پس اعیانِ ثابته نیز باید افسانه باشند. همچنین، آن اندیشمندی که ماهیت را ثابتی در میانۀ وجود و عدم می‌انگارد، دقیقاً در همان دام‌چالۀ متکلمان گرفتار آمده است. «انسان من حیث هو انسان»، در حدِ ذاتِ خویش هیچ اقتضایی ندارد و عدمِ محض است؛ این مفهوم در ظرفِ خارج، همان «وجودِ خارجی» است، و در ظرفِ ذهن، همان «وجودِ ذهنی». فارغ از ظرفِ تحقق، اساساً چیزی تقرر ندارد و خودِ این مفهوم نیز موجودی ذهنی است که با سلبِ ظرف از آن، هیچ‌چیزی از آن باقی نمی‌ماند. حتی در ساحتِ علمِ حق نیز ما جز «ظهور» چیزی نداریم. ذاتْ منحصراً از آنِ حق‌تعالی است و هرآنچه ماسِوای اوست، شأن، آیت و تجلّیِ اوست.

۸ نقد بنیادین مساوقت و تفکیک آن از مساوات

صورت‌بندیِ پاسخِ صدرایی و نقدِ بنیادینِ آن. مبنای منطقی و استدلالیِ پاسخی که صدرالمتألهین و حکیم سبزواری در ابطالِ رأی متکلمان اقامه کرده‌اند، بر قاعدۀ «مساوقتِ شیء با وجود» استوار است: «قد ساوَقَ الشیءُ لدینا الأیسَ»، و «أیس» در لغتِ حکما همان وجود است. ازآنجاکه ایشان مفهومِ «شیء» را در اینجا به «ماهیت» تفسیر نموده‌اند، حاصلِ استدلال چنین می‌گردد که ماهیت، مساوقِ با وجود است؛ بر این اساس، معدوم اساساً شیء نیست و در نتیجۀ این انسدادِ منطقی،ای شیرازی فصلی مستقله منتفی می‌گردد. صدرای شیرازی فصلی مستقل را به اثباتِ مساوقتِ وجود با شیئیت اختصاص داده و مرحوم علامۀ طباطبایی نیز در نهایة الحکمة، در شمارِ نتایجِ همین بحث مرقوم می‌فرماید: «إنّ الشیئیة مساوقةٌ للوجود»، با این استدلالِ پیوست که: «فما لا وجود له لا شیئیة له، فالمعدوم من حیث هو معدوم لیس بشیء» (نهایة الحکمة). نقدِ تحلیلیِ ما در این مقام، ناظر به مدّعای اصلی (یعنی نفیِ حال و ثابت) نیست؛ آن مدعا در غایتِ صحت است و ما پیش‌تر آن را با تحلیلِ ظرفِ ذهن مبرهن ساختیم. نُکته در سنجشِ عیارِ خودِ این پاسخِ حِکمی و ابطالِ مبنای منطقیِ آن، یعنی ادعای «مساوقت»، نهفته است.

تفکیکِ «مساوقت» از «مساوات» و ابطالِ اتحادِ مفهومی. برای تنقیحِ این بحث، تمایزنهادنِ میانِ دو اصطلاحِ «مساوقت» و «مساوات» حیاتی است. «مساوقت» در اصطلاحِ منطق و فلسفه آن است که دو لفظ، در حریمِ مفهوم واحد باشند و بالتبع بر مصداقی واحد منطبق گردند؛ مثالِ مشهورِ آن دو واژۀ «انسان» و «بشر» است. اما «مساوات» آن است که دو مفهوم کاملاً مختلف و متغایر باشند، اما در مقامِ صدقِ خارجی و انطباق بر مصداق، واحد باشند؛ مانندِ نسبتِ «انسان» و «ضاحک» که مفاهیمشان از اساس متفاوت است، اما بسترِ صدق و مصداقشان یکی است.

با دقت در براهینِ یادشدۀ حکما، به‌روشنی مبرهن می‌گردد که آنچه از استدلالِ ایشان استخراج می‌شود، صرفاً «مساوات در صدق» است، نه «مساوقتِ مفهومی». غایتِ استدلالِ ایشان چیزی جز این نیست که هرچه موجود است، شیء است و هرچه شیء است، موجود است (در مقامِ ایجاب)؛ و متقابلاً، هرچه موجود نباشد، شیء نیست و هرچه شیء نباشد، موجود نیست (در مقامِ سلب). این ساختارِ استنتاجی، عیناً و م‌وبه‌مو همان ساختارِ قضیۀ  است که هیچ فیلسوفِ خبیری از آن، اتحادِ مفهومِ «ضحک» با مفهومِ «انسان» را نتیجه نمی‌گیرد.

فراتر از این مقامِ خاص، ما مفهومِ «مساوقت» را نه در این موضع و نه در هیچ موضعِ فلسفیِ دیگری برنمی‌تابیم؛ زیرا اتحادِ تامِ یک مفهوم با مفهومی دیگر، ذاتاً محال است. مفهوم، بسانِ ماهیت، مَسار و بسترِ کثرت است و دو ماهیت هرگز تن به وحدت نمی‌دهند. پشتوانۀ متینِ این داوری، ابطالِ قاعدۀ «ترادف» در فلسفۀ زبان است. پیشینیان ترادف را چنین تعریف می‌کردند که دو لفظِ متفاوت، منحصراً یک معنای واحد داشته باشند؛ اما واضعِ عاقلِ زبانی، هرگز بی‌غرض و از سرِ لغو، دو لفظِ متباین را بر یک معنای بسیط وضع نمی‌کند. بشر در ساحتِ زبان، همواره در مضیقۀ کمبودِ لفظ و وفور و فراوانیِ معنا به سر می‌برد، تا آنجا که ناگزیر بابِ «اشتراکِ لفظی» را با اتکا به قرینه گشوده است تا از یک لفظِ واحد، معانیِ بی‌شمار برکِشد؛ با این وصف، چگونه عقلاً ممکن است که واضع از سرِ بیکاری، دو لفظ را بر یک معنای واحد انباشته سازد؟ به‌عنوانِ نمونه، «سیف» و «صارم» هرگز یک معنای مطلقِ واحد ندارند: در لفظِ «سیف»، صرفِ شمشیربودن لحاظ گردیده است، خواه کُند باشد و خواه تیز؛ اما در لفظِ «صارم»، علاوه بر شمشیربودن، حیثِ «برندگی و بُرّایی» نیز تضمین و افزوده شده است. آنجا که ما توهّمِ ترادف می‌کنیم، در حقیقت، حیثیاتِ پنهانِ وضع را از یاد برده‌ایم. ترادف، نامِ دیگرِ اهمال و نسیانِ ذهنِ ما در فهمِ غرضِ اصیلِ واضع است، نه یک واقعیتِ زبانیِ اصیل. همین تدقیق را در الفاظِ فلسفیِ «مادّه»، «هیولا»، «ماهیت» و «اُستُقُس» نیز شاهدیم: هریک از این الفاظ به حیثی خاص نهاده شده‌اند و صِرفِ انطباقِ خارجیِ آن‌ها بر یک مصداقِ واحد، هرگز برای آن‌ها «اتحادِ مفهومی» به ارمغان نمی‌آورد. و ازآنجاکه بنیادِ ترادف باطل است، مساوقت نیز که ریشه در همان انگاره دارد، از اساس باطل و فروریخته است.

شواهدِ نقض: تعددِ مفاهیمِ وجود، شیء و ماهیت. برای ابطالِ مساوقتِ مفهومیِ «وجود» و «شیء»، شواهدِ متقنِ زیر قابلِ اقامه است:

۱. تفاوتِ مفهومی و حکمی در قضایا: قضایای «السوادُ موجودٌ» و «السوادُ شیءٌ» دو قضیۀ کاملاً متمایز با دو حکایتِ مستقل‌اند؛ نخستین قضیه از «هستیِ» سواد خبر می‌دهد و دومی، به تعبیرِ قدما، از «چیستیِ» آن. اگر «شیء» و «وجود» حقیقتاً مساوق و متحدالمعنا بودند، شکل‌گیریِ دو قضیۀ متمایز با دو محمولِ متفاوت محال بود. افزون‌بر این، احکامِ فلسفیِ مترتب بر این دو نیز کاملاً متغایر است: در حکمت ثابت شده است که می‌گوییم «وجودِ سواد» صادر از فاعل و علت است، اما هرگز نمی‌گوییم «شیئیت» یا «ماهیتِ سواد» صادر از فاعل است، چراکه ماهیت، مجعولِ بالذات نیست. پس گزارۀ «وجودُ السوادِ من الفاعل» صادق است و گزارۀ «ماهیةُ السوادِ لا تکون من الفاعل» نیز صادق است؛ و همین اختلافِ فاحش در حُکم، قطعی‌ترین برهان بر اختلافِ در مفهوم است.

۲. تنافیِ منطقی با اصلِ زیادتِ وجود بر ماهیت: اصلِ مسلّم و پذیرفته‌شدۀ «زیادتِ مفهومیِ وجود بر ماهیت»، خود بزرگ‌ترین ناقضِ ادعای مساوقت است. آنگاه که فلاسفه حُکم می‌کنند که وجود، زائدِ بر ماهیت است، مقصودِ قطعیِ ایشان، «غیریتِ مفهومی» است؛ چراکه عینیتِ خارجیِ این دو را تنها قائلین به اصالتِ وجود می‌پذیرند. پس آن فیلسوفی که در مبحثِ وجود و ماهیت، غیریتِ مفهومیِ آن‌ها را گردن می‌نهد، منطقاً نمی‌تواند در جایگاهی دیگر به اتحادِ مفهومیِ «شیء» و «وجود» قائل گردد، به‌ویژه اگر شیء را در تحلیلِ نهایی همان ماهیت بداند.

۳. اعترافِ ضمنیِ اکابرِ حکمت: جالبِ توجه است که خودِ زعمای حکمت نیز در مقامِ تشریح، عملاً به «مساوات»، و نه «مساوقت»، اذعان نموده‌اند. حکیم سبزواری در منظومه، در ذیلِ همین بحث با صراحت تصریح می‌کند: «فالمساوقةُ فی ضمنِ المساواةِ فی التحقّق»؛ و آن را چنین می‌شکافد که در هر مرتبه‌ای که ماهیت متحقق است، وجودِ خاصِّ آن نیز متحقق است و هریک قرین و همراهِ دیگری است. این تبیین، عینِ تعریفِ «مساوات» است، نه «مساوقت». ساختارِ  همان ساختارِ منطقیِ  است. صدرالمتألهین نیز خود در مواضعی می‌فرماید حیثیتِ ماهیت، غیر از حیثیتِ وجود است، جز آنکه ماهیت تا جامۀ وجود نپوشد، اشاره به آن در خارج ممکن نیست؛ این سخن نیز مؤیّدِ «اتحاد در صدق و مصداق» است، نه «اتحاد در مفهوم».

۴. تحلیلِ تکثرِ حیثیات در قضایای این‌همانی: برای نفیِ مساوقت، حتی در قضایای این‌همانی (توتولوژیک) نیز ما اتحادِ تامِّ مفهومی و حیثی نمی‌یابیم. در قضیۀ «الإنسانُ إنسانٌ»، موضوعِ قضیه با «الف و لامِ» جنس و در مقامِ حصر اخذ شده است، درحالی‌که محمول، مهمل و منکَّر است. در قضیۀ «زیدٌ نفسُه» نیز مصداق در خارج یکی است، اما مفهومِ «زید» با مفهومِ «نفس» دوگانگی دارد. کثرتِ حیثیات بر مصداقِ واحد، قاعده‌ای بدیهی است: ما یک جسمِ فیزیکی را به حیثی «کتاب» می‌نامیم، به حیثی «کاغذ»، به حیثی «اسفار»، به حیثی «نیم‌کیلو» و به حیثی «سفید». تمامیِ این عناوین بر یک مصداق صادق‌اند، اما هیچ‌یک با دیگری اتحادِ حیثی و مفهومی ندارند. همان‌گونه که یک فردِ واحد هم‌زمان ابوتراب و ابوالحسن خوانده می‌شود، یا در عینِ واحد شاعر، طبیب و حکیم است، بدونِ آنکه مفاهیمِ «شاعر» و «طبیب» یکی باشند. روشن‌ترین تمثیل در این باب، طبیبی است که خود به بیماری مبتلا گشته است: او از آن حیث که طبیب است، بیمار نیست، و از آن حیث که بیمار است، طبیب نیست؛ مصداق گوهری واحد است، اما حیث‌ها و مفاهیم، متکثر و دوگانه‌اند.

۹ فرجام سخن و سنتز نهایی

از مجموعِ آنچه در این رساله به‌واسطۀ براهینِ تحلیلی استوار گشت، نتایجِ محوری و بنیادینِ زیر در پیوندِ ارگانیک با یکدیگر استنتاج می‌گردد.

نخست آنکه، در نظامِ هستی‌شناسانه، اقلیمی موهوم به نامِ «حال» و «ثابت» در میانۀ هستی و نیستی، هیچ‌گونه تقرری ندارد. آنچه در چشم‌اندازِ متکلمان، سِنخِ سومی از تحقق می‌نمود، چیزی جز فرآوردۀ مغالطه‌آمیزِ تحلیلِ ذهنی و خلطِ «عنوانِ حاکی» با «محکیِ خارجی» نبوده است. قانونِ حاکم بر هستیِ مطلق آن است که آنچه هست، «وجود» است در ظروف و مَجالیِ گوناگونِ خویش (اعم از خارجی، ذهنی، و حَقّی)، و آنچه نیست، «عدم» است؛ و آن موجودِ فرضی که همزمان «نیست» و «هست»، در هیچ ساحتی از عوالمِ امکان و وجوب، جایگاهی ندارد. پیروِ همین قاعده، اعیانِ ثابته نیز در حقیقت ظهوراتِ علمیِ حق‌تعالی در ساحتِ علمِ ازلیِ اویند و هرگز برزخی میانِ هستی و نیستی شمرده نمی‌شوند؛ چنانکه ماهیت نیز صِرفاً اعتباری ذهنی است که خارج از ظرفِ ذهن، حظّی از واقعیت ندارد. مباحثِ عدمی، تماماً مباحثِ حوزۀ «معرفت‌شناسی» و از بابِ تحلیلاتِ عقلیِ ذهنِ فاعلِ شناسا هستند، نه گزارش‌هایی انتولوژیک از عالَم‌های مفروضِ بیرون از ذهن. دلیلِ اینکه این سنخ مباحث به کتبِ فلسفی نیز کشیده شد و فربهی یافت، نه اصالتِ هستی‌شناختیِ آن‌ها، که هژمونی و اقتدارِ تاریخیِ متکلمان در ساحتِ دیالکتیکِ علمی بود.

دوم آنکه، برای اثباتِ این مدعا و ابطالِ رأی متکلمان، فیلسوف کمترین نیازی به طرحِ دعویِ سست‌بنیادِ «مساوقت» ندارد و این دعوی به هیچ روی در ترازوی منطق تمام نمی‌شود. برای سدِ بابِ حال و ثابت، همان «مساوات در صدق» کاملاً کفایت می‌کند: هرچه موجود است، شیء است و هرچه شیء است، موجود است؛ و بالتبع، معدومِ مطلق، «من حیث هو معدوم»، هرگز شیء نیست، هرچند بتوان به لحاظِ وجودِ ذهنی و به اعتبارِ حملِ شایعِ صناعی، از آن در گزاره‌ها خبر داد. اثباتِ مساوقت، مؤونۀ فلسفیِ افزون‌تری می‌طلبد (یعنی اتحادِ مفهومی) و چنانکه مبرهن ساختیم، مفهوم هرگز با مفهومِ دیگر متحد نمی‌گردد. هر عنوان، حاملِ حیثیتی یگانه و انحصاری از حکایت است و کثرتِ عناوین بر یک مصداقِ واحد، نه به معنای اتحادِ مفاهیم است و نه هرگز به تعدّدِ مصداق در خارج می‌انجامد.

سوم آنکه، شالودۀ رساله را می‌توان در ساختاری سه‌لایه‌ای صورت‌بندی نمود. لایۀ نخست (در تقابل با متکلمین): تمامیِ تکلفاتِ کلامی در بابِ «اعیانِ ثابته» و «حال»، زاییدۀ فقدانِ درکِ صحیح از «موجودِ ذهنی» بوده است؛ با شناختِ ظرفیت‌هایِ حاکی و محکی، نیازی به تراشیدنِ عوالمِ موهوم نیست و بحرانِ کلامیِ ممکناتِ معدومه، به‌طورِ کامل منحل می‌گردد. لایۀ دوم (در تقابل با فلاسفۀ متأخر): فلاسفه‌ای نظیرِ صدرا و سبزواری، در مسئلۀ «اعادۀ معدوم»، با الحاقِ قیدِ «بِعَینِه»، از دقتِ منطقیِ متنِ مبدأ (ابن‌سینا) عدول کرده و توهمِ جوازِ «اعادۀ لابِعَینِه» را در دلِ کلامِ خویش پرورانده‌اند، درحالی‌که با فرضِ بطلانِ ذاتیِ معدوم، درهایِ هرگونه اعاده‌ای به رویِ آن بسته است. لایۀ سوم (تبیینِ بنیادین و رهیافتِ اصیل): ریشۀ تمامیِ این نزاع‌هایِ تاریخی در غفلتِ عمیق از اصلِ «استمرار و پیوستگیِ وجود» نهفته است؛ در نظامِ یکپارچۀ هستی، اساساً هیچ موجودی دچارِ انعدام و بطلانِ ذات نمی‌گردد تا پس از آن، سخن از امکان یا امتناعِ اعادۀ وی به میان آید. «موجود»، استعداد و قابلیتِ معدوم‌شدن را دارا نیست و «معدومِ محض» نیز فاقدِ هرگونه حیثیتِ ذاتی است تا بتواند موضوعِ احکامِ فلسفی قرار گیرد.

بر بنیادِ این تنقیحِ سترگ، «وحدت» را همواره باید در ساحتِ محکی و مصداقِ خارجی (حقیقتِ وجود) جست‌وجو کرد، و «کثرت» را در ساحتِ حاکی، تعیّنات، و مفاهیمِ ذهنی. ریشه‌شناسیِ بسیاری از منازعاتِ تاریخیِ کلامی و فلسفی — از معمای حال و ثابت و اعادۀ معدوم گرفته تا چالشِ جعل، تشکیکِ خاصّی و صفاتِ الهی — نشان می‌دهد که نقطۀ کانونیِ لغزشِ اندیشمندان، در خلطِ ظریفِ همین دو ساحتِ حاکی و محکی نهفته بوده است. گشودنِ این گرهِ کورِ تاریخی نیز، نه در گروِ ابداعِ اقالیمِ موهومِ میانجی و نه در پناهِ آمیختنِ ذاتِ وجود با کثرت، بلکه منوط به التفاتِ تام به این حقیقتِ درخشان است که «ذهن»، خود، ظرفی از ظروفِ اصیلِ وجود است و سراسرِ گستردگیِ عوالم، چیزی جز «ظهورِ» همان یک حقیقتِ واحدِ هستی نیست. بنابراین، پیش از ورود به ورطۀ اثبات یا نفیِ اعاده، نیازمندِ تحلیلِ پدیدارشناسانه و اصیلِ خودِ «وجود» هستیم؛ تحلیلی که نشان می‌دهد تمامیِ این مباحثِ مطوّل، در نهایت، به حکمِ منطقیِ «سالبه به انتفاءِ موضوع» از درجۀ اعتبار ساقط می‌گردند.

۱۰ منابع

  • علامۀ طباطبایی، نهایة الحکمة، فصل ثامن در اعتبارات ماهیت؛ متن و شرحِ «إنّ الشیئیة مساوقةٌ للوجود» و بابِ حال و ثابت متکلمان: net/book_content/b/126/120
  • حکیم سبزواری، منظومه، الفریدة الاولی فی الوجود، غررِ چهاردهم: «غُرَّر فی أنّ المعدوم لا یُعادُ بعینِه»: ir/feqh/archive/text/mousavi_mohammad/manzoome/1404/14040707/

دستیار تحلیل محتوا (Agentic V50)

صادق خادمی؛ دعوتی به عمیق‌تر اندیشیدن

مناسب برای: عموم مخاطبان و بازنویسی مفهومی (حالت پیش‌فرض).

روی هوش مصنوعی مورد نظر کلیک کنید. پرامپت به صورت خودکار کپی می‌شود.
قابلیت ویژه (هم اکنون غیرفعال است و عرضه نمی شود): می‌توانید قبل از کلیک، بخشی از متن مقاله را انتخاب (Highlight) کنید تا ماشین فقط همان بخش را واکاوی کند!

چسباندن (Paste): 📱 موبایل: (نگه داشتن انگشت + Paste) | 💻 کامپیوتر: (کلید Ctrl + V)

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *